داستان های قرآن صفحه 595

صفحه 595

آن شاگرد از نزد حضرت رخصت خواست و به خانه استاد خود اسحاق کندی رفت و بر طبق دستور حضرت امام حسن عسکری - علیه السّلام - با وی رفت و آمد زیاد نمود تا میان آنان انس کامل برقرار گردید. روزی از فرصت استفاده نمود و موضوع را به همان گونه که حضرت تعلیم داده بود با وی در میان گذارد. همین که فیلسوف نامی پرسش شاگرد را شنید، فکری کرد و گفت: بار دیگر سؤال خود را تکرار کن. شاگرد سؤال را تکرار نمود و استاد فیلسوف مدتی درباره‌ی آن اندیشید و دید از نظر لغت و عقل چنین احتمالی هست و ممکن است آنچه وی از فلان آیه قرآن فهمیده و پنداشته است که با آیه دیگر منافات دارد، منظور صاحب قرآن غیر از آن باشد.

سرانجام فیلسوف نامبرده شاگرد دانشمند خود را مخاطب ساخت و این گفتگو میان آنها واقع شد.

فیلسوف: تو را سوگند می‌دهم بگو این سؤال را چه کسی به تو آموخت؟

شاگرد: به دلم خطور کرد.

فیلسوف: نه، چنین نیست. این گونه سخن از مانند چون تویی سر نمی‌زند. تو هنوز به مرحله‌ای نرسیده‌ای که چنین مطلبی را درک کنی. راست بگو آن را از کجا آورده و از چه کسی شنیده‌ای؟

شاگرد: این موضوع را حضرت امام حسن عسکری - علیه السّلام - به من آموخت و امر کرد آن را با شما در میان بگذارم.

فیلسوف: اکنون حقیقت را اظهار داشتی. آری این گونه مطالب فقط از این خاندان صادر می‌شود.

سپس فیلسوف بزرگ عراق آنچه درباره‌ی تناقضات قرآن نوشته و به نظر خود به کتاب آسمانی مسلمانان ایراد گرفته بود همه را جمع کرد و در آتش افکند. منبع: مناقب ابن شهر آشوب، ج 4

سر بریده قرآن تلاوت کرد

سر بریده قرآن تلاوت کرد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه