داستان های قرآن صفحه 324

صفحه 324

سلیمان - علیه السلام - به آنها گفت: فردا پس از نماز صبح، با هم برای انجام نماز استسقاء به سوی بیابان حرکت می‌کنیم.

فردای آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح، به طرف بیابان حرکت کردند. ناگهان سلیمان - علیه السلام - در مسیر راه مورچه‌ای را دید که پاهایش را روی زمین نهاده و دستهایش را به سوی آسمان بلند نموده و می‌گوید: «خدایا ما نوعی از مخلوقات تو هستیم و از رزق تو، بی‌نیاز نیستیم. ما را به خاطر گناهان انسانها به هلاکت نرسان.»

سلیمان - علیه السلام - رو به جمعیت کرد و فرمود: «به خانه‌هایتان باز گردید، خداوند شما را به خاطر غیر شما (مورچگان) سیراب کرد!»

در آن سال آن قدر باران آمد که سابقه نداشت.(5)

آری گناه موجب بلا از جمله قحطی خواهد شد.

2. گریز از مرگ!!

در زمان حکومت حضرت سلیمان - علیه السلام -، مردی ساده اندیش، در حالی که سخت ترسیده و وحشت کرده بود و چهره‌اش زرد و لبهایش کبود شده بود به سرای سلیمان - علیه السلام - پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: «ای سلیمان به من پناه بده».

سلیمان به او گفت: «چه شده؟»

او عرض کرد: «عزرائیل با خشم به من نگاه کرد، وحشت کردم، از شما تقاضای عاجزانه دارم که به باد فرمان بدهی که مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائیل رهایی یابم.

سلیمان به تقاضای او توجه کرد.(6)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه