داستان های قرآن صفحه 312

صفحه 312

داوود - علیه السلام -: بنشین. او نشست و مجلس طول کشید ولی عزرائیل به سراغ آن جوان نیامد، داوود - علیه السلام - به او گفت: برخیز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به این جا بیا. جوان رفت و پس از هفت روز نزد داوود - علیه السلام - آمد و در محضرش نشست.

باز برای بار سوم به دستور داوود - علیه السلام - هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داوود - علیه السلام - آمد و در محضرش نشست. در این هنگام عزرائیل آمد، داوود - علیه السلام - به عزرائیل فرمود: تو بنا بود پس از یک هفته برای قبض روح این جوان به این جا بیایی، چرا نیامدی و پس از سه هفته آمدی؟

عزرائیل گفت:

«یا داوُدُ! اِنَّ اللهَ تَعالی رَحِمَهُ بِرَحْمَتِکَ لَهُ فَاَخَّرَ فِی اَجَلِهِ ثَلاثین سَنَة؛ ای داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به این جوان، به او لطف کرد، و مرگش را سی سال به تأخیر انداخت.»(4)

همنشینی بانوی صبور با داوود - علیه السلام - در بهشت

روزی خداوند به حضرت داوود - علیه السلام - وحی کرد: «نزد خلاده دختر اَوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشین تو در بهشت است.»

داوود - علیه السلام - به این دستور عمل کرد و به درِ خانه خلاده آمد و درِ خانه را کوبید، خلاده پشت در آمد و همین که در را باز کرد چشمش به داوود - علیه السلام - افتاد، عرض کرد: «آیا از سوی خدا درباره من چیزی نازل شده است که برای ابلاغ خبر آن به این جا آمده‌ای؟»

داوود - علیه السلام -: آری.

خلاده: آن چیست؟

داوود: خداوند به من وحی کرد و فرمود: تو همنشین من در بهشت هستی.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه