گنج مسیح علیه السلام صفحه 3

صفحه 3

ص: 6

همه روزه مسافران زیادی از راه خشکی و دریا به صور می آمدند.

دانیال یکراست به مغازه ابراهیم ماهی فروش دوست پدرش رفت. مردم زیادی برای خرید ماهی آمده بودند. افسار اسب را به تیرک سایه بان مغازه بست. ابراهیم با دیدن او دست از کار کشید و با خوشحالی گفت:

- دانیال عزیز به موقع آمدی.بیا کمک!

دانیال آستین هایش را بالا زد. چاقوی تیزی برداشت و مشغول پاک کردن ماهی های کوچک و بزرگ شد. ساعتی بعد پیرمردی چاق با شکم برآمده به مغازه آمد. ابراهیم با دیدن او لبخندی زد و گفت:

- جناب یونس خوش آمدید!

پیرمرد مشغول برانداز ماهی ها شد. ابراهیم آهسته در گوش دانیال گفت:

- او را می شناسی؟

- نه!

- او رئیس آشپزخانه ی سلطنتی است. هر بار که میآید چند سبد ماهی می خرد.

سه برده ی سیاه پوست همراه یونس بودند. او با دقّت

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه