داستان های قرآن صفحه 217

صفحه 217

ذی الکفل انگشتر خود را به ابیض داد، و فرمود: نزد آن کس که به تو ظلم کرده برو، با نشان دادن این انگشتر، او را به این جا بیاور.

ابیض انگشتر را گرفت و رفت. فردای آن روز در همان ساعت خواب، سراسیمه پشت در خانه ذی الکفل آمد و فریاد زد: «من مظلوم واقع شده‌ام به فریادم برس، و آن کس که به من ظلم کرده به انگشتر تو اعتنا نمی‌کند و به اینجا نمی‌آید.»

خادم خانه ذی الکفل به ابیض گفت: «وای بر تو، دست بردار، بگذار تا ذی الکفل اندکی بخوابد، او دیشب و دیروز نخوابیده است.»

ابیض گفت: من مظلوم هستم تا حق مرا نگیرد، نمی‌گذارم بخوابد.

خادم نزد ذی الکفل آمد و ماجرا را گزارش داد، ذی الکفل این بار نامه‌ای برای آن شخص که به ابیض ظلم کرده بود نوشت، پایین آن نامه را با مهر خود مهر زد، و به خادم داد که به ابیض بدهد، خادم آن نامه را به ابیض داد، ابیض نامه را گرفت و رفت.

او فردای آن روز در همان ساعت خواب، باز به در خانه ذی الکفل آمد و فریاد زد: «من مظلوم واقع شده‌ام به دادم برس، آن ظالم به نامه تو اعتنا نکرد.» او هم چنان فریاد می‌کشید تا این که ذی الکفل خسته و کوفته از بستر برخاست و نزد ابیض آمد و با کمال بردباری دست او را گرفت و گفت: نزد آن ظالم برویم تا حق تو را بگیرم.

در این وقت هوا به قدری گرم بود که اگر قطعه گوشتی را در برابر تابش خورشید می‌نهادند، پخته می‌شد. چند قدم که برداشتند، ابیض دریافت که نمی‌تواند ذی الکفل را خشمگین کند، مأیوس شد و دستش را کشید و از ذی الکفل جدا گردید و رفت.

خداوند متعال داستان فوق را برای پیامبر اسلام - صلّی الله علیه و آله - بیان نمود، تا در برابر آزار دشمنان صبر و تحمّل کند، همان گونه که پیامبران گذشته در بلاها صبر می‌کردند.(7)


------------------------------

1- سعد السّعود سید بن طاووس، ص 241؛ بحار، ج 12، ص 374؛ به همین دلیل ما شرح حال او را بعد از شرح حال ایّوب - علیه السلام - ذکر نمودیم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه