- مقدمه 1
- راه بیپایان تو را میخواند 2
- مرا سوار قطار خودت کن! 5
- سفر بیپایانم آرزوست 7
- فقط به سوی خانه تو میآیم 10
- هر که در این بزم مقربتر است 14
- بتهای درون را باید شکست 16
- روزیِ من از ناکجاآباد میآید 20
- به دنبال پناهگاهی باش! 24
- چرا خودت را ارزان فروختی؟ 27
- که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را 30
- من فقط به خاطر خدا نوشتم 33
- پدر! من از این شهر باید بروم 36
- صدای گریه نوزاد من است 39
- من شیفته رفتار تو شدم 43
- دلم به دنبال نخ تسبیح است! 45
- درد را مثل عسل میبینم 49
- وقتی از پست و مقام فراری شدم 51
- مجلسی که بالا وپایین ندارد 55
- وقتی آفتاب به خانهاش راهم نداد 59
- به دنبال راهی برای بازگشت 62
- وقتی هفت طناب من پاره شد 66
- باغ انگور در دستم امانت است 70
- بابا چرا مرا به دکتر بردی؟ 73
- چرا زن و بچه خودت را رها کردهای؟ 77
- سفری با دو مأموریّت 80
- چرا دست خودت را میبوسی؟ 82
- پسرم! دلم برایت تنگ میشود 84
- شکر نعمت، نعمتت افزون کند 86
- من به دنبال نتیجه هستم! 89
- من اسیر سرخی طلا شدم 92
- برای مهمان غذا میپزم 96
- زود چراغها را خاموش کن! 98
- به دنبال هیزم بگردید! 101
- ساربانی که از ما پذیرایی کرد 105
- طلاهای سرخ دل مرا نمیرباید 107
- پیراهن پسرم مرا شفا میدهد 110
- تو باید چند کفن پوسانده باشی! 114
- در تجارتی که من ضرر کردم 115
- زنجیر بر پای خود بستهام 118
- اسیر بازیچهای بزرگ شدهام 121
- منابع تحقیق 124
- نویسنده، کتب، ناشر 132
- اشاره 132
- سامانه پیامکوتاه 30004569 132
- کتب نویسنده 133
- کتب فارسی 133
- رمان مذهبی 134
- آموزههای دینی 136
- کتب عربی 138
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 140
- تلفکس: 700 35 77-0253 140
- نشر وثوق 140
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 141
- همراه: 39 58 252 0912 141
ــ آری، میخواهم اجازه بدهی که از این شهر بروم، اینجا دیگر جای ماندن من نیست.
ــ برای چه؟
ــ راستش را بخواهید از وقتی که فرماندار به من محبّت نموده است احساس کردهام که او را دوست دارم. من باید از کسی که ظلم و ستم میکند بیزار باشم. دیگر این شهر جای من نیست.
پدر به تو نگاه میکند، در تو آیندهای درخشان میبیند، میفهمد که تو ادامهدهنده راه کسانی هستی که استقلال حوزههای علمیّه شیعه، آرمان آنها بود.
او به تو آفرین میگوید و مقدّمات هجرت تو را فراهم میکند.
تو رنج سفر را تحمّل میکنی تا آزاد باشی و آزادمرد! تو نمیتوانی درس بخوانی تا پیرو حکومت بشوی و به پول و ریاست برسی و ظلم را توجیه کنی!33
واین چنین است که تو علامه بحرالعلوم میشوی و مایه افتخار تشیّع!
نام تو سرمشق همه علمای آزاد اندیش شیعه میشود. آنهایی که به هیچ حکومتی وابسته نشدند. این تفاوت علمای شیعه با علمای سُنّی بود. علمای سُنّی وامدار حکومت زمان خود بودند، از آنها حقوق میگرفتند و ظلم آنها را توجیه میکردند؛ امّا علمای راستین شیعه در مقابل حکومتها میایستادند. خونشان بر زمین میریخت؛ امّا هرگز دست از آرمان استقلالخواهی خود برنمیداشتند.
قرآن میگوید:
(وَ لاَ تَرْکَنُواْ إِلَی الَّذِینَ ظَـلَمُواْ فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ).