- خطبه 001-آغاز آفرینش آسمان و.. 1
- خطبه ها 1
- خطبه 002-پس از بازگشت از صفین 14
- خطبه 003-شقشقیه 18
- خطبه 004-اندرز به مردم 24
- خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا 26
- خطبه 006-آماده نبرد 27
- خطبه 007-نکوهش دشمنان 28
- خطبه 008-درباره زبیر و بیعت او 29
- خطبه 009-درباره پیمان شکنان 30
- خطبه 010-حزب شیطان 31
- خطبه 011-خطاب به محمد حنفیه 32
- خطبه 012-پس از پیروزی بر اصحاب جمل 33
- خطبه 013-سرزنش مردم بصره 34
- خطبه 014-در نکوهش مردم بصره 35
- خطبه 015-در برگرداندن بیت المال 36
- خطبه 016-به هنگام بیعت در مدینه 37
و من خطبه له علیه السلام یذکر فیها ابتداء خلق السماء و الارض و خلق آدم (ع) ظاهر آنست که من خطبه، خبرست و مبتدای او الحمدلله الذی است تا آخر و برین تقدیر حاجت به تقدیر نیست و احتمال دارد که خبر مبتدای مقدر باشد تقدیرش چنین باشد (و من خطبه له علیه السلام قوله الحمدلله الذی، تا آخر) یا مثل آن و بهر تقدیر له صفت خطبه است ای کاینه یا حاصله له و جمله یذکر فیها تا آخر مستانفه است و احتمال دارد که حال باشد از ضمیر له زیرا که اگر چه این ضمیر مجرورست لفظا اما مفعول بواسطه است تقدیرا و اگر من خطبه می گفت بی واو اظهر و انسب می بود. یعنی از جمله خطبه آن حضرت (ع) که ذکر می کند در آن خطبه ابتدای آفرینش آسمان و زمین را و آفرینش حضرت آدم صفی الله (ع) را اینست که الحمدلله الذی تا آخر و احتمال دارد که فاعل لفظ یذکر مبنی المفعول باشد پس حال باشد از مستر له که فاعل است ای مذکورا فیها ابتداء خلق السماء تا آخر و از لفظ من خطبه فهم می شود که آنچه نقل کرده شد ازین خطبه تمام نیست بلکه بعضی است از مجموع این خطبه فتامل. و بدان که مشتمل است بر علوم شریفه و معارف لطیفه و نکات منیفه بر ترتیب طبیعی: اول حمد و ثنای حق جل و علا
و بیان توحید ذات و صفات او تعالی شانه. دوم نسبت ایجاد
عالم بقدرت ایزد تعالی عز شانه بر سبیل اجمال و تفصیل و کیفیت آن. سیم کیفیت آفریدن حضرت ابوالبشر آدم صفی الله (علی نبینا و علیه السلام). چهارم اصطفای انبیا علیهم السلام بجهت تنزیل وحی و تبلیغ رسالت پنجم بیان فرض کردن حج خانه کعبه بر مکلفان. و چون این خطبه مشتمل بود برین فوائد خمسه مناسب نمود که ترجمه وی بر پنج باب مرتب گردد بجهت بیان این پنج فایده: باب اول در بیان آنچه در حمد و شکر و ثنا و توحید حق جل و علا واقع شده از کلام حضرت درین خطبه. الحمدلله الذی لا یبلغ مدحته القائلون مدح و مدیح و ثنای جلیل. مدحه آن صفتی را گویند که مدح را بدان صفت باید بود، یعنی شکر و سپاس مر خدای را که نمی رسد بکیفیت مدح او سخن گویندگان یعنی آن صفتی و آن حالتی که مدح حق تعالی را بر آن صفت و بدان حالت می باید بود، سخنگویان به آن صفت و حال هرگز نمی رسند و نمی توانند رسید اینست ترجمه این فقره مجملا. اما تفصیل این فقره با فقرات دیگر از کلام آن حضرت که در حمد و ثنای باری تعالی واقع شده درین خطبه موقوفست به تقدیم مقدمه(ای) در بیان معنی صفت و اقسام وی. پس بدان که صفت چیزیست که عقل آن را اعتبار کند از برای چیزی دیگر و نسبت کند به آن چیز و مستقل نباشد در تحقق الا به آن چیز خواه در خارج موجود باشد مثل سیاهی و سفیدی و خواه نباشد مثل نادانی و نابینائی و از اینجا معلوم شد که اعتبار عقل چیزی را
از برای چیزی دیگر مستلزم وجود نفس امری آن چیز نیست بلکه می تواند بود که آن چیز را وجودی و تحققی نباشد الا باعتبار ملاحظه عقل و بس و صفات الله ازین قبیل است چنانکه مبین خواهد شد درین خطبه ان شاءالله تعالی. و صفات حق عز و علا بحسب ملاحظه عقل بر سه قسمت سلبیه و اضافیه و حقیقیه اگر چه نظر بنفس امر همه راجع بسلب است نزد اهل تحقیق. سلبیه آنست که اعتبار عقل و نسبت آن بحق سبحانه جز بطریق نیستی نباشد چنانکه گویند حق تعالی جسم نیست و جوهر نیست و عرض نیست و مانند آن. و اضافیه آنست که اعتبار عقل و نسبت بحق جل و علا بطریق هستی باشد اما ملاحظه آن و ملاحظه چیز دیگر باشد در برابر آن مثل خالقیت و رازقیت که نسبت آن بذات حق تعالی بر وجه ثبوتست اما ملاحظه آن با ملاحظه چیز دیگرست که در برابر اوست زیرا که ملاحظه خالقیت با ملاحظه مخلوقیت و بی آن نمی شود و ملاحظه رازقیت با ملاحظه مرزوقیت است و بی آن نمی شود. و حقیقت آنست که اعتب
ار و نسبت آن به ذات حق تعالی بر وجه ثبوت باشد و ملاحظه و قصور وی با ملاحظه چیز دیگر نباشد در برابر او مثل آنکه گویند خدای تعالی حی است زیرا که ملاحظه حیوه که صحت علم و قدرتست با ملاحظه چیز دیگر نیست در برابر وی و صفات حقیقیه را صفات ذاتیه نیز می گویند و از وصف باری تعالی به این نوع اوصاف ترکیب و کثرت در ذات او لازم نمی آید زیرا که اینها به مجرد
ملاحظه عقل است نه بحسب ثبوت و تحقق نفس امر چنانکه گذشت. چون این مقرر شد پس بدان که حضرت امیرالمومنین (ع) شروع کرد اولا در اعتبارات سلبیه و تقدیم کرد آن را بصفات ثبوتیه بنابر آنکه صفات الله همه راجع می شود بسلب بجهت حقیقت چنانکه گذشت پس تقدیم آن اشارتست به این نکته. و نیز مقرر شده که توحید حق و اخلاص مطلق کما هو حقه مقرر و راسخ نمی شود در یقین سالک طریق توحید حق الابه آنکه دور کند جمیع ما عدای حق سبحانه و تعالی را از او و منزه گرداند او را از هر چه غیر اوست و از هر چه در وهم و خیال و عقل در آید جز ذات او و جمیع اغیار را از درجه اعتبار طرح کند (و چون توحید حقیقی حاصل نمیشود الا به این پس او را مقدم باید داشت و شاهد بر این دعوی کلمه توحید است زیرا که اجل و اکمل و افضل از
کلمه لا اله الا الله کلمه دیگر نیست و در همه ملل و ادیان در اظهار توحید تکلم به این کلمه مامور بوده و مخفی نیست که جزء اول وی مشتمل بر سلبست تا دلالت کند بر نفی جمیع ما سوی الله از صفحه خاطر و پاک گرداند او را از اوهام فاسد و از چرک شرک. و مستعد تجلی گرداند بانتقاش نور وجود حق که مشتمل است بر جزء دوم ازین کلمه و چون مقررست که آن حضرت هادی خلق و مرشد ایشانست بحق اشارت کرد به کیفیت طریق سلوک و سلوک طریق و فرمود که اول ازاله می باید
کرد از اوهام شبهانی که مانع وصول است بحق و پاک می باید گردانید صفحه لوح خاطر را از جمیع ما عدای وی تا مستعد انتقاش حق) گردد زیرا که صفحه لوح اگر پاک نباشد قابل انتقاش صورت نباشد و چون پاک و صاف باشد قابل انتقاش صورت باشد و لهذا گفته اند که دفع ضرر مقدم باشد بر جر نفع یعنی اول رفع مانع باید کرد تا مطلوب حاصل گردد. و آن حضرت ابتدا بحمد کرده و مقدم داشته بر همه چیزها در اول این خطبه و سایر خطب چنانکه عادتست بجهت تدریب و تعلیم حق و تنبیه ایشان بر آنکه ثنا و ستایش حق جل و علا بهمه حال لازم است زیرا که مستلزم ملاحظه جلال و التفات بصفات کمال و اعتراف بجزیل نوال اوست و این ملاحظات و اعتبارا
ت مطلوبست بلکه اعلای مطالب است زیرا که اعظم عبادات و افضل طاعات باشد کما لا یخفی. و آنچه فرمود که (لا یبلغ مدحته القائلون) دو احتمال دارد: اول تنزیه باری تعالی از اطلاع خلق بر کیفیت مدح و ثنای وی بر آن وجه که حق اوست یعنی خدای تعالی منزه است از آنکه مطلع باشند خلق بر کیفیت مدح و ثنای او چنانکه حق اوست و شایسته آنست زیرا که اطلاع چنین موقوفست بدانستن کنه ذات و حقیقت صفات او بر آن وجه که در نفس امر بر آن وجه است تا توان ثنای گفتن که لایق و شایسته وی باشد چنانکه لایق و حق وی است و ظاهر است که عقول بشر عاجز است از دانستن کنه ذات و صفات حق تعالی پس هر
چند مادح مبالغه لایق کند و بحسب فهم و ادراک خود ملاحظه ذات و صفات حق تعالی نماید و آنچه لایق حق جل و علا باشد نسبت بمقتضای عقل خود از مدح ادا نماید کمال مدح حق سبحانه و تعالی نخواهد بود زیرا که اطلاع بر آنچه مدح حق بر آن چیز می باید بود ندارد. دوم تنزیه حق سبحانه و تعالی از بلوغ عقل و اوهام بتمامی شکر و ثنای وی. یعنی حق تعالی منزه است از آنکه کسی تمام مدحی که لایق اوست آنرا ادا و احصا تواند کرد زیرا که در هر مرتبه که برسد از مراتب مدح و ثنای جمیل مرتبه دیگر خواهد داش
ت از استحقاق مدح و ثنا و تعظیم چنانکه حضرت رسالت پناه (ص) فرمود (لا احصی ثناء علیلک انت کما اثنیت علی نفسک). دیگر آنکه قدرت بر شکر نعمت، نعمت دیگرست و مستلزم شکر و قدرت بر شکر، آن نعمت نیز نعمت دیگرست و همچنین لا الی النهایه و از عهده شکر این نعمت بیرون نمی توان آمد پس بلوغ کمال شکر حق تعالی محال باشد. اما آنکه گفت (لا یبلغ مدحته القائلون) و نگفت لا یبلغ مدحته المادحون، بنابر آنکه قائل اعم است از مادح و نفی عام ابلغ است در نفی خاص از نفع خاص و این ظاهرست. و لا یحصی نعماءه العادون یعنی جزئیات نعمت خدای تعالی و افراد آن در حصر و شمار انسان در نمی آید زیرا که نعمتهای خدای تعالی بی شمار و بی پایانست و دلیل بر این مدعی نقل است و عقل. اما نقل آنست که حق تعالی می فرماید (و ان تعدوا نعمه الله لا
تحصوها) یعنی اگر خواهید که در شمار آرید نعمتهای خدای تعالی را نتوانید. و اما عقل آنست که حق سبحانه و تعالی نعمت ظاهر و باطن بر انسان انعام کرده چنانکه فرموده است (و اسبغ علیکم نعمه ظاهره و باطنه) یعنی حق تعالی شامل گردانیده بر شما نعمتهای ظاهر و باطن خود را و از جمله نعمتهائی که حق سبحانه و تعالی به انسان اکرام کرد آنست که
او را مکرم گردانید بجوهر عقل و در خدمت (وی برپا داشت که مصلح حال اوست و قایمست بمهمات و حوایج وی) و به او اکتساب کمالات ابدیه و سعادات سرمدیه می کند و این عقل بمنزله و زیر ناصح مشفق است در حق وی تمیز می کند از برای وی آنچه اصلح و انفع است و او را دلالت به آن می کند. وقوت دیگر داد به او که آن قوت بمنزله حاجب و دربان است کار او آنست که تمیز کند میان اصدقا و اعدا و آنرا قوت واهمه گویند. و خازنی از برای وی تعیین کرد که ضبط کند از برای وی معلومات را تا فراموش نشود و در وقت حاجت نزد وی روانه و حاضر گرداند و آنرا قوت حافظه گویند. و قوت دیگر دادبه وی بجهت خصومات و انتقام و قهر و غلبه بر خصم و مانند آن و آن را قوت غضبیه گویند. و قوت دیگر داد به وی که تعلق دارد بلذات بدنیه و شهوات جسمانیه و آن را قوت شهویه گویند. و قوت دیگر داد که جذب کند غذا را از دهن بعد از خائیدن و به معده رساند و اگر آن قوت
نباشد لقمه از دهن بعد از خائیدن هرگز به معده فرو نرود و آنرا قوت جاذبه گویند. و قوت دیگر داد که چون غذا بسبب قوت نبودی غذا در معده قرار نگرفتی بلکه بیرون رفتی و هیچ فایده از آن غذا به انسان نرسیدی و آنرا قوت ماسکه گویند. و قوت
دیگر داد به وی تا طبخ دهد آن غذا را در معده و هضم سازد و بمرتبه ای رساند که صلاحیت آن پیدا کند که جزء بدن شود و آنرا قوت هاضمه گویند. و قوت دیگر داد تا بعد از اتمام هضم غذا خلاصه و زبده آنرا تقسیم کند و متفرق گرداند در بدن و آنچه صلاحیت هر عضوی داشته باشد به وی رساند و این قوت را مقسمه و قوت دافعه گویند. و قوت دیگر داد تا اعضا را نمو دهد بر وجهی که مناسب باشد به آن غذا که به وی رسیده باشد و این را قوت نامیه گویند و قوت دیگر داد که به آن قوت آن منی که حاصل شود از غذا مستعد تولد مثل سازد و آنرا قوت مولده خوانند. و قوت دیگر نیز داده است که دفع کند از معده فضلات غذا را که جزئیت بدن را نشاید و غیر منتفع بها باشد و مضر بدن باشد و این قوت را نیز قوت دافعه گویند. و بعضی گفته اند که این قوت و آن قوت مقسمه که مذکور شد متحدند. و قوت دیگر داد که آن دیدنیها مدرک می شود مثل روشنی و رنگ و جسم و آنرا قوت باصره گویند. و قوت دیگر داد که به آن اصوات یعنی آوازها معلوم
می شود و به آن تمیز کرده می شود میان آواز خوب و بد و بلند و پست و مانند آن و آنرا قوت سامعه گویند. و قوت دیگر داد به آن بویها معلوم می شود و آنرا قوت شامه گویند و
قوت دیگر داد که به آن شیرینی و ترشی و مانند آن از طعامها معلوم می شود و آنرا قوت ذائقه خوانند. و قوت دیگر داد که به آن نرمی و درشتی و گرمی و مانند آن معلوم می شود و آنرا قوت لامسه خوانند و این پنج قوت که باصره و سامعه و شامه و ذائقه و لامسه است بمنزله جاسوسند زیرا که اخبار از بیرون معلوم می کنند و به انسان می رسانند و از برای این قوای خمسه مذکوره مهتری تعیین کرد که مرجع ایشانست و آنرا حس مشترک خوانند. و از برای ایشان خازن دیگر تعیین کرد که هر چه ایشان معلوم کردند به وی می رساند تا محل حاجت بایشان باز دهد، آنرا خیال وقوت متخلیه گویند. و یک قوت دیگر داد که تردد می کند میان قوت متخلیه و قوت حافظه که پیش از این مذکور شد و تصرف می کند در آن امور که حاصل است نزد این دو قوت و آنرا قوت متصرفه خوانند و حق سبحانه و تعالی مخصوص گردانید هر یک از این قوا را بمحل خاصی و احوال و شرایط و امارات و منافع مخصوصه چنانکه مذکورست بعضی از آن در کتب تشریح و غیر آن. و از جمله نعم الهی که انسان مکرمست به آن منافع سماویه و فواید عنصریه و خواص موالید ثلثه ارضیه است که عبارت از معادن و نباتات
و حیواناتست و مخفی نیست که این منافع و فواید
غیر متناهیست و حصر آن ممکن نیست بلکه اگر کسی تامل کند بر وجه صادق ظاهر گردد بر وی که منافع عقل غیر محصورست چه جای سایر منافع و نعم که خدای تعالی انعام کرد بر انسان. پس بر وجه احسن ثابت شد که نعمتهای حق تعالی را حصر میتوان کرد چنانکه مضمون این فقره است (و لا یحصی نعماه العادون) موافق آیت شریفه (و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها) و غرض آن حضرت (ع) ازین حکم اشارتست آنکه با وجود این همه نعمتها که حق تعالی به انسان اکرام کرد او غافلست از شکر خدای تعالی و جاهلست از معرفت او بلکه مقرست در معصیت و معرض است بالکلیه از طاعت وی بلکه کافر و جاحد و معاندست چنانکه حق تعالی می فرماید که (ان الانسان لظلوم کفار) یعنی بدستی که آدمی ظالم نفس خود است بارتکاب مناهی و معاصی و ترک طاعت و عبادات و معتاد است به کفران احسان و ترک شکر نعم بی پایان و غرض ازین اشارت آنست که تنبیه کند غافلان را و بیدار گرداند ایشان را از خواب غفلت و غرور طبیعت و حریص گرداند بر التزام شکر و ثنای حق تعالی و بر اعتراف بنعم غیرمتناهی که مستلزم توجه است بذات و صفات حق تعالی و الله اعلم. و لا یودی حقه المجتهدون یعنی ادا نمی توانند کرد حق خدای تعالی را مجتهدان.
یعنی هر چند که کسی سعی کند وجد و جهد نماید نتواند که آنچه حق حضرت باری تعالی باشد از شکر و ثنا و طاعت و عبادت آنرا
بجای آرد زیرا که نعمتهای خدای تعالی لا یحصی و لا یتناهیست چنانچه در ترجمه فقره سابقه حضرت مقرر شد و چون چنین باشد ادای حق تعالی نتوان کرد. و دیگر آنکه هر چه از انسان صادر می شود از افعال اختیاریه مثل حمد و شکر و طاعت و عبادت و غیر آن همه مسند بقوی و قدرت انسان است و این قوی و قدرت همه مسند بجود حق و فیض وی و مستفاد از رحمت و نعمت اوست بلکه هر حمد و ثنا و مانند آنکه از انسان صادر می شود حقیقه نعمت حق تعالی است چنانکه مکررا مذکور شد پس در حقیقت هر شکری که از آدمی صادر می شود در مقابل نعمت حق تعالی نعمت حق تعالی است که در مقابل نعمت او حاصل می شود پس بنده اصلا شکر حق تعالی و عبادت او بجای نیارد حقیقه چه جای آنکه ادای حق او تواند کرد. روایت کرده اند که این معنی بخاطر شریف حضرت موسی کلیم الله (ع) رسید و نیز گفته اند که بخاطر مبارک حضرت داود پیغمبر (ع) رسید پس آن حضرت با حق تعالی مناجات کرد و گفت (یا رب کیف اشکرک و انا لا استطیع ان اشکرک الا بنعمه ثانیه من نعمک) یعنی ای بار خدایا چگونه شکر ترا بجای آرم
و حال آنکه من نمی توانم که شکر کنم ترا الا بنعمت دیگر از نعمتهای تو و در روایت دیگر آمده که گفت: (یا رب کیف اشکرک و شکری لک نعمه اخری توجب علی الشکر لک) یعنی ای بار خدا یا چگونه شکر ترا ادا کنم و حال آنکه شکر من ترا نعمت دیگرست
از نعمتهای تو که لازم می گرداند بر من شکر دیگر مر ترا و چون آن حضرت این چنین مناجات کرد حق عز و علا وحی فرستاد به وی که (اذا عرفت هذا فقد شکرتنی) یعنی چون این را دانستی پس شکر مرا بجای آوردی و در روایت دیگر آمده است که فرمود. (اذا عرفت ان النعم منی رضیت بذلک شکرا) یعنی چون دانستی که نعمتها همه از منست راضی شدم بهمین در ادای شکر. الذی لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن ادراک دریافتن. (بعد دور. همم عزم جزم و اراده. نیل رسیدن. غوص در دریا فرو رفتن بجهت اخراج درو مانند آن. فطن فهمای خوب و ذهنهای تند و اضافت بعد بهم و غوص بفطن اضافت صفتست بموصوف زیرا که بعد بمعنی بعید است و غوص بمعنی غایصه. یعنی آن خدای که در نیابد او را عزمها و اراده های بلند و نرسد به وی فهمهای خوب و ذهنهای تند. یعنی هر چند که مرغ همت و اراده بلند باشد و بعزم جزم در هوای ادراک ذات و صفات حق عز و علا پرواز کند هرگز
به آن نتواند رسید و عاقبت از پریدن فرو مانده باز گردد هر چند که ذهن دقیق در دریای عمیق فکرت غواصی کند هرگز به قعر معرفت و کنه حقیقت وی نرسد زیرا که حقیقت هر چیزی وقتی معلوم می شود که جمیع اجزائی که آن چیز ازو مرکب باشد معلوم گردد و شکی نیست که ذات حق سبحانه و تعالی منزه است از ترکیب و از کثرت و هر چه مرکب نباشد کنه و حقیقت آن معلوم نباشد
پس هر که در دریای جلال او خواهد که سیاحت کند غریق گردد و هر که دعوی وصول کبریای جمال او کند حریق گردد و لا اله الا هو سبحانه و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا الذی لیس لصفته حد محدود و لا نعت موجود حد نهایت. محدود معلوم. نعت صفت. یعنی آن خدای که نیست مر صفت او را نهایت معلوم. و نیست هر صفت او را صفت موجود یعنی صفات ثبوتیه و سلبیه و اضافیه که عقل انسان آنرا اعتبار کند (برای حق تعالی و حق تعالی را به آن وصف کند آن صفات را نهایت نیست که عقل چون بدانجا رسد بایستد بلکه هر چند عقل ملاحظه کند و صفتی را اعتبار کند) برای حق جلا و علا و رای آن، صفت دیگر خواهد بود و هرگز بنهایت نرسد و نخواهد رسید همچنانکه که نعمتهای وی غیر متناهیست و همچنین صفات که عقل برای حق تعالی اعتبار کند و آ
ن صفات را صفتی نیست که عقل به آن صفت، صفات خدای تعالی را بداند و این اشارتست به آنکه صفات الله معلوم انسان نمی شود نه بتفصیل و نه باجمال زیرا که غیرمتناهی است و غیرمتناهی را انسان بتفصیل نمی تواند دانست و ضابطه(ای) نیز نمی داند که به آن ضابطه صفات الله را مجملا بداند چنان که بتعریف افراد معرفت معلوم می شود که مجملا زیرا که صفات الله را تعریف نمی توان کرد (و گفته شد) چنانکه ذات خدا را تعریف نمی توان کرد پس صفات حق سبحانه و تعالی را انسان نتواند دانست نه بتفصیل و نه باجمال، شیخ میثم بحرانی رحمه الله علیه
این فقره را چنین تفسیر کرده است. اما شیخ ابوالحسن کیدری رحمه الله علیه فرموده که مراد آن حضرت ازین کلام نفی صفاتست زیرا که معنی این سخن آنست که صفت حق تعالی را نشانه و اثری نیست یعنی حق تعالی را هیچ صفتی نیست زیاده بر ذات وی و غیر از ذات وی و غیر از ذات چیز دیگر نیست بجهت آنکه حق تعالی یکیست از جمیع جهات و اعتبارات و بهیچ وجه من الوجوه در ذات وی کثرت و تعدد نیست پس او را هیچ صفت نباشد (مغایر ذات وی و چون او را هیچ صفت نباشد) و صفت او را هیچ حدی و اثری نباشد و آنچه حق تعالی را به آن صفت میکنند بحسب ظاهر مثل قاد
ر و عالم و غیر آن بمجرد اعتبار عقلست و بحسب حقیقت بسلب راجع است و مستلزم تعدد و کثرت نسبت بذات حق تعالی نیست چنانکه در ممکناتست. و بعضی گفته اند مراد آنست که متعلقات صفات را حدی و نهایتی نیست چنانکه معلومات که متعلق علم است نهایت ندارد و مقدورات که متعلق قدرتست بی نهایت است و امثال این. و لا وقت معدود و لا اجل ممدود اجل آن مدتی که تعیین کرده شود برای چیزی یعنی صفت حق تعالی را وقتی نیست که شمرده شود و اجلی نیست که مدت آن تعیین کرده آید و غرض آنست که ذات حق تعالی منزه است از آنکه در زمان باشد و او را اجلی باشد که چون به آن اجل رسد وجود او منقطع گردد زیرا که زمان از لواحق و توابع حرکت است و حرکت
از توابع و صفات جسم است و حق تعالی منزه است از جسمیت پس او در زمان نباشد پس او را وقتی نباشد. دیگر آنکه زمان را حق سبحانه و تعالی ایجاد کرد زیرا که زمان مقدار حرکت فلک اعظم است و فلک را خدای تعالی آفریده است پس اگر خدای تعالی در زمان باشد لازم آید که پیش از آفریدن زمان، زمانی بود باشد و این باطل است. دیگر آنکه حق تعالی قدیم و ازلیست زیرا که واجب الوجود است و زمان حادت پس حق تعالی منزه باشد از زمان. فطر الخلایق بقدرته
و نشر الریاح برحمته فطر آفرید. نشر پراکنده کرد. ریاح بادها. یعنی آن خدای که آفرید خلایق را بقدرت خود و پراکنده ساخت بادها را برحمت خود. چون آن حضرت (ع) فارغ شد از صفات سلبیه شروع کرد در صفات ثبوتیه. فقره اول موفق آنست که فرموده الذی فطرکم اول مره یعنی آن خدای که آفرید شما را اول بار و فقره ثانی موافق آنست که فرموده و هو الذی الرسل الریاح بشرا بین یدی رحمه یعنی آن خدای که می فرستد بادها را پراکنده میان دستهای رحمت خود و چون منشاء آفریدن خلایق و ایجاد ایشان و بیرون آوردن ایشان از عدم بوجود قدرت بود فطرت را مفید قدرت گردانید و گفت فطر الخلایق بقدرته و پراکنده کردن بادها را مقید گردانید برحمت بجهت آنکه وزیدن بادها مستلزم فواید بسیار است در بقاع نوع انسان و سایر حیوانات و نباتات و موجب صحت امزجه است و مقتضی نمو است و بسیاری از اطبا گفته اند که باد مستحیل می شود به روح حیوانی و
از جمله منافع عظیمه او آنست که مستلزم راندن ابرست از جای بجای دیگر تا ازو باران متولد شود و بر زمین میته ببارد پس حیوانات منتفع شوند به آشامیدن و زرع و سایر نباتات بروید چنانکه حق سبحانه تعالی می فرماید (و الرسلنا الریاح لواقع فانزلناه من
السماء ماء فاسقینا کموه) یعنی فرستادیم ما بادهای جهنده را پس فرو فرستادیم از آسمان آب را پس سیراب گردانیدیم شما را به آن و ظاهر است که اینها همه از آثار رحمت است پس از دیدن جهت مناسب بود نشر ریاح را به رحمت مقید سازد. و مراد آن حضرت (ع) ازین کلام تعداد نعمتهای خدای تبارک و تعالی است و تنبیه است بر آنکه غافل از ذکر نعمت حق سبحانه و تعالی نمی باید بود چنانکه حق تعالی فرموده است (و اذکروا نعمه الله علیکم) یعنی یاد کنید نعمت خدای را که بشما داده است و ظاهر است که ذکر نعمت خدای تعالی نوعیست از شکر و شکر خدای تعالی مطلوبست در جمیع حالات و اوقات زیرا که مستلزم ملاحظه ذات و صفات حق تعالی است و این اعظم عباداتست. و وتد بالصخور میدان ارضه. وتد میخ زد بزمین یا بر دیوار یا مانند آن. صخور سنگهای بزرگ مثل کوه. میدان حرکت بتمایل. یعنی آن خدای که گردانید سنگهای بزرگ و کوهها را میخ روی زمین تا زمین حرکت نکند و قرار گیرد و این معنی در قرآن وارد شده چنانکه حق تعالی فرموده (و القی فی الارض رواسی ان تمید بکم) یعنی حق تعالی انداخت در زمین کوههای بلند را تا زمین میل نکند و شما را
به آب فرو نبرد. و مفسران گفته اند که چون حق سبحان
ه و تعالی زمین را آفرید بر روی آب زمین از موج آب اضطراب می کرد و مایل میشد از جانی بجانبی دیگر پس حق تعالی کوهها را بر روی زمین آفرید و میخ زمین گردانید تا زمین قرار گرفت بسبب گرانی کوهها چنانکه کشتی بر روی دریا چون اضطراب کند و میل کند از جانبی بجانبی دیگر چیزهای سنگین درو نهند تا قرار گیرد و فخررازی گوید که این توجیه موجه نیست زیرا که زمین از آب گران تر است و چون چنین باشد بر روی آب نخواهد ماند مثل کشتی بلکه در آب فرو خواهد رفت اکثرا و اگر همه فرو نرود چنانکه مشهورست که سه ربع زمین در آبست و چون چنین باشد حرکت و اضطراب نخواهد کرد تا حاجت باشد بجسم ثقیل که دفع اضطراب وی کند پس بدین وجه سخن مفسران خوب نمی نماید. و توجیه چنین کرده است که زمین مدور است و هر چه مدور است خود حرکت می کند بالطبع میلی که درو پیدا شود از خارج حرکت خواهد کرد بالضروره. پس اگر حق تعالی این کوهها را بر روی زمین نمی آفرید و روی زمین را به این کوهها ناهموار نمی کرد باندک گرانی که در بعضی جوانب او پیدا می شد حرکت می کرد و می گردید و حیوانات در آب غرق می شدند پس از این جهت کوهها را بر روی وی آفرید تا ناهموار شود و تدویر وی فی الجمله برطرف گ
ردد و اطراف وی ثقیل گردد و باندک گرانی و میل که در بعضی جوانب او پیدا شود نگردد و بعضی علما
گفته اند که احتمال دارد که مراد از صخور در کلام حضرت (ع) و مراد از جبال در آیت، انبیا و اولیا و علما باشد بر سبیل استعاره یعنی چنانکه کوه بلند و استوار و محکم است انبیا و اولیا و علم نیز بلند مرتبه و رفیع الدرجه و ثابت قدمند در دین و چنانکه کوه محصن و منیع است و هر چه بدو التجا کرد از انسان و سایر حیوانات ایمن گشت از خوف و ضرر دشمن، انبیا و اولیا و علما نیز چنین اند هر که دست استمساک بایشان زد ایمن شد از ضلالت و غوایت و از دشمن جن و انس و از شر نفس و شیطان و عذاب نیران پس ایشان منزله اوتاد زمین باشند زیرا که هر چه مقید شد به میخ اضطراب محفوظ شد و هر که مقید به انبیا و اولیا و علما شد محفوظ گشت از اضطراب احوال در دین. و برین تقدیر مراد از زمین از آنجا که گفت میدان ارضه، اهل زمین باشد بجهت آنکه انبیا و اولیا و علما در حقیقت بمنزله اوتاد زمین اند و بعضی گفته اند که مراد آنست که حق تعالی کوهها را آفرید بر روی زمین تا نشانه و علامت راهها باشد در بحر و بر چنانکه مشهور است که در بسیار از دریاها اهل کشتی به کوهها مهتدی میشوند
و راه را می دانند و به مقصد میرسند. پس برین تقدیر مراد از آنکه کوهها را میخ زمین گفت آن باشد همچنانکه میخ مانع است از اضطراب و میل کردن آنچه به او مقید است کوهها نیز اهل زمین را از اضطراب در دانستن
راه که به مقصد رساند و از سرگردانی و گمراهی و گم کردن مقصد و الله اعلم.