خضر در ادبیات صفحه 125

صفحه 125

ص:134


1- (1) از رنگ گل تا رنج خار، ص 834 و 898.

یکی شارستان پیشش آمد بزرگ بدو اندرون مردمانی سترگ

همه روی سرخ و همه موی زرد همه در خور جنگ روز نبرد

بفرمان به پیش سکندر شدند دو تا گشته و دست بر سر شدند

سکندر بپرسید از سرکشان که ایدر چه دارد شگفتی نشان

چنین گفت با او یکی مرد پیر که ای شاه نیک اختر و شهر گیر

یکی آبگیرست زان روی شهر کزان آب کس را ندیدیم بهر

چو خورشید تابان بدانجا رسید بران ژرف دریا شود ناپدید

پس چشمه در تیره گردد جهان شود آشکارای گیتی نهان

وزان جای تاریک چندان سخن شنیدم که هرگز نیاید به بن

خرد یافته مرد یزدان پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست

گشاده سخن مرد با رای و کام همی آب حیوانش خواند به نام

چنین گفت روشن دل پر خرد که هرک آب حیوان خورد کی مرد

زفردوس دارد بر آن چشمه راه بشوید بران تن، بر یزد گناه

بپرسید پس شه که تاریک جای بدو اندرون چون رود چارپای

چنین پاسخ آورد یزدان پرست کزان راه بر کرّه باید نشست

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه