خضر در ادبیات صفحه 67

صفحه 67

ص:76


1- (1) کشف المحجوب، ص 178.
2- (2) همان، ص 179 و 302 و 303.

آن را بخور» این بود که من مقدار زیادی از آن را خوردم. چنان دیدم که گفتی از عرش تا زمین دریایی روان بود و من چیزی جز آن نمی دیدم. آن همچون شعاع خورشید بود و دهانم بی اختیار بازمانده بود و تمام دریا به داخل آن سرازیر گردید. قطره ای از آن باقی نماند که من نخورم(1).

حمزه ی عقیلی

شریف حمزه ی عقیلی، بلخ بود. زاهد و صاحب کرامات. شریف گوید: در مسجد الحرام بودم. دو رکعت نماز می کردم پسِ مقام ابراهیم. که خضر علیه السلام فراز آمد و مرا گفت.: «حمزه، خیز و طواف کن که به خراسان، خود رکعت توان کرد.» وی را حکایات بسیار است از فراست و کرامت، دیگر این که هم صحبت خضر بوده است(2).

دیدار شیخ نجم الدین کبری (شیخ ولی تراش) با خضر

جاسوسان به سلطان خبر می دهند که نجم الدین با دشمنان به مذاکره مشغول است. سلطان درغضب می شود و به شیخ فرمان می دهد که هرگونه تماسی را با دشمن قطع کند. محمد خوارزمشاه می خواهد از شهر بیرون برود اما شیخ در کنار دروازه نشسته و راه را بسته است. سلطان می خواهد که پایش را ورچیند. در این دم نجم الدین می بیند که خضر پیشاپیش لشکر مغول در حرکت است و از او می پرسد که در آنجا چه می کند. خضر پاسخ می دهد: که او نگهبان و نگهدار شیخ است(3).

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه