خضر در ادبیات صفحه 64

صفحه 64

ص:73


1- (1) تذکره الاولیا، ص 129.
2- (2) نقد و تحلیل آثار فرید الدین عطار، ص 251 و 252.

خدمت والده مشغول شو. شیخ متوجه شد و به میهنه آمد و در آن صومعه کی نشست او بود نشست و قاعده ی زهد برزیدن گرفت. و پیوسته مراقبت سرّخویش می کرد تا جز حق سبحانه تعالی هیچ چیز بر دل وی نگذرد وبه صحراها می شدی و یک ماه و بیست روز در صحرا گم شدی تا مگر کسی از مردم مهینه او را بدیدی و خبر به پدر شیخ آوردند. پدر برفتی و وی را بازآوردی و شیخ از برای رضای پدر روزی چند مقام کردی و چون طاقت زحمت خلق نداشت، بگریختی و به کوه و بیابان باز شدی، و بیشتر مردمان میهنه کی او را بدیدندی با پیری مهیب، سپید جامه دیدندی. از وی سوال کردند کی ای شیخ ما ترا در آن وقت با پیری مهیب می دیدیم آن پیر که بود. شیخ گفت: خضر علیه السلام بود»(1).

این داستان هم به این نکته اشاره دارد که خضر در بیابان بوده و هم به چهره ی پیر با مهابت او و پوشش اوکه جامه ای سپید بوده است.

داستانی دیگر از شیخ ابو سعیدابوالخیر

شیخ بو سعید قدس الله روحه همشیره ای داشت که فرزندان شیخ او را عمه گفتندی و او در غایت زهد بوده است و از صومعه ی عمه، سوراخی به صومعه ی شیخ کرده بود تا پیوسته شیخ را می دیدی و سخن می پرسیدی. روزی شیخ در صومعه ی خویش بود و خضر علیه السلام که او را با شیخ بسیار صحبت بود نزدیک شیخ آمده بود و هر دو تنها نشسته بودند و سخن می گفتند، پوشیده مراقبت احوال ایشان می کرد. خضر، دو کرّت از کوزه ی شیخ که در پیش نهاده بود آب خورد. چون خضر برخاست؛ شیخ با او به هم برخاست و از پس او فراز شد. چون ایشان بیرون شدند، حالی عمه به راه بام برآمد و در صومعه ی شیخ برفت و از بهر تبرّک

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه