خضر در ادبیات صفحه 50

صفحه 50

ص:59

گفت: «اگر همراه من آمدی چیزی از من مپرس تا درباره ی آن سخن کنم.» و بر ساحل برفتند و ملاّحی در کشتی بود که خضر را شناخت و او را رایگان سوار کرد و گنجشکی بیامد و بر کنار کشتی بنشست و نوک در آب زد، خضر به موسی گفت: «دانش من و تو نسبت به دانش خدا چندانست که این گنجشک از دریا بر گرفت. و چون در کشتی بودند موسی دید که خضر میخی فرو کرد تا تخته ای را از کشتی بکند، پس به او گفت: ما را رایگان سوار کردند و تو کشتی را سوراخ می کنی که مردم را غرق کنی؟ کاری ناروا آورده ای.» خضر گفت: «مگر نگفتم که با من صبر نتوانی کرد.» موسی گفت: «مرا به فراموشیم مؤاخذه مکن.»

گوید: این نخست چیزی بود که موسی فراموش کرد. آنگاه برفتند و کودکی را دیدند که با کودکان بازی می کردد، خضر او را گرفت و کشت. موسی به او گفت: «یکی را به ناحق کشتی و کاری ناروا کردی.» خضر گفت: مگر نگفتم که با من صبر نتوانی کرد.» خضر این نکته را از غیب دانسته بود و افزود چگونه بر چیزی که از کنه آن خبر نداری صبر توانی کرد؟» یعنی عدالت را از روی ظاهر شناسی و آن غیب که من دانم، ندانی. موسی گفت: اگر دیگر چیزی پرسیدم با من مصاحبت مکن. رفتند تا به دهکده ای رسیدند و از مردم غذا خواستند و کسی به آنها خوردنی و آشامیدنی نداد و دیواری آنجا یافتند که نزدیک بود بیفتد. خضر آن را به پا داشت و موسی گفت: «آنها ما را مهمان نکردند و جا نداند. اگر می خواستی در مقابل آن مزد می گرفتی.» خضر گفت: «اینک هنگام جدایی من و توست.» گوید و پیامبر علیه و علی نبینا آلاف التحیه والثنا فرمود: «چه خوش بود اگر صبر می کرد که همه ی حکایت گفته شود.»

خضر گفت: توضیح آنچه را صبر بر آن نتوانستی کرد با تو بگویم. اما کشتی از مستمندانی بود که به دریا کار می کردند و در راهشان شاهی بود که همه ی کشتی ها را به غصب می گرفت و من کشتی را معیوب کردم و به سبب عیبی که در آن پدید آوردم به سلامت ماند. و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند،

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه