داستان های قرآن صفحه 162

صفحه 162

این دروغ سازان با این ترفند مرموز، به قدری مهارت به خرج دادند که هر کسی می‌بود باور می‌کرد، ولی از آن جا که گفته‌اند: «دروغگو حافظه ندارد» گویا اینها عقل خود را از دست داده بودند و اصلاً به فکرشان راه پیدا نکرد که اگر گرگ کسی را بخورد، پیراهنش را هم می‌دَرَّد. از این رو، وقتی یعقوب به پیراهن نگاه کرد، دید آن پیراهن هیچ پارگی و بریدگی ندارد. فرمود:

«این گرگ، عجب گرگ مهربانی بوده است، تاکنون چنین گرگی ندیده‌ام که شخصی را بِدَرَّد، ولی به پیراهن او کوچکترین آسیبی نرساند.»

وقتی حضرت یعقوب - علیه السلام - به پسرهای خود این را گفت، فکر آنان بیدرنگ عوض شد و گفتند: «اشتباه کردیم، دزدها او را کشتند».

حضرت یعقوب - علیه السلام - فرمود: «چگونه می‌شود که دزدها او را بکشند، ولی پیراهنش را بگذارند. آنها به پیراهن بیشتر احتیاج دارند.» (چرا این دروغهای شاخدار را بر زبان جاری می‌سازید؟)

برادران سرافکنده و شرمنده شدند. دیگر جوابی نداشتند. مشتشان باز شد. حقّ همان بود که یعقوب در جواب آنها فرمود:

«بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسَکُمْ أَمْراً؛ او را گرگ ندرید، و دزدها نکشتند، بلکه نفس‌های شما، این کار را برایتان آراست. من صبر نیکو خواهم داشت، و در برابر آن چه می‌گویید از خداوند یاری می‌طلبم.»(16)

یعنی: دندان روی جگر می‌گذارم، بدون جزع و فزع در کنج عزلت می‌نشینم، تا خداوند مرا از این درد و غم بیرون آورد.


------------------------------

1- نور الثقلین، ج 2، ص 410.

2- یوسف، 5 و 6.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه