- چش_م ان_داز 1
- 1 _ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم 7
- اشاره 7
- خاندان رحمت 7
- 2 _ امیرالمؤمنین علیه السلام 10
- 3 _ حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام 11
- 4 _ امام حسن مجتبی علیه السلام 12
- 5 _ حضرت سیّدالشهدا صلوات الله علیه 14
- 6 _ امام سجاد علیه السلام 16
- 7 _ امام محمد باقر علیه السلام 18
- 8 _ امام جعفر صادق علیه السلام 19
- 9 _ امام موسی کاظم علیه السلام 20
- 10 _ امام رضا علیه السلام 22
- 11 _ امام محمد جواد علیه السلام 23
- 12 _ امام علی النقی علیه السلام 24
- 13 _ امام حسن عسکری علیه السلام 26
- 14 _ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه 28
- ای جلوه رحمت الهی! 30
- آیینه تمام نما 38
- عدالت موعود و دشمنان آن 47
- به ما نگفتند 53
- فه_رست 57
نمی توانم بپردازم، و کسی ندیدم که به من کمک کند، بجز شما.
فرمود: آسوده باش. سپس او را در همان محل جای داد و شب او را نگاه داشت. بامداد روز بعد، آن حضرت به او فرمود: من کاری با تو دارم، تو را به خدا سوگند می دهم که در این کار با من مخالفت نکنی.
مرد روستایی گفت: مخالفت نمی کنم.
امام هادی علیه السلام کاغذی به خطّ خود نوشت و در آن اعتراف کرد که فلان مبلغ را به آن مرد بدهکار است. و مبلغ را بیش از بدهیِ آن مرد نوشت. آنگاه فرمود: این کاغذ را بگیر. وقتی به سامرّا رسیدیم، در حضور جماعت مردم نزد من بیا، این وجه را از من مطالبه کن، و در مطالبه خود با من به درشتی سخن بگو. به خدا سوگندت می دهم که با این امر، مخالفت نکنی.
مرد اعرابی قول داد و کاغذ را گرفت. وقتی که حضرتش به سامرا رسید، جماعت بسیاری از یاران خلیفه و دیگران به حضور ایشان رسیدند. آن مرد نیز آمد و کاغذ را بیرون آورد و _ بنابر سفارش امام علیه السلام _ با حضرتش درشتی و تندخویی کرد. امام علیه السلام با نرمی و ملایمت با او سخن گفت و از او عذرخواست و قول داد که پول را به او بپردازد.
وقتی گزارش این مجلس به متوکّل رسید، امر کرد که سی