داستان های قرآن صفحه 90

صفحه 90

آن همه آتش به گلستانی سبز و خرّم مبدَل شد، جبرئیل کنار ابراهیم - علیه السلام - آمد و بااو به گفتگو پرداخت.

بهتر این است که در این جا به اشعار ناب مولانا در کتاب مثنوی گوش جان فرا دهیم:

چون رها از منجنیق آمد خلیل *** آمد از دربار عزّت، جبرئیل

گفت: هَل لَک حاجَة یا مُجتبی *** گفت: اَمّا مِنکَ یا جبریلُ لا

من ندارم حاجتی با هیچ کس *** با یکی کار من افتاده است و بس

آن چه داند لایق من آن کند *** خواه ویران خواه آبادان کند

گفت این جا هست نامحرم مقال *** عِلْمُهُ بِالحالِ حَسْبِی مَا السُّؤال

گر سزاوار من آمد سوختن *** لب ز دفع او بیاید دوختن

من نمی‌دانم چه خواهم زان جناب *** بهر خود و اللهُ اَعْلَم بالصَّواب

نمرود ابراهیم را در گلستان دید که با پیرمردی گفتگو می‌کند، به آزر رو کرد و گفت: «به راستی پسرت چقدر در نزد پروردگارش ارجمند است!»

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه