داستان های قرآن صفحه 166

صفحه 166

«روزی یوسف جمال خود را در آئینه مشاهده کرد، از زیبائی خویش تعجب نمود، مختصر غروری در او به وجود آمد و گفت: «اگر من غلامی بودم قیمت مرا کسی نمی‌دانست که چقدر است؟!» خداوند خواست او را به این قیمت کم ارزش با کمال بی‌میلی فروشندگان بفروشند تا این تصوّرات را نکند، بلکه به خدای خالق بنازد، توجهش به او باشد، و خود را در برابر خدا نبیند».

حضرت رضا - علیه السلام - فرمود: «قیمت یک سگ شکاری که اگر کسی او را بکشد بیست درهم است و یوسف را به بیست درهم فروختند».(3)

اینک یوسف در طبقه دیگری قرار گرفته و با طبقه دیگری تماس دارد که در واقع از این تاریخ به بعد، فصل نوینی در تاریخ شگفت‌انگیز زندگی یوسف - علیه السلام - باز می‌شود که برای صاحبان معرفت پندها هست.

او از چاه نجات یافت و اینک در آستانه ورود به کاخ است، به قول شاعر:

قصه یوسف و آن قوم عجب پندی بود *** به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی


------------------------------

1- مجموعه ورّام، ج 1، ص 33.

2- اقتباس از تفسیر سوره یوسف، تألیف اشراقی، ص 40-45.

3- اقتباس از تفسیر جامع، ج 3، ص 326.

عفّت یوسف (ع)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه