گریه بر هر درد بی درمان دواست
چشم گریان چشمه فیض خداست
تا نگرید ابر ، کی روید چمن
تا نگرید طفل ، کی نوشد لبن
گر نگرید طفلک حلوا فروش
دیگ بخشایش کجا آید به جوش
بابای پسری مرده بود و او یتیم شده بود . شب مادرش به او گفت ، بچه من ! برای ما تنها چهار و پنج کیلو آرد ، کمی روغن و کمی شکر مانده و بابایت چیز دیگری را برای ما نگذاشته است . من با این ها حلوا درست می کنم و تو آن را به بازار ببر
و بفروش تا از این راه خرجی ما دربیاید . صبح ، آن پسر دیگ حلوا را برای فروش به بازار برد . نُه صبح بود ، کسی آن حلوا را نخرید . ده صبح شد ، باز کسی حلوایش را نخرید . دوازده ظهر هم شد ، باز آن را کسی نخرید . یک بعدازظهر هم اوضاع چنین بود . پسرک که دیگر طاقتش طاق شده بود ، زارزار شروع به گریه کردن کرد . مرد بازاری که آمد از کنار او رد شود ، وقتی او را در چنان حالی دید ، دلش سوخت و گفت : عزیز دلم ! چرا گریه می کنی ؟ پسر گفت : یتیمم و تمام سرمایه ما همین دیگ حلوا است . مادرم گفته است که آن را به بازار بیاورم و بفروشم تا با پولش بتوانیم زندگی مان را اداره کنیم . الان هم که آن را برای فروش به بازار آورده ام ، هیچ کس آن را از من نمی خرد . آن بازاری گفت : من همه آن حلوا را می خرم و فردا هم باز حلوا درست کن و به بازار بیاور که من آن را می خرم :
تا نگرید طفلک حلوافروش
دیگ بخشایش کجا آید به جوش