داستان های قرآن صفحه 545

صفحه 545

او شش وزیر داشت که سه نفر آنها در جانب راست او و سه نفرشان در طرف چب او می‌نشستند، آنها که در جانب راست او بودند، نامشان «تلمیخا، مکسلمینا و میشیلینا» بود، و آنها که در جانب چپ او بودند، نامشان «مرنوس، دیرنوس و شاذریوس» بود، که دقیانوس در امور کشور با آنها مشورت می‌کرد.(1)

دقیانوس در سال، یک روز را عید قرار داده بود، مردم و او در آن روز جشن مفصّلی می‌گرفتند.

در یکی از سالها، در همان روز عید در کاخ سلطنتی، دقیانوس، جشن و دیدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشکر در طرف راست او، و مشاوران مخصوصش در طرف چپ او قرار داشتند، یکی از فرماندهان به دقیانوس چنین گزارش داد: «لشکر ایران وارد مرزها شده است.»

دقیانوس از این گزارش به قدری وحشت کرد که بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد. یکی از وزیران که «تلمیخا» نام داشت با دیدن این منظره، در دل گفت: «این مرد (دقیانوس) گمان می‌کند که خدا است، اگر او خدا است پس چرا از یک خبر، این گونه دگرگون و ماتم زده می‌شود؟!» این وزیران شش‌گانه هر روز در خانه یکی از خودشان، محرمانه جمع می‌شدند، آن روز نوبت تلمیخا بود، او غذای خوبی برای دوستان فراهم کرد، ولی با این حال پریشان به نظر می‌رسید، همه دوستان (وزیران) آمدند، و در کنار سفره نشستند، ولی دیدند تلمیخا ناراحت به نظر می‌رسد و تمایل به غذا ندارد، علت را از او پرسیدند.

تلمیخا چنین گفت: «مطلبی در دلم افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.»

آنها گفتند: آن مطلب چیست؟

تلمیخا گفت: این آسمان بلند که بی‌ستون برپا است، آن خورشید و ماه و ستارگان و این زمین و شگفتی‌های آن، همه و همه بیانگر آن است که آفریننده‌ای توانا دارند، من در این فکر فرو رفته‌ام که چه کسی مرا از حالت جنین به صورت انسان در آورده است؟ چه کسی مرا به شیر مادر و پستان مادر در کودکی علاقمند کرد؟ چه کسی مرا پروراند؟ چه کسی چه کسی؟... از همه اینها چنین نتیجه گرفته‌ام که این‌ها سازنده و آفریدگار دارند.

گفتار تلمیخا از دل برمی‌خاست در اعماق روح و جان آنها نشست و آن چنان آنها را که آمادگی قلبی داشتند، تحت تأثیر قرار داد که برخاستند و پا و دست تلمیخا را بوسیدند و گفتند: «خداوند به وسیله تو ما را هدایت کرد، حق با تو است، اکنون بگو چه کنیم؟»

تلمیخا برخاست و مقداری از خرمای باغ خود را به هزار درهم فروخت، و تصمیم گرفتند محرمانه از شهر خارج شوند و سر به سوی بیابان و کوه بزنند، بلکه از زیر یوغ بت پرستی و طاغوت پرستی نجات یابند. آنها بر اسبها سوار شدند و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند. و هنگامی که بیش از یک فرسخ ره پیمودند، تلمیخا به آنها گفت: «ما اکنون دل از دنیا بریده‌ایم و دل به خدا دادهایم و راه به آخرت سپرده‌ایم، بنابراین چنین راه را با این اسبهای گران قیمت نمی‌توان پیمود. شایسته است اسبها را رها کرده و پیاده این راه را طی کنیم تا خداوند گشایشی در کار ما ایجاد کند.»

آنها پیاده شدند و به راه ادامه دادند و هفت فرسخ راه رفتند، به طوری که پاهایشان مجروح و خون آلود شد، تا به چوپانی رسیدند و از او تقاضای شیر و آب کردند، چوپان از آنها پذیرایی کرد، و گفت: «از چهره شما چنین می‌یابم که از بزرگان هستید، گویا از ظلم دقیانوس فرار کرده‌اید.»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه