داستان های قرآن صفحه 381

صفحه 381

خضر گفت: نه، کار برای من زحمت نیست.

تاجر سنگ بزرگی را در گوشه خانه‌اش نشان داد که لازم بود شش نفر کارگر در طول یک روز بتوانند آن سنگ را از آن جا بردارند و بیرون ببرند و گفت این سنگ را از خانه خارج کن.

خضر - علیه السلام - در همان ساعت، آن سنگ را برداشت و به تنهایی آن را بیرون برد.

تاجر به او گفت آفرین، کار را بسیار نیکو انجام دادی، با قدرتی که هیچ کس آن قدرت را ندارد.

پس از مدّتی تاجر تصمیم گرفت به مسافرت برود، به خضر گفت: من تو را امین یافتم، تو را در خانه‌ام می‌گذارم، نسبت به اهل خانه‌ام جانشین خوبی باش تا بازگردم، و من خوش ندارم تو را به زحمت افکنم.

خضر گفت: زحمت نیست، هر کاری می‌خواهی بفرما انجام دهم.

تاجر گفت: مقداری خشت درست کن و آماده نما تا بازگردم.

تاجر به مسافرت رفت و پس از مدتی بازگشت دید خضر - علیه السلام - ساختمان خانه او را به طور محکم و عالی درست کرده است، به خضر گفت: «تو را به وجه (آبروی) خدا سوگند می‌دهم بگو تو کیستی و کارت چیست؟»

خضر گفت: تو مرا به امر عظیم که وجه خدا باشد سوگند دادی، و همین وجه خدا مرا به بندگی او وا داشته است، من خضر هستم که نامم را شنیده‌ای. فقیری از من تقاضای کمک کرد. در نزدم چیزی نبود که به او بدهم. مرا به وجه خدا قسم داد، ناگزیر خودم را برده او نمودم، او مرا به تو فروخت و پولش را گرفت و رفت. این را بدان که اگر شخصی را به وجه و آبروی خدا سوگند دهند، تا کاری را انجام دهد، و آن شخص قدرت انجام آن کار را داشته باشد ولی انجام ندهد، در روز قیامت، به گونه‌ای محشور می‌شود که در صورتش گوشت و خون نیست، و تنها استخوانی که بر اثر به هم خوردنشان صدایش به گوش می‌رسد، در چهره او دیده می‌شود.

تاجر معذرت خواهی کرد و گفت: من تو را نشناختم و به تو زحمت دادم.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه