یک سبد آسمان: نگاهی نو به چهل آیه قرآن صفحه 37

صفحه 37

ساعتی می‌گذرد، فرماندار می‌خواهد برود؛ امّا او قبل از رفتن، سراغ تو را از پدر می‌گیرد. او می‌خواهد تو را ببیند.

پدر به دنبال تو می‌فرستد و تو هم از جا بلند می‌شوی و نزد پدر می‌روی.

فرماندار وقتی تو را می‌بیند به احترام تو تمام قد می‌ایستد، او به تو خیلی علاقمند است، از این که جوانی در سن و سال تو در این شهر این‌قدر رشد علمی داشته است، خوشحال می‌شود.

همه تعجّب می‌کنند چطور شده که فرماندارِ مغرور این‌قدر به تو احترام می‌گذارد.

مهمانی تمام می‌شود و فرماندار با همراهان خانه را ترک می‌کند. با رفتن مهمان‌ها، غوغایی در درون تو بر پا می‌شود، سراسر وجودت اضطراب است، نمی‌دانی که چرا روحت آرام ندارد. در حیاط قدم می‌زنی و فکر می‌کنی.

سرانجام می‌فهمی که چه شده است، آری، تو به فرماندار علاقه پیدا کرده‌ای!

روزگار ظلم و ستم است و این فرماندار، دست‌نشانده طاغوت می‌باشد، او در این شهر ظلم و ستم زیادی نموده است.

با خود فکر می‌کنی و راه حلّی می‌جویی. نزد پدر می‌روی، سلام می‌کنی و می‌نشینی.

پدر به تو نگاه می‌کند، می‌فهمد که برای کاری آمده‌ای:

ــ پسرم! آیا حرفی می‌خواهی بزنی؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه