داستان های قرآن صفحه 572

صفحه 572

حقیقت این است که پدر تو آدم متقلّب و حقّه‌بازی است که ادّعای خدائی می‌کند؛ خدا حقیقت دیگری است، خدا آن است که موسی (ع) می‌گوید.

کم کم خبر به نزد فرعون بردند.

در تاریخ آمده است که این زن را با چهار فرزندش آوردند، گفتند: در میان مردم اگر از عقایدت دست برداری، رهایت می‌کنیم.

گفت: دست نمی‌کشم، احداً، احداً، احداً، خدا، خدای موسی است و فرعون دورغ می‌گوید.

آتشی را برافروخته، و دستور دادند تا فرزندانش را یکی یکی در آتش بیفکنند، با این حال او باز می‌گفت: احداً، احداً، احداً.

تا آنکه نوبت به طفل شیر خوارش نیز رسیده و در آن حال دادن فرزند در راه خدا برایش مشکل شد، کودک فریاد زد:

مادر جان چرا برایت مشکل است؟ احداً، احداً، احداً.

آنگاه مادر و کودک را با هم در آتش انداختند. در دم آخر وصیتی کرد و گفت:

دلم می‌خواهد خاکستر من و فرزندانم را در یک مکان دفن کنید، در آن لحظات هم، عاطفه‌اش جلوه‌گر بود، امّا باز هم فریاد می‌کرد: احداً، احداً، احداً.

پیامبر اکرم (ص) می‌فرمود:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه