- خطبه 001-آغاز آفرینش آسمان و.. 1
- خطبه ها 1
- خطبه 002-پس از بازگشت از صفین 14
- خطبه 003-شقشقیه 18
- خطبه 004-اندرز به مردم 24
- خطبه 005-پس از رحلت رسول خدا 26
- خطبه 006-آماده نبرد 27
- خطبه 007-نکوهش دشمنان 28
- خطبه 008-درباره زبیر و بیعت او 29
- خطبه 009-درباره پیمان شکنان 30
- خطبه 010-حزب شیطان 31
- خطبه 011-خطاب به محمد حنفیه 32
- خطبه 012-پس از پیروزی بر اصحاب جمل 33
- خطبه 013-سرزنش مردم بصره 34
- خطبه 014-در نکوهش مردم بصره 35
- خطبه 015-در برگرداندن بیت المال 36
- خطبه 016-به هنگام بیعت در مدینه 37
و من کلام له (ع) لما قبض رسول الله (ص) و خاطبه العباس (ع) و ابوسفیان بن حرب فی ان یبایعا له بالخلافه این کلامی است که حضرت امیرالمومنین (ع) ادا فرموده بعد از وفات حضرت رسالت پناه (ص) وقتی که حضرت عباس بن عبدالمطلب رحمه الله علیها و ابوسفیان بن حرب به آن حضرت خطاب کرده گفتند که ما به تو بیعت می کنیم و حاصل این قصه آنست که چون حضرت رسالت پناه (ص)
او دار الفنا بدار البقا انتقال کرد قوم راه ضلالت اختیار کردند و بر ارتداد اقدام نمودند و بر ابی بکر بن ابی قحافه بیعت کردند و امر خلافت بر آن تمام گشت ابوسفیان منافق خواست که فتنه اندازد در میان قوم و محاربه انگیزد تا قوم کشته گردند و اسلام ضعیف گردد پس برخاست و نزد عباس رفت و گفت یا ابالفضل این قوم امر خلافت را از میان شما که بنی هاشمید بیرون بردند و به ابوبکر دادند که از بنی تیم است و هر گاه که چنین باشد ابوبکر در وقت مردن خود البته این کار را به عمر خواهد داد که از بنی عدی است و به حق خدای که فردا این درشت طبیعت بر ما حکم خواهد کرد و ما را تحمل جفای وی نیست پس مصلحت آنست که برخیزی تا به یکدیگر نزد حضرت امیرالمومنین (ع) برویم و به وی بیعت کنیم و تو عم
رسول خدائی و من مرد مقبول القولم در میان قریش پس اگر ابوبکر و اتباع وی بیعت ما را قبول نکنند و رد کنند با ایشان حرب کنیم و ایشان را بکشیم عباس این سخن را از وی قبول نمود و هر دو برخاستند و نزد حضرت امیرالمومنین (ع) رفتند. پس ابوسفیان گفت یا اباالحسن ازین امر خلافت تغافل مکن ما کی تابع بنی تیم از ازل بودیم تا این زمان تابع ایشان باشیم حضرت امیرالمومنین (ع) را معلوم بود که ابوسفیان لعین این سخن را از برای تعصب دین نمی گوید بلکه از جهت فتنه و فسادی که فکر کرده است می گوید پس امیرالمومنین (ع) در جواب ایشان سخن چند ادا
فرمود و آن اینست: ایها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاه می فرماید که ای مردمان بگذرید از موجهای دریای فتنه به کشتیهای خلاصی یعنی فتنه مکنید و در فتنه داخل مشوید (و اگر در فتنه ای از فتنه ها واقع شوید) توسل کنید بهر چیزی که وسیله خلاصی باشد مثل مهادنه و صلح و صبر و مانند آن و خود را از آن فتنه خلاص کنید و عرجوا عن طریق المنافره و از راهی که مودی به منافرت و کدورت و فتنه شود باز گردید و به راهی درآئید که موجب سلامتی و سکون فتنه باشد وضعوا تیجان المفاخره و بنهید تاجهای مفاخرت و خودپسندی را از سر ز
یرا که فخر کردن بر یکدیگر موجب کینه و فتنه است افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح فیروز شد آن کسی که به بال و پری پرید یا ساکن گشت و خود را از مشقت رهایند اشارتست به آنکه آنچه عباس و ابوسفیان مرا به آن دلالت می کنند مصلحت نیست بلکه مصلحت آنست که اگر مرا لشکر باشد و جمعی بمن بیعت کنند و مرا اعوان و انصار باشند جنگ کنم و اگر نه ترک جنگ کنم و چون قوم روی از من گردانیدند مرا متابعت نمی کنند و نصرت من نمی نمایند پس محاربه مصلحت نیست ماء الجن و لقمه یغص بها آکلها خلافت درین وقت مثل آبی است که طعم وی متغیر و فاسد شده باشد و مانند لقمه ای است که در حلق کسی چسبیده و از خوردن آن کسی را تشویش و الم رسد پس طلب آن نباید کرد درین وقت زیرا که موجب فتنه و آشوب
و مقتضی قتال و جدال است و با وجود این فایده که آن رونق دین و ترویج شرع مبین و هدایت خلقت است حاصل نمی شود. و مجتنی الشمره لغیر وقت ایناعها کالزارع بغیر ارضه و کسی که میوه را نارسیده چیند همچنان باشد که کسی در زمین دیگری زراعت کرده باشد. اشارتست به آنکه طلب کردن من خلافت در درین وقت و به این حال فایده ندارد و مصلحت نیست و منجر به فساد می گردد همچنانکه چیدن میوه نارسیده
و زراعت کردن در زمین دیگری نیز مصلحت نیست و بی فایده است و مودی به فساد می شود زیرا که می تواند بود که صاحب زمین پیش از برداشتن حاصل منع کند آن کس را از تصرف و بفرماید که زرع خود را ببرد و از آن زمین بیرون برد پس سعی آن زارع باطل و بی حاصل باشد. فان اقل یقولوا حرص علی الملک و ان اسکت یقولوا جزع من الموت اگر مطالبه و گفتگو کنم در امر خلافت مردم گویند که بجهت میل سلطنت و حرص حکومت می کند و اگر مطالبه نکنم گویند که از مرگ ترسیده است پس بهر تقدیر در حق من چیزی خواهند گفت و چیزی بمن اسناد خواهند کرد خواه خلافت را طلب کنم و خواه نکنم و این کلام اشارتست به آنکه ملاحظه اوهام فاسده و خیالات باطله خلق نمی باید کرد و به گفتگوی ایشان ملتفت نمی باید شد و به سخنان ایشان مغرور نمی باید گشت و آنچه حق است آنرا اختیار می باید کرد زیرا که هیچکس به هیچ وجه از تعرض زبان خلق خلاصی ندارد. هیهات بعد اللتیا و التی و الله لابن
ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه دور و مستبعد است آنچه ایشان خیال کردند که مرا از مردن خوفی باشد با آنکه بلاهای بسیار دیدم و محنتهای بی شمار کشیدم به حق خدای که جز او خدایی نیست که پسر ابوطالب به مرگ ان
س بیشتر دارد از طفل شیر خواره به پستان مادر خود این کلام اشارتست به تکذیب آنها که آن حضرت (ع) را نسبت کردند به جزع از موت و گفتند که آن حضرت (ع) از مطالبه حق خود ساکت شد و طلب خلافت نکرد بجهت آنکه می دانست که مطالبه آن مودی به محاربه می شود و می ترسد که کشته شود پس بجهت خوف مردن طلب خلافت نکرد. و حق خود را ترک کرد و اصل این کلام آنست که آن کسان دروغ می گویند و این وهم و خیال غلط و باطل است و درین دعوی کاذبند زیرا که معلوم است نزد همه مقاسات بسیار و وقایع بی شمار نمودم و انواع محنتها به من رسید که اکثر آنها خوف تلف نفس بود و هرگز از آن اندیشه نکردم و نترسیدم پس چون کسی خیال کند بعد ازین همه که من از مرگ می ترسم؟ دیگر آنکه من به مردن خوشتر و انیس ترم از طفل شیرخوار به پستان مادر خود و این واضح و روشن است زیرا که هیچ کسی غیر از حضرت رسول الله (ص) از آن حضرت (ع) اورع و افضل و اکمل نبود و آن حضرت سید اولیا و راس اصفیاست و مقرر است که مردن چیزی است که مرکوز و مجبول است در نفوس اولیا و اصفیا و ایشان را به مردن میل
تمام و شوق مالا کلام است زیرا که مردن وسیله ای است ایشان را به لقای محبوب و وصول مطلوب و حصول نعیم ابد
ی و راحت سرمدی که تفصیل آن نزد ایشان واضح و لوایح است و حیوه حاجب و مانع ایشان است از این مطالب. پس بالضروره ایشان را میل و شوق به مردن خواهد بود پس معلوم شد که آن حضرت (ع) را میل و انس به مردن بود بلکه شوق و انس آن حضرت به مردن بیشتر بود از میل طفل شیرخواره به پستان مادرش بجهت آنکه انس و میل طفل به پستان مادرش انس و میل طبیعت حیوانیست و در معرض زوال است و لهذا هر چند که طفل بزرگتر شود آن انس و میل کمتر می شود اما میل و انس آن حضرت (ع) به مردن میل عقلیست و باقیست و هرگز زایل نمی شود پس انس آن حضرت به مردن بیشتر باشد از طفل شیرخواره به پستان مادرش و بدانکه اللتیا تصغیر التی است و لفظ بعد اللتیا و التی مثل است در میان عرب و کنایتست از مصیبتها و محنتهای عظیم و حقیر و بسیار اندک. و اصل این مثل آنست که شخصی زنی خواست اتفاقا آن زن بسیار کوتاه و حقیر و ضعیف و کریه المنظر و بد شکل و سلیطه بود و مدتی مدید آن شخص به آن زن بسر برد و از آن زن جفای بسیار کشید تا آنکه از وی به تنگ آمد و او را طلاق داد و بعد از آن آن شخص زن دیگر خواست در غایت بلندی اتفاقا آن زن نیز بسیار لاغر و
نحیف و کریه اللقا و بد هیئت و سلطیه و کج خلق
بود مدت دیگر با آن زن بسر برد و از وی نیز مشقت و مصیبت بی حد کشید زیاده از آن محنت زن اول اضعافا مضاعفه آن زن را نیز طلاق داد چون مدتی بر آمد آن شخص را دلالت کردند که باز کدخدا شو گفت بعد اللتیا و التی لا تزوج ابدا یعنی بعد از محنت و مصیبت کوتاه و دراز هرگز کدخدا نخواهم شد پس این مثل شد در میان عر ب از برای محنت و مصیبت بسیار و اندک و غرض آنکه حضرت (ع) ازین مثل معلومست از آنچه مذکور شد. بل اند مجت علی مکنون علم و لو بحت به لا ضطرتم اضطراب الارشیه فی الطوی البعیده. سبب ترک مطالبه خلافت نه خوف مرگ بود چنانکه وهم کردند بلکه سببش آن بود که من محیطم به علم نهانی که اگر آن را ظاهر سازم هر آینه اضطراب کشیدم همچو اضطراب ریسمانها در اندرون چاههای عمیق. غرض آنست که من مطلع بودم بر عاقبت امور و بر حال خلافت که چگونه خواهد بود و به چه کسان رسید و عالم بودم بر احوال مردم که به چه کس بیعت خواهند کرد و تابع چه کسان خواهند شد و ترک متابعت من خواهند کرد این علم من را منع کرد از مطالبه خلافت و دانستم که مصلحت نیست و فایده ندارد و عبث و بی ثمره است و مودی به فساد می شود پس بجهت آن ترک آن کردم و آنچه می دانستم از احوال مردم و
امر خلافت که مردم بعد از بیعت ابی بکر به عمر بیعت
خواهند کرد و بعد از آن به عثمان و بنی امیه در این امر دخل خواهند کرد و باز هم به بنی عباس خواهد رسید و تفصیل احوال ایشان و حالت مردم را دین باب اظهار می کردم و به ایشان می گفتم هر آینه اضطراب در میان مردم پیدا می شد پریشان می گشتند و انتظام حال ایشان به اختلال می انجامید پس اظهار کردن آن علم مکنون مصلحت نبود و بعضی گفته اند که مراد از علم مکنون که منع کرد آن حضرت (ع) را از مناقشه و مطالبه در امر خلافت علم آن حضرت بود به احوال آخرت و مشاهده ثواب خدا و نعیم بهشت زیرا که کسی که مطلع باشد بر آن چیزها معرض خواهد بود از مطالبه خلافت و مانند آن و تعرض به قتال و جدال بجهت آن نخواهد کرد و اگر آنچه بر حضرت منکشف بود از احوال آخرت و ثواب نعیم (آن بر مردم اظهار می کرد هر آینه ایشان مضطرب می شدند بجهت شوق آن ثواب نعیم) و خوف و عقاب الیم و یکبارگی ترک معاش ضروری دنیوی می کردند و انتظام احوال معاش ایشان به فساد می انجامید پس بنابراین آن حضرت ترک مناقشه می کرد و آن علم را اظهار نکرد بر مردم.