همگی با اینکه جمعند تنهایند، و با اینکه دوستند از هم دورند.
برای شب روزی را، و برای روز شبی را نمیشناسند.
هر کدام از شب و روز که در آن به گور رفتهاند برای ایشان دائمی است. خطرهای آن خانه را سختتر از آنچه میترسیدند دیدند، و آثار آن سرای را عظیمتر از آنچه تصور میکردند مشاهده نمودند.
پس این دو مسافت (راه سعید و شقی) برای آنان تا جایی که باید فرود آیند به درازا کشید،
و در این فاصله به نهایت بیم و امید رسید. اگر پس از مرگ به زبان میآمدند از وصف آنچه مشاهده کردند و با آن روبرو شدند عاجز میماندند، و اگر آثارشان از بین رفته، و اخبارشان قطع شده، هر آینه دیدههای عبرت پذیر آنان را میبیند، و گوش عقول اخبار آنها را میشنود، و بدون وسائل نطق بلکه با زبان حال میگویند: چهرههای خرم و زیبای ما زشت شد، بدنهای نرم و نازکمان از هم گسیخت، لباسهای کهنگی و پوسیدگی در بر کردیم، تنگی قبر ما را به سختی انداخت، وحشت را از یکدیگر ارث بردیم، خانههای خاموش قبر بر ما فرو ریخت.
پس زیباییهای انداممان را نابود نمود، و صورتهای خوش آب و رنگمان زشت گردید، و اقامتمان در این منازل وحشتزا طولانی شد، نه از اندوه رهایی داریم، و نه از تنگی فراخی یافتیم.
اگر حال آنان را به قدرت عقل مجسّم کنی، یا پرده از وضع آنان برای تماشای تو برداشته شود، و ببینی که گوششان از هجوم جانوران گزنده خورده شده و در نتیجه کر شده، و دیدگانشان سرمه خاک
کشیده شده و بر این حساب فرو رفته، و زبانهایشان پس از تندی و تیزی در دهانشان پاره پاره شده، و دلهایشان پس از بیداری در سینههایشان از حرکت افتاده، و در هر عضو آنان پوسیدگی تازهای فساد به بار آورده که آن را زشت نموده، و راههای آفت را به سوی آن اعضا هموار کرده، اعضایی که در برابر آفتها تسلیم شدهاند، نه دستهایی هست که به دفع آفات برخیزد، و نه دلهایی که جزع و بیتابی کند، (آری اگر آنان را مجسم کنی) قلبهای پر غصه، و دیدگانی پر خاشاک را ملاحظه میکنی، که در هر شدت و سختی وصف حالی است که از بین نرود، و بلایی فرا گیرنده است که بر طرف نگردد.
چه بسیار است بدنهای ارزنده و خوش آب و رنگ که تغذیه شده ناز و نعمت و پرورده شرف بوده ولی زمین آن بدنها را خورد، بدنهایی که در وقت اندوه و حزن خود را به اسباب شادی و سرور مشغول میکرد، و به هنگام رسیدن بلا و مصیبت برای نگاهداری خوشی و لذت و از دست ندادن لهو و لعب خود را تسلّی میداد، و در این میان که زیر سایه عیش و نوش پر از غفلت بود و او به دنیا و دنیا به او میخندید روزگار پایش را به خار گذاشت،
و زمانه قوایش را درهم شکست، و اسباب مرگ و هلاکت از جایی نزدیک به او نظر افکند، غمی که نمیشناخت با او در آمیخت، و با اندوهی پنهان همراز شد که پیش از آن او را نیافته بود، و بیماریها وی را به ضعف و سستی نشاند در حالی که به بهبودی خویش اطمینان داشت، پس به آنچه طبیبان او را عادت داده بودند هراسان پناه برد که عبارت بود از تسکین گرمی به سردی، و تحریک سردی به گرمی، عامل سردی نه اینکه گرمی را بر طرف نکرد بلکه به آن افزود، و داروی گرم نه اینکه سردی را علاج ننمود بلکه باعث هیجان آن شد، و دوای مناسب مزاج نه اینکه بیمار را به اعتدال نیاورد بلکه موجب شدت مرض شد، تا طبیبش در کار خود سست و از درمان وی نا امید گشت، و پرستارش او را فراموش نمود، و زن و فرزندش از بیان درد او ملول شده، و در جواب پرسش کنندگان حالش درمانده گشتند، و بالای سر او از خبر اندوهباری که کتمان مینمودند به گفتگو نشستند: یکی میگفت وضعش همین است که هست، دیگری به بازگشت صحّت او امیدشان میداد، و شخصی دیگر بر مردن او تسلیتشان میگفت، در حالی که دنباله روی بیمار را نسبت به گذشتگان به یادشان میانداخت. در این اثنا که او بر بال