خضر در ادبیات صفحه 147

صفحه 147

ص:156

به هر خشکساری که خسرو رسید ببارید باران یابردمید

پی خضر گفتی در آن راه بود همانا که خود خضر با شاه بود

(کلیات نظامی، شرفنامه 41/1159)

خضر از ابتدای سفر با اوست خضری که به هر جا قدم می نهد با خود سر سبزی و حیات را به دنبال می برد.

هنگامی که به وادی ظلمت می رسند. هراسی دل او را فرا می گیرد. زیرا که ره برون شدن را نمی داند.

زتاریکی آمد دلش را هراس که هنجار خود را نداند قیاس

تواند درون رفت بی رهنمون برون آمدن را نداند که چون

(کلیات نظامی، شرفنامه 89/1161)

آنگاه پیر مردی که پسرش او را در صندوقی پنهان کرده بود تا اسکندر از او با خبر نباشد (زیرا سالخوردگان را به این راه طولانی نمی شایست برد.) راه چاره را چنین باز گو می کند: مادیانی را که وقت زادن او فرارسیده بیاورند و پس از تولد کره اش، به پیش چشم مادیان سرکرّه را ببرند و مادر او چنین صحنه ای را ببیند، آنگاه با شتاب وارد ظلمات گردند و چون وقت بازگشت رسید، آن مادیان را پیشرو سپاه کنند؛ زیرا او به عشق کره اش راه را درست و هموار خواهد پیمود. آنگاه:

سکندر چو آهنگ ظلمات کرد عنایت به ترک مهمات کرد

چنان داد فرمان در آن راه نو که خضر پیمبر بود پیشرو

به فرمان او خضر خضرا خرام به آهنگ پیشینه برداشت گام

(کلیات نظامی، شرفنامه، 9/1163، 11، 19)

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه