داستان های قرآن صفحه 131

صفحه 131

اسماعیل تازه به رشد رسیده بود که به قولی سیزده سال داشت، کم کم همیاری با وفا و صدیق برای پدر بود پدر در شب هشتم ذیحجه در خواب دید که کسی به او می‌گوید باید اسماعیل را در راه خدا قربان کنی، این شب را از این رو شب «تَروِیه» گویند:

«لرؤیة ابراهیم فیه فی منامه؛ زیرا ابراهیم، در این شب در خواب دیده بود که اسماعیلش را قربان می‌کند».

شب بعد (شب نهم) نیز همین خواب را دید، به روشنی اطمینان کامل یافت که این خواب، رحمانی و راست است و وسوسه‌ای در کار نیست، این شب را عرفه (شب شناخت) گفتند:

«لمعرفته صحة منامه؛ زیرا ابراهیم درستی خوابش را دریافت.»

ابراهیم تصمیم گرفت، اسماعیل را قربان کند، وقتی اسماعیل را به قربانگاه برد و او را به زمین خواباند تا قربانش کند، اسماعیل این وصیتهای شش‌گانه را کرد:

1. دست و پایم را محکم ببند تا مبادا اضطراب کنم و با حرکاتم فرمان خدا تأخیر بیفتد.

2. پیراهنم را از بدن بیرون بیاور تا خونم به آن نرسد، و شستنش برای شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبیند و رنجیده خاطر نگردد.

3. پیراهن خود را به من بپوشان تا بوی تو از آن به مشامم رسد و جان دادن برایم آسان گردد.

4. کارد را بر حلقومم سبک بگذار، تا مرگ را به آرامی احساس کنم.

5. اگر ممکن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش کند (چرا که دوری، از مهر و محبت می‌کاهد)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه