- دیباچه 1
- پیش گفتار 3
- بخش اول نگار پرده نشین 7
- اشاره 7
- دفتر اول: زمزمه های اشتیاق 7
- بخش دوم شام هجران 22
- بخش سوم شِکوه ها 36
- بخش چهارم ناز و نیاز 48
- بخش پنجم دولت فیض 71
- اشاره 80
- دفتر دوم: ندبه های انتظار 80
- صبح سخن 80
- ندبه اول: قاب زمان 82
- ندبه دوم: عابر آسمان ها 83
- ندبه سوم: آفتاب امید 84
- ندبه چهارم: بال های احساس 85
- ندبه پنجم: بوی بهار 87
- ندبه ششم: عطش روح 89
- ندبه هفتم: مسحور یار 91
- ندبه هشتم: وقت پرواز 92
- ندبه نهم: آماده عروج 94
- ندبه دهم: خلوت دل 95
- ندبه یازدهم: نیستانِ نیاز 96
- ندبه دوازدهم: آستان دوست 98
- ندبه سیزدهم: آتش وصل 100
- ندبه چهاردهم: پل پیوستگی 101
- سخن آخر: پیمان پایدار 104
«مهربان! به مادرت _ آبروی آسمان ها _ کی خواهی آمد؟! کی سر به راهم خواهی کرد؟!»
ندبه هفتم: مسحور یار
ندبه هفتم: مسحور یار
باز هم نَفَسم به شماره افتاده است و پیوسته با بُغضی غریب، لحظه های بی تو بودن را پرپر می کنم.
دنیای عجیبی است! این نکته را بسیار گفته اند و شنیده ایم، ولی تا کسی با تمامِ وجود آن را تنفّس نکند، هیچ گاه به درکِ حقیقیِ مفهومش دست نخواهد یافت. من بارها حسِّ غریبیِ دنیا را به تنفّس نشسته ام و می دانم که دردهایش را به سمتِ چه کسانی پرتاب می کند!
گاه از شدّت دل تنگی، نشستن و انتظار کشیدن همانند زهری، کامِ دلت را آزار می دهد و تمامِ وجودت را دردهای پریشان احاطه می کنند... و تو بی قرار بلند می شوی و به راه می افتی، ولی نمی دانی سرانجام حرکتت کجاست!
من همانند همه آنان که دل تنگی بی قرارشان کرده است، گاه در کوچه های دردآلود دنیا گام می نهم و آن چنان مجنون می شوم که ردّ گام های سرگردانم در این کوچه ها می ماند. آنان که هیچ گاه پرتو آفتاب را جدّی نمی گیرند، فکر می کنند آدم های دردمند، آدم هایی که هر صبح پیش از دمیدنِ خورشید به طلوع ایمان می آورند، بی هدفند.
امّا نه! چگونه می توان فریاد نبضشان را نشنید؛ نبضی که محکم و سریع و هدفمند در انتظار فردا می تپد؛ فردایی که تو خواهی آمد و عشق و عدالت را به تساوی تقسیم خواهی کرد.