خضر در ادبیات صفحه 127

صفحه 127

ص:136

سکندر بیامد به فرمان اوی دل و جان سپرده به پیمان اوی

بدو گفت کای مرد بیدار دل یکی تیز گردان بدین کار دل

اگر آب حیوان به چنگ آوریم بسی بر پرستش درنگ آوریم

نمیرد کسی کو روان پرورد به یزدان پناهد ز راه خرد

دو مُهرست با من که چون آفتاب نتابد شب تیره چون بیند آب

یکی زان تو بر گیرو در پیش باش نگهبان جان و تن خویش باش

دگر مهره باشد مرا شمع راه به تاریکی اندر شوم با سپاه

ببینیم تا کردگار جهان بدین آشکارا چه دارد نهان

تویی پیش روگر پناه من اوست نماینده ی رای و راه من اوست

چو لشگر سوی آب حیوان گذشت خروش آمد الله اکبر زدشت

چو از منزلی خضر بر داشتی خورشها ز هر گونه بگذاشتی

همی رفت از این سان دو روز دو شب کسی رابخوردن نجنبید لب

سه دیگر به تاریکی اندر دو راه پدید آمد و گم شد از خضر شاه

پیمبر سوی آب حیوان کشید سرزندگانی به کیوان کشید

بر آن آب روشن سرو تن بشست نگهدار جز پاک یزدان نجست

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه