داستان های قرآن صفحه 596

صفحه 596

زمانی که اهل بیت (ع) را به شام می‌بردند و از دیر راهب به قریه حرّان رسانیدند، در نزدیکی حرّان مردی بود یهودی که او را یحیای حرّانی می‌گفتند، و او در فراز تلّی خانه داشت چون شنید که جمعی از زنان را از کوچک و بزرگ اسیر کرده‌اند و با سرهای بریده می‌آورند از فراز تَل به زیر آمد و کنار راه به انتظار نشست تا لشکر ابن زیاد پیدا شد، آنگاه یحیی نگاه کرد دید سرها را با اسیران اهل بیت آوردند؛ در آن اثناء چشمش به سر همایون پسر پیغمبر و عزیز زهرا حسین (ع) افتاد، شعشعه‌ی جمال آن حضرت در چشم یحیی تجلّی کرد در همان قسمتی که محو جمال آن حضرت شده بود و نگاه می‌کرد، دید لب‌های شریفش حرکت می‌کند، تعجّب کرده چون گوش فرا داد، شنید که می‌خواند: {وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ} (1) یحیی تا این آیه عظیمه را از آن سر مبارک شنید به فکر فرو رفت و با حال پریشان آمد نزد یک نفر از لشکریان و در مقام تحقیق برآمد.

گفت: به من بگو این سر، سر کیست؟

سرباز یزید گفت:

سر حسین بن علی مرتضی (ع).

یحیی گفت:

نام مادر وی چیست؟

سرباز گفت:

فاطمه (س) دختر محمد (ص).

یحیی گفت:

این اسیران چه اشخاصی هستند؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه