- مقدمه 1
- راه بیپایان تو را میخواند 2
- مرا سوار قطار خودت کن! 5
- سفر بیپایانم آرزوست 7
- فقط به سوی خانه تو میآیم 10
- هر که در این بزم مقربتر است 14
- بتهای درون را باید شکست 16
- روزیِ من از ناکجاآباد میآید 20
- به دنبال پناهگاهی باش! 24
- چرا خودت را ارزان فروختی؟ 27
- که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را 30
- من فقط به خاطر خدا نوشتم 33
- پدر! من از این شهر باید بروم 36
- صدای گریه نوزاد من است 39
- من شیفته رفتار تو شدم 43
- دلم به دنبال نخ تسبیح است! 45
- درد را مثل عسل میبینم 49
- وقتی از پست و مقام فراری شدم 51
- مجلسی که بالا وپایین ندارد 55
- وقتی آفتاب به خانهاش راهم نداد 59
- به دنبال راهی برای بازگشت 62
- وقتی هفت طناب من پاره شد 66
- باغ انگور در دستم امانت است 70
- بابا چرا مرا به دکتر بردی؟ 73
- چرا زن و بچه خودت را رها کردهای؟ 77
- سفری با دو مأموریّت 80
- چرا دست خودت را میبوسی؟ 82
- پسرم! دلم برایت تنگ میشود 84
- شکر نعمت، نعمتت افزون کند 86
- من به دنبال نتیجه هستم! 89
- من اسیر سرخی طلا شدم 92
- برای مهمان غذا میپزم 96
- زود چراغها را خاموش کن! 98
- به دنبال هیزم بگردید! 101
- ساربانی که از ما پذیرایی کرد 105
- طلاهای سرخ دل مرا نمیرباید 107
- پیراهن پسرم مرا شفا میدهد 110
- تو باید چند کفن پوسانده باشی! 114
- در تجارتی که من ضرر کردم 115
- زنجیر بر پای خود بستهام 118
- اسیر بازیچهای بزرگ شدهام 121
- منابع تحقیق 124
- نویسنده، کتب، ناشر 132
- اشاره 132
- سامانه پیامکوتاه 30004569 132
- کتب فارسی 133
- کتب نویسنده 133
- رمان مذهبی 134
- آموزههای دینی 136
- کتب عربی 138
- تلفکس: 700 35 77-0253 140
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 140
- نشر وثوق 140
- همراه: 39 58 252 0912 141
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 141
ساعتی میگذرد، فرماندار میخواهد برود؛ امّا او قبل از رفتن، سراغ تو را از پدر میگیرد. او میخواهد تو را ببیند.
پدر به دنبال تو میفرستد و تو هم از جا بلند میشوی و نزد پدر میروی.
فرماندار وقتی تو را میبیند به احترام تو تمام قد میایستد، او به تو خیلی علاقمند است، از این که جوانی در سن و سال تو در این شهر اینقدر رشد علمی داشته است، خوشحال میشود.
همه تعجّب میکنند چطور شده که فرماندارِ مغرور اینقدر به تو احترام میگذارد.
مهمانی تمام میشود و فرماندار با همراهان خانه را ترک میکند. با رفتن مهمانها، غوغایی در درون تو بر پا میشود، سراسر وجودت اضطراب است، نمیدانی که چرا روحت آرام ندارد. در حیاط قدم میزنی و فکر میکنی.
سرانجام میفهمی که چه شده است، آری، تو به فرماندار علاقه پیدا کردهای!
روزگار ظلم و ستم است و این فرماندار، دستنشانده طاغوت میباشد، او در این شهر ظلم و ستم زیادی نموده است.
با خود فکر میکنی و راه حلّی میجویی. نزد پدر میروی، سلام میکنی و مینشینی.
پدر به تو نگاه میکند، میفهمد که برای کاری آمدهای:
ــ پسرم! آیا حرفی میخواهی بزنی؟