داستان های قرآن صفحه 565

صفحه 565

آنها در هر ماه از سال، یک روز را به عنوان عید می‌دانستند در آن روز به نوبت کنار یکی از درختان دوازده‌گانه می‌آمدند و گاو و گوسفند پای آن درخت قربان می‌نمودند و جشن وسیع می‌گرفتند، و آتش روشن می‌کردند، وقتی که دود غلیظ آتش مانع دیدن آسمان می‌شد، در برابر درخت به خاک می‌افتادند و آن را می‌پرستیدند.

سپس گریه و زاری می‌نمودند، و دست به دامن درخت می‌شدند، وقتی که حرکت شاخه‌های درخت، و صدای مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شیطان) می‌دیدند و می‌شنیدند می‌گفتند؛ درخت می‌گوید: «ای بندگان من، من از شما راضی هستم.» آن گاه غریو شادی سر می‌دادند، شراب می‌خوردند و به عیش و نوش و ساز و آواز و عیاشی می‌پرداختند و در پایان به خانه‌های خود باز می‌گشتند...

این قوم علاوه بر این عقاید خرافی، در رفتار و کردار نیز فاسد و منحرف بودند، به طوری که همجنس گرایی و همجنس بازی در بینشان رواج داشت.(3)

خداوند پیامبری از نوادگان یعقوب - علیه السلام - را (که طبق بعضی از روایات، حنظله نام داشت) برای هدایت آن قوم گمراه به سوی آنها فرستاد.

این پیامبر، سالها در میانشان ماند و هر چه آنها را به سوی خدای یکتا و بی‌همتا، و دوری از بت پرستی دعوت کرد، گوش ندادند و به راه خرافی خود ادامه دادند.

سرانجام آن پیامبر، به خدا عرض کرد: «پروردگارا! این قوم لجوج دست از بت پرستی و درخت پرستی بر نمی‌دارند، و روز به روز بر کفر و گمراهی خود می‌افزایند، و درختهایی را که سود و زیان ندارند می‌پرستند، همه آن درختها را خشک کن و قدرت خود را به آنها نشان بده، بلکه از درخت پرستی منصرف شوند.»

خداوند درختهای آنها را خشکانید.

آنها وقتی که صبح از خانه بیرون آمدند در همه آن دوازده شهر دیدند که درخت معبود، خشک شده است (این حادثه مثل توپ در بینشان صدا کرد، هر کسی چیزی می‌گفت) سرانجام آنها دو گروه شدند، یک گروه می‌گفتند: جادوی این شخصی که ادعای پیامبری می‌کند موجب خشک شدن درختها شده (یعنی درختها نخشکیده، بلکه سحر و جادوی او، چشمهای ما را بسته به طوری که ما چنین خیال می‌کنیم) گروه دیگر می‌گفتند: خدایان ما به این صورت در آمده‌اند تا خشم خود را نسبت به این شخص (که مدعی پیامبری است) آشکار سازند تا ما نیز از خدایان خود دفاع کنیم و جلو او را بگیریم، (فریاد و شعارشان بر ضدّ آن پیامبر بلند بود و) سرانجام همه تصمیم گرفتند تا آن پیامبر خدا را (با سخت‌ترین شکنجه) اعدام کنند.

آنها چاهی کندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پیامبر خدا را دستگیر کرده در میان آن چاه افکندند و سر آن چاه را با سنگی بزرگ بستند، آن پیامبر پیوسته در میان چاه ناله و راز و نیاز کرد، و آنها کنار چاه می‌آمدند و صدای ناله و راز و نیاز او را با خدا می‌شنیدند، و می‌گفتند امیدواریم که خدایان ما (درختهای صنوبر) از ما راضی گردند و سبز شوند و شادابی و خشنودی خود را به ما نشان دهند.

آن پیامبر در مناجات خود می‌گفت: «خدایا! مکان تنگ مرا می‌نگری، شدّت اندوه مرا می‌بینی، به ضعف و بی‌نوایی من لطف و مرحم کن، هر چه زودتر دعایم را به اجابت برسان، و روحم را قبض کن.»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه