خضر در ادبیات صفحه 112

صفحه 112

ص:121

عنایت کرد تا هر چه می خواهد با تصور کردن ایجاد کند... سپس در زمره ی فرماندهان و سران لشکر ذوالقرنین قرار گرفت و از آبی نوشید که هر که از آن بنوشد تا قیامت زنده می ماند.

جبرئیل ادامه داد؛ دو نفر تاجر از شهر پدر خضر در سفر دریایی بودند که بر اثر حادثه ای به دریا افتادند و خود را به جزیره ای رساندند و در آن جزیره دیدند خضر علیه السلام مشغول نماز است. وقتی خضر متوجه حضور آنها شد، آنها را صدا زد و از سرگذشتشان پرسید؛ آنها هم سرگذشت خود را تعریف کردند. خضر به آنها گفت: اگر همین امروز شما را به منازلتان برسانم سرّ مرا نگه می دارید؟

آنها هم قول دادند که راز خضر را فاش نکنند. خضر از سحابی خواست تا به وسیله باد آنها را به منازلشان برساند. وقتی به منزل رسیدند یکی از آنها فوراً پیش پادشاه رفت و سرّ حضرت خضر را فاش ساخت. پادشاه پرسید: ایا شاهدی هم داری؟ او در جواب رفیق خود را معرفی کرد؛ اما نفر دوم انکار کرد و گفت من اصلاً این مرد را نمی شناسم. نفر اول گفت: ای پادشاه گروهی را همراه من به جزیره بفرست و این مرد را تا زمانی که ما بر می گردیم زندانی کن. پادشاه قبول کرد و زمانی که آنها بدون خضر بازگشتند، پادشاه او را آزاد کرد.

خداوند آن شهر را به خاطر گناهان مردمش ویران و زیر و رو کرد. تنها دونفر از مردم شهر زنده ماندند، یعنی همان کنیز و آن مرد که راز خضر را فاش نساخته بودند. در حالی که هر کدام در یک طرف شهر بودند، تا این که همدیگر را یافتند و هر کدام سرگذشت خود را برای دیگری نقل کرد و گفتند: ما به خاطر همین نجات یافتیم و به خدای خضر ایمان آوردیم. با هم ازدواج کردند و به شهر دیگری رفتند. آن زن به عنوان آرایشگر در منزل پادشاه آن شهر (که ادعای خدایی داشت) مشغول کار شد. پس از مدتی در حالی که مشغول آرایش دختر پادشاه بود شانه از دستش افتاد. گفت: «لا حول و لا قوه الّا بالله» دختر پادشاه گفت: چه گفتی؟ آن زن گفت: من خدایی دارم که تمام کارها با کمک و نیروی او

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه