داستان های قرآن صفحه 380

صفحه 380

روزی پیامبر - صلّی الله علیه و آله - به اصحاب خود فرمود: آیا می‌خواهید خاطره‌ای از خضر برای شما نقل کنم؟ گفتند: آری ای رسول خدا.

پیامبر - صلّی الله علیه و آله - فرمود: روزی خضر - علیه السلام - در یکی از بازارهای بنی اسرائیل عبور می‌کرد، ناگهان فقیری که او را می‌شناخت نزد او آمد و تقاضای کمک کرد.

خضر - علیه السلام - گفت: «ایمان به خدا دارم، ولی چیزی نزدم نیست تا به تو بدهم.»

فقیر گفت: «آثار نورانیت و خیر در چهره تو می‌نگرم، و امید خیر از تو دارم تو را به وجه (آبروی) خدا به من کمک کن.»(3)

خضر - علیه السلام - گفت: مرا به امر عظیم (آبروی خدا) قسم دادی، چیزی ندارم (ولی نمی‌توانم از این امر عظیم که نام بردی بگذرم) جز این که مرا به عنوان برده (غلام) بگیری و در این بازار بفروشی، و پولش را برای خود برداری.

فقیر گفت: آیا چنین کاری روا است؟

خضر گفت: به حق می‌گویم که تو مرا به امری عظیم سوگند دادی. من نمی‌توانم این نام عظیم را نادیده بگیرم، مرا بفروش.

فقیر، خضر را به تاجری به مبلغ چهار صد درهم فروخت، و آن پول را برای خود برداشت و رفت.

خضر - علیه السلام - مدتی نزد اربابش ماند، ولی دید اربابش کاری را بر عهده او نمی‌گذارد. روزی به اربابش گفت: «تو مرا برای خدمت خریده‌ای، دستور بده تا کاری را برای تو انجام دهم.»

تاجر گفت: من خوش ندارم که تو را به زحمت بیفکنم، تو پیرمرد سالخورده‌ای هستی.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه