حکمت های نهج البلاغه ( همراه با 25 ترجمه و شرح ) صفحه 7

صفحه 7

وَ روُیِ َ أَنّهُ قَالَ فِی العِبَارَهِ عَن هَذَا المَعنَی أَیضاً المَسأَلَهُ خِبَاءُ العُیُوبِ وَ مَن رضَیِ َ عَن نَفسِهِ کَثُرَ السّاخِطُ عَلَیهِ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: سینه خردمند صندوق راز اوست ، و خوشرویی وسیله دوست یابی ، و شکیبایی، گورستان پوشاننده عیب هاست. و یا فرمود : پرسش کردن وسیله پوشاندن عیب هاست ، و انسان از خود راضی، دشمنان او فراوانند .

شهیدی

سینه خردمند صندوق راز اوست و گشاده رویی دام دوستی و بردباری گور زشتیهاست. [یا که فرمود:] آشتی کردن، نهان جای زشتیهاست و آن که از خود خشنود بود ناخشنودان او بسیار شود.

اردبیلی

سینه عاقل صندوق سرّ اوست و گشاده روئی دام دوستیست و برداشتن سختیها گور عیبها و پوشاننده عارهاست و روایت کرده اند که آن حضرت فرمود در بیان کردن از همین معنی نیز که مصالحه کردن نهان کردن عیبهاست و هر که خوشنود باشند از نفس خود بجهه اعتقاد کمال و رفعت قدر خود بسیار باشد ناخشنود شده بر او

آیتی

و فرمود (علیه السلام): سینه عاقل صندوقچه راز اوست و خوشرویی دام دوستی است و برد باری، گورگاه زشتیها. و نیز روایت شده که آن حضرت در بیان این معنی فرموده است که آشتی جویی، سرپوش عیبهاست. هر که از خود خشنود بود، خشم گیرندگانش بسیارند.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:سینه عاقل مخزن راز اوست ،گشاده رویی دام محبت ،و تحمل آزار دیگران پوشاننده عیوب انسان است.

و روایت شده از آن حضرت که در زمینه فقره اخیر چنین فرموده :

صلح و مسالمت پوشش عیبهاست .و خشمگین بر آدم از خود راضی بسیار است .

شرح ها

راوندی

و البشاشه: طلاقه الوجه. و الحباله: الاله التی یصاد بها. و الاحتمال: هو ان یتکلف الشی ء علی مشقه. و خبثت الشی ء خباء ای سترته. و المسالمه: المصالحه، ای الصلح بین الناس ستر علی عیب کل واحد منهم.

کیدری

ای لا یفشی سره و کتمان السر خلق محمود من الفضائل، و هو من باب الامانه و روی له علیه السلام بیتان فی هذا المعنی اوردتهما فی انوار العقول و هما. لا تودع السر الا عند ذی کرم و السر عند کرام الناس مکتوم و السر عندی فی بیت له غلق قد ضاع مفتاحه و الباب مختوم (و البشاشه حباله الموده). ای صاحب طلاقه الوجه یصطاد القلوب بها فتحبه، و یحصل بالبشر و حسن المعاشره من الاصدقاء و المعارف ما لا یحصل بالمال و الجاه. (الاحتمال قبر العیوب). ای من لم یغضب و اختار الاناه عند سفاهه السفهاء استترت عیوبه ای لا یذکر، و المخاصمه تثیر نقع العیوب، فان الخصم مضطر الی اظهار معائب خصمه لیحقره فی اعین الناس و یفوز بالانتقام منه. و المسالمه، المصالحه و الخب الستر. و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه: لانه انما یرضی عن نفسه اذا اعتقد الکمال له، و اذا اعتقد الکمال له اعتقد النقصان لغیره، فنظر الی غیره بعین الازدراء و التحقیر، فکثر الساخط علیه و ایضا فانه اذا رضی عن نفسه رفعها فوق قدرها، و من رفع نفسه فوق قدرها قد ردها الناس الی قدرها فکثر الساخط علیه و ایضا فمن رضی عن نفسه لم یجتهد فی طلب کماله، و بقی فی مهاوی النقصان و تصور نقصانه کمال و العقلاء یتصورون نقصانه نقصانا فکثر الساخط علیه.

ابن میثم

سینه ی عاقل گنجینه ی راز اوست. گشاده رویی دام دوستی است. تحمل ناملایمات پوشنده ی عیبهاست (صلح و سازش، باعث نهان ساختن عیبهاست) شانزدهم- سینه ی عاقل گنجینه ی راز اوست. عبارت صندوق السر، را استعاره از سینه آورده است، از آن رو که سینه هم چون صندوق، محتوای خود را نگهداری می کند. و این عبارت در حقیقت، دستوری برای انسان است، تا راز خود را پنهان دارد، و با آوردن کلمه ی عاقل او را وادار و تشویق کرده است. گویا فرموده است: خردمند کسی است که سینه ی خود را گنجینه ی راز و نگهبان آن قرار دهد. هفدهم- گشاده رویی دام دوستی است. کلمه الحباله یعنی دام را استعاره از گشاده رویی آورده است از آن رو که انسان بدان وسیله مردم را جلب کرده و دلشان را برای دوستی و محبت خود به دست می آورد، مانند، دام شکارچی که پرنده را با آن صید می کند. هیجدهم- تحمل ناملایمات، پوشنده ی عیبهاست، مقصود امام (علیه السلام) تحمل سختی و اذیت از طرف دوستان و سایر مردم است که خود فضیلت بزرگی از شاخه های شجاعت می باشد. عبارت: قبر العیوب را به اعتبار این که عیبهای شخصی را در نزد مردم می پوشاند، استعاره آورده است، همانطوری که قبر لاشه ی مرده را که در داخل آن قرار گیرد، می پوشاند. سید- رحمت خدا بر او باد- فرموده است: بعضی گفته اند، امام (علیه السلام) در تعبیر از این مطلب این چنین نیز فرموده است: المسالمه خباء العیوب، یعنی صلح و آشتی پنهان ساختن عیبهاست. جوهری می گوید: خباء مفرد است و جمع آن اخبیه خانه ای است از کرک و یا پشم نه از مو که بر دو، یا سه عمود و یا بیشتر استوار می باشد. صلح و مسالمت فضیلتی از شاخه های پاکدامنی است، خباء را استعاره از مسالمت آورده است از آن رو که این فضیلت باعث جلب محبت و همچون خانه پوششی برای عیبهاست، و مستلزم آن است که زبان مردم از عیبجویی بسته و خاموش باشد. این مطلب که صلح و مسالمت لازمه اش عیب پوشی است، در صورتی ثابت می شود که می بینیم، نقیض آن یعنی، ستیزه جویی و سازش نکردن- با طغیان طبیعت افراد بر عیبجویی، و اظهار معایب، به منظور توهین و سرزنش همراه است.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام [وَ] صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ وَ الْبَشَاشَهُ حِبَالَهُ الْمَوَدَّهِ وَ الاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِی الْعِبَارَهِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَی أَیْضاً [اَلْمُسَالَمَهُ خَبْءُ الْعُیُوبِ]

اَلْمَسْأَلَهُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ .

هذه فصول ثلاثه الفصل الأول قوله صدر العاقل صندوق سره قد ذکرنا فیما تقدم طرفا صالحا فی کتمان السر.

و کان یقال لا تنکح خاطب سرک.

قال معاویه للنجار العذری ابغ لی محدثا قال معی یا أمیر المؤمنین قال نعم أستریح منک إلیه و منه إلیک و أجعله کتوما فإن الرجل إذا اتخذ جلیسا ألقی إلیه عجره و بجره.

و قال بعض الأعراب لا تضع سرک عند من لا سر له عندک.

و قالوا إذا کان سر الملک عند اثنین دخلت علی الملک الشبهه و اتسعت علی الرجلین المعاذیر فإن عاقبهما عند شیاعه عاقب اثنین بذنب واحد و إن اتهمهما اتهم بریئا

بجنایه مجرم و إن عفا عنهما کان العفو عن أحدهما و لا ذنب له و عن الآخر و لا حجه علیه .

الفصل الثانی قوله البشاشه حباله الموده قد قلنا فی البشر و البشاشه فیما سبق قولا مقنعا.

و کان یقال البشر دال علی السخاء من ممدوحک و علی الود من صدیقک دلاله النور علی الثمر ( فی د:«دلاله النور علی القمر»: ).

و کان یقال ثلاث تبین لک الود فی صدر أخیک تلقاه ببشرک و تبدؤه بالسلام و توسع له فی المجلس.

و قال الشاعر لا تدخلنک ضجره من سائل

و قال البحتری لو أن کفک لم تجد لمؤمل

الفصل الثالث قوله الاحتمال قبر العیوب أی إذا احتملت صاحبک و حلمت

عنه ستر هذا الخلق الحسن منک عیوبک کما یستر القبر المیت و هذا مثل قولهم فی الجود کل عیب فالکرم یغطیه .

فأما الخبء فمصدر خبأته أخبؤه و المعنی فی الروایتین واحد و قد ذکرنا فی فضل الاحتمال و المسالمه فیما تقدم أشیاء صالحه.

و من کلامه علیه السلام وجدت الاحتمال أنصر لی من الرجال.

و من کلامه من سالم الناس سلم منهم و من حارب الناس حاربوه فإن العثره للکاثر.

و کان یقال العاقل خادم الأحمق أبدا إن کان فوقه لم یجد من مداراته و التقرب إلیه بدا و إن کان دونه لم یجد من احتماله و استکفاف شره بدا.

و أسمع رجل یزید بن عمر بن هبیره فأعرض عنه فقال الرجل إیاک أعنی قال و عنک أعرض.

و قال الشاعر إذا نطق السفیه فلا تجبه

کاشانی

کلمه شانزدهم: (و صدر العاقل صندوق سره) سینه خردمند، صندوق سر او و مخزن سخن پوشیده او است که نگه می دارد از اغیار کلمه هفدهم این است: (البشاشه حباله الموده) گشاده رویی در روی مردمان و خوشخویی با ایشان، دام دوستی است یعنی همچنان که حبال سبب اخذ صید است بشاشت نیز علت ادخال مردمان است در دام مودت شعر: به شیرین زبانی و لطف خوشی توانی که پیلی به مویی کشی کلمه هجدهم این است که: (الاحتمال قبر العیوب) برداشتن شداید و مکاره، گور عیبها و پوشاننده عارها است یعنی همچنانکه قبر، ستر جیفه می کند همچنین محتمل شداید شدن و ثبات ورزیدن در مکاره، عیوب را مستور می سازد. زیرا که مردمان به واسطه آن صفت پسندیده، عیب او را مذکور نمی سازند بلکه دایم به مدح او لب می گشاید و نیز هرگاه مردمان، کظم غیظ را شعار خود ساخته متحمل شداید و مکاره شوند که از ممر غیر به ایشان رسیده باشد صلح و صفا در میان هم پیدا شود و هیچکدام به عیب یکدیگر مشغول نشوند. کما قال السید: (و روی عنه انه علیه السلام قال) و روایت کرده اند که امیرالمومنین صلوات الله علیه فرموده (فی العباره عن هذا المعنی ایضا) در بیان کردن از همین معنی. یعنی این کلمه را که (المسالمه خبث العیوب) مصالحه کردن، نهان کردن عیبها است. یعنی هرگاه که واقع شود مصالحه میان مردمان، عیب های ایشان مستور می ماند و هیچ کس به عیب ایشان نمی پردازد.کلمه نوزدهم: (من رضی عن نفسه کثر الساقط علیه) کسی که خشنود باشد از نفس خود به جهت اعتقاد کمال و رفعت مقدار، بسیار باشد خشم کننده و ناخشنود شده بر او یعنی هر که بردارد نفس خود را زیاده بر قدر آن و اعتقاد نماید کمال خود را و حال آنکه نزد مردمان، کمتر از آن باشد بسیار شود انکار ایشان در حق او و ناخشنود و دشمن شوند بر او به واسطه این صفت رذیله

آملی

قزوینی

سینه خردمند صندوق سر او و مخزن راز او است، متاع سخن خویش به مخزن سینه می سپارد و مهر زبان بر سر آن میگذارد و گشاده روئی و خوش خوئی دام دوستی است، عقلا به آن دام دلهای مردمان صید و مودات ایشان قید می کنند، و تحمل جفا و بردباری از مردم قبر عیبها است از آدمی، آری چون شخص بردبار و حمول باشد، مردم از او خشنود باشند، پس چشم از عیوب او بپوشند، و در اخفای نقایض او بکوشند، بلکه او را همه وقت ستایند، و به مدح و ثنای او لب گشایند، یا گوئیم چون شخص بردباری نماید، و از سفاهت تیزی اعراض نماید عیوب او ظاهر نگردد، و نقایص عقل او فاش نشود. و روایت کردنده اند که آن حضرت در تعبیر از این مطلب فرمود: مصالحه و اتفاق نهان کردن عیبها است یا خیمه ایست بر سر عیبها، چون میان دو کس نزاع و مخالفت باشد درصدد افشای عیوب هم درآیند، و چون صلح و اتفاق نمایند، لب به عیب هم نگشایند. بلکه در وقت صلح عیبهای نفوس به خود پنهان بماند، و چون خصومت و عداوت در میان آید عیبها بعیان آید. و در بعضی نسخ خباء ممدود همچو کساء یعنی خیمه، و هر که از خود خشنود گردد بسیار گردد خشم گرفته بر او،

لاهیجی

و قال علیه السلام: «صدر العاقل صندوق سره» یعنی دل عاقل صندوق راز اوست، چنانکه جوهری جواهر را پنهان می کند در صندوق، مرد دانا نیز جواهر رازهای خود را پنهان می سازد در دل خود.

«و البشاشه حباله الموده» یعنی بشاش و خوش رو بودن دام دوستی است، یعنی چنانکه با دام شکار مرغان شود، با بشاشت و خوشرویی شکار دل دوستان شود.

«و الاحتمال قبر العیوب» یعنی متحمل شدن مشقت های مردم، قبر عیبها است، یعنی چنانکه قبر پنهان کننده ی بوی بد مرده است، متحمل شدن مشقتهای مردم پنهان کننده ی بوی بد عیبها است و مردم بروز نخواهند داد عیب آن شخص را.

«و روی انه علیه السلام قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: المسالمه خباء العیوب» یعنی روایت شده است که آن حضرت علیه السلام گفت در بیان کردن از این معنی نیز که: مصالحه کردن با مردم خیمه ی عیبهاست. یعنی چنانکه خیمه مانع است از آشکار شدن شخص، صلح و سازش با مردم نیز مانع است از آشکار گردیدن عیبهای آن کس.

و قال علیه السلام: «و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه» یعنی کسی که راضی شد از نفس خود بسیار است خشم دارندگان او، زیرا که کسی که از خود راضی شد قبایح خود را ترجیح دهد بر فضایل دیگران و این باعث غضب و خشم بسیاری مردم شود نسبت به او.

خویی

اللغه: (الحباله) التی یصادبها.

المعنی:

(و صدر العاقل صندوق سره) کتمان الاسرار داب العقلا الاخیار، و قد امر فی غیر واحد من الاخبار بکتمان السر، و صدر الوصایه به عن غیر واحد من الحکما و ذوی البصیره سواء کان سر نفسه او السر المودع عنده من غیره. و قد کان سر الشیعه فی دوله الخلفاء الجائره ما افاده الیهم ائمه الحق من الاحکام و الاداب الخاصه و امروهم بحفظه و صیانته عن الاعداء، و وردت اخبار کثیره فی ذم یذیع هذه الاسرار عند الاغیار. (و البشاشه حباله الموده) البشر و حسن الخلق مما یجلب به و یحفظ موده الناس، و کما یصاد بالحباله الطیور النافره یصاد بالبشاشه و حسن الخلق القلوب الوحشیه، و قد وصی (علیه السلام) ابنه الحسن فی حدیث المعاشره بقوله: و بشرک للعامه یعنی ان حسن الخلق ادب مع کل الناس. (و الاحتمال قبر العیوب) الاحتمال نوع من الحلم تجاه ما یکره من قول او فعل یصدر عن المعاشر من صدیق او عدو، فاذا تحمله الانسان و لم یظهر الضجر یصیر سببا لدفن العیوب من وجهین:

1- ان کثیرا من العیوب یتولد من عدم الاحتمال نفسه، فکم من شخص غاظ من قول مکروه او فعل غیر ملائم فارتکب الجرائم و المعاصی و الذمائم و الماثم.

2- انه اذا لم یتحمل تلک المکاره و قام فی وجه المرتکب بالانتقام و السفه یبدون معائبه المکنونه و یفضحونه بما یعلمون من سرائر حاله، فتحمل المکاره موجب لستر العیوب. و قال فی شرح ابن المیثم: و روی انه (علیه السلام) قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: (المسالمه خباء العیوب) قال الجوهری: الخباء: واحد الاخبیه بیت من وبر او صوف و لا یکون من شعر و یکون علی عمودین او ثلاثه، و ما فوق ذلک فهو بیت و المسالمه فضیله تحت العفه انتهی. و الانسب ان یجعل المسالمه من فروع الشجاعه الادبیه فان مرجعها الی المقاومه فی قبال هجوم الغضب و الطمانینه فی موفع الاستفزاز. و فی الشرح:

اذا نطق السفیه فلا تجبه*** فخیر من اجابته السکوت

سکت عن السفیه فظن انی***عیبت عن الجواب و ما عیبت

سینه ی خردمند صندوق هر رازیست- خوشخوئی دام مهر و دوستی است و حلم ورزی گورستان عیبها است- (سازش سر پوش عیبها است)-(من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه) الرضا عن النفس من شعب العجب الذی عد فی غیر واحد من الاخبار من المهلکات، ففی الحدیث: ثلاث من المهلکات: شح مطاع، و هوی متبع، و اعجاب المرء بنفسه. واثر هذه الخصله توقع الاحترام عن الناس و تحمیل الوظائف المربوطه به علیهم، فعند اللقاء یتوقع منهم الابتداء بالسلام و التحیه، و فی الورود علی المحافل و المجالس یتوقع منهم التعظیم و القیام، و عند البحث و ابداء الرای یتوقع منهم قبول قوله و هکذا، و هذه التوقعات ثقیله علی الناس فیحصل الناقم علیه و الساخط و المنتقد.

شوشتری

صدر العاقل صندوق سره فی (ادب کاتب الصولی): کان رجل من الکتاب یهوی مغنیه و یکاتبها، فکانت تخرق کتبه و تامر بتخریق کتبها، فکتب الیها: انی احتفظ بکتبک و تتهاونین بکتبی فتخرقینها، فکتبت الیه: یا ذا الذی لام فی تخریق قرطاس کم مر محلک فی الدنیا علی راسی الحزم تخریقه ان کنت ذا نظر و انما الحزم سوء الظن بالناس اذا اتاک و قد ادی امانته فاجعل کرامته دفنا بارماس وشق قرطاس من تهوی و کن حذرا یا رب ذی ضیعه من حفظ قرطاس فکتب الیها: الصواب رایک، و خرق رقاعها. و فی (کامل المبرد): احسن ما سمع فی صیانه السر ما یعزی الی علی بن ابی طالب علیه السلام فقائل یقول هو له و قائل یقول قاله متمثلا و لم یختلف فی انه کان یکثر انشاده: فلا تفش سرک الا الیک فان لکل نصیح نصیحا و انی رایت غواه الرجا ل لایترکون ادیما صحیحا و قال امرو القیس: اذا المرء لم یخزن علیه لسانه فلیس علی شی ء سواه بخازن و قال آخر: (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) ساکتمه سری و احفظ سره و ما غرنی انی علیه کریم حلیم فینسی او جهول یضیعه و ما الناس الا جاهل و حلیم ایضا: اذا ضاق صدر المرء عن سر نفسه فصدر الذی یستودع السر اضیق و البشاشه حباله الموده عنه علیه السلام انکم لن تسعوا الناس باموالکم فسعوهم بطلاقه الوجه و حسن اللقاء. و عن علی بن محمد التنوخی: الق العدو بوجه لا قطوب به یکاد یقطر من ماء البشاشات فاحزم الناس من یلقی اعادیه فی جسم حقد وثوب من مودات و عن اکثم بن صیفی: الانقباض من الناس مکسبه للعداوه، و افراط الانس مکسبه لقرناء السوء. و الاحتمال قبر العیوب قال ابن ابی الحدید و من کلامه علیه السلام وجدت الاحتمال انصر لی من الرجال. و من کلامه علیه السلام: من سالم الناس سلم منهم، و من حاربهم حاربوه، فان العثره للکاثر. و کان یقال: العاقل خادم الاحمق ابدا، ان کان فوقه لایجد بدا من مداراته و ان کان دونه لم یجد من احتماله و استکفاف شره بدا. (الفصل الستون- فی موضوعات مختلفه) او- و المسالمه خباء العیوب هکذا فی (الطبعه المصریه)، ولکن فی (ابن ابی الحدید و ابن میثم): و (روی انه علیه السلام قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: المسالمه خباء العیوب. و صرح الثانی بانه کلام الرضی) و هو الصحیح، و خباء العیوب خفاوها و استتارها. و فی معنی قوله هذا الاحتمال- او المسالمه- قبر العیوب او خباء العیوب و قوله علیه السلام البشاشه حباله الموده و قوله علیه السلام لیجتمع فی قلبک الافتقار الی الناس و الاستغناء عنهم، یکون افتقارک الیهم فی لین کلامک و حسن سیرک، و یکون استغناوک عنهم فی نزاهه عرضک و بقاء عزک. و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه لانه یعجب بنفسه، و من اعجب بنفسه یتنفر الناس عنه و یکثرون السخط علیه. و قال ابن ابی الحدید مثله قول الشاعر: اذا کنت تقضی ان عقلک کامل و ان بنی حواء غیرک جاهل و ان مفیض العلم صدرک کله فمن ذا الذی یدری بانک عاقل … لکنه کما تری معنی آخر.

مغنیه

(صدر العاقل صندوق سره) بعض الحاجات لا یستقیم قضاوها الا بالکتمام، و من الجهل و الحمق افشاوها و اذاعتها.. و کان النبی (صلی الله علیه و آله) اذا اراد عزوا وری. و من ضاق بسره فلا یلومن من افشاه. و الحق خاص بصاحبه، و علی کل انسان ان یحترم هذا الحق و یقدسه، و یحرم التجسس علیه.. و لکن الغرب قد انتهک هذا الحق، و اخترع للتجسس علی الشعوب و البیوت و الافراد آلات مذهله شدیده الدقه، و قد هددت حریه الانسان و اصبحت حیاته و اسراره مشاعا للذین یملکون هذه الالات، و یبیعونها کالسلعه لمن یدفع الثمن، و فتحوا بنوکا و حوانیت لبیعها علانیه و علی علم من السلطه التی تصون الامن الحریات. و هکذا حولوا العلم من العمل لصالح الانسان و خدمته الی الاضرار به و الاعتداء علیه و القضاء علی حریته، و فرضوا علیه لونا جدیدا من الضغط لا نظیر له حتی فی عصور الجهل و التخلف. (و البشاشه حباله الموده) اذا خرجت الابتسامه من القلب دخلت فی القلب تماما ککلمه الصدق و الاخلاص، اما ابتسامه المکر فهی و کلمه النفاق سواء، تخرج من الحناجر و لا تتجاوز الاذان. (و الاحتمال قبر العیوب) المراد بالاحتمال، هنا الصبر علی کلمه تافهه او حرکه نابیه من زوجه او ولد او جار او ای سفیه، و المراد بقبر العیوب ان هذا الصبر فضیله تشفع فی بعض العیوب، او تسترها- علی الاقل- و ایه جدوی من اظهار الغیظ و الغضب الا البغضاء و الشحناء.

(و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه). کثره الادعاء تدل علی کثره العیوب، و من استطال علی الناس بما فیه او بزور یدعیه فقد فتح علیه ابواب الذم و الطعن و السخریه و الاستهزاء و المقت و الکراهیه.. و العالم حقا یتواضع و یتوقع الخطا من نفسه، و الدعی اللصیق باهل العلم یری نفسه مصدر الحق و الصواب.. و لا حظت من تتبعی لاقوال العلماء و آرائهم ان العالم بحق یعرض رایه بحذر، اما الضعیف فی معرفته فیوکد اقواله جازما بانها الحق الذی لا ریب فیه، و ان غیرها هراء و هباء. و السر ان القوی بعلمه یعتمد علی العقل، و الضعیف یثق بعاطفته، و یقول یوحی منها، و یظن انه یقول باملاء العقل و الوجدان، و هذا هو الجهل المرکب.

عبده

… العاقل صندوق سره: لا یفتح الصندوق فیطلع الغیر علی ما فیه و الحباله بالضم شبکه الصید و البشوش یصید مودات القلوب و الاحتمال تحمل الاذی و من تحمل الاذی خفیت عیوبه کانما دفنت فی قبر

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در ستایش رازداری و گشاده روئی و بردباری از سختیها) فرموده است: سینه خردمند مخزن راز او است (خردمند بیگانه را از راز خود آگاه نمی سازد) و گشاده روئی و خوش خوئی دام دوستی است (با خوشخوئی و گشاده روئی می توان دلهای مردم را به دست آورد) و تحمل و بردباری از سختیها پوشنده بدیها است (چون شخص در برابر سختیها بردبار بود بود مردم از او خشنود بوده از عیوب و بدیهایش چشم می پوشند، یا آنکه به واسطه خودداری عیوب او آشکار نگشته نادانیهایش فاش نشود. سیدرضی علیه الرحمه می فرماید:) و روایت شده است که آن حضرت علیه السلام در تعبیر این مطلب نیز فرموده است: صلح و آشتی پنهان کردن عیبها است (اگر به جای زد و خورد بین دو کس صلح و آشتی برقرار گردد مردم به بدیهای آنان آگاه نشوند. و در بعضی از نسخ نهج البلاغه چنین ضبط شده: المسالمه خباء العیوب یعنی صلح و آشتی خرگاه و روپوش عیبها است، زیرا دو کس در زد و خورد عیوب یکدیگر را آشکار می سازند و اگر صلح و آشتی نمودند لب به عیب هم نگشایند).هر که خودبین باشد خشم کننده بر او بسیار شود (زیرا خودبین مردم را خوار پندارد و به این جهت همه بر او خشمگین گردند)

زمانی

ابن ابی الحدید می نویسد: یکی از اعراب گفته است: اسرار خود را پیش کسی که هر چه دارد برای تو می گوید نگذار! درباره تحمل می نویسد (علیه السلام) فرمود: وجدت الاحتمال انصر بی من الرجال من تحمل حرفهای دیگران و حمل بر صحیح کردن را بهترین یاور از میان مردان یافتم. در صورتی که راه احتمال باز است مومن از کارهای دیگران جستجو نمی کند و کنجکاوی نمی نماید.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (صدر العاقل صندوق سره) فلا یفتح الصندوق لیطلع الناس علی ما فیه، کما لا یفتح الغنی صندوق ماله، حذرا من اطلاع الناس (و البشاشه) ای ملاقات الناس بوجه طلق (حباله الموده) ای مما توجب حب الناس للبشوش، کما تاتی الحباله- و هی الشبکه- بالصید (و الاحتمال) للمکاره (قبر العیوب) فان الانسان اذا لم یظهر المکروه الذی وصل الیه، خفی عیبه عند الناس، کالقبر الذی یستر البدن، اما اذا ظهر المکروه عرف الناس عیبه مثلا لو لم یتحمل الفقر و اضهره، ظهر للناس انه فقره و الفقر عیب، و هکذا … (و المسالمه) مع الناس بعدم اغضابهم بقول او عمل (خباء العیوب) فان الشخص لا یظهر عیب من سالمه، و انما یظهر عیب من عاداه، فالعیب موجود لکن علیه خباء و غطاء من المسالمه (و من رضی عن نفسه) فاظهر للناس فضله، و لذا (کثر الساخط علیه) لانهم لا یرونه اهلا کما یظن هو، و لذا یسخطونه حین یرون کبره و ریائه و ترفیع نفسه.

موسوی

اللغه: الصندوق: و عاء تحفظ فیه الثیاب و الاشیاء الثمینه. السر: ما یکتمه الانسان فی نفسه. البشاشه: طلاقه الوجه و انشراحه. الحباله: شبکه الصیاد. الموده: المحبه. الاحتمال: تحمل الاذی. الشرح: (صدر العاقل صندوق سره) اذا اردت ان یبقی سرک محفوظا فلا تتحدث به امام احد و کما تحفظ اموالک فی صندوقک (خزنتک) و لا تکشف ما فیه و کم فیه و لا یعرف ذلک احد غیرک اجعل کذلک سرک فی صدرک و لا تکشفه الی احد. (البشاشه حباله الموده) شبه طلاقه الوجه و انشراحه فی جلب المحبه و الموده بشبکه الصیاد التی بها یصطاد الطیور فهذه للطیور و تلک للقلوب فان بشاشه الوجه تغرس المحبه فی القلوب و تجعلها تمیل الیها و تنطلق معها و تحبها و تحب اللقاء معها و لذا کان حسن اللقاء احسن القری. (الاحتمال قبر العیوب) و روی انه قال فی العباره عن هذا المعنی ایضا: المسالمه خباء العیوب و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه. الصبر علی اذی الغیر و کظم الغیظ عما یصدر منهم یستر عیوب الانسان من جهه ان المواجهه بالمثل عیب بنفسه فاذا تحمل الاذی و لم یظهره فقد ستره و من جهه اخری ان الصبر علی الاذی یستدعی من الناس ان لا یکشفوا ما یعرفون عنه من عیوب و بذلک تموت. و ا

ما اذا کانت العباره خباء فالمعنی نفسه لا یخلتف عنه. (و من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه) لانه برضاه عن نفسه لا یقف علی عیوبه فیصبح کل ما یمارسه مع الناس من اخطاء و اسائات لا یلتفت الیها و کل اسائه تربی له عدوا و تخلق ساخطا علیه و غاضبا علی تصرفاته.

طالقانی

«سینه خردمند گنجینه راز اوست و گشاده رویی دام دوستی است و بردباری گور عیبهاست.» و روایت شده است که در همین باره این چنین هم فرموده است: با یکدیگر آشتی کردن مایه پوشیده ماندن زشتیهاست.

مکارم

و قال علیه السلام

صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ،وَ الْبَشَاشَهُ حِبَالَهُ الْمَوَدَّهِ،

وَ الْاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ .

امام علیه السلام فرمود:

سینه عاقل گنجینه اسرار اوست،خوشرویی و بشاشت،دام محبت است و تحمل ناراحتی ها گور عیب هاست. (.سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت.)

مرحوم سیّد رضی به دنبال این سه جمله حکمت آمیز اضافه می کند که در روایت دیگری از امام تعبیر دیگری در این باره دیده می شود که فرمود:

«مسالمت جویی وسیله پوشاندن عیب هاست و آن کس که از خود راضی باشد افراد خشمگین بر او بسیار خواهند بود»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِی الْعِبَارَهِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَی أَیْضاً:الْمَسْأَلَهُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ،وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ) .

حفظ اسرار و حُسن رفتار

امام علیه السلام در این عبارات نورانی و آنچه در ذیل آن آمده بر چهار مطلب تأکید می کند:نخست می فرماید:«سینه عاقل گنجینه اسرار اوست»؛ (صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ) .

یعنی همان گونه که صاحبان ثروت اشیاء قیمتی را در صندوق های محکم نگاه داری می کنند،انسان عاقل نیز باید اسرارش را در دل خود پنهان دارد،چرا که اسرار او اگر به دست دوست بیفتد گاه سبب ناراحتی اوست و اگر به دست دشمن بیفتد ممکن است سبب آبروریزی او شود.به علاوه بعضی از اسرار ممکن است با سرنوشت ملتی ارتباط داشته باشد که اگر بی موقع فاش شود سبب خسارت عظیمی برای جامعه گردد.به همین دلیل در حالات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:هنگامی که تصمیم بر غزوه و پیکاری با دشمن می گرفت کاملاً آن را پنهان می داشت.به عنوان نمونه مسئله فتح مکه بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله حد اکثر پنهان کاری را در آن به خرج داد که اگر این کار را نمی کرد و خبر به اهل مکه می رسید آنها بسیج می شدند و خون های زیادی در حرم امن خدا ریخته می شد؛ولی پرده پوشی پیغمبر صلی الله علیه و آله بر این سرّ سبب شد که مکه بدون هیچ گونه مقاومت و خون ریزی تسخیر شود و فصل تازه ای در پیشرفت اسلام و بازگشت مخالفان به سوی حق گشوده گردد.

مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود به اینجا که می رسد نکوهش شدیدی از وضع دنیای امروز می کند که انواع اسباب و وسایل برای تجسس و کشف اسرار افراد اختراع شده و به طرز وحشتناکی اسرار همگان فاش می گردد.

زمانی مرحوم مغنیه چنین سخنی را گفت که هنوز مسائل امروزی اختراع نشده بود.شرایط امروز چنان است که از طریق شنودها،ماهواره ها،دوربین ها و وسایلی که مخفیانه در همه جا ممکن است به کار گذاشته شود تقریبا همه اسرار مردم را می توان فاش کرد و این ناامنی عجیبی است برای دنیای امروز و برخلاف آنچه شعار داده می شود آزادی انسان ها را سخت تهدید می کند.

در حدیثی که در غرر الحکم از امام علیه السلام نقل شده می خوانیم:

«سِرُّکَ أسیرُکَ وَ إنْ أفْشَیْتَهُ صِرْتَ أسیرَهُ؛ سرّ تو اسیر توست و هنگامی که آن را افشا کنی تو اسیر آن خواهی شد». (.غررالحکم،ص 320،ح 7415.)

در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می خوانیم:

«إِظْهَارُ الشَّیْءِ قَبْلَ أَنْ یُسْتَحْکَمَ مَفْسَدَهٌ لَهُ؛ آشکار کردن چیزی پیش از استوار شدن آن سبب تباهی آن می گردد». ( .بحارالانوار،ج 88،ص 254.)

بعضی افراد هستند که می گویند ما سرّ خود را فقط به دوستان صمیمی می گوییم غافل از این که آن دوستان صمیمی نیز دوستان صمیمی دیگری دارند و به گفته سعدی:رازی که نهان خواهی با کس در میان منه؛گرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشند همچنین مسلسل: خامشی به که ضمیر دل خویش

سپس امام در دومین جمله می فرماید:«خوشرویی و بشاشت،دام محبت است»؛ (وَ الْبَشَاشَهُ حِبَالَهُ الْمَوَدَّهِ) .

بدون شک افراد خوشرو و خوش برخورد که با چهره گشاده و لب های پرتبسم با دیگران برخورد می کنند،دوستان زیادی خواهند داشت و به عکس، افرادی که با قیافه در هم کشیده و عبوس و خشم آلود با دیگران روبه رو می شوند مردم از آنها متنفر می گردند.

از آنجا که جلب محبت باعث اتحاد صفوف و وحدت کلمه می شود،در روایات اسلامی ثواب های زیادی برای خوشرویی و بشاشت نقل شده است؛از جمله در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام در بحارالانوار می خوانیم که فرمود:

«إِذَا لَقِیتُمْ إِخْوَانَکُمْ فَتَصَافَحُوا وَ أَظْهِرُوا لَهُمُ الْبَشَاشَهَ وَ الْبِشْرَ تَفَرَّقُوا وَ مَا عَلَیْکُمْ مِنَ الْأَوْزَارِ قَدْ ذَهَبَ؛ هنگامی که برادران دینی خود را ملاقات می کنید با هم مصافحه کنید و بشاشت و مسرت را در برابر آنها اظهار کنید و در نتیجه هنگامی که از هم جدا می شوید گناهان شما بخشوده خواهد شد». ( .بحارالانوار،ج 73،ص 20،ح 3.)

در روایت معروفی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:

«یَا بَنِی عَبْدِالْمُطَّلِبِ إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَالْقَوْهُمْ بِطَلَاقَهِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ الْبِشْرِ؛ شما نمی توانید همه مردم را با اموال خود راضی کنید (چرا که نیازها بسیار زیاد و اموال کم است) بنابراین آنها را با چهره گشاده و خوشرویی ملاقات کنید (که سرمایه ای فنا ناپذیر و مایه خوشنودی مردم است)». ( .کافی،ج 2،ص 103،ح 1. )

تعبیر به«حباله»(دام) اشاره به این است که حتی افرادی که از انسان گریزانند با اظهار محبت و خوشرویی به سوی وی می آیند و کینه ها از سینه ها شسته می شود.

در بعضی از کلمات حکما آمده است که سه چیز است که محبت را در دل برادران دینی آشکار می سازد:با چهره گشاده با آنها روبه رو شدن و پیش دستی در سلام و جای مناسب را در مجالس برای آنها مهیا ساختن. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18 صلی الله علیه و آله 98. )

در سومین جمله می فرماید:«تحمل ناراحتی ها گور عیب هاست»؛ (وَ الْاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ) .

اشاره به این که بسیار می شود انسان از رفتار بعضی از دوستان و آشنایان و یا حتی افراد عادی ناراحت می گردد و یا مشکلات و مسائلی در زندگی پیش می آید که انسان را نگران می سازد.کسانی که این گونه ناملایمات را تحمل کنند به فضیلت بزرگی دست یافته اند که عیوب انسان را می پوشاند و به عکس،افراد ناصبور و بی حوصله داد و فریاد بر می آورند و به سخنان یا کارهایی آلوده می شوند که سر تا پا عیب است.

این احتمال در تفسیر این جمله نیز هست که بسیاری از بی تابی های انسان بر اثر شکست هایی است که در زندگی برای او پیش آمده که اگر بی تابی نکند دیگران از این شکست ها که بر اثر ندانم کاری ها به وجود آمده باخبر نمی شوند و به این ترتیب عیوب او پوشانیده خواهد شد.در غیر این صورت همه از نقطه های ضعف او باخبر می گردند.

مرحوم سیّد رضی به دنبال این سه جمله حکمت آمیز اضافه می کند که در روایتی از امام علیه السلام تعبیر دیگری در این باره دیده می شود که فرمود:

«مسالمت جویی وسیله پوشاندن عیب هاست»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِی الْعِبَارَهِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَی أَیْضاً:«الْمُسالِمَهُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ»( .در اکثر نسخه های نهج البلاغه«المسالمه»آمده است هرچند در نسخه صبحی صالح«المسئله»ذکر شده که به نظر می رسد خطای چاپی باشد،زیرا معنای مناسبی ندارد.)

«خباء»به معنای خیمه است و محلی که چیزی را در آن می توان پیدا کرد.

گر چه تعبیر به«مسالمت»با«احتمال»تفاوت زیادی ندارد ولی«احتمال» اشاره به خویشتن داری و«مسالمت»اشاره به خوش رفتاری با مردم است.در واقع«احتمال»مفهومی در رابطه با خویشتن دارد و«مسالمت»در رابطه با دیگران.

سپس امام علیه السلام در چهارمین و آخرین نکته می فرماید:«آن کس که از خود راضی باشد افراد خشمگین بر او بسیار خواهند بود»؛ (وَ مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ) .

دلیل آن روشن است،زیرا فرد از خود راضی انتظار دارد دیگران برای او احترام فراوان قائل شوند،همه به او سلام کنند،در مجالس،صدر مجلس را به او اختصاص دهند،روی حرف او سخنی نگویند و پیوسته زبان به مدح و ثنایش بگشایند.هنگامی که این گونه احترامات را نمی بیند و مردم او را در جایگاه اصلی اش می شناسند نه آنچه خودش ادعا دارد نسبت به مردم بدبین می شود و زبان به بدگویی می گشاید و بی اعتنایی پیشه می کند و همین امر مردم را به او خشمگین می سازد.به دیگر سخن،این صفت زشت هم او را نسبت به مردم خشمگین می سازد که به گمانش حق او را ادا نمی کنند و قدر او را نمی شناسند و هم مردم را نسبت به او.

به عکس،کسانی که خود را در جایگاه نقد و انتقاد قرار می دهند متواضعانه با مردم برخورد می کنند،هرگز خود را طلبکار نمی دانند و پیوسته برای دیگران احترام قائلند و این امر دوستان فراوانی برای آنها جلب می کند.

در نامه مالک اشتر خواندیم که فرمود:

«إِیَّاکَ وَالْإِعْجَابَ بِنَفْسِکَ وَالثِّقَهَ بِمَا یُعْجِبُکَ مِنْهَا وَحُبَّ الْإِطْرَاءِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطَانِ فِی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ ( .«یمحق»به معنای نقصان و کم شدن تدریجی و سرانجام نابود شدن است.)مَا یَکُونُ مِنْ إِحْسَانِ الْمُحْسِنِینَ؛ از خودپسندی و تکیه بر نقاط قوت خویش و علاقه به مبالغه در ستایش (ستایش گویان) شدیداً بپرهیز،زیرا این صفات از مطمئن ترین فرصت های شیطان است تا کارهای نیک نیکوکاران را محو و نابود کند».

در غرر الحکم نیز از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود:

«ثَمَرَهُ الْعُجْبِ الْبَغْضاءُ؛ میوه درخت خودپسندی عداوت و دشمنی است». ( .غررالحکم،ح 7106. )

ابن ابی الحدید از بعضی از دانشمندان نقل می کند که کسی نزد او آمد و از کتابی که نوشته بود بسیار راضی بود.آن عالم به او گفت:مردم چنین ارزشی برای کتاب تو قائل نیستند.گفت:مردم هم جاهلند.او در پاسخ گفت:آیا تو بر ضد آنها هستی؟ گفت:آری.گفت:بنابراین تو به اجماع مردم جاهلی و مردم تنها به قول تو جاهلند (کدام یک اقرب به صواب است). ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 100. )

زیان های خودپسندی بسیار است که شرح آن در این مختصر نمی گنجد و این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان می دهیم فرمود:هنگامی که موسی علیه السلام نشسته بود شیطان نزد او آمد در حالی که جبّه زیبای رنگارنگی بر تن کرده بود.از او پرسید:این لباس را برای چه پوشیده ای؟ گفت:برای این که قلوب بنی آدم را بربایم.موسی گفت:

«فَأَخْبِرْنِی بِالذَّنْبِ الَّذِی إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَیْهِ؛ به من بگو گدام گناه است که اگر انسان مرتکب آن بشود به یقین بر او مسلط خواهی شد؟ شیطان گفت:

«إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِی عَیْنِهِ ذَنْبُهُ؛ هنگامی که از خود راضی باشد و عمل نیک خویش را بسیار بشمرد و گناهش در نظرش کوچک شود». ( .کافی،ج 2،ص 314،ح 8.)

انگلیسی

Imam Ali ibn Abu Talib said the following : “ The wise man s bosom is his secrets safe; cheerfulness is the bond of friendship, and forbearance is the graveyard of shortcomings.”

It is narrated that Imām Ali ibn Abū Tālib said the following in order to explain the same thought: “A plea is the hiding place of shortcomings; whoever admires his own self increases the numer of those who condemn him.”{In the last phrase, Imām Ali ibn Abū Tālidescribes the consequences and effects that result from self-admiration, conceit, arrogance, etc.: It brings about others hatred and contempt. Thus, the man who demonstrates his "greatness” through every pretext, in order to make himself conspicuous, is never regarded with esteem. People despise him because of his seeking self-elevation. They are not prepared to accord him the esteem which he claims to have. They regard him much less than what he regards himself.}

حکمت7: در سود صدقه و بخشش به بینوایان و در اینکه هر کس به پاداش و کیفر کردار خود می رسد

اشاره

صوت

وَ الصّدَقَهُ دَوَاءٌ مُنجِحٌ وَ أَعمَالُ العِبَادِ فِی عَاجِلِهِم نُصبُ أَعیُنِهِم فِی آجَالِهِم

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: صدقه دادن دارویی ثمر بخش است ، و کردار بندگان در دنیا، فردا در پیش روی آنان جلوه گر است .

شهیدی

صدقه دارویی است درمانبخش و کردار بندگان در دنیای آنان پیش دیده هاشان بود در آخرت ایشان- هرچه را در این جهان کنند، در آن جهان بینند-.

اردبیلی

و صدقه دادن و دوائیست حاجت برآرنده و عملهای مردمان در دنیای خودشان در پیش چشمهای آنهاست در آخرت خود

آیتی

و فرمود (علیه السلام): و صدقه دارویی است شفا بخش و اعمال بندگان در این جهان، مقابل چشم آنهاست در آن جهان.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:صدقه دارویی است سودمند ،و کردار بندگان در این جهان پیش روی چشم آنان در آن جهان است .

شرح ها

راوندی

و انجح: ای صار ذا نجح، ای ظفر فهو منجح. و النصب مصدر نصبت الشی ء اذا اقمته، و لذلک قیل للوثن: نصب لانهم رفعوه للعباده.

کیدری

(الصدقه دواء منجح). ای یوصل الی النجح و هو الظفر بالمرام قال النبی صلی الله علیه و آله: داووا مرضاکم بالصدقه و قال بقراط: من الامراض امراض علاجه القرابین و الصدقات، و اذا کان الشافی فی الحقیقه هو الله فطلب الشفاء منه بالصدقات اولی، و الدواء و الطب الالهی لا شک انه ینفع و دواء الطبیب ربما ینفع و ربما لا ینفع بل ربما یضر. (اعمال العباد فی عاجلهم، نصب اعینهم فی آجالهم). ای ما عملوه فی الدنیا عاینوه فی الاخره، و النصب فی قولهم نصبت الشی ء نصبا ای اقمته و انتصابه هنا علی المصدر، و الفعل مقدر ای تنصب نصبا لاعینهم، و الفعل المقدر خبر المبتدا الذی هو اعمال فلما حذف الفعل سد مصدره المنصوب مسد الخبر.

ابن میثم

هر که از خود راضی باشد، خشم گیرنده ی بر او بسیار است. صدقه دارویی مفید و شفابخش است. کردار بندگان خدا، در آخرت مقابل چشمانشان قرار می گیرد). نوزدهم- هر که از خود راضی باشد، خشم گیرنده بر او بسیار است و این مطلب به دو جهت است: یکی آن که شخص از خودراضی، معتقد است که از دیگران کاملتر است و به دیگران با چشم کاستی می نگرد، و حقوق دیگران را ادا نمی کند، در نتیجه افراد زیادی نسبت به او خشم می گیرند. دوم این که: با اعتقاد بر برتری خود نسبت به دیگران خود را بیش از اندازه تصور می کند در صورتی که دیگران او را در حد و مقدار خودش می بینند، به این ترتیب خرده گیران و خشمگینان بر او، روزافزون می گردند. بیستم: صدقه دارویی مفید و شفابخش است. عنوان داروی مفید و شفابخش را استعاره برای صدقه آورده است، از آن رو که صدقه همانند دارو است، اما در دنیا به دلیل حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله): (بیمارانتان را با صدقه به درمان برسانید) و راز مطلب آن است که صدقه باعث جلب همتها و همسویی دلها بر محبت صدقه دهنده و گرایش به خداوند پاک در برطرف ساختن ناراحتیها از وی به منظور بقای اوست، بنابراین صدقه در این جهت همچون دارویی شفابخش است. و اما در آخرت از آن رو که صدقه وسیله ای، برای رفع گرفتاریهای اخروی است، همانطوری که قبلا توضیح داده شد. بیست و یکم- اعمال بندگان خدا در آخرت جلو چشمانشان قرار می گیرد یعنی آشکارا در برابر چشمانشان قرار می گیرد، و راز مطلب همان است که قبلا روشن شد، نفوس مردم تا وقتی که در دنیاست، هم نقض خوبی و هم بدی دارد، لکن در پوششهایی از اشکال جسمانی و موانعی که از درک واقعیتها وجود دارد، اما وقتی که این پوششها با جدایی از دنیا به یک طرف روند، تمام امور روشن می شود، و در نتیجه، هر کار خوبی را که انجام داده و زمیه ی هر کار بدی را که داشته است، درمی یابد، همانطوری که خداوند متعال فرموده است: فکشفنا عنک عطاءک فبصرک الیوم حدید و همینطور آیه ی یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا

ابی الحدید

مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُ عَلَیْهِ وَ الصَّدَقَهُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِی عَاجِلِهِمْ نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِی [آجِلِهِمْ]

آجَالِهِمْ .

هذه فصول ثلاثه الفصل الأول قوله من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه قال بعض الفضلاء لرجل کان یرضی عن نفسه و یدعی التمیز علی الناس بالعلم علیک بقوم تروقهم بزبرجک و تروعهم بزخرفک فإنک لا تعدم عزا و لا تفقد غمرا لا یبلغ مسبارهما غورک و لا تستغرق أقدارهما طورک.

و قال الشاعر أری کل إنسان یری عیب غیره

و قال بعضهم دخلت علی ابن مناره و بین یدیه کتاب قد صنفه فقلت ما هذا قال کتاب عملته مدخلا إلی التوریه فقلت إن الناس ینکرون هذا فلو قطعت الوقت بغیره ( فی د:«بغیر هذا») قال الناس جهال قلت و أنت ضدهم قال نعم قلت فینبغی أن یکون ضدهم جاهلا عندهم قال کذاک هو قلت فقد بقیت أنت جاهلا بإجماع الناس و الناس جهال بقولک وحدک و مثل هذا المعنی قول الشاعر إذا کنت تقضی أن عقلک کامل

الفصل الثانی الصدقه دواء منجح قد جاء فی الصدقه فضل کثیر و ذکرنا بعض ذلک فیما تقدم

و فی الحدیث المرفوع تاجروا الله بالصدقه تربحوا.

و قیل الصدقه صداق الجنه .

و قیل للشبلی ما یجب فی مائتی درهم فقال أما من جهه الشرع فخمسه دراهم و أما من جهه الإخلاص فالکل.

14- و روی أبو هریره عن النبی صلی الله علیه و آله أنه سئل فقیل أی الصدقه أفضل فقال أن تعطی و أنت صحیح شحیح تأمل البقاء و تخشی الفقر و لا تمهل حتی إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ قلت لفلان کذا و لفلان کذا .

و مثل قوله علیه السلام الصدقه دواء منجح

قول النبی صلی الله علیه و آله داووا مرضاکم بالصدقه .

الفصل الثالث قوله أعمال العباد فی عاجلهم نصب أعینهم فی آجلهم هذا من قوله تعالی یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ

لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً ( سوره آل عمران 30. ) و قال تعالی فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ ( سوره الزلزله 7،8. ) .

و من کلام بعضهم إنما تقدم علی ما قدمت و لست تقدم علی ما ترکت فآثر ما تلقاه غدا علی ما لا تراه أبدا.

و من حکمه أفلاطون اکتم حسن صنیعک عن أعین البشر فإن له ممن بیده ملکوت السماء أعینا ترمقه فتجازی علیه

کاشانی

کلمه بیستم: (الصدقه دواء منجح) صدقه دادن دوایی است حاجت برآورنده یعنی بردارنده امراض نفسانی و الم های جسمانی استعاره لفظ (دواء) از برای صدقه به اعتبار آن است که صدقه، حسنه ای است که می برد سیئه را که داء نفسانی است. و دیگر آنکه صدقه، مستجلب همم و ادعیه صالحه است به سوی دفع امراض بدنیه همچنانکه حضرت رسالت پناه (صلی الله علیه و آله) فرموده که (داوو امراضکم بالصدقه) کلمه بیست و یکم: (اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی اجلهم) و عملهای مردمان که واقع می شود رد عاجل ایشان، که این جهان است در می ایستد ایستادنی در پیش چشم های ایشان در آجل ایشان که در آن جهان است. و بر تقدیر رفع (نصب) مصدر است به معنی مفعول و معنی چنین است که ایشان آنچه که در این جهان می کنند بر پای کرده شده است در پیش چشم های ایشان در آن جهان، چه مقرر است که در (یوم تبلی السرائر) آشکارا گردد هر آشکارا و نهانی و این به واسطه آن است که نفوس، منتقش می شوند در دنیا به ملکات خیر و شر لکن چونکه در اغطیه ابدانند از ادراک آن محجوبند پس در وقتی که زایل شود آن حجب به واسطه موت، مشاهده کنند و به نصب العین ببینند آنچه کردند. کما قال الله سبحانه (فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید) پس معلوم شد که در آن روز، ظاهر شود جمیع اعمال عباد تا طیب آن از خبیث ممیز گرد و بسی رسوایی که بر افعال قبیحه مترتب شود شعر: گر پرده ز روی کار ما بر دارند آن کیست که رسوای دو عالم نشود

آملی

قزوینی

از این روی که چون از خود خشنود باشد خودبین و معجب بود، پس مردم را خوار انگارد و حرمت ایشان پاس ندارد، پس مردم او را ساخط گردند. و ایضا اصلاح عیوب خود نکند و اخلاق فاسد به صلاح باز نیارد، پس از نظرها بیفتد، یا جزای خود بین آن است که حق تعالی او را در نظرها خوار سازد و در دلها بی اعتبار. صدقه دوائی است حاجت برآرنده یا یافته، هر ضرر و مکروه که آدمی را رسد چون صدقه دهد آن بلا بگردد، و آن ضرر برخیزد. از حضرت رسالت پناه مروی است (داوو امرضاکم بالصدقه) و اعمال بندگان در این جهان نصب کرده شود پیش چشم ایشان در آن جهان. یعنی جزای آنچه می کنند از نیک و بد و بی تفاوت در آن جهان می بینند و پیش چشم ایشان می ایستد.

لاهیجی

«و الصدقه دواء منجح» یعنی صدقه دادن دوایی است نافع، زیرا که دفع می کند بلیات و امراض دنیا را و عقوبات آخرت را.

«و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجالهم» یعنی عملهای بندگان در امروز دنیای ایشان حاضر و ظاهر است در پیش چشمهای ایشان در فردای آخرت ایشان، زیرا که آخرت سرای شهود است نه غفلت.

خویی

(و الصدقه دواء منجح) الصدقه تملیک مال للمستحق مجانا قربه الی الله تعالی و هی واجبه کالزکاه المقرر المقرر فی الشرع، و مندوبه و هی مقدره المتصدق و سخائه و کل منهما دواء منجح للالام الاجتماعیه و الفردیه. فان من مصارف الزکاه الواجبه اداء الدیون و تحریر الرقاب و الاعانه للفقراء و المساکین و الصرف فی الامور العامه من تسبیل السبل و تامین الصحه و ایجاد البیمارستانات و المساجد و الاعانه علی الجهاد و کل هذه الامور معالجه باته نافعه لالام محسوسه و موجعه للجمع و الفرد، و یوثر ذلک فی رفع آلام المتصدق و ینتفع به کغیره. کما ان الصدقه المندوبه دواء منجح فی معالجه الم الجوع و الحاجه للمستحق فتوجه بقلبه علی المتصدق و المنفق فیدفع آلامه و یقضی حوائجه باذن الله و قال (علیه السلام): داووا مرضاکم بالصدقه. و فی زکاه الجواهر: و یکفیک فیما ورد فی فضل الصدقه الشامله لها من ان الله یربیها لصاحبها کما یربی الرجل فصیله فیاتی بها یوم القیامه مثل احد، و انها تدفع میته السوء و تفک من سبعمائه شیطان، و لا شی ء اثقل علی الشیطان منها و صدقه اللیل تطفی ء غضب الرب و تمحق الذنب العظیم و تهون الحساب، و صدقه المال تنمی المال و تزید فی العمر. (و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجلهم) هذه الجمله تدل علی تجسم الاعمال و یستفاد منها ان کل عمل یتجسم بصوره یناسبها من خیر او شر، و حسن او قبح، و یراها العامل بعینه فی آجله و هو حین حلول الموت الذی یرفع الحجاب و یکشف الغطاء الی القبر و البرزخ و القیامه. و یویدها ظاهر قوله تعالی (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره) فان ظاهر الرویه بمفعول واحد هی الرویه بالبصر. الترجمه: هر که از خودراضی است دشمنش فراوانست- صدقه درمانی است موثر- و کارهای بندگان خدا در دیگر سرا برابر چشمان آنهااست.

هر آنکس که چشم طمع باز کرد*** بخود خواری و پستی آغاز کرد

زبونی پسندد بخود هر کسی*** شکایت ز سختی کند با کسی

زبان هر که فرمانده خویش کرد ***ز خواری دل خویش را ریش کرد

بود بخل ننگ و، بود ترس نقص*** چه درویشی از حجت خود مرقص

نداران غریبند اندر وطن*** بدان عجز را آفت خویشتن

شکیبا دلیر است و، زاهد غنی*** بود پارسائی دژ پر فنی

رضا خوش قرین است از کف مده*** چه دانش بری ارث ارجش بنه

ادب جامه ی فاخری نو به نو ***ز اندیشه پاک آینه کن درو

خردمند را سینه صندوق راز ***ز خوشخوئیت دام مهری بساز

تحمل کن و عیب را خاک کن*** بسازش ز خود عیب را پاک کن

ز خودراضیان راست دشمن بسی*** ز صدقه بدرمان دردت رسی

بود بندگانرا بدیگر سرای ***همه کار در پیش چشم دوتای

شوشتری

اقول: و جعله ابن میثم و الخطیه جزء العنوان الثانی و لا یاباه ابن ابی الحدید. (الصدقه دواء منجح) قال ابن ابی الحدید هو مثل قول النبی (صلی الله علیه و آله) داووا مرضاکم بالصدقه. (الفصل الثانی و الاربعون- فی ما بینه (علیه السلام) من العبادات و … ) (و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجلهم) قال: هو من قوله تعالی (یوم تجد کل نفس ماعملت من خیر محضرا و ماعملت من سوء … ) (فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره)- و من بعضهم انما تقدم علی ما قدمت، و لست تقدم علی ما. ترکت فاثر ما تلقاه غدا علی ما لا تراه ابدا.

مغنیه

المراد بالصدقه هنا کل معونه تسد حاجه من حاجات الحیاه خاصه کانت کاغاثه الملهوف، ام عامه کبناء میثم یاوی المشردین، ام مصنعا ینتج الغذاء و الکساء و الدواء للمحتاجین. و ای دواء اکثر نفعا من خدمه الانسان و سد حاجاته؟ و لیست هذه الصدقه او المعونه تجیب دعوه المضطر و کفی، بل هی ایضا دواء و خلاص من عذاب الحریق لمن ضحی و اعان یوم الحساب و الجزاء. و یاتی قریبا قول الامام: (من کفاره الذنوب العظام اغاثه الملهوف، و التنفیس عن المکروب). هذا اذا کان الملهوف و المکروب واحدا، فکیف باغاثه الاجیال و الالوف؟ (و اعماله العباد فی عاجلهم الخ).. من عمل فی دنیاه لمنفعه الاخرین- یجد ثواب عمله مجسما نصب عینیه فی آخرته.

عبده

جعفری

فیض الاسلام

صدقه داروئی است سودمند و شفاءدهنده (زیرا صدقه دل را متوجه دهنده آن می نماید و آن سبب شود که خدایتعالی درد را از او رفع فرماید، و از این رو پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است: داوو امرضاکم بالصدقه یعنی بیمارانتان را به صدقه دادن معالجه و درمان نمائید) و کردار بندگان در دنیاشان در آخرت جلو چشمهاشان است (زیرا آخرت سرای شهود است که هر نهانی آشکار و دیده شود، چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم س 3 ی 30 می فرماید: یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا یعنی روزی که هر کسی کار نیکوئی کرده پیش روی خویش آشکار بیند، و بدی که کرده آرزو نماید که ایکاش بین او و کار بدش مسافتی جدائی بود )ای کاش آن کار را به جا نیاورده بود(.

زمانی

در راه خدا صدقه دادن سبب می شود که صدقه گیرنده دعا کند و خدا مرض را شفا دهد و از سوی دیگر باید به پزشک هم مراجعه کرد تا خدا شفا را در داوئی که می دهد قرار دهد. زیرا تشخیص مرض از لطف خدا صحیح خواهد بود. روز قیامت گواهان اعمال خودنمائی می کنند و هر فردی هر عملی در دنیا انجام داده در مقابل چشم خود می بیند و می گوید: ای کاش میان من و اعمال من فرسنگها فاصله بود.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (الصدقه دواء منجح) ای یوجب نجاح الانسان فی مهامه (و اعمال العباد فی عاجلهم) ای فی الدنیا التی هی عاجله (نصب اعینهم) ای امام عینهم (فی اجلهم) ای فی الاخره، فمن عمل خیرا رآه، و من عمل شرا رآه.

موسوی

اللغه: الدواء: العلاج. العاجل: ضد الاجل، و العاجله هی الدنیا. نصب اعینهم: امامها. آجالهم: جمع اجل و هو الوقت المضروب، یوم القیامه. الشرح: (الصدقه دواء منجح) الصدقه عباره عن العطاء المجانی یقصد به وجه الله و قد جعلها علاجا ناجحا یشفی من الامراض و ذلک لان الفقیر یاخذها و یدعو للمعطی و هذا الدعاء و هو الدواء الناجح لانه توجه الی الله و الذی یمرض و هو الذی یشفی و قد ورد عن النبی قوله: داووا مرضاکم بالصدقه. (و اعمال العباد فی عاجلهم نصب اعینهم فی آجالهم) کل ما یعمله الانسان فی دنیاه یجده فی آخرته قال تعالی: (من یعمل مثقال ذره خیرا یره و من یعمل مثقال ذره شرا یره) و قال تعالی: (یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا بعیدا) و من هذه الایات و ما اشبهها و ما کان مثل هذه الکلمه استفاد بعضهم بتجسیم الاعمال فی الاخره …

طالقانی

«هر کس از خود خشنود بود ناخشنودان بر او بسیار شود، صدقه دارویی درمان بخش است، کردارهای بندگان در دنیای ایشان، در رستاخیزشان برابر دیدگان آنان است.»

مکارم

و قال علیه السلام

الصَّدَقَهُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ،وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِی عَاجِلِهِمْ،

نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِی آجَالِهِمْ .

امام علیه السلام فرمود:

صدقه (کمک به نیازمندان) داروی شفابخشی است و اعمال بندگان در این جهانِ زودگذر در برابر چشمان آنها در آن جهان (پایدار) است. ( .سند این حکمت در ذیل حکمت دوم گذشت. )

امام علیه السلام در این حکمت (حکمت هفتم) به دو موضوع که در زندگی مادی و معنوی او تأثیر فراوان دارد اشاره کرده نخست می فرماید:«صدقه (کمک به نیازمندان) داروی شفابخشی است»؛ (الصَّدَقَهُ دَوَاءٌ مُنْجِحٌ) .

در قرآن مجید و در روایات اسلامی اهمّیّت و تأثیر انفاق در راه خدا و صدقه بر نیازمندان به طور گسترده وارد شده است و یکی از مهم ترین و مؤثرترین حسنات شمرده شده است.

تعبیر به«دواء»(دارو) و«منجح»(مؤثر و شفابخش) به طور مطلق نشان می دهد که این کار هم درمان کننده بیماری های فردی و هم بیماری های اجتماعی است.

صدقه به هرگونه بخشش گفته نمی شود،بلکه بخشش هایی است که قصد قربت در آن باشد؛خواه واجب باشند مانند زکات یا مستحب مانند انفاق فی سبیل الله و خواه جنبه شخصی داشته باشد مانند کمک به یتیم یا محروم یا بیماری یا جنبه عام داشته باشد مانند بنای بیمارستان و دارالایتام که از آن تعبیر به صدقات جاریه نیز می شود.

اما چگونه این صدقات داروی شفابخشی است،بخشی از آن جنبه حسی دارد که با چشم خود می بینیم؛بیماران محروم از این طریق درمان می شوند،ایتام

سرپرستی می گردند و بر آلام مستمندان مرهم نهاده می شود و بخشی از آن جنبه معنوی دارد همان گونه که در حدیث معروف نبوی صلی الله علیه و آله آمده است:

«دَاوُوا مَرْضَاکُمْ بِالصَّدَقَهِ وَ رُدُّوا أَبْوَابَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ؛ بیماران خود را با صدقه درمان کنید و درهای بلا را با دعا ببندید». ( .مستدرک الوسائل،ج 7،ص 7،ح 1.)

تجربه نیز نشان داده است که پرداختن صدقه برای درمان بیماران بسیار مؤثر است.

این سخن را با حدیثی از امام کاظم علیه السلام پایان می دهیم:شخصی خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد:فرزندان و همسر من ده نفرند که همه بیمارند.فرمود:

«داوِهِمْ بِالصَّدَقَهِ فَلَیْسَ شَیْءٌ أَسْرَعَ إِجَابَهً مِنَ الصَّدَقَهِ وَ لَا أَجْدَی مَنْفَعَهً عَلَی الْمَرِیضِ مِنَ الصَّدَقَه؛ آنها را با صدقه درمان کن،زیرا چیزی سریع الاجابه تر و چیزی مفیدتر برای درمان بیماران از صدقه نیست». ( .وسائل الشیعه،ج 2 صلی الله علیه و آله 648،ح 4.)

سپس در دومین نکته می فرماید:«اعمال بندگان در این جهانِ زودگذر در برابر چشمان آنها در آن جهان (پایدار) است»؛ (وَ أَعْمَالُ الْعِبَادِ فِی عَاجِلِهِمْ،نُصْبُ أَعْیُنِهِمْ فِی آجَالِهِمْ) .

همان گونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه تصریح کرده اند،این کلام امام اشاره روشنی به تجسم اعمال در قیامت دارد.

منظور از تجسم اعمال این است که اعمال نیک و بد هر یک در روز قیامت به صورت مناسب حسی درمی آید.مثلا نماز در قیافه یک انسان زیبا و صالح و ظلم و ستم به صورت دودی سیاه و خفقان آور مجسم می شود و انسان ها در کنار اعمال مجسم خود خواهند بود و بخشی از پاداش و کیفر آنها از این طریق صورت می گیرد.

در قرآن مجید نیز آیات فراوانی وجود دارد که ظاهر آن تجسم اعمال است مانند آنچه در آخر سوره«زلزال»آمده است: ««فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ»؛ هر کس به اندازه سنگینی ذره ای کار نیک کند آن را می بیند و هرکس به قدر ذره ای کار بد کند نیز آن را خواهد دید». ( .زلزال،آیه 7 و 8.)

برای احاطه بیشتر در مورد آیات فراوانی که در قرآن در مورد تجسم اعمال و تفسیر آنها وارد شده به کتاب«پیام قرآن»جلد ششم،بحث تجسم اعمال مراجعه فرمایید.

نکته قابل توجه این که تعبیر به (آجالهم) که در نسخه صبحی صالح آمده ظاهرا تعبیر نادرستی است و صحیح آن (آجلهم) است و تقریبا تمام نسخ نهج البلاغه به همین صورت (آجلهم) نوشته شده و قرینه مقابله با (عاجلهم) دلیل روشنی بر این معناست،زیرا (عاجل) به معنای شیء موجود (دنیا) است و (آجل) به معنای شیء مدت دار (در اینجا مراد آخرت) است و (آجال) که جمع اجل به معنای سررسید عمر است در اینجا مفهومی ندارد.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Charity is an effective cure; people s actions in their present life will stand before their eyes in the next.”

This saying incorporates two phrases:

The first sentence relates to charity. Imām Ali ibn Abū Tālib describes it as an effective cure, medicine, balsam. This is so because when a man helps the poor and the destitute with his wealth by way of charity, they pray for his health from the depths of their hearts; therefore, their prayer is granted by the Almighty, so it brings him a cure from whatever ails him. In this regard, there is this saying of the Holy Prophet : "Cure your sick with charity."

The second sentence relates to the disclosure of actions on the Day of Judgment: Good and bad actions which a person performs in this world cannot be perceived by human senses because of the veil of material elements. But on the Day of Judgment, when the curtains will be lifted, they will appear before one s eyes, in forms, in shapes, in sizes, etc., so much so that there will be no possibility of any denial. Allāh has said the following:

«یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ

«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ خَیْرًا یَرَهُ

«وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ

On that Day, people shall come out (of their graves) in (scattered) groups in order to be shown their own actions: Whoever has done an atom s weight of goodness shall see it, and whoever has done an atom s weight of evil shall see it (too) (Qur ān, 99:6-8).

حکمت8: در شگفتی آفرینش انسان

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام اعجَبُوا لِهَذَا الإِنسَانِ یَنظُرُ بِشَحمٍ وَ یَتَکَلّمُ بِلَحمٍ وَ یَسمَعُ بِعَظمٍ وَ یَتَنَفّسُ مِن خَرمٍ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: از ویژگی های انسان در شگفتی مانید، که: با پاره ای «پی» می نگرد، و با «گوشت» سخن می گوید، و با «استخوان» می شنود، و از «شکافی» نفس می کشد !!

شهیدی

از این آدمی شگفتی گیرید: با پیه می نگرد و با گوشت سخن می گوید: و با استخوان می شنود، و از شکافی دم بر می آورد.

اردبیلی

تعجب کنید مر این آدمیرا که نظر میکند بر پیه چشم و سخن میکند بگوشت پاره زبان و باستخوان گوش می شنود و نفس می زند از شکاف بینی

آیتی

و فرمود (علیه السلام): از این انسان در شگفت شوید، به قطعه ای پیه می بیند و به پاره گوشتی سخن می گوید و به تکه استخوانی می شنود و از شکافی نفس می کشد.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:از این انسان شگفت زده شوید که با پیهی می بیند،با گوشتی می گوید،با استخوانی می شنود،و از حفره ای تنفس می کند .

شرح ها

راوندی

و الخرم: ثقب الانف، و اصل الخرم: القطع: و المخرم: منقطع انف الجبل. و قرا الصادق علیه السلام قوله تعالی و خلق الانسان ضعیفا فقال: و کیف لا یکون ضعیفا من ینظر بشحم و یسمع بعظم و ینطق بلحم؟.

کیدری

و یتنفس من خرم: و الخرم ثقب الانف و اصل الخرم: القطع و المخرم منقطع انف الجبل.

ابن میثم

(در مورد این انسان در شگفت باشید که به وسیله ی پیهی (چشم) می بیند و با گوشتی (زبان) سخن می گوید، و به وسیله ی استخوانی (گوش) می شنود، و از شکافی نفس می کشد). امام (علیه السلام) به ظرافت آفرینش انسان، نسبت به برخی از رازهای حکمت خدا درباره ی آن توجه داده است، و هدف نهایی آن حضرت استدلال در حکمت آفریدگار و هستی بخش انسان بوده است و چهار مورد از موارد توجه و بیداری را یادآوری کرده است که عبارتند از ابزار دیدن، سخن گفتن، شنیدن، و نفس کشیدن، و این موارد را به خصوص یادآوری کرده است، از آن رو که اینها با همه ی ناچیزیشان در هستی انسان با تمام بزرگی و مقام بلندی که در میان مخلوقات دارد، ضرورت دارند، و هستی انسان وابسته به آنهاست، تا این که جای تعجب و هوشیاری نسبت به آفریدگار دانا باشد، و مقصود امام (علیه السلام) همان چیزی است که به وسیله آن دیدن انجام می گیرد، همان ماده ی نرمی که در اصطلاح پزشکان تخم، نامیده می شود، و یا همان زجاجیه چشم است، زیرا چشم از هفت پرده و سه نوع ماده ی نرم تشکیل شده و هر کدام نام مخصوصی دارند. و مقصود امام (علیه السلام) از گوشت، زبان است زیرا زبان گوشت سفید نرمی آمیخته به مویرگهای کوچک فراوانی است که خون در

آنها جریان دارد و از این رو به رنگ سرخ می نماید و زیر زبان مویرگها و عصبهای زیادی موجود است و در زیر دو دهانه وجود دارد که آب دهان از آنها جاری می شود که این دو دهانه به گوشت غده ای نرمی می رسد که در بن آن قرار گرفته به نام مولد لعاب و به وسیله ی همین دو دهانه است که زبان و پیرامون آن بطور طبیعی تر و تازه است. و مقصود امام (علیه السلام) از استخوانی که به وسیله ی آن صداها را می شنود، همان استخوانی است که به آن، حجری می گویند، استخوانی سخت که در مجرای گوش با پیچ و خمهای زیادی قرار گرفته و همانطور ادامه می یابد تا می رسد به عصبی که از دماغ خارج می شود و جایی که مرکز جریان روحی حامل قوه ی شنوایی است، و مقصود امام (علیه السلام) از خرم (شکاف) سوراخ بینی است. در تمام این موارد و نظایر اینها چه در بدن انسان و چه در سایر حیوانات، عبرتی است برای کسی که درصدد عبرت گرفتن است، و کمال گواهی به وجود آفریدگار حکیم آنهاست. و هر کسی که در اجزای بدن انسان دقت کند، دلایلی از حکمت خداوندی را مشاهده می کند که اندیشه ی انسان مات و مبهوت، و عقل حیران و سرگردان می شود. امام صادق (علیه السلام) آیه ی مبارکه: و خلق الانسان ضعیفا را قرائت فرمود، آنگاه گفت: چگونه ناتوان و ضعیف نباشد که به وسیله ی یک پیه می بیند، و با استخوانی می شنود و توسط گوشتی سخن می گوید؟ در چهار مورد امام (علیه السلام) رعایت سجع متوازی را نیز کرده است.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ .

هذا کلام محمول بعضه علی ظاهره لما تدعو إلیه الضروره من مخاطبه العامه بما یفهمونه و العدول عما لا تقبله عقولهم و لا تعیه قلوبهم.

أما الإبصار فقد اختلف فیه فقیل إنه بخروج شعاع من العین یتصل بالمرئی و قیل إن القوه المبصره التی فی العین تلاقی بذاتها المرئیات فتبصرها و قال قوم بل بتکیف الهواء بالشعاع البصری من غیر خروج فیصیر الهواء باعتبار تکیفه بالشعاع به آله العین فی الإدراک.

و قال المحققون من الحکماء إن الإدراک البصری هو بانطباع أشباح المرئیات فی الرطوبه الجلدیه من العین عند توسط الهواء الشفاف المضیء کما تنطبع الصوره فی المرآه قالوا و لو کانت المرآه ذات قوه مبصره لأدرکت الصور المنطبعه فیها و علی جمیع الأقوال فلا بد من إثبات القوه المبصره فی الرطوبه الجلدیه و إلی الرطوبه الجلدیه وقعت إشارته علیه السلام بقوله ینظر بشحم .

و أما الکلام فمحله اللسان عند قوم و قال قوم لیس اللسان آله ضروریه فی الکلام لأن من یقطع لسانه من أصله یتکلم و أما إذا قطع رأسه لم یتکلم قالوا و إنما الکلام باللهوات و علی کلا القولین فلا بد أن تکون آله الکلام لحما و إلیه وقعت إشاره أمیر المؤمنین علیه السلام و لیس هذه البنیه المخصوصه شرطا فی الکلام علی الإطلاق لجواز وجوده فی الشجر و الجماد عند أصحابنا و إنما هی شرط فی کلام الإنسان و لذا قال أمیر المؤمنین اعجبوا لهذا الإنسان .

فأما السمع للصوت فلیس بعظم عند التحقیق و إنما هو بالقوه المودعه فی العصب المفروش فی الصماخ کالغشاء فإذا حمل الهواء الصوت و دخل فی ثقب الأذن المنتهی إلی الصماخ بعد تعویجات فیه جعلت لتجری مجری الیراعه المصوته و أفضی ذلک الصوت إلی ذلک العصب الحامل للقوه السامعه حصل الإدراک و بالجمله فلا بد من عظم لأن الحامل اللحم و العصب إنما هو العظم.

و أما التنفس فلا ریب أنه من خرم لأنه من الأنف و إن کان قد یمکن لو سد الأنف أن یتنفس الإنسان من الفم و هو خرم أیضا و الحاجه إلی التنفس إخراج الهواء الحار عن القلب و إدخال النسیم البارد إلیه فجعلت الرئه کالمروحه تنبسط و تنقبض فیدخل الهواء بها و یخرج من قصبتها النافذه إلی المنخرین

کاشانی

(و قال علیه السلام) و فرموده است آن قدوه ابرار (اعجبوا لهذا الانسان) تعجب کنید مر این انسان را و تفکر نمایید در آن تا به واسطه آن راه برید به صانع عالمیان (ینظر بشحم) که می بیند به پیه چشم (و یتکلم بلحم) و می گوید به گوشت پاره زبان (و تسمع بعظم) و می شنود به استخوان گوش (و یتنفس من خرم) و نفس می زند از شکاف بینی روایت است از امام جعفر صادق علیه السلام که روزی قرائت نمود این آیه را که (خلق الانسان ضعیفا) فرمود که: چگونه انسان ضعیف نباشد و حال آنکه نظر می کند به شحم و می شنود به عظم و گویا می شود به لحم. آورده اند که مردی در زیر درختی خفته بود و در درخت می نگریست. ناگاه برگی از درخت افتاد آن را برداشته بر زبانش جاری شد که (من ذا الذی انبت الورق علی الشجر) یعنی کیست آنکه رویانید برگ را بر درخت. در این حالت برگی از او بیفتاد بر وی نوشته (الذی انبت الورق علی الشجر هوالذی شق علی الوجه البصر و اسمع عظما فی راسک و انطق لحما فی فمک) یعنی آن کس برگ درخت رویانید که چشم را بر صفحه رو شکافته و استخوان در سر تو شنوا ساخته و گوشت پاره را در دهان تو گویا کرده.

آملی

قزوینی

تعجب کنید آدمی را نگاه می کند به قطعه ای از پیه که چشم او است و سخن می گوید به پاره گوشتی که زبان او است و می شنود به استخوانی یعنی غضروف گوش او، و نفس می کشد از شکافی یعنی بینی.

لاهیجی

و قال علیه السلام: «اعجبوا لهذا الانسان! ینظر بشحم و یتکلم بلحم و یسمع بعظم و یتنفس من خرم.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام که تعجب کنید از برای این انسان که نگاه می کند به پیه چشم و سخن می گوید به گوشت زبان و می شنود به استخوان گوش و نفس می کشد از سوراخ بینی!

خویی

اللغه: (عجب) عجبا من الامر اخذه العجب منه الی ان قال: العجب جمع اعجاب انفعال نفسانی یعتری الانسان عند استعظامه او استظراه او انکاره ما یرد علیه- المنجد. (الحشم) القطعه منه شحمه جمع شحوم ما ابیض و خف من لحم الحیوان کالذی یغشی الکرش و الامعاء و نحوهما- المنجد. (الخرم) جمع خروم انف الجبل- المنجد و الصحاح. المعنی: من العلوم الهامه للبشر و خصوصا فی هذه القرون المعاصره علم فوائد الاعضاء، و البحث عن حقائق الحواس و مالها من خواص، و لم یکن تلک العلوم معروفه فی عصره (علیه السلام) و سیما للعرب العوام، و قد استلفت (علیه السلام) نظر ابناء الاسلام الی هذین العلمین باستفزاز العجب الذی منشاه، کما ذکر المنجد: انفعال النفس عن استعظام الامر او استظرافه. و هذه الحواس و الخصائص الانسانیه عظیمه و ظریفه جدا الی غیر النهایه و لکن لا یتوجه الی دقائقها افکار اولئک الاعراب فی هذا العصر، و لا یستعدون لدرک ما اودع فی هذه الحواس من دقائق الصنع و لطائف الخلقه التی ما زالت العلماء و البحاثه یتدارسونها و یبحثون عنها طیله القرون الماضیه و الحاضره و یعترفون بعدم الوصول الی غورها. فمسئله الابصار من مسائل الحکمه الطبیعه من عهد فلاسفه یونان، و توجه العلماء الیها الی الان، و اکتشفوا الطبقات السبعه للعین و ما فیها من المواد و النسوج و الاورده و الجلود، و لکن یتحیرون فی کیفیه ادراک النفس للصوره المنطبقه فی عدسه العین. کما ان تاثر عظلات اللسان من اراده المتکلم بسهوله و مران لا یتوجه الیه المتکلم سر لم ینکشف للعلماء الباحثین. و هکذا نقل اثر الارتجاجات القارعه علی الصماخ فی النفس الانسانیه امر مجهول للعلماء الباحثین. و هذا الثقب الخیشومی الذی وسیله لدخول الهوا دائما الی الریه من عجائب صنع الله. وقد استلفت علی (علیه السلام) نظر مستمعیه الی ظاهره هذه الحواس و الخواص و اختلاف مناحیها و آلاتها المودعه فیها، فالنظر بظاهره ینبعث من الشحم المودع فی العین، و التکلم یخرج من اللسان و الشفتین، و السمع یقع من عظمی الصماخین کما ان التنفش یتحقق من ثقب … الذی هو داخل الخرم. و من ناحیه اخری ینبه الانسان علی ضعفه فی اصول حیاته لینزله من مرکب غروره و هناته، و یشیر الی ان اعظم ارکان وجوده قائم علی امور خفیفه و مبان ضعیفه. فمبدا نظره الذی هو نور وجوده و ضیاء دیجوره الذی لو سلب عنه اظلمت علیه الدنیا و ما فیها، قطعه صغیره من الحشم الذی لو عرض علی احد لا یشتریه بفلس و کلامه الذی هو قوام انسانیته و مبدا فخره علی سائر ابناء جلدته الحیوانیه قائم علی قطعه صغیره من اللحم الذی لو بقی یوما لتعفن و فسد، و یتنفر عنه کل احد. و سمعه الذی یربطه بکل العالم و ینشد له بما شاء و یترنم قائم علی قطعه من العظم الفاقد للقیمه و البائد عند شروق الشمس و نفوذ البرد یوما بعد امس. و تتفسه الذی به یحیی کل ان یخرج من خرم بلا بنیان. الترجمه: در شگفت باشید از این بشر که بقطعه ی پیهی بینا است، و بپاره گوشتی سخنور و بتیکه استخوانی شنوا، و از سوراخ بینی دم برآرد.

شگفت آرید بر انسان که از پیهی بود بینا ***سخن گوید بلحمی، بشنود با استخوانی نغمه ی دنیا

برآرد دم ز یک سوراخ مبهم بر سر بینی ***که گر بندد برآید جان شیرینش ز سر تا پا

شوشتری

اقول: و کذا یجب ان یتعجب من محالها، و من طعوم فیها: اما الاول، ففی (توحید المفضل): انظر الان یا مفضل الی هذه الحواس التی خص بها الانسان فی خلقه، و شرف بها علی غیره، کیف جعلت العینان فی الراس کالمصابیح فوق المناره، لیتمکن من مطالعه الاشیاء، و لم تجعل فی الاعضاء التی تحتهن کالیدین و الرجلین فتعترضها الافات و یصیبها من مباشره العمل و الحرکه ما یعللها و یوثر فیها و ینقص منها، و لا فی الاعضاء التی وسط البدن کالبطن و الظهر فیعسر تقلبها و اطلاعها نحو الاشیاء، فلما لم یکن لها فی شی ء من هذه الاعضاء موضع کان الراس اسنی المواضع للحواس، و هو بمنزله الصومعه لها، فجعل الحواس خمسا تلقی خمسا، لکیلا یفوتها شی ء من المحسوسات، فخلق البصر لیدرک الالوان، فلو کانت الالون و لم یکن بصر یدرکها لم تکن فیها منفعه، و خلق السمع لیدرک الاصوات، فلو کانت الاصوات و لم یکن سمع یدرکها لم یکن فیها ارب، و کذلک سائر الحواس. و اما الثانی فروی ابونعیم فی (حلیته) عن عمرو بن جمیع قال: دخلت (الفصل الاول- فی التوحید) علی جعفر بن محمد انا و ابن ابی لیلی و ابوحنیفه. فقال لابن ابی لیلی: من هذا معک؟ قال: هذا رجل له بصر و نفاذ فی امر الدین.

قال: لعله یقیس الدین برایه. قال: نعم. فقال جعفر لابی حنیفه: ما اسمک؟ قال: نعمان. قال: یا نعمان! هل قست راسک بعد؟ قال: کیف اقیس راسی؟ قال: ما اراک تحسن شیئا، هل علمت ما الملوحه فی العینین، و المراره فی الاذنین، و الحراره فی المنخرین، و العذوبه فی الشفتین؟ قال: لا. قال: ما اراک تحسن شیئا، قال: فهل علمت کلمه اولها کفر و آخرها ایمان؟ فقال ابن ابی لیلی: یابن رسول الله! اخبرنا بهذه الاشیاء التی سالته عنها. فقال: اخبرنی ابی عن جدی ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: ان الله تعالی بمنه و فضله جعل لابن آدم الملوحه فی العینین لانهما شحمتان، و لولا ذلک لذابتا، و ان الله تعالی بمنه و فضله و رحمته علی ابن آدم جعل المراره فی الاذنین حجابا من الدواب، فان دخلت الراس دابه و التمست الی الدماغ فاذا ذاقت المراره التمست الخروج، و ان الله تعالی بمنه و فضله و رحمته علی ابن آدم جعل الحراره فی المنخرین یستنشق بهما الریح، و لولا ذلک لانتن الدماغ، و ان الله تعالی بمنه و کرمه و رحمته لابن آدم جعل العذوبه فی الشفتین یجد بها استطعام کل شی ء. (اعجبوا لهذا الانسان) قال ابن میثم: نبه (علیه السلام) علی لطف خلق الانسان ببعض اسرار حکمه الله تعالی فیه و غایته من ذلک الاستدلال علی حکمه صانعه و مبدعه، و ذکر اربعه من محال النظر و الاعتبار، و هی: آله البصر (الفصل الاول- فی التوحید) و الکلام و السمع و التنفس، و خصها بالذکر لکونها مع ضعفها ضروریه فی وجود الانسان علی شرفه و علو رتبته فی المخلوقات، و لا یقوم الا بها لیکون ذلک محل التعجب و اعتبار لطف الصانع الحکیم. (ینظر بشحم) قال ابن میثم: اراد بالشحم الذی ینظر به الرطوبه المسماه فی عرف الاطباء بالبیضه او الرطوبه الجلیدیه، فان العین مرکبه من سبع طبقات و ثلاث رطوبات، کل منها یختص فی عرفهم باسم. و قال ابن ابی الحدید: قیل: اما الابصار فقد اختلف فیه، فقیل: انه بخروج شعاع من العین یتصل بالمرئی، و قیل: ان القوه المبصره التی فی العین تلاقی بذاتها المرئیات فتبصرها، و قال قوم: بل یتکیف الهواء بالشعاع البصری من غیر خروج، فیصیر الهواء باعتبار تکیفه بالشعاع به آله للعین فی الادراک، و قال المحققون من الحکماء: ان الادراک البصری هو بانطباع اشباح المرئیات فی الرطوبه الجلیدیه من العین عند توسط الهواء الشفاف المضی ء کما تنطبع الصوره فی المرآه. قلت: و یصدق الاخیر اخبارهم (علیه السلام)، فورد ان الدیصانی قال لهشام بن الحکم: ایقدر ربک- اذا کان قادرا- ان یدخل الدنیا کلها فی البیضه، لا یکبر البیضه و لا یصغر الدنیا؟ فراجع هشام فی ذلک الصادق (علیه السلام)، فقال (علیه السلام) له: کم حواسک؟ قال: خمس. قال: ایها اصغر؟ قال: الناظر. قال: و کم قدر الناظر؟ قال: مثل العدسه او اقل. فقال له: انظر امامک و فوقک و اخبرنی بما تری. فقال: اری سماء و ارضا و دورا و قصورا و جبالا و انهارا. فقال (علیه السلام): ان الذی قدر ان (الفصل الاول- فی التوحید) یدخل الذی تراه العدس او اقل قادر علی ان یدخل الدنیا کلها فی البیضه، لا یصغر الدنیا و لا یکبر البیضه. (و یتکلم بلحم) قال ابن میثم: و عنی (علیه السلام) باللحم اللسان، فانه لحم ابیض رخو تلتف به عروق صغار کثیره فیها دم، و لذلک یتبین احمر و تحته عروق و شریانات و اعصاب کثیره، و تحته فوهتان یسیل منهما اللعاب ینتهیان الی لحم غددی رخو موضوع فی اصله یسمی مولد اللعاب، و بهاتین الفوهتین یبقی للسان و ما حوله النداوه الطبیعیه. قلت: و فی (توحید المفضل): اطل الفکر یا مفضل فی الصوت و الکلام و تهیئه آلاته فی الانسان، فالحنجره کالانبوبه لخروج الصوت، و اللسان و الشفتان و الاسنان لصیاغه الحروف و النغم، الا تری ان من سقطت اسنانه لم یقم السین، و من سقطت شفته لم یصحح الفاء، و من ثقل لسانه لم یفصح الراء، و

اشبه شی ء بذلک المزمار الاعظم، فالحنجره تشبه قصبه المزمار، و الرئه تشبه الزق الذی ینفخ فیه لتدخل الریح، و العضلات التی تقبض علی الرئه لیخرج الصوت کالاصابع التی تقبض علی الزق حتی تجری الریح فی المزامیر، و الشفتان و الاسنان التی تصوغ الصوت حروفا و نغما کالاصابع التی تختلف فی فم المزمار، فتصوغ صفیره الحانا، غیر انه و ان کان مخرج الصوت یشبه المزمار بالاله و التعریف، فان الزمار فی الحقیقه هو المشبه بمخرج الصوت- الی ان قال- تامل یا مفضل ما انعم الله به علی الانسان من هذا المنطق الذی یعبر به عما فی ضمیره و ما یخطر بقلبه و ینتجه فکره، و به (الفصل الاول- فی التوحید) یفهم عن غیره ما فی نفسه، و لولا ذلک کان بمنزله البهائم المهمله التی لا تخبر عن نفسها بشی ء، و لا تفهم عن مخبر شیئا. قلت: و لکون نعمه اللسان بتلک المثابه فی تمییز الانسان من الحیوان، قال الرحمن- جل و علا- فی مقام الامتنان: (خلق الانسان علمه البیان). (و یسمع بعظم) قال ابن میثم: و اراد بالعظم الذی یسمع به العظم المسمی الحجری، و هو عظم صلب فیه مجری الاذن، کثیر التعاریج و العطفات، یمر کذلک الی ان یلقی العصبه النابته من الدماغ، التی هی مجری الروح الحامل للقوه

السامعه … قلت: و فی (توحید المفضل): و کذلک من عدم السمع یختل فی امور کثیره، فانه یفقد روح المخاطبه و المحاوره، و یعدم لذه الاصوات و اللحون المشجیه المطربه، و تعظم الموونه علی الناس فی محاورته حتی یتبرموا به، و لا یسمع شیئا من اخبار الناس و احادیثهم حتی یکون کالغائب و هو شاهد، و کالمیت و هو حی. و فی اذکار السجدتین (سجد وجهی للذی خلقه و شق سمعه و بصره) (و یتنفس فی خرم) بالضم، و هو ثقب الانف، قال ابن میثم: و فی هذه و امثالها من بدن الانسان و سائر الحیوان عبره لمن اعتبر، و کمال شهاده (الفصل الاول- فی التوحید) بوجود الصانع الحکیم لها، و من نظر فی تشریح بدن الانسان حضرته شواهد من الحکم الالهیه یحار فیها لبه و یدهش فیها عقله. و قرا الصادق (علیه السلام) قوله تعالی: ( … و خلق الانسان ضعیفا) ثم قال: کیف لا یکون ضعیفا و هو ینظر بشحم، و یسمع بعظم، و ینطق بلحم.

مغنیه

المراد بالشحم هنا غیر اللحم کالجلد الشفاف الذی یغطی شبکه العین و نحوه، اما العظم فالمراد به الغضروب، و هو عظم طری. اشار الامام الی اربعه اعضاء: البصر و اللسان و السمع و الانف. و للعین مهمتان الاولی انها نافذه الی القلب تتسرب الیه منها ما تراه فی الخارج. المهمه الثانیه انها مرآه تعکس فی کثیر من الاحیان ما هو مودع فی القلب من حب و بغض، و فطنه و بلاده، و خیر و شر، و معنی هذا ان العین تعطی القلب و تاخذ منه، توثر فیه، و یوثر فیها. و ایضا معنی هذا ان کل ما فی العین لابد ان یکون رقیقا شفافا یحکی عما ورائه، و نقیا صافیا ینعکس فیه ما تقع علیه العین، و من البداهه ان فی اللحم غلظه و کثافه، و ان کان اللحم اقل کثافه من العظم، و الشحم اخف و ارق من اللحم، و هو اشبه ب (النیلون). ام اللسان فهو اکثر الاعضاء حرکه و قبضا و بسطا.. تجری حرکته بسرعه بلا تعب و کلال عند الکلام و الشراب و الطعام، و عند ابتلاع الریق او قذفه، بل یتحرک عند السکوت و ترک الطعام و الشراب.. فاستدعی ذلک ان یکون لحما رطبا بلا عظم و عصب، و ان یکون فی الفم بمنزله الصدر للقلب صونا له من العوارض الخارجیه. و اما الاذن فهی الاداه اللاقطه للصوت، و الصوت یحمله الهواء، و لا یدخل الی الاذن الا بعد انکسار حدته، فجعلها سبحانه عضوا لینا لا لحما مسترخیا، و لا عظما صلبا بل عظما طریا متماسکا. اما التنفس فی الانسان فیقول اهل الاختصاص ان له عضلات کثیره، و اهمها الانف، و به یستغنی عن الفم لاستنشاق الهواء، و قد جعل سبحانه تجویفه بقدر الحاجه، و لو کان اوسع مما علیه لدخل الی الجوف من الهواء اکثر من المطلوب، او اضیق لدخل دون القدر اللازم، و ایضا جعل التجویف مستطیلا لینحصر فیه الهواء و تنکسر حدته قبل ان یصل الی الدماغ، و الا صدمه بقوته و اوقفه عن الحرکه. فسبحان الذی خلق فسوی، و قدر فهدی.

عبده

… بشحم و یتکلم بلحم: الشحم شحم الحدقه و اللحم اللسان و العظم عظام فی الاذن یضربها الهواء فتقرع عصب الصماخ فیکون السماع

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در شگفتی آفرینش انسان) فرموده است: برای (آفرینش) این انسان به شگفت آئید (اندیشه نمائید تا به قدرت و توانائی آفریدگارش پی برید که او را طوری آفریده) که با پیهی (چشم) می بیند، و با گوشتی (زبان) سخن می گوید، و با استخوانی (گوش) می شنود، و از شکافی (بینی) نفس می کشد!!

زمانی

در مورد دیدن اختلاف است که چگونه واقع می شود؟ بعضی می گویند: 1- شعاعی از چشم خارج می شود و به جسم می رسد و زمینه دیدن فراهم می گردد و بعضی می گویند: 2- نیروی بینائی مستقیما با جسم ارتباط پیدا می کند و انسان می بیند و بعضی دیگر معتقدند: 3- هوای مجاور چشم تحت تاثیر قرار می گیرد و چشم را تحت تاثیر قرار می دهد و آن را آماده دیدن می کند. بعضی دیگر می گویند: 4- عکس اجسام در چشم چاپ می شود که چشم می تواند آن را ببیند. امام علی (علیه السلام) در برابر اینگونه نظرها صریحا می فرماید خود پیه می بیند! در مورد شنوائی، لاله گوش که به جاری را دار است صدا را می گیرد و داخل گوش می فرستد، صدا به پرده گوش می رسد، پشت پرده کوبنده روی استخوانی می کوبد و صدا را منعکس می سازد و به مغز خبر می دهد! در هر حال خدا بشر را ضعیف خلق کرده است و در عین حال آنقدر ریزه کاری در نهاد بشر وجود دارد که درک آن برای دانشمندان طب هنوز مشکل است.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (اعجبوا) ای تعجبوا (لهذ الانسان) المراد نوع البشر (ینظر بشحم) فان العین خلقت من الشحم (و یتلکم بلحم) ای بواسطه لحم اللسان (و یسمع بعظم) ای عظم الاذن یضربه موج الهواء فیقرع عصب الصماخ، و یکون السماع من ذلک (و یتنفس من خرم) ای من شق الانف و الفم.

موسوی

اللغه: الشحم: ما ابیض و خف من لحم الحیوان و شحمه العین مقلتها. الخرم: الثقب و خرم الابره ثقبها التی یدخل منه الخیط. الشرح: الانسان عجیب التکوین و کل عضو فیه معجزه الهیه تحکی دقه الصنع و حکمه الخالق و عظمه المبدع القدیر و الامام یذکر عظمه الباری فی هذه الاعضاء الاربعه فینبه الانسان لیعتبر و یتعظ و یلتفت الی الله فیعبده و یتوجه الیه فهذه العین تترای ء و کانها شحمه و بها یری الانسان مع ان فی البدن یوجد امثالها و کذلک یتکلم بلحم و هو اللسان و فی البدن اضعاف مضاعفه مثله فلماذا لا یکون الکلام الا به و لا یودی و ظیفته شی ء آخر فی بدن الانسان و کذلک السمع یتم بواسطه الاذن و هی عظیمات مجتمعه و مولفه بشکل تتم بواسطتها نقل الاصوات و الاستماع مع ان فی البدن عظام اکبر منها و اصلب و کذلک من ثقب الانف یتم التنفس او من ثقب الفم مع ان فی البدن غیره فلماذا یکون التنفس منه سبحان من خلق فابدع و علی الانسان ان ینظر و یعتبر و یفکر و یتعظ و یرجع الی الله العلیم الخبیر …

طالقانی

«از این آدمی شگفتی گیرید، با پیه می نگرد و با پاره گوشتی سخن می گوید و با استخوانی می شنود و از شکافی نفس می کشد.»

مکارم

و قال علیه السلام

اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ،وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ، وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ،وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ.

امام علیه السلام فرمود:

از این انسان تعجب کنید که با یک قطعه پیه می بیند،با قطعه گوشتی سخن می گوید با استخوانی می شنود و از شکافی تنفس می کند! ( . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهج البلاغه از ابن سمعون که واعظ معروفی بود (وفات او سنه 387 بود) و 13 سال قبل از تألیف نهج البلاغه چشم از دنیا پوشید،نقل می کند در یکی از سخنان خود می گوید:«سُبْحانَ مَنْ أنْطَقَ بِاللَّحِْم وَبَصَّرَ بِالشَّحْمِ وَأبْصَرَ بِالْخَرْمِ؛منزه است آن خدایی که با یک قطعه گوشت انسان را به نطق درآورد و با یک قطعه پیه بینایی و با قطعه ای استخوان شنوایی را»به او بخشید.نویسنده مصادر چنین نتیجه گیری می کند که«ابن سمعون»این سخن را از کلام مولی اقتباس کرده و بنابراین از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است سپس می افزاید:تنها«ابن سمعون بغدادی»نبود که از خطبه های امیرمؤمنان علیه السلام اقتباس می کرد پیش از او«حسن بصری»،«عبد الحمید بن کاتب»و«عبداللّه مقفع»و غیر آنها،بلکه هر خطیب توانایی از سرچشمه کلام آن حضرت سیراب شدند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 11).)

شگفتی های انسان

امام علیه السلام در این بخش از سخنان حکمت آمیز خود اشارات لطیفی به عظمت آفرینش انسان و تدبیر عظیم خالق بشر می کند و مخصوصاً بر این معنا تکیه دارد که یکی از ویژگی های خلقت خداوند قادر توانا این بوده که با وسایل کوچکی مسائل مهمی را ایجاد کرده و می کند.

در اینجا به چهار قسمت از این شگفتی های آفرینش اشاره می کند،نخست می فرماید:«از این انسان تعجب کنید که با یک قطعه پیه می بیند»؛ (اعْجَبُوا لِهَذَا الْإِنْسَانِ یَنْظُرُ بِشَحْمٍ) .

می دانیم بافت های بدن انسان عمدتا از گوشت تشکیل شده؛گوشتی که استخوان ها آن را برپا می دارد؛ولی چشم در واقع یک قطعه پیه شفاف است که ساختمان بسیار عجیب و دقیقی دارد؛از هفت طبقه که روی هم قرار گرفته اند و سه ماده سیال و شفّاف که در میان آنها قرار دارند تشکیل شده و یک دنیا نظم و حساب بر آن حاکم است.دقیق ترین وسایل فیلم برداری هرگز قدرت چشم را ندارد،زیرا بدون این که نیاز به این داشته باشد که فیلمی در آن بنهند گاه هفتاد یا هشتاد سال کار فیلم برداری خود را انجام می دهد و تمام فیلم های او سه بعدی است و در آن واحد می تواند خود را بر دور و نزدیک منطبق کند و در جهات چهارگانه با سرعت حرکت می کند بی آنکه نیاز به تنظیم کردن داشته باشد.

از عجایب چشم این که به طور خودکار خود را برای عکس برداری از صحنه های مختلف آماده می کند؛در جایی که نور زیاد باشد مردمک چشم به سرعت تنگ می شود تا نور کمتری وارد شود نه چشم آسیب ببیند و نه عکس برداری خراب شود و در جایی که کم باشد مردمک چشم بسیار فراخ می شود تا نور بیشتری را وارد چشم کند.

به هنگام عکس برداری از صحنه های دور و نزدیک عدسی چشم به وسیله عضلات بسیار ظریفی که در اطراف آن قرار دارد گاه کشیده می شود تا صحنه های دور را کاملاً تصویربرداری کند و گاه رها می شود تا عدسی قطور گشته برای صحنه های نزدیک آماده باشد.

بسیار شده است که ناگهان در شب تاریک چراغ ها خاموش می شود،وقتی به اطراف نگاه می کنیم هیچ چیز را نمی بینیم؛ولی پس از چند لحظه چشم خود را بر آن تطبیق می کند و کم کم اشیای اطراف خود را می بینیم و راه رفت و آمد خود را پیدا می کنیم.

از شگفتی های دیگر این که همه ذرات چشم موجود زنده ای هستند و باید تغذیه شوند و تغذیه از طریق خون صورت می گیرد و اگر خون به همان شکلی که وارد اعضا می شود وارد چشم بشود همه جا در نظر ما تاریک می گردد ولی آفریدگار جهان پیش از آنکه خون وارد یاخته های چشم شود آن را چنان تصفیه و زلال می سازد که کمترین رنگی از خود نشان نمی دهد.

از دیگر عجایب چشم این است که دائماً به وسیله چشمه های بسیار کوچک اشک و حرکت پلک ها نرم و مرطوب نگهداری می شود که اگر نباشد چشم می خشکد و کارآیی خود را از دست می دهد چشمه های اشک این آب زلال را تدریجاً روی چشم می فرستد و از مجرای دیگری که به منزله فاضلاب است عبور می کند و به داخل حلق می ریزد و به هنگام گریه فعالیت این چشمه ها به صورت خودکار فزونی می یابد.اشک چشم از بیش از بیست ماده ترکیب شده که برای تغذیه چشم و شست و شو و ضد عفونی کردن آن کاملاً مؤثر است و اگر بشر بتواند ماده ای مانند اشک چشم بسازد به گفته بعضی یک غذای کامل مقوی خواهد بود و اشک های مصنوعی که امروز ساخته اند هیچ کدام به پای اشک چشم نمی رسند.

شگفتی های ساختمان چشم بیش از آن است که در یک کتاب بگنجد و از اینجا به عظمت کلام مولی می توان پی برد که می فرماید:«انسان با یک قطعه چربی کوچک می تواند این همه صحنه ها را ببیند».

قرآن مجید نیز به آفرینش چشم ها در مسئله خداشناسی اشاره کرده و می فرماید: ««أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ»؛ آیا برای انسان دو چشم نیافریدیم؟». ( .بلد،آیه 8.)

این نکته نیز شایان توجه است که در مورد چگونگی بینایی فلاسفه قدیم معتقد بودند که شعاعی از درون چشم انسان بیرون می آید و با جسم برخورد می کند و انسان آن را می بیند در حالی که امروز عکس آن مسلم است درست همان گونه که نور از بیرون به دستگاه های عکس برداری می تابد تا عکس اشیاء را منتقل کند چشم انسان نیز از نور بیرونی برای عکس برداری بهره می گیرد.

مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود به نکته قابل ملاحظه ای در اینجا اشاره کرده که با ذکر آن سخن را درباره چشم پایان می دهیم او می گوید:چشم دو کار مهم می کند نخست این که صحنه های خارج را به درون دل منتقل می سازد و انسان را از آنچه در اطرافش می گذرد آگاه می کند و دیگر این که آنچه در درون قلب است از محبت و عداوت و هوشیاری و بلاهت و خیر و شر به چشم منتقل می سازد و چشم می تواند آیینه اسرار درون انسان باشد.

آن گاه امام دومین شگفتی وجود انسان را بیان می فرماید که:«و (تعجب کنیدکه انسان) با قطعه گوشتی سخن می گوید»؛ (وَ یَتَکَلَّمُ بِلَحْمٍ) .

با این که سخن گفتن برای ما کار بسیار ساده ای به نظر می رسد که حتی از کودکی با آن آشنا بوده ایم ولی اگر درست بیندیشیم کار بسیار پیچیده ای است.به هنگام ادای یک جمله زبان باید با سرعت روی مخارج متعدد حروف بچرخد و مخرج لازم را مثلا برای حرف«ز»انتخاب کند و بلافاصله به سراغ حرف«ب» برود و آنگاه آرام بگیرد و اجازه دهد حرف«الف»از فضای دهان پخش شود بلافاصله روی مخرج«نون»قرار گیرد تا واژه زبان تلفظ شود.حال فکر کنید ورای خواندن یک مقاله یا بیان سخنرانی این زبان چه جوالانی باید در درون دهان داشته باشد که مسلسل وار جای خود را تغییر دهد که اگر دیر بجنبد کلمه غلطی بر زبان جاری می شود و جالب این است که چنان این جابجایی عادت انسان می شود که گویی به صورت خودکار در آمده است و انسان می تواند همه حوادث عالم هستی را با همین قطعه گوشت بسیار ساده ادا کند و این نکته نیز قابل توجه است که صدها یا هزاران زبان برای تکلم در دنیا وجود دارد و همگی با حرکات زبانشان می توانند مقاصد خود را بیان کنند.

از آنجا که اگر این زبان دائماً تر و تازه نباشد نمی تواند چنین حرکات سریعی از خود نشان بدهد خداوند چشمه هایی جوشان در زیر زبان و دهان انسان قرار داده است که مرتباً بزاق از آن تراوش می کند و زبان را نرم و فعال نگه می دارد و دیده ایم به هنگام تشنگی شدید و کم شدن آب دهان انسان بسیار به زحمت سخن می گوید.

نکته مهم در مسئله سخن گفتن این است که مطالبی را که انسان می خواهد برای دیگران بیان کند نخست به صورت کلی در روح و مغزش حاضر می شود و بعد کلمات را برای ادای آن انتخاب می کند سپس به زبان فرمان می دهد که با استفاده از مخارج حروف،کلمات را تنظیم کند و سپس جمله ها را آماده سازد تا دیگران از مقاصد دورنی او آگاه شوند.حال فکر کنید یک کودک پنج ساله شیرین زبان هنگامی که می خواهد سخن بگوید تمام این مراحل پیچیده و بسیار حساس را طی می کند تا مقصود خود را به دیگران برساند.بزرگ است خدایی که چنین قدرتی به انسان و مخصوصاً به یک قطعه گوشت ساده در دهان او داده است.

آن گاه امام در سومین جمله از حس شنوایی انسان سخن می گوید و می فرماید:

«(این مایه تعجب است که) انسان با استخوانی می شنود»؛ (وَ یَسْمَعُ بِعَظْمٍ) .

در تفسیر«عظم»(استخوان) بسیاری از شارحان نهج البلاغه به واسطه عدم آشنایی با تشریح بدن انسان و یا عدم پیشرفت این علم در زمان آنها گرفتار مشکلات زیادی شده اند در حالی که امروز که این علم پیشرفته است ما به خوبی می فهمیم که منظور امام علیه السلام چیست.امواج صوتی از مجاری گوش وارد می شود و در آن پیچ و خم تعدیل می یابد سپس به پرده گوش می رسد.در پشت این پرده دو استخوان ظریف به نام استخوان های چکشی و سندانی وجود دارد که بی شباهت به چکش و سندان نیست.دسته استخوان چکشی به پرده صماخ متکی است و از ارتعاش آن به حرکت در می آید.(دانشمندان می گویند:علاوه بر دو استخوان چکشی و سندانی،استخوان دیگری به نام استخوان رکابی نیز هست که آن نیز نقش مؤثری در شنوایی دارد.) این دو استخوان به حرکت درمی آیند و عصبی که در پشت آنهاست از این حرکت متأثر شده پیام را به مغز منتقل می کند و انسان کلمات و حروفی را که دریافته با آنچه قبلاً آموخته است تطبیق می دهد و مفاهیم سخنان را درمی یابد و گاه زیر و بم ارتعاش صوتی و شدت و ضعف آن پیام های خاصی با خود همراه دارد که آن را نیز درک می کند مثلاً پیامی که یک ناله ممتد و یا یک فریاد بلند یا نفس های سریع و پی در پی با خود دارد همه از طریق این مجرا و این استخوان به درون روح و جان انسان منتقل می شود.

این نکته نیز حائز اهمّیّت است که بخش مهمی از تعادل بدن به هنگام ایستادن و راه رفتن به وسیله گوش تأمین می شود،لذا بعضی از بیماری های گوش سبب می شود که انسان حالت سرگیجه به خود بگیرد و قدرت بر حفظ تعادل خویش نداشته باشد.

سپس امام علیه السلام در پایان این گفتار حکمت آمیز که ناظر به عظمت آفرینش انسان است و قدرت آفریدگار را نشان می دهد که با ابزار ساده ای آثار مهمی را آفریده،می فرماید:«و (عجیب این که) انسان از شکافی تنفس می کند»؛ (وَ یَتَنَفَّسُ مِنْ خَرْمٍ) .

منظور از شکاف همان شکاف دوگانه بینی است که نفس کشیدن انسان غالباً در بیداری و خواب به وسیله آن انجام می شود،هرچند گاه به وسیله دهان نیز تنفس می کند؛ولی دهان مسلماً مجرای اصلی نیست و تنفس از طریق آن گاه آثار نامطلوبی دارد؛مخصوصاً در هوای سرد ممکن است به ریه ها آسیب برساند در حالی که از طریق بینی هوای سرد تدریجاً گرم می شود و به داخل ریه ها می رسد.

شایان توجه این که این شکاف دارای موهایی است که گرد و غبار را می گیرد و در مایه لزجی که از بالا ترشح می شود،به صورت آب بینی در آورده تا انسان بتواند آن را به خارج منتقل کند.

خداوند در این شکاف ساده یکی از مهم ترین حواس انسان یعنی حس بویایی را آفریده که به وسیله آن می تواند خود را از خطراتی حفظ کند یا مطلوب خود را به دست آورد همان گونه که در زبان حس ذائقه و چشیدن را قرار داده که بازرس و مراقب بسیار خوبی جهت تشخیص غذاهای سالم از ناسالم است.

خدای متعال وسعت این شکاف را دقیقاً به اندازه نیاز برای تنفس قرار داده است؛اگر تنگ تر بود انسان به تنگی نفس دچار می شد و اگر گشادتر بود ممکن بود فزونی هوا به ریه آسیب برساند «فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ».

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “I wonder about this human being: He speaks with a piece of) fat, talks with a piece of flesh, hears with a bone and breathes through a hole!”

حکمت9: در نکوهش دنیا

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَقبَلَتِ الدّنیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتهُ مَحَاسِنَ غَیرِهِ وَ إِذَا أَدبَرَت عَنهُ سَلَبَتهُ مَحَاسِنَ نَفسِهِ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: چون دنیا به کسی روی آورد، نیکی های دیگران را به او عاریت دهد، و چون از او روی برگرداند خوبی های او را نیز برباید .

شهیدی

چون دنیا به کسی روی آرد، نیکوییهای دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبیهای او را برباید.

اردبیلی

هر گاه رو آورد دنیا بر گروهی بعاریت بدهد ایشان را نیکوئیهای غیر ایشان را و هر گاه پشت کند از ایشان برباید نیکوئیهای نفسهای ایشان را

آیتی

و فرمود (علیه السلام): وقتی که دنیا به قومی روی آورد، خوبیهای دیگران را به آنها عاریت دهد و چون پشت کند، خوبیهایشان را از ایشان بستاند.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:چون دنیا به ملّتی روی کند خوبیهای دیگران را به آنان عاریت دهد،و چون پشت کند خوبیهایشان را از آنان سلب نماید .

شرح ها

راوندی

و قوله اذا اقبلت الدنیا علی قوم ای اذا کان قوم فی غنی و کل فعل حسن یحصل من غیرهم یمدحون به، و کذلک علی عکس ذلک اذا کانوا فقراء و تکون لهم مکارم و افعال حسنه فغیرهم من الاغنیاء فی جوارهم یمدحون به.

کیدری

یعنی من وافقته الدوله اعتقد الناس فیه الکمال، و المحاسن، و الفضائل فینسبون محاسن غیره الیه، و اذا ادبرت الدوله عنه اعتقدوا فیه المثالب فربما اتی بمحمده ینسب الی غیره و لایظن به الا الادبار فی انوار العقول. لامیرالمومنین علیه السلام: کثیر المال لیس له عوار و لا فی کل ما یاتیه عار لان المال یستر کل عیب و فی الفقر المذله و الصغار کذالک الفقر بالاحرار یزری کما ازرت بشاربه العقار و مما ینسب الیه فیه: مساکن اهل الفقر حتی قبورهم علیه تراب الذل بین المقابر و قیل فی قوله اعارته محاسن غیره، یعنی ان العقلاء، و العلماء یتقربون الیه بتنبیهه علی عقائل الکلام، و محاسن الاعمال فکان الدوله اعارته محاسن غیره.

ابن میثم

(هرگاه دنیا به کسی رو آورد نیکیهای دیگران را به او عاریه می دهد و هرگاه از وی روی برگرداند نیکیهای خودش را نیز از او می ستاند). مقصود امام (علیه السلام) آن است که هرگاه دنیا برای فراهم آوردن وسایل خوشبختی دنیوی، با جاه و مال بر گروهی روآور شود، مردم به آنها توجه پیدا می کنند و به خاطر علاقه و دلبستگی به دنیا، با هر وسیله ی ممکن به ایشان نزدیک می شوند، و اینان در نظر مردم خوب جلوه می کنند، در نتیجه اوصاف خوبی را که در دیگران است- هر چند که در حقیقت آنطور نیستند- برای آنها به عاریه می گیرند، بطوری که نادان را به داشتن علم، و اسرافکار را به داشتن سخاوت، و بی باک را به دلاوری، می ستایند، و همچنین، آدم پررو و بی حیا را به داشتن ظرفیت و خوشخویی معرفی می کنند. و چه بسا که روآوردن دنیا به ایشان نیز باعث آمادگی آنها برای کسب کمالات نفسانی و ملکات برجسته ای می گردد که- هر چند که آنان قبلا شایستگی برای هیچ یک از اینها را نداشتند- این کمالات صفات خوبی برای افراد پیش از آنها بوده است. و احتمال دارد که مقصود از این نیکوییها، خوبیهای دنیوی از قبیل مرکب سواری، لباس، شکوه و حسن سیاست و تدبیر باشد، و این مطلب روشنی است. عاریه بودن اینها نیز به اعتبار ناپداری اینهاست. و همچنین وقتی که دنیا- برحسب فراهم آمدن وسایل بدبختی- بر گروهی پشت کند، در برابر چشم مردم بد جلوه کنند، بطوری که اگر فردی از آنها دارای فضیلتی هم باشد، مردم آن فضیلت را انکار و او را برخلاف آن معرفی کنند، اگر در دنیا پارسا باشد، او را به ریا و سمعه نسبت دهند، و اگر خوشخوی باشد به سبکی و بی حیایی معرفی کنند، و اگر شجاع و دلیر باشد او را به بی باکی و دیوانگی نسبت دهند. و این برگشت دنیاست که در حقیقت خوبیهای خود را از آنان سلب کرده است، چه بسا که بدین وسیله شخص دارای فضیلتی آماده ی رها کردن و یک سو نهادن فضیلت شود و متخلق به خوبی مخالف آن گردد، به حدی که بطور کلی فضیلت از او رخت بربندد.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی [قَوْمٍ أَعَارَتْهُمْ مَحَاسِنَ غَیْرِهِمْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلَبَتْهُمْ مَحَاسِنَ أَنْفُسِهِمْ]

أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ .

کان الرشید أیام کان حسن الرأی فی جعفر بن یحیی یحلف بالله أن جعفرا أفصح من قس بن ساعده و أشجع من عامر بن الطفیل و أکتب من عبد الحمید بن یحیی و أسوس من عمر بن الخطاب و أحسن من مصعب بن الزبیر و کان جعفر لیس بحسن الصوره و کان طویل الوجه جدا و أنصح له من الحجاج لعبد الملک و أسمح من عبد الله بن جعفر و أعف من یوسف بن یعقوب فلما تغیر رأیه فیه أنکر محاسنه الحقیقیه التی لا یختلف اثنان أنها فیه نحو کیاسته و سماحته و لم یکن أحد یجسر أن یرد علی جعفر قولا و لا رأیا فیقال إن أول ما ظهر من تغیر الرشید له أنه کلم الفضل بن الربیع بشیء فرده علیه الفضل و لم تجر عادته من قبل أن یفتح فاه فی وجهه فأنکر سلیمان بن أبی جعفر ذلک علی الفضل فغضب الرشید لإنکار سلیمان و قال ما دخولک بین أخی و مولای کالراضی بما کان من الفضل ثم تکلم جعفر بشیء قاله للفضل فقال الفضل اشهد علیه یا أمیر المؤمنین فقال جعفر فض الله فاک یا جاهل إذا کان أمیر المؤمنین الشاهد فمن الحاکم المشهود عنده فضحک الرشید و قال یا فضل لا تمار جعفرا فإنک لا تقع منه موقعا.

و اعلم أنا قد وجدنا تصدیق ما قاله علیه السلام فی العلوم و الفضائل و الخصائص النفسانیه دع حدیث الدنیا و السلطان و الرئاسه فإن المحظوظ من علم أو من فضیله تضاف إلیه شوارد تلک الفضیله و شوارد ذلک الفن مثاله حظ علی علیه السلام من الشجاعه و من الأمثال الحکمیه قل أن تری مثلا شاردا أو کلمه حکمیه إلا و تضیفها الناس إلیه و کذلک ما یدعی العامه له من الشجاعه و قتل الأبطال حتی یقال إنه حمل علی سبعین ألفا فهزمهم و قتل الجن فی البئر و فتل الطوق الحدید فی عنق خالد بن الولید و کذلک حظ عنتره بن شداد فی الشجاعه یذکر له من الأخبار ما لم یکن و کذلک ما اشتهر به أبو نواس فی وصف الخمر یضاف إلیه من الشعر فی هذا الفن ما لم یکن قاله و کذلک جود حاتم و عبد الله بن جعفر و نحو ذلک و بالعکس من لا حظ له ینفی عنه ما هو حقیقه له فقد رأینا کثیرا من الشعر الجید ینفی عن قائله استحقارا له لأنه خامل الذکر و ینسب إلی غیره بل رأینا کتبا مصنفه فی فنون من العلوم خمل ذکر مصنفیها و نسبت إلی غیرهم من ذوی النباهه و الصیت و کل ذلک منسوب إلی الجد و الإقبال

کاشانی

(و قال علیه السلام: اذا اقبلت الدنیا علی قوم) چون رو نهاد دنیا بر گروهی و متاع خود را به ایشان اعطا نمود. (اعارتهم محاسن غیرهم) عاریت داد به ایشان نیکویی های دیگر آن را استعاره لفظ عاریه از برای این کمالات به اعتبار عدم دوام است (و اذا ادبرت عنهم) و چون پشت گردانید از ایشان (سلبتهم محاسن انفسهم) ربود از ایشان نیکوییهای نفسهای ایشان را یعنی کسی که موافقت کرد او را دولت، موافق او شد جمیع اسباب خیر و اعتقاد مردمان در شان او چنان می شود که او مجمع فضایل است. و بسا هست که نسبت می دهند به وی محاسن غیر او را. و چون پشت کرد دولت و رسید زمان نکبت، اعتقاد می کنند در شان او نقصان و بسیار هست که می ربایند از او، محاسن را و نسبت می دهند آن را به دیگران. و چه زیبا گفته اند: شعر: دوستند آنکه را زمانه نواخت دشمنند آنکه را زمانه فکند

آملی

قزوینی

هرگاه روی آورد دنیا بر قومی عاریت میدهد ایشان را نیکوئیهای دیگر آن را، و چون پشت گردانید از ایشان بر می کند از ایشان نیکوئیهای خودشان را. غرض آنکه در نظر ابناء دنیا بلکه ارباب علم و نهی مال و نعمت را قدری عظیم باشد، و توانگر عزیز و کریم نماید، نه خوار و لئیم چون کسی نعمتی یافت وصفهای حسنه که دیگران را است بر او بندند، و چون فقیر و تنگدست گردد آن کمالات که او را باشد هم از او سلب کنند و هر که دنیا به او روی آورد ابنای دنیا به او روی آورند و او را دوستدار گردند، و کمالات و محاسن درباره او افتراء کنند و بر هر که پشت کرد بر او پشت بگردانند و او را دشمن دارند، و کمالاتش پنهان سازند، و انکار کنند (و قد قیل) دوستند آنکه را زمانه نواخت دشمنند آنکه را زمانه فکند و دوست عیب موجود نبیند، و دشمن عیب معدوم ببیند.

لاهیجی

و گفت امیرالمومنین علیه السلام که در هر وقتی که روآورد دنیا بر کسی به عاریت دهد دنیا به او نیکوئیهای غیر او را، یعنی در نظر مردم نیکوئی هایی که در او نیست و در غیر او هست در او می نماید، مثلا اگر جاهل باشد او را در نظرها عالم مانند علماء می نماید و چنانچه بخیل باشد سخی مانند اسخیاء می نماید و هکذا و در هر وقتی که روگردانید دنیا از کسی، سلب می کند دنیا از آن کس نیکوئی های نفس او را، یعنی اگر عالم باشد در نظرها جاهل می نماید و چنانچه سخی باشد بخیل جلوه می دهد و هم چنین.

خویی

نظم نعمت خان عالی احد ابطال الحکمه و الشعر من اهالی ایران فی الهند فی مثنویه قصه فی معارضه الحظ و العقل ایهما انفع للانسان، فقال الحظ للعقل: نجرب ذلک نختار اسوء الناس حالا فاقارنه و اویده و تفارقه مره، و تقارنه و تویده و افارقه مره اخری لیتبین الحق. فوجدا یتیما عاریا بلامال و لا ماوی یعمل لاحد الزارعین مشغول بحرس الارض مع الثیران فقال الحظ: انا له الان فلا تقربه، فاقبل علیه و صادف محراسه ثقبه کنز مملوء من الجواهرات الکریمه فاستخرجها و لا یعقل ما یعمل معها، فالقی مقدارا منها فی معلف الثیران، و صنع منها قلائد و علقها علی عنقها و اذنابها و قرونها، فشرعت تتلالا فی الصحراء کانها کوکب دری، و خرج ملک البلاد للصید و مر علی هذه الناحیه فاستجلبه بهاء هذه الجواهر و تلالوها، فعکف عنانه نحوها فرای الیتیم وراء الثیران و اعجب به حسنا و کیاسه و قال لاصحابه: ما رایت غلاما احسن و لا اکیس منه قط، فاحملوه مع هذه الجواهر الی القصر الملوکی، فحملوه و صار الملک لا یفکر الا فیه فوقع فی روعه انه لا ولد له یرث ملکه و یحفظه و انما له بنت واحده فقال: ازوجه بنتی و اجعله وارث ملکی فلا اجد الیق منه، فزوجه بنته و اقام الحفلات و المادب و صار یفتحر به عند الا باعدو الاقارب حتی زف مع بنت الملک و نام معها فی فراشها. فقال الحظ للعقل: هذا عملی رفعت یتیما عاریا من وراء الثور الی فراش بنت الملک و الان افارقه و اسلمه الیک بما لک من التدبیر و الازدهار. فلما فارق حظه و رجع الیه عقله ذهب النوم من راسه و جعل یفکر فی عاقبه امره فقال لنفسه: انت ما تعلم فلو سالک الملک بالبارحه عن ابیک و اسرتک ما تقول له، و لو علم بلوم نسبک و حسبک لقتلک فی الساعه، فمن حکم العقل الهرب من هذا الضرر المهلک و دبر العلاج فی الهرب عاریا فی ظلمه هذه اللیله، فخلع لباسه الملوکی و القی بنفسه من جدار القصر و راح یهرول فی البادیه هاربا، فتوجه الحظ الی العقل و قال: هذا من عملک. و قد سمع فی حدیث انه (علیه السلام) یدعو بهذا الدعاء: اللهم ارزقنی حظا یخدمنی به ذوو العقول، و لا ترزقنی عقلا اخدم به ذوی الحظوظ. الترجمه: چون دنیا بکسی رو آرد خوبیهای دیگران را بوی بخشد، و چون بکسی پشت دهد زیبائیهای او را بغارت برد.

چون دنیا رو کند با کس دهد خوبیش ازهر کس*** چه برگردد برد زیبائی و سازد و را چون خس

شوشتری

(الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) قال علیه السلام: اقول: الاصل فیه کما فی (مروج المسعودی): نقل ضرار بن ضمره ذلک الکلام عنه علیه السلام فی جمله کلمات اخری عنه علیه السلام لمعاویه. و روی سبط ابن الجوزی فی (تذکرته) نقلا من (کتاب) سر العالمین للغزالی) ابیاتا له علیه السلام قریبه من العنوان، و هی: المرء فی زمن الاقبال کالشجره و حولها الناس ما دامت لها الثمره حتی اذ ما عرت من حملها انصرفوا عنها عقوقا و قد کانوا لها برره و حاولوا قطعها من بعد ما شفقوا دهرا علیها من الاریاح و الغبره (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) قلت مروات اهل الارض کلهم الا الاقل فلیس العشر من عشره لاتحمدن امرا حتی تجربه فربما لایوافی خبره خبره و من شواهد کلامه علیه السلام ما فی (وزراء الجهشیاری) عن جبرئیل الطبیب- و کان صنیع البرامکه- قال: دخلت علی الرشید یوما و هو جالس علی بساط علی مشرعه باب خراسان فی ما بین الخلد و الفرات و ام جعفر من وراء ستر، فقال الرشید: قد وجدت شیئا فاشر علیها بما تعمل به. قال: فبینا انا انظر فی ذلک ارتفعت صیحه عظیمه، فسال عنها فقیل له: یحیی بن خالد ینظر فی امور المتظلمین. فقال: بارک الله علیه و احسن جزاءه فقد خفف عنی و حمل الثقل- و ذکره بجمیل. ففعلت ام جعفر مثل ذلک و لم تدع شیئا یذکره احد من جمیل الا ذکرته به. قال: فامتلات بذلک سرورا و قلت فی ذلک بما امکننی و خرجت مبادرا الی یحیی فخبرته بذلک فسر به. و مضت مده ثم جاءنی یوما رسول الرشید، فصرت الیه فوجدته جالسا فی ذلک المجلس بعینه و ام جعفر من وراء الستر ایضا و الفضل بن الربیع بین یدیه، و قد وجدت ام جعفر شیئا فامرنی بتامل علتها، و انی لفی ذلک اذ ارتفعت ضبحه شدیده، فقال الرشید: ما هذا؟ فقیل: یحیی ینظر فی امور المتظلمین. فقال: فعل الله به و فعل- و اقبل یذمه و یسبه- و قال: استبد بالامور دونی و امضاها علی غیر رایی و عمل بما احبه دون محبتی، و تکلمت ام جعفر بنحو من کلامه و ثلبته اکثر مما یثلب به احد، فورد علی من ذلک ما اقام و اقعد، ثم اقبل علی الرشید فقال لی: یا جبرئیل انه لم یسمع کلامی غیرک و غیر الفضل، و لیس الفضل ممن یحکی شیئا عنی و علی لئن تجاوزک لاتلفن نفسک. قال: فتبرات عنده من ذکره و اکبرت الاقدام علی حکایه شی ء منه و انصرفت، (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) فلم اصبر و قلت: و الله ان تلفت نفسی

فی الوفاء لم ابال. و صرت الی یحیی فعرفته ما جری، فقال لی: اتذکر و قد جئتنی فی یوم کذا من شهر کذا و انا فی هذا الموضع فحکیت عن الرشید الا حماد و الثناء و عن ام جعفر مثل ذلک؟ فقلت: نعم- و عجبت من حفظه الوقت- فقال: انه لم یکن منی فی هذه الحال التی ذمنی فیها شی ء لم یکن منی فی ذلک الوقت الذی احمدنی فیه، ولکن المده اذا آذنت بالانقضاء جعلت المحاسن مساوی و من اراد ان یتجنی قدر. و فی السیر: قیل لیحیی البر مکی: اخبرنا باحسن ما رایت فی ایام سعادتک. فقال: رکبت یوما فی سفینه ارید التنزه، فلما اردت الخروج اتکات علی لوح من الواحها و کان باصبعی خاتم، فطار فصه من یدی و کان یاقوتا احمر قیمته الف مثقال من الذهب، فتطیرت من ذلک ثم عدت الی منزلی و اذا بالطباخ قد اتی بذلک الفص بعینه و قال: ایها الوزیر لقیت هذا الفص فی بطن حوت من حیتان اشتریتها للمطبخ. فقلت: هذا لایصلح الا للوزیر. فقلت: الحمد لله هذا بلوغ الغایه. و قیل له: اخبرنا ببعض ما لقیت من المحن. قال: اشتهیت لحما فی قدر و انا فی السجن، فغرمت الف دینار فی شهوتی حتی اتیت بقدر و لحم مقطع و اتیت بنار فاوقدت تحت القدر و نفخت- و لحیتی فی الارض حتی کادت روحی تخرج- فلما نضجت ترکتها تفور و تغلی و فتتت الخبز و عمدت لانزلها، فانفلتت من یدی و انکسر القدر علی الارض فبقیت التقط اللحم و امسح منه التراب و آکله و ذهب المرق الذی کنت اشتهیه. و فی (وزراء الجهشیاری): ذکر الکرمانی ان الفضل بن یحیی نقل من محبس کان فیه الی محبس آخر، فوقف له بعض العامه فدعا علیه، فاضطرب (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) الفضل من ذلک اضطرابا لم یر منه مثل قبله فی شی ء من حوادث النکبه، فقال لبعض من کان معه: احب ان تلقی هذا الرجل و تساله عما دعاه الی ما کان هل لحقه من بعض اسبابنا علی غیر علم منا ظلم فنتلا فیه، فصار الرسول الیه فساله هل لحقه منه ما یوجب ذلک؟ قال: لا و الله ولکن قیل لی ان هولاء کلهم زنادقه. فلما عاد الرسول الیه بذلک قال: و الله سریت عنی و فرجت عنی. ثم انشد: غیر ما طالبین ذحلا ولکن مال دهر علی اناس فمالوا و قال ابن ابی الحدید: کان الرشید ایام کان حسن الرای فی جعفر البر مکی یحلف بالله ان جعفرا افصح من قس بن ساعده و اشجع من عامر بن الطفیل و اکتب من عبدالحمید بن یحیی و اسوس من ابن الخطاب و احسن من مصعب بن الزبیر- و لم یکن جعفر حسن الصوره کان طویل الوجه جدا- و انصح له من الحجاج لعبد الملک و اسمح من عبدالله بن جعفر و اعف من یوسف بن یعقوب. فلما تغیر رایه فیه انکر محاسنه الحقیقیه التی لایختلف اثنان انها فیه نحو کیاسته و سماحته، و کان جعفر لم یجسر احد ان یرد علیه قولا و لا رایا، فیقال: ان اول ما ظهر من تغیر الرشید له انه کلم الفضل بن الربیع بشی ء فرده علیه الفضل و لم تجر عادته من قبل ان یفتح فاه فی وجهه. فانکر سلیمان بن ابی جعفر ذلک علی الفضل، فغضب الرشید لانکار سلیمان و قال له: ما دخولک بین اخی و مولای- کالراضی بما کان من الفضل- ثم تکلم جعفربشی ء قاله للفضل فقال الفضل للرشید: اشهد علیه. فقال له جعفر: فض الله فاک یا جاهل اذا کان الخلیفه الشاهد فمن الحاکم المشهود عنده. فضحک (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) الرشید و قال: یا فضل لا تمار جعفرا فانک لاتقع عنه موقعا. و فی صله (تاریخ الطبری): غضب المقتدر فی سنه (299) علی وزیره علی ابن محمد بن فرات و کانت له ایاد جلیله و فضائل کثیره، فلم یمسک الناس عن انتقاصه و هجوه مع حسن آثاره. و فی (کامل المبرد): دخل یزید بن ابی مسلم کاتب الحجاج علی سلیمان بن عبدالملک و کان یزید دمیما، فلما رآه قال: قبح الله رجلا اجرک سنه و اشرکک فی امانته. فقال له یزید:

رایتنی و الامر لک و هو عنی مدبر، و لو رایتنی و الامر علی مقبل لاستکبرت منی ما استصغرت و استعظمت منی ما استحقرت. فقال له سلیمان: اتری الحجاج استقر فی قعر جهنم بعد. فقال: لا تقل ذلک، فان الحجاج و طالکم المنابر و اذل لکم الجبابر و هو یجی ء یوم القیامه عن یمین ابیک و یسار اخیک فحیث کانا کان. و فی (کامل ابن الاثیر): توفی المعز لدین الله العلوی بمصر سنه (365) و کان سبب موته ان ملک الروم بالقسطنطنیه ارسل الیه رسولا کان یتردد الیه بافریقیه، فخلا به بعض الایام فقال له المعز: اتذکر اذ اتیتنی رسولا و انا بالمهدیه فقلت لک لتدخلن علی و انا بمصر مالکا لها؟ قال: نعم. قال: و انا اقول لک لتدخلن علی بغداد و انا خلیفه. فقال له الرسول: ان آمنتنی علی نفسی و لم تغضب قلت لک ما عندی. فقال له المعز: قل و انت آمن. قال الرسول: بعثنی الیک الملک ذلک العام فرایت من عظمتک فی عینی و کثره اصحابک ما کدت اموت منه، و وصلت الی قصرک فرایت علیه نورا عظیما غطی بصری، ثم (الفصل الثانی و الخمسون - فی الاقبال و الادبار) دخلت علیک فرایتک علی سریرک فظننتک خالقا، فلو قلت لی انک لتعرج الی السماء لتحققت ذلک، ثم جئت الیک الان فما رایت من ذلک شیئا اشرفت علی مدینتک فکانت فی عینی سوداء مظلمه، ثم دخلت علیک فما وجدت لک من المهابه ما وجدته ذلک العام، فقلت: ان ذلک کان امرا مقبلا و انه الان بضد ما کان علیه. فاطرق المعز و خرج الرسول من عنده و اخذت المعز الحمی لشده ما وجد حتی مات.

مغنیه

المراد باقبال الدنیا علی الانسان ان ینال منها ما یغبط علیه او یحسد، و المراد باعارته محاسن غیره ان یرفع فوق منزلته، کمن ساد، و ما هو باهل للسیاده. و لیس من الضروری ان تنسب الیه فضائل الاخرین، کما توهم الشارحون، بل قد یکون ذلک، و قد لا یکون، و المعیار ان یقدر باکثر من ثمنه. و المراد بسلبته محاسن نفسه ان تبخس اشیاوه، و یبهظ حقه و مقامه. و الامثله علی ذلک لا تحصی کثره، منها ان یولف شهیر کتابا، فیقبل علیه الناس و یشتروه باغلی الاثمان، و یکیلوا له المدیح بلا حساب، و یستشهدوا بکلماته کدلیل علی الحق!. و لو نسب هذا الکتاب بالذات الی مغمور مجهول لاعرضوا عنه.. و ربما سخروا منه. و فی الخطبه 107 اوضح الامام السبب الموجب و بینه بقوله: (فهو عبد لها- ای الدنیا- و لمن فی یده شی ء منها حیثما زالت زال الیها، و حیثما اقبلت اقبل علیها). انه یقبل و یدبر بوحی من دنیاه و مصلحته، و هو یظن انه ما فعل و ما ترک الا باملاء الحق و العدل.

عبده

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در نکوهش دنیا) فرموده است: هر گاه دنیا به گروهی رو آورد نیکوئیهای دیگران را به ایشان به عاریه (نسبت) دهد، و هر گاه از آنها پشت گرداند نیکوئیهاشان را از آنان می گیرد (چون کسی توانگر شود و به جائی برسد دنیاپرستان نیکوئیها به او بندند، و اگر ناتوان و بینوا گردد کمالاتش را هم از یاد می برند).

زمانی

ابن ابی الحدید می نویسد: رشید موقعی که به جعفر ابن یحیی (برمکی) علاقه داشت سوگند خورد که جعفر از قس بن ساعده فصیح تر است، از عامر بن طفیل شجاع تر است، از عبدالحمید ابن یحیی بهتر خط می نویسد، سیاستش از عمر بن خطاب زیادتر است از مصعب بن زبیر خوش قیافه تر است (با اینکه جعفر بد قیافه بود). برای من اندرز گوتر از حجاج نسبت به عبدالملک است. از عبدالله بن جعفر سخی تر است، از یوسف عفیف تر است اما آنگاه که نظرش درباره جعفر برگشت حتی زیرکی و سخاوتش را هم منکر شد!! و این به خاطر کفران نعمت خدا بود که آفریدگار جهان برای آن وعده عذاب داده است.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (اذا اقبلت الدنیا علی احد) بان ارتفع حظه، و قدر له العلو و المنزله (اعارته) ای اعطته بالعاریه (محاسن غیره) فالدیار التی بناها الغیر، و الاموال التی ادخرها الغیر. و الجاه الذی کافح لاجله الغیر، تعطی له (و اذا ادبرت) الدنیا (عنه) و قدر له الا نحطاط (سلبته محاسن نفسه) حتی انه یسلب ماله الذی جمعه، و یوخذ منه المنصب الذی کد و تعب لاجله، و هکذا.

موسوی

اللغه: اقبلت الدنیا: اتت بخیراتها و ما فیها. العاریه: العطیه للشی ء للانتفاع به علی ان یرده او مثله. المحاسن: جمع حسن و هو الجمال و المحاسن هنا افضل الاشیاء. ادبر عنه: تولی عنه و اعطاه دبر ذاهبا. سلب الشی ء: انتزعه. الشرح: هذا هو حال الدنیا و هذه طریقتها مع بعض الناس، انها اذا اقبلت علیهم و توجهت نحوهم اخذت محاسن غیرهم فاعطتهم ایاها … اذا اصبح انسان غنیا و اعطی درهما حولت الدنیا هذا العطاء القلیل الی عطاء کثیر تتحدث به الناس و تنقله الرکبان و نحن قد قرانا لبعض من عاصرنا کتبا ضعیفه و مع ذلک تری و سائل الاعلام تحکی فیها و تتحدث عنها و تری الصحافه و رجالاتها تثنی علی مولفها و ذلک لانه شخصیه اجتماعیه مرموقه و لها و زنها علی الساحه السیاسیه و اما اذا ادبرت الدنیا و حاربت بعض الناس فانک تجد ما فیه من محاسن و کمالات تنقل عنه و تسلب منه …

طالقانی

ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن چنین آورده است: به روزگاری که رشید نسبت به جعفر بن یحیی برمکی خوش نظر بود، سوگند به خدا می خورد که جعفر از قس بن ساعده سخنورتر و از عامر بن طفیل دلیرتر و از عبد الحمید بن یحیی خوش قلم تر و از عمر بن خطاب سیاستمدارتر و از مصعب بن زبیر زیباتر است- و حال آنکه جعفر به هیچ روی زیبا نبود و صورتی به راستی کشیده و بد ترکیب داشت. رشید همچنان می گفت: جعفر برای او خیر خواه تر از حجاج برای عبد الملک است و از عبد الله بن جعفر بخشنده تر و از یوسف علیه السّلام پاکدامن تر است. چون نظرش در باره جعفر دگرگون شد، صفات پسندیده واقعی او را هم که هیچ کس در آن شک نداشت نظیر زیرکی و بخشندگی منکر شد، و حال آنکه پیش از آن هیچ کس را یارای آن نبود که سخن جعفر را رد کند و خلاف اندیشه او چیزی بگوید. گفته می شود: نخستین موردی که موجب دگرگونی نظر رشید به جعفر شد، این بود که جعفر به فضل بن ربیع چیزی گفت و فضل آن را پاسخ داد و رد کرد و پیش از آن هرگز در حضور جعفر دهان نمی گشود و چیزی نمی گفت. سلیمان بن ابی جعفر این کار را بر فضل خرده گرفت. رشید از خرده گرفتن سلیمان خشمگین شد و گفت: تو را چه کار به دخالت میان برادرم و دوستم و با این کار رضایت خود را از اعتراض فضل اظهار داشت. سپس جعفر سخنی به فضل گفت. فضل گفت: ای امیر المؤمنین گواه باش. جعفر گفت: ای نادان خدا دهانت را بشکند اگر امیر المؤمنین گواه باشد، چه کسی باید حاکم باشد و حکم کند. رشید خندید و به فضل گفت: با جعفر ستیز مکن که نمی توانی با او در افتی.

مکارم

و قال علیه السلام

إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ،

وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ.

امام علیه السلام فرمود:

هنگامی که دنیا به کسی روی آورد نیکی های دیگران را به او عاریت می دهد و هنگامی که دنیا به کسی پشت کند نیکی های خودش را نیز از او می گیرد. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه از«مسعودی»نقل می کند که«ضرار بن ضمره»که از یاران نزدیک علی علیه السلام بود روزی بر معاویه وارد شد.معاویه از او خواست تا اوصاف علی علیه السلام را برایش شرح دهد او نیز اوصافی از آن حضرت را بر شمرد (همان چیزی که در حکمت 77 خواهد آمد) آن گاه معاویه گفت:بیشتر بگو.او نیز جمله های دیگری درباره آن حضرت نقل کرد از جمله گفت:«وَسَمِعْتُهُ یَقُولُ ذاتَ یَوْمٍ إنَّ هذِهِ الدُّنْیا إذا أقْبَلَتْ...»(مسعودی قبل از سیّد رضی می زیسته است) بعد از سیّد رضی نیز قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم و آمُدی در غررالحکم و نویسنده الآداب در کتاب خود این جمله را با تفاوت هایی نقل کرده اند (که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته اند).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 11 و 12).این جمله نورانی در تحف العقول که قبل از نهج البلاغه تألیف شده است نیز با تفاوتی در ضمن کلمات قصار علی علیه السلام آمده است (تحف العقول،ص 382).)

اقبال و ادبار دنیا

امام در این کلام عبرت آموز به دگرگونی حال مردم در برابر کسانی که دنیا به آنها روی می کند یا پشت می نماید اشاره کرده می فرماید:«هنگامی که دنیا به کسی روی آورد نیکی های دیگران را به او عاریت می دهد و هنگامی که دنیا به کسی پشت کند نیکی های خودش را نیز از او سلب می نماید»؛ (إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْیَا عَلَی أَحَدٍ أَعَارَتْهُ مَحَاسِنَ غَیْرِهِ،وَ إِذَا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحَاسِنَ نَفْسِهِ) .

این یک واقعیت است که شواهد فراوان تاریخی دارد؛هنگامی که انسان هایی چه در امر حکومت و سیاست و چه در امور اجتماعی و اقتصادی و چه در علوم و دانش ها مشهور و معروف می شدند بسیاری از کارهای خوبی را که دیگران انجام داده بودند به آنها نسبت می دادند.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود می گوید:بسیاری از اشعار خوب را دیده ایم که چون گوینده اش ناشناخته بود از او نفی می کردند و به افراد مشهور در شعر نسبت می دادند،بلکه کتاب هایی در فنون و علوم از اشخاص غیر مشهور وجود داشته که آن را به صاحبان نبوغ و شهرت نسبت داده اند.

نیز اشاره به داستان«جعفر برمکی»می کند که در آن زمان که مورد قبول «هارون الرشید»بود و اسم و شهرتش در همه جا پیچید،هارون او را در کیاست، سخاوت،فصاحت و مانند آن از برترین های روزگار می شمرد؛در فصاحت برتر از«قُسّ بن ساعده»،در سیاست بالاتر از«عمر بن خطاب»و در زیبایی زیباتر از «مصعب بن زبیر»و در عفت پاکدامن تر از یوسف و...(در حالی که واقعاً چنین نبود.) ولی هنگامی که نظر هارون درباره او تغییر کرد صفاتی را هم که داشت مورد انکار قرار داد. ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 18. )

چرا چنین است؟ دلیل آن چند چیز است:

نخست این که متملقان و مداحان برای نزدیک شدن به این افراد دروغ های زیادی به هم می بافند و به آنها نسبت می دهند و زبان به زبان نقل می شود،کم کم اشخاص باور می کنند که واقعیتی در کار است و به عکس،کسانی که نسبت به افرادی حسادت دارند و به هنگام قدرت آنها نمی توانند چیزی درباره آنها بگویند وقتی قدرتشان از دست رفت هر نسبت ناروایی را به آنان می دهند و تمام فضایل شان را نیز زیر سؤال می برند.

علت دیگر این است که یکی از صفاتی که در بسیاری از افراد به طور طبیعی دیده می شود قهرمان سازی است؛سعی دارند کسانی را به عنوان قهرمان در فنون و علوم و مسائل مختلف به جهان عرضه کنند و همین امر سبب می شود که محاسن دیگران را به حساب آنان بگذارند و در مقابل،عده ای به اصطلاح حس ضعیف کشی دارند که اگر کسی در جامعه ضعیف و ناتوان شد،هر بلایی بتوانند به سرش می آورند.

به یقین یک جمعیت مؤمن و سالم و با انصاف از این امر برکنارند.اقبال و ادبار دنیا نسبت به افراد در نظر آنها تأثیرگذار نیست همیشه حق را می گویند و از حق طرفداری می کنند.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “When this world advances towards anyone (with its riches), it attributes to him the good of others, and when it turns away from him, it deprives him of his own good.”{ The meaning is that when a man s fortune helps him and the world is favorable to him, people will describe his performances with exaggeration and give credit to him for others actions. But if a man loses the favor of the world and the clouds of ill-luck and misfortune engulf him, people ignore his virtues and do not at all tolerate even to recall his name. }

They are friends of him whom the world favors, and they are foes of him whom the world hits.

حکمت10: در سود خوشرفتاری با مردم

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام خَالِطُوا النّاسَ مُخَالَطَهً إِن مِتّم مَعَهَا بَکَوا عَلَیکُم وَ إِن عِشتُم حَنّوا إِلَیکُم

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: با مردم آنگونه معاشرت کنید، که اگر مردید بر شما اشک ریزند، و اگر زنده ماندید، با اشتیاق سوی شما آیند .

شهیدی

با مردم چنان بیامیزید که اگر مردید بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید به شما مهربانی ورزند.

اردبیلی

اختلاط کنید با مردمان اختلاطی که اگر بمیرید با آن مخالطه گریه کنند بر شما و اگر زنده باشید میل کننده بسوی شما

آیتی

و فرمود (علیه السلام): با مردم به گونه ای بیامیزید، که اگر بمیرید، بر شما بگریند و اگر بمانید با شما دوستی کنند.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:با مردم آنچنان معاشرت کنید که چون از دنیا رفتید بر شما بگریند،و اگر زنده ماندید به شما میل نمایند .

شرح ها

راوندی

کیدری

ابن میثم

(با مردم چنان رفتار کنید که اگر در آن حال مردید، بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید، علاقمند به معاشرت با شما باشند). امام (علیه السلام) بدین وسیله بر خوشرفتاری و معاشرت با اخلاق پسندیده با مردم سفارش کرده است، و عبارت: ان متم … کنایه از همان است، زیرا از لوازم خوشرفتاری آدم اهل معاشرت دلسوزی دیگران به او در زندگی و به هنگام نیازمندی او و گریه آنان پس از مرگ اوست. جمله ی شرطیه در محل نصب صفت مخالطه است.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَهً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ .

و قد روی خنوا بالخاء المعجمه من الخنین و هو صوت یخرج من الأنف عند البکاء و إلی تتعلق بمحذوف أی حنوا شوقا إلیکم.

و قد ورد فی الأمر بإحسان العشره مع الناس الکثیر الواسع و قد ذکرنا طرفا من ذلک فیما تقدم.

وفی الخبر المرفوع إذا وسعتم الناس ببسط الوجوه و حسن الخلق و حسن الجوار فکأنما وسعتموهم بالمال.

و قال أبو الدرداء إنا لنهش فی وجوه أقوام و إن قلوبنا لتقلیهم.

و قال محمد بن الفضل الهاشمی لأبیه لم تجلس إلی فلان و قد عرفت عداوته قال أخبئ نارا و أقدح عن ود.

و قال المهاجر بن عبد الله و إنی لأقصی المرء من غیر بغضه

و قال عقال بن شبه التمیمی کنت ردف أبی فلقیه جریر بن الخطفی علی بغله

فحیاه أبی و ألطفه فلما مضی قلت له أ بعد أن قال لنا ما قال قال یا بنی أ فأوسع جرحی.

و قال محمد بن الحنفیه علیه السلام قد یدفع باحتمال المکروه ما هو أعظم منه

و قال الحسن علیه السلام حسن السؤال نصف العلم و مداراه الناس نصف العقل و القصد فی المعیشه نصف المئونه.

و مدح ابن شهاب شاعرا فأعطاه و قال إن من ابتغاء الخیر اتقاء الشر.

و قال الشاعر و أنزلنی طول النوی دار غربه

و فی الحدیث المرفوع للمسلم علی المسلم ست یسلم علیه إذا لقیه و یجیبه إذا دعاه و یشمته إذا عطس و یعوده إذا مرض و یحب له ما یحب لنفسه و یشیع جنازته إذا مات.

و وقف صلی الله علیه و آله علی عجوز فجعل یسألها و یتحفاها و قال إن حسن العهد من الإیمان إنها کانت تأتینا أیام خدیجه .

کاشانی

(و قال علیه السلام: خالطوا الناس مخالطه) اختلاط کنید با مردمان اختلاط کردنی بر وجه احسن، به حیثیتی که (ان متم معها) که اگر بمیرید به آن مخالطه (بکوا علیکم) بگریند بر شما به جهت مکارم اخلاق و حسن ارتباط با شما (و ان عشتم) و اگر زنده باشید (حنوا الیکم) آرزومند شوند و میل کنند به سوی شما به فرح و انبساط

آملی

قزوینی

اختلاط نمائید با مردمان مخالطتی چنان که اگر بمیرید با آن حالت بگریند بر شما از غایت حسرت و اگر زنده باشید ناله کنند بسوی شما از غایب محبت.

لاهیجی

یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام معاشرت کنید با مردمان معاشرت کردنی که اگر مردید با آن حال معاشرت، گریه کنند مردمان بر مفارقت شما و اگر تعیش و زندگی کردید، شوق کنند به سوی معاشرت شما.

خویی

اللغه: (خالطه) مخالطه و خلاطا: عاشره (حن) حنینا الیه: اشتاق- المنجد. المعنی: هذا بیان جامع لادب المعاشره و الخلطه مع الناس، و المقصود ان تکون المخالطه ودیه و علی قصد الاعانه للناس و جلب قلوبهم و التفانی فی مصالحهم بحیث یحسوا من فقده فقد محب و معین فیبکوا من فقده و فراقه، و اذا کان حیا یشتاقون الی لقائه. الترجمه: با مردم چنان دوستانه معاشرت کنید که اگر مردید بر شما بگریند، و اگر زنده باشید بملاقاتتان مشتاق باشند.

بمردم درآمیز با مهر و یاری ***که بر مرده ات گریه آرند و زاری

و گر زنده مانی چه پروانه گردت*** برآیند و سوزند از شرمساری

شوشتری

(الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) اقول: فی (تذکره سبط بن الجوزی): قال ابوحمزه الثمالی: حدثنا ابراهیم بن سعید عن الشعبی عن ضرار بن ضمره قال: اوصی امیرالمومنین (علیه السلام) بنیه فقال: یا بنی عاشروا الناس بالمعروف معاشره ان عشتم حنوا الیکم و ان متم بکوا علیکم ثم قال: یرید بذاکم ان یهشوا لطاعتی و ان یکثروا بعدی الدعاء علی قبری و ان یمنحونی فی المجالس ودهم و ان کنت عنهم غائبا احسنوا ذکری (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) ومثله عن (مناقب ابن الجوزی). و فی (امالی الشیخ) عن ابی المفضل مسندا عن الباقر (علیه السلام): لما احتضر امیرالمومنین (علیه السلام) جمع بنیه حسنا و حسینا و ابن الحنفیه و الاصاغر من ولده، فوصاهم و کان فی آخر وصیته (عاشروا الناس عشره ان غبتم حنوا الیکم و ان فقدتم بکوا علیکم، یا بنی ان القلوب جنود مجنده تتلاحظ بالموده و تتناجی بها و کذلک هی فی البغض، فاذا احببتم الرجل من غیر خیر سبق منه الیکم فارجوه، و اذا ابغضتم الرجل من غیر سوء سبق منه الیکم فاحذروه). (خالطوا الناس مخالطه) قد عرفت ان فی روایه اخری: (عاشروا الناس بالمعروف معاشره). فی (قرب الاسناد): عن الصادق (علیه السلام) ان علیا (علیه السلام) صاحب ذمیا فقال له الذمی: این ترید؟ قال (علیه السلام): الکوفه. فلما عدل الطریق بالذمی عدل معه علی (علیه السلام)، فقال له الذمی: الست زعمت انک ترید الکوفه فقد ترکت الطریق. فقال له: قد علمت. فقال: و لم عدلت معی؟ قال (علیه السلام) من تمام الصحبه ان یشیع الرجل صاحبه اذا فارقه، کذلک امرنا نبینا. فقال: لا جرم انما تبعه من تبعه لافعاله الکریمه، اشهدک انی علی دینک. فرجع الذمی معه (علیه السلام)، فلما عرفه اسلم. و قال بعضهم: انما الناس احادیث، فان استطعت ان تکون احسنهم حدیثا فافعل. (ان متم معها بکوا علیکم) فی (تاریخ بغداد): کان ابن ابی دواد مولفا لاهل (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) الادب من ای بلد کانوا، و قد کان ضم الیه جماعه یعولهم و یمونهم، فلما مات اجتمع ببابه جماعه منهم فقالوا: ایدفن من کان علی ساقه الکرم و تاریخ الادب و لا یتکلم فیه ان هذا لوهن و تقصیر. فلما طلع سریره قام ثلاثه منهم فقال احدهم: الیوم مات نطام الفهم و اللسن و مات من کان یستدعی علی الزمن و اظلمت سبل الاداب اذ حجبت شمس المعارف فی غیم من الکفن و تقدم الثانی فقال: ترک المنابر و السریر تواضعا و له منابر لو یشا و سریر و لغیره یجبی الخراج و انما یجبی الیه محامد و اجور و قام الثالث فقال: و لیس نسیم المسک ریح حنوطه و لکنه ذاک الثناء المخلف و لیس صریر النعش ما یسمعونه و لکنها اصلاب قوم تقصف و فی (الاغانی): عن مسرور خادم الرشید: لما امرنی بقتل جعفر دخلت علیه و عنده ابو زکار الاعمی و هو یغنیه بصوت لم اسمع بمثله: فلا تبعد فکل فتی سیاتی علیه الموت یطرق او یغادی و کل ذخیره لابد یوما و ان بقیت تصیرالی نفاد و لو یفدی من الحدثان شی ء فدیتک بالطریف و بالتلاد فقلت له: فی هذا و الله اتیتک، فاخذت بیده فاقمته و امرت بضرب عنقه. فقال لی ابو زکار: نشدتک الله الا الحقتنی به. فقلت له: و ما رغبتک فی ذلک؟ قال: انه اغنانی عمن سواه باحسانه فما احب ان ابقی بعده … (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و فیه: کان الفضل الرقاشی منقطعا الی آل برمک مستغنیا بهم عمن سواهم و کانوا یصولون به علی الشعراء و یروون اولادهم شعره و یدونونها القلیل منها و الکثیر تعصبا له و حفظا لخدمته و تنویها باسمه و تحریکا لنشاطه، فحفظ ذلک لهم، فلما نکبوا صار الیهم فی حبسهم فاقام معهم مده ایامهم ینشدهم حتی ماتوا، ثم رثاهم فاکثر من رثائهم، و کان فنی فی حبهم حتی خیف علیه، فمن قوله فی جعفر: کم هاتف بک من باک و باکیه یاطیب للضیف اذ تدعی و للجار ان یعدم القطر کنت المزن بارقه لمع الدنانیر لا ما خیل الساری و منه قوله: فلا یبعدنک الله عنی جعفرا بروحی و لو دارت علی الدوائر فالیت لا انفک ابکیک ما دعت علی فنن و رقاء او طار طائر و قال المدائنی: لما دارت الدوائر علی آل برمک و امر بقتل جعفر بن یحیی و صلب اجتاز به الرقاشی، فوقف یبکی احر بکاء ثم انشا یقول: اما و الله لو لا خوف و اش و عین للخلیفه لا تنام لطفناحول جذعک و استلمنا کماللناس بالحجر استلام فما ابصرت قبلک یابن یحیی حساما حتفه السیف الحسام علی اللذات و الدنیا جمیعا و دوله آل برمک السلام فکتب اصحاب الاخبار بذلک الی الرشید فاحضره، فقال له: ما حملک علی ما قلت؟ فقال: کان الی محسنا فلما رایته علی الحال التی هو علیها (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) حرکنی احسانه فما ملکت نفسی حتی قلت الذی قلته. قال: و کم کان یجری علیک؟ قال: الف دینار فی کل سنه. قال: قد اضعفناها لک. و فی کتاب (اخبار بنی العباس) عن خادم المامون قال: طلبنی الخلیفه لیلا- و قد مضی من اللیل ثلثه- فقال: بلغنی ان شیخا یحضر لیلا الی آثار دور البرامکه و ینشد

شعرا و یذکرهم و یندبهم و یبکی علیهم، فاذهب مسرعا الی ذاک الموضع و استتر خلف بعض الجدر، فاذا رایت الشیخ قد جاء و بکی و ندبه و انشد ابیاتا فائتنی به. فاتیته فاذا بغلام قد اتی و معه بساط و کرسی حدید و اذا شیخ قد جاء و له جمال و علیه مهابه، فجلس علی الکرسی و جعل یبکی و ینتحب و یقول: و لما رایت السیف جندل جعفرا و نادی مناد للخلیفه فی یحیی بکیت علی الدنیا و زاد تاسفی علیهم و قلت الان لا تنفع الدنیا مع ابیات. فلما فرغ قبضنا علیه و قلنا اجب الخلیفه، ففزع و قال: دعنی اوصی. فاخذ من بعض الدکاکین ورقه و کتب وصیته و سلمها الی غلامه فادخلته علی الخلیفه فقال له: بما استوجب البرامکه معک ما تفعله فی خرائب دورهم. قال: کنت من اولاد الملوک و کنت فی دمشق فزالت الدوله عنی و رکبنی الدین حتی احتجت الی بیع بیتی، فاشاروا علی بالخروج الی البرامکه، فخرجت مع نیف و ثلاثین امراه و صبیا و صبیه حتی دخلنا بغداد و نزلنا فی بعض المساجد فدعوت ببعض ثیاب کنت اعددتها فلبستها و خرجت و ترکتهم جیاعا، فاذا انا بمسجد مزخرف و فی جانبه شیخ باحسن زی و علی الباب خادمان و فی الجامع جماعه جلوس، فطمعت فی القوم و دخلت و انا اقدم رجلا و اوخر اخری و العرق یسیل منی، و اذا بخادم قد اقبل (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و دعاهم فقاموا فدخلوا دار یحیی بن خالد فدخلت معهم و اذا یحیی جالس علی دکه له وسط بستان، فسلمنا و هو یعدنا مائه و واحدا و بین یدیه عشره من ولده، و اذا بامرد نبت العذار فی خدیه قد اقبل من بعض المقاصیر و بین یدیه مائه خادم متمنطقون فی وسط کل منهم منطقه من ذهب یقرب و زنها من الف مثقال، و مع کل منهم مجمره من ذهب فی کل مجمره قطعه من العود و العنبر السلطانی، فوضعوه بین یدی الغلام و جلس الی جنب یحیی، فقال یحیی للقاضی: تکلم و زوج ابنتی فلانه من ابن اخی هذا. فخطب خطبه النکاح و زوجه و شهد اولئک الجماعه و اقبلوا علینا بالنثار ببنادق المسک و العنبر فالتقطت مل ء کمی و نظرت فاذا نحن بین یحیی و ولده و الغلام مائه و اثنا عشر نفرا و اذا بمائه و اثنا عشر خادما قد اقبلوا و مع کل خادم صینیه من فضه علی کل صینیه الف دینار، فوضعوا بین یدی کل رجل منا صینیه، فرایت القاضی و المشائخ یضعون الدنانیر فی اکمامهم و یجعلون الصوانی تحت آباطهم و قاموا و بقیت لا اجسر علی اخذ الصینیه، فغمزنی الخادم فاخذتها و جعلت اتلفت الی و رائی مخافه ان امنع من الذهاب و یحیی یلاحظنی فقال: ما لی اراک تتلقت یمینا و شمالا؟ فقصصت علیه قصتی فقال للخادم: ایتنی بولدی موسی. و قال له: یا بنی هذا رجل غریب فخذه الیک و احفظه بنعمتک. فاخذ یدی و ادخلنی داره و اقمت عنده یومی و لیلتی فی الذ عیش، فلما اصبح دعا باخیه العباس و قال له: امرنی الوزیر بالعطف علی هذا الفتی و قد علمت اشتغالی فی بیت الخلیفه فاقبضه الیک و اکرمه. ففعل ثم تسلمنی فی الغد اخوه احمد، ثم تداولوا بی فی عشره ایام و لا اعرف خبر عیالی و صبیانی. فلما کان الیوم الحادی عشر جاءنی خادم و قال: اخرج الی عیالک (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) بسلام. فقلت: انا لله و انا الیه راجعون سلبت الصینیه و الدنانیر، فرفع الخادم سترا ثم آخر ثم آخر الی خمسه، فلما رفع الاخیر رایت حجره کالشمس حسنا و نورا و استقبلنی منها رائحه العود و نفحات المسک، و اذا بعیالی و صبیانی یتقلبون فی الحریر و الدیباج، و حمل الی مائه الف درهم و عشره آلاف دینار و منشور لضیعتین و تلک الصینیه التی کنت اخذتها بما فیها من الدنانیر و البنادق، و اقمت مع البرامکه فی دورهم ثلاث عشره سنه لا یعلم الناس انا من البرامکه ام غریب، فلما جاءتهم البلیه اجحفنی عمرو بن مسعده و الزمنی فی هاتین

الضیعتین من الخراج ما لا یفی دخلهما به، فلما تحامل علی الدهر کنت اقصد فی آخر اللیل خرابات دورهم فاندبهم و اذکر حسن صنیعهم و ابکی علیهم. فقال الخلیفه: علی بعمرو بن مسعده، فاتی به فقال له: تعرف هذا؟ قال: بعض صنائع البرامکه. قال: کم الزمته فی ضیعته؟ قال: کذا و کذا. فقال له: رد الیه کل ما اخذته منه و افرغهما له لیکونا له و لعقبه من بعده. فعلا نحیب الرجل، فلما رای الخلیفه کثره بکائه قال له: یا هذا قد احسنا الیک فما یبکیک؟ قال: و هذا ایضا من صنیع البرامکه لو لم آت خراباتهم فابکیهم و اندبهم حتی اتصل خبری بالخلیفه من این کنت اصل الی الخلیفه، فدمعت عینا الخلیفه و قال: لعمری هذا ایضا من البرامکه فابکهم و اشکرهم. و فی (العیون): کان سعید بن عمرو مواخیا لیزید بن المهلب، فلما حبس عمر ابن عبدالعزیز، یزید و منع من الدخول علیه، اتاه سعید فقال له: لی علی یزید خمسون الف درهم و قد حلت بینی و بینه فان رایت ان تاذن لی فاقتضیه. فاذن لی فدخل علیه فسر به یزید و قال له: کیف و صلت الی. فقال: بهذا التدبیر. (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) فقال یزید: و الله لا تخرج الا و هی معک. فامتنع سعید فحلف یزید لیقبضها. فقال ابن الرقاع: لم ار محبوسا من الناس واحدا حبا زائرا فی السجن غیر یزید سعید بن عمرو اذ اتاه اجازه بخمسین الف عجلت لسعید (و ان عشتم حنوا الیکم) من (حنا) ای: عطف و مال. فی (مستجاد التنوخی): مرض قیس بن سعد بن عباده فاستبطا اخوانه فقیل: انهم یستحیون مما لک علیهم من الدین. فقال: اخزی الله مالا یمنع الاخوان من الزیاره. ثم امر منادیا فنادی: من کان لقیس علیه حق فهو منه فی حل. فکسرت درجته بالعشی لکثره من عاده. و فی (الجهشیاری): ذکر مخلد بن ابان قال: کنت اکتب لمنصور بن زیاد، فشخص منصور مع الرشید الی خراسان- و کان ابنه محمد بن منصور سخیا سریا و کان الرشید یسمیه فنی العسکر- فامرنی بحفظ الاموال و المقام معه علی السواد بحضره محمد الامین ببغداد، فکنت مع محمد بن منصور و عمل علی تزویج ابنه زیاد بن محمد بن منصور، فسال محمد الامین ان یزوره فی اصحابه و قواده و کتابه من غیر ان یقدم فی هذا قولا الی، فاجابه الامین ثم دعانی فخبرنی الخبر فقلت له: هذا امر علینا فیه غلظه و نحتاج الی مال جلیل. فقال: قد وقع هذا و لا حیله فی ابطاله- و کان موضع بابه یضیق عن عشر دواب- فقلت له: فان لم تنظر فی المال و النفقه فمن این لنا رحبه تقوم فیها دواب الناس. فقال: لا و الله ما ادری و التدبیر و الامر الیک. ففکرت فی احسانهم الی جیرانهم، فخرجت الی مسجد علی بابه فجمعتهم (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و اعلمتهم ما عزم علیه محمد ابن منصور من امر ابنه و استزارته الامین و انه لا رحبه له، و سالتهم تفریغ منازلهم و اعارتنا ایاها جمعه او عشره ایام حتی نهدمها ثم نبنیها اذا استغنینا عنها احسن بناء. قلت لهم هذا القول و انا خائف الا یجیبونی. فقالوا جمیعا بلسان واحد: نعم کرامه و مسره، غدا نفرغها. فشکرت ذلک لهم و قاموا من حضرتی و اخذوا فی تفریغها- و کان اکثرها باللبن و الاخصاص- فهدمناها و جعلنا مکانها رحبه و اتانا الامین و انفقنا اموالا جلیله، و کانت الغوالی فی تغارات فضه و اکثر الشمع من عنبر فی طساس ذهب، ثم انقضی العرس فبنیت للجیران منازلهم بالجص و الاجر. و فی (کامل المبرد): کان القعقاع بن شور اذا جالسه احد و رفه بالقصد الیه جعل له نصیبا فی ماله و اعانه علی عدوه له فی حاجته و غدا الیه بعد المجالسه شاکرا له حتی شهر بذلک، و فیه یقول القائل: و کنت جلیس قعقاع بن شور و لا یشقی بقعقاع جلیس ضحوک السن ان امروا بخیر و عند السوء مطراق عبوس و جالس رجل قوما من مخزوم، فاساووا عشرته و سعوا به الی معاویه، فقال: شقیت بکم و کنت لکم جلیسا فلست جلیس قعقاع بن ثور و من جهل ابوجهل اخوکم غزا بدرا بمجمره و تور و فی (تاریخ بغداد) عن عون بن محمد الکندی قال: لعهدی بالکرخ ببغداد و ان رجلا لو قال ابن ابی دواد مسلم لقتل فی مکانه، ثم وقع الحریق فی الکرخ- و هو الذی ما کان مثله قط، کان الرجل یقوم فی صینیه شارع الکرخ (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) فیری السفن فی دجله- فکلم ابن ابی دواد المعتصم فی الناس و قال له: رعیتک فی بلد آبائک و دار ملکهم نزل بهم هذا الامر فاعطف علیهم بشی ء یفرق فیهم یمسک ارماقهم و یبنون به ما انهدم علیهم و یصلحون به احوالهم. فلم یزل ینازله حتی اطلق لهم خمسه آلاف الف درهم. فقال له: ان فرقها علیهم غیری خفت الا یقسم بینهم بالسویه فائذن لی فی تولی امرها لیکون الاجر اوفر و الثناء اکثر. قال: ذلک الیک. فقسمها علی مقادیر الناس و ما ذهب منهم بنهایه ما یقدر علیه من الاحتیاط و احتاج الی زیاده، فازدادها من المعتصم و غرم من ماله فی ذلک غرما کثیرا. فکانت هذه من فضائله التی لم یکن لاحد مثلها. فلعهدی بالکرخ لو ان انسانا قال (زر ابن ابی دواد و سخ) لقتل. فیه ایضا: اعتل ابن ابی دواد فعاده المعتصم و قال له: انی نذرت ان عافاک الله ان اتصدق بعشره آلاف دینار. فقال له: اجعلها لاهل الحرمین فقد لقوا من غلاء الاسعار عنفا. فقال: نویت ان اتصدق بها ههنا و انا اطلق لاهل الحرمین مثلها. فقیل للمعتصم فی ذلک- لانه عاده و لیس یعود اخوته و اجلاء اهله- فقال: و کیف لا اعود رجلا ما وقعت عینی علیه قط الا ساق الی اجرا او احب لی شکرا او افادنی فائده تنفعنی فی دنیای و دینی، و ما سالنی حاجه لنفسه قط. و بالعکس من اساء معاشره الناس یجتنبه الناس فی حیاته و یشمتون بموته بعد وفاته، قالوا: لما مات ابوعبیده معمر بن المثنی- مع کثره تالیفه فی الفنون المختلفه حتی قیل فیه ان علم الجاهلیه و الاسلام کان عنده- لم یحضر جنازته احد لانه لا یسلم منه شریف و لا غیره. و فی (تاریخ بغداد): و لی معاذ بن معاذ- و کان له منزله من الرشید- (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) قضاء البصره، فلم یحمدوا امره و کثر الکارهون له و الرقائع علیه، فلما صرف عن القضاء اظهر اهل البصره السرور به و نحروا الجزور و تصدقوا بلحمها و استتر فی بیته خوف الوثوب علیه ثم شخص مختفیا. و قالوا: لما نکب المعتصم الفضل بن مروان شمت به الناس لرداءه افعاله و اخلاقه، فقیل فیه: لتبک علی الفضل بن مروان نفسه فلیس له باک من الناس یعرف لقد صحب الدنیا منوعا بخیرها و فارقها و هو الظلوم المعنف الی النار فلیذهب و من کان مثله علی ای شی ء فاتنامنه ناسف و فی (الیعقوبی): سخط المتوکل بعد اربعین یوما من خلافته علی محمد بن عبدالملک الزیات و استصفی امواله و عذبه حتی مات، کان شدید القسوه قلیل الرحمه کثیر الاستخفاف بهم لا یعرف له احسان الی احد و لا معروف عنده و کان یقول: الحیاء و الرحمه ضعف، و السخاء حمق. فلما نکب لم یر الا شامت به و فرح بنکبته. و فی (الطبری): قیل فی الامین بعد قتله: لم نبکیک لماذا للطرب یا اباموسی و ترویح اللعب و لترک الخمس فی اوقاتها حرصا منک علی ماء العنب و شنیف انا لا ابکی له و علی کوثر لا اخشی العطب لم تکن تعرف ما حد الرضا لا و لا ما حد الغضب و فی (انساب البلاذری): کان عمرو بن الزبیر عظیم الکبر شدید العجب، (الفصل الخامس و الاربعون- فی آداب المعاشره) و له یقال: (عمرو لا یکلم، من یکلمه یندم).

مغنیه

فرق بعید بین النفاق و حسن المعاشره، فالنفاق ان تضمر البغض و تظهر الحب، اما حسن المعاشره فهی ان تحسن و لا تسی ء، و تحب و لا تکره، و تعین و لا تخذل.. و بهذا تکون محبوبا عند الناس یبکون علیک ان مت، و یحنون علیک ان غبت. قال سبحانه: (و قولوا للناس حسنا- 83 البقره). و قدیما قیل: احبب لغیرک ما تحب لنفسک.. و لا خیر فیمن لا یالف و لا یولف، و من اقوال الامام: اسوا الناس حالا من لم یثق باحد لسوء ظنه، و لم یثق به احد لسوء فعله. و قال: القریب من قربته الاخلاق، و الغریب من لم یکن له حبیب. و تقدم ذلک فی الرساله 30.

عبده

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در سود خوشرفتاری با مردم) فرموده است: با مردم چنان آمیزش و رفتار نمائید که اگر در آن حال مردید (در مفارقت و جدائی) بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید خواهان معاشرت با شما باشند.

زمانی

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهترین نمونه این فرمایش است. دوست و دشمن برای آن حضرت احترام قائل بودند، زیرا آن حضرت با همه مردم خوشرفتاری داشت تا آنجا که ابن ابی الحدید می نویسد: (دیدند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کنار پیر زنی در راه ایستاد، از او احوال پرسی کرد، با صدای بلند با هم سخن گفتند: سپس حضرت فرمود: رعایت سابقه دوستی از علامت ایمان است این پیر زن در زمان خدیجه به دیدن ما می آمد. این یکی از امتیازات آن حضرت بود که رحم دل و به آن مامور بود.)

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (خالطوا الناس) ای عاشروهم (مخالطه) ای بنحو من المعاشره (ان متم معها) ای مع تلک المخالطه (بکوا علیکم) لحبهم لکم (و ان عشیتم) و بقیتم فی الحیاه (حنوا) ای مالوا و عطفوا (الیکم) لانکم عاشرتموهم معاشره حسنه.

موسوی

اللغه: المخالطه: المعاشره. حنوا الیکم: اشتاقوا الیکم. الشرح: دعا الاسلام الی حسن العشره و ان یسیر الانسان مع الناس طیبه بان یلقاهم بالبشر و یتکلم معهم بالرقه و العطف و یشعرهم انه معهم فی سرائهم و ضرائهم و ما یصیبهم من شده و عناء و هذا بطبیعه الحال له نتائج و آثار و من آثاره و نتائجه انه اذا غاب عنهم افتقدوه و بحثوا عنه و حنوا الیه و اشتاقوا الی رویته و اما اذا مات فانهم یبکون علیه و یحزنون لانهم یشعرون بخسارتهم لفقده و هکذا ینبغی ان یکون المسلم ان غاب اشتاقوا الیه و ان مات بکوا علیه.

طالقانی

ابن ابی الحدید ضمن شرح این کلام حدیثی نقل کرده است که مضمون آن چنین است: مسلمان را بر مسلمان شش حق است، چون او را ببیند بر او سلام دهد و چون او را فرا خواند پاسخش دهد و چون عطسه کند سلامت باد گویدش و هر گاه بیمار شود به دیدارش رود و آنچه را برای خود دوست می دارد برای او دوست دارد و اگر بمیرد به تشییع پیکرش برود.

مکارم

و قال علیه السلام

خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَهً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ،وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ .

امام علیه السلام فرمود:

آن گونه با مردم معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک بریزند و اگر زنده بمانید به شما عشق ورزند. ( . سند گفتار حکیمانه: مرحوم صدوق پیش از سیّد رضی این حکمت را ضمن وصیتی که امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام به فرزندش«محمد بن حنفیه»کرده است آورده و«سبط بن جوزی»که بعد از سیّد رضی می زیسته آن را در کتاب تذکره خود با سند متصلی به«ابو حمزه ثمالی»ذکر کرده که نشان می دهد آن را از جای دیگر گرفته،زیرا سیّد رضی اشاره ای به سند این حدیث ننموده است همچنین شیخ طوسی در کتاب امالی از امام باقر علیه السلام آن را نقل نموده و می نویسد هنگامی که امام امیر مؤمنان علیه السلام در حال احتضار بود فرزندانش حسن و حسین و محمد بن حنفیه و فرزندان خردسال خود را نیز دعوت کرد و وصیت هایی به آنها کرد و در آخرش جمله ای فرمود که شباهت با حکمت مورد بحث دارد و از آن نیز استفاده می شود که شیخ طوسی آن را از منبع دیگری به دست آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 12). )

روش معاشرت با مردم

می دانیم اسلام دینی اجتماعی است و آیات قرآن و روایات اسلامی به طور گسترده از معاشرت خوب با مردم سخن گفته است و روایات متواتری در این باره در منابع حدیث وارد شده.کلام امام علیه السلام در اینجا نیز ناظر به همین معناست می فرماید:«آن گونه با مردم معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و اگر زنده مانید به شما عشق ورزند»؛ (خَالِطُوا النَّاسَ مُخَالَطَهً إِنْ مِتُّمْ مَعَهَا بَکَوْا عَلَیْکُمْ،وَ إِنْ عِشْتُمْ حَنُّوا إِلَیْکُمْ) .

اشاره به این که پیوند محبت و دوستی را از طریق برخورد خوب و نیکی و خدمت کردن به مردم آنچنان محکم کنید که شما را به منزله نزدیک ترین عزیزان خود بدانند؛هرگاه از دست بروید جای شما در میان آنها خالی باشد؛ ولی در دل همواره از شما یاد کنند و بر عواطف و محبت هایی که نسبت به آنها داشتید اشک بریزند و در حال حیات پروانه وار گرد شما بگردند و از معاشرت با شما لذت ببرند.

در واقع امام علیه السلام در اینجا مسئله محبت و نیکی کردن به مردم را با دلالت التزامی و ذکر لوازم بیان فرموده است،زیرا اشک ریختن بعد از مرگ و عشق ورزیدن در حال حیات از لوازم قطعی محبت با مردم است.

در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله حسن معاشرت با مردم،نشانه اسلام شمرده شده می فرماید:

«أَحْسِنْ مُصَاحَبَهَ مَنْ صَاحَبَکَ تَکُنْ مُسْلِماً؛ با کسی که همنشین توست خوش رفتاری کن تا مسلمان باشی». ( .بحارالانوار،ج 66،ص 368،ح 4. )

در حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام می خوانیم:

«صاحِبِ الْإخْوانَ بِالْإحْسانِ وَ تَغَمَّدْ ذُنُوبَهُمْ بِالْغُفْرانِ؛ با برادران نیکی کن و گناهانشان را ببخش». ( .غررالحکم،ص 415،ح 9486.)

امام صادق علیه السلام می فرماید:

«إِنَّهُ لَیْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ یُحْسِنْ صُحْبَهَ مَنْ صَحِبَهُ وَ مُرَافَقَهَ مَنْ رَافَقَه؛ آن کس که با دوستانش خوشرفتاری نکند و با رفیقش رفاقت نداشته باشد از ما نیست». ( .بحارالانوار،ج 71،ص 161،ح 21.)

این دستورات که نمونه های فراوان دیگری نیز در روایات دارد بر خلاف چیزی است که در دنیای مادی امروز معمول است؛نه در زندگی با دوستان خود عشق می ورزند و نه بعد از مرگشان بر آنها اشک می ریزند،زیرا در دنیای مادی عواطف را درک نمی کنند و همواره دنبال منافع مادی خویشند.

در تاریخ اسلام نمونه های زیادی برای آنچه در بالا آمد دیده می شود که بعد از مرگ افراد نیکوکار شهر آنها یکپارچه عزا شد و در حیاتشان دوستان پروانه وار گرد آنها بودند. ( .مرحوم علامه شوشتری و ابن ابی الحدید نمونه هایی را در اینجا آورده اند که برای پرهیز از طولانی شدن بحث از ذکر آنها خودداری شد.)

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Deal with people in such a manner that if you die, they weep over you, and if you live they long for (miss) you."{To the person who behaves with others with benignity and good manners, people extend their hand of cooperation. They honor and respect him and shed tears when he dies. Therefore, a person should lead such an agreeable life that no one should have any complaint against him, nor should he cause anyone harm so that during his life-time, he will attract others, and after his death, too, he will be well remembered.}

حکمت11: در عفو و گذشت از دشمن

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام إِذَا قَدَرتَ عَلَی عَدُوّکَ فَاجعَلِ العَفوَ عَنهُ شُکراً لِلقُدرَهِ عَلَیهِ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: اگر بر دشمنت دست یافتی، بخشیدن او را شکرانه پیروزی قرار ده .

شهیدی

اگر بر دشمنت دست یافتی بخشیدن او را سپاس دست یافتن بر وی ساز.

اردبیلی

گامی که قادر شدی بر ضرر رسانیدن بدشمن خود پس بگردان عفو خود را از او و درگذشتن شکرانه مر قدرت یافتن تو بر او

آیتی

و فرمود (علیه السلام): چون بر دشمن ظفر یافتی، عفو و گذشت را شکرانه پیروزیت قرار ده.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:وقتی بر دشمن غلبه کردی،گذشت از او را شکرانه پیروزی بر وی قرار ده .

شرح ها

راوندی

کیدری

ابن میثم

(هرگاه بر دشمنت مسلط شدی، عفو و گذشت از او را، شکر و سپاس نعمت قدرتی بدان که نسبت به او یافته ای). این عبارت توجه دادن به فضیلت گذشت است، و امام (علیه السلام) با این بیان که گذشت، سپاسگزاری به خاطر توانمندی می باشد. یعنی لازمه ی شکر نعمت قدرت، گذشت و بخشش است، بر این فضیلت دعوت کرده است، توضیح آن که دست یافتن بر دشمن، نعمتی از طرف خداست که سپاس بر آن، و ایمان و خضوع در برابر خدا را می طلبد. و لازمه ی سپاس و ایمان نرم دلی و فرونشاندن آتش خشم است و به دنبال آن عفو و گذشت. به این ترتیب گذشت را جای سپاس قرار داده است از آنجا که این دو لازم و ملزومند. و چون شکر واجب است، عفو و گذشت نیز لازم است.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَهِ عَلَیْهِ .

قد أخذت أنا هذا المعنی فقلت فی قطعه لی إن الأمانی أکساب الجهول فلا

و قد تقدم لنا کلام طویل فی الحلم و الصفح و العفو.

و نحن نذکر هاهنا زیاده علی ذلک شجر بین أبی مسلم و بین صاحب مرو کلام أربی فیه صاحب مرو علیه و أغلظ له فی القول فاحتمله أبو مسلم و ندم صاحب مرو و قام بین یدی أبی مسلم معتذرا و کان قال له فی جمله ما قال یا لقیط فقال أبو مسلم مه لسان سبق و وهم أخطأ و الغضب شیطان و أنا جرأتک علی باحتمالک قدیما فإن کنت للذنب معتذرا فقد شارکتک فیه و إن کنت مغلوبا فالعفو یسعک فقال صاحب مرو أیها الأمیر إن عظم ذنبی یمنعنی من الهدوء فقال أبو مسلم یا عجبا أقابلک بإحسان و أنت مسیء ثم أقابلک بإساءه و أنت محسن فقال الآن وثقت بعفوک.

و أذنب بعض کتاب المأمون ذنبا و تقدم إلیه لیحتج لنفسه فقال یا هذا قف مکانک فإنما هو عذر أو یمین فقد وهبتهما لک و قد تکرر منک ذلک فلا تزال تسیء و نحسن و تذنب و نغفر حتی یکون العفو هو الذی یصلحک.

و کان یقال أحسن أفعال القادر العفو و أقبحها الانتقام.

و کان یقال ظفر الکریم عفو و عفو ( من د:«و ظفر». ) اللئیم عقوبه.

و کان یقال رب ذنب مقدار العقوبه علیه إعلام المذنب به و لا یجاوز به حد الارتفاع إلی الإیقاع.

و کان یقال ما عفا عن الذنب من قرع به.

و من الحلم الذی یتضمن کبرا مستحسنا ما روی أن مصعب بن الزبیر لما ولی العراق عرض الناس لیدفع إلیهم أرزاقهم فنادی منادیه أین عمرو بن جرموز فقیل له أیها الأمیر إنه أبعد فی الأرض قال أ و ظن الأحمق أنی أقتله بأبی عبد الله قولوا له فلیظهر آمنا و لیأخذ عطاءه مسلما.

و أکثر رجل من سب الأحنف و هو لا یجیبه فقال الرجل ویلی علیه و الله ما منعه من جوابی إلا هوانی عنده.

و قال لقیط بن زراره فقل لبنی سعد و ما لی و ما لکم و قال المأمون لإبراهیم بن المهدی لما ظفر به إنی قد شاورت فی أمرک فأشیر علی بقتلک إلا أنی وجدت قدرک فوق ذنبک فکرهت قتلک للازم حرمتک فقال إبراهیم یا أمیر المؤمنین إن المشیر أشار بما تقتضیه السیاسه و توجیه العاده إلا أنک أبیت أن تطلب النصر إلا من حیث عودته من العفو فإن قتلت فلک نظراء و إن عفوت فلا نظیر لک قال قد عفوت فاذهب آمنا.

ضل الأعشی فی طریقه فأصبح بأبیات علقمه بن علاثه فقال قائده و قد نظر إلی قباب الأدم وا سوء صباحاه یا أبا بصیر هذه و الله أبیات علقمه فخرج فتیان الحی فقبضوا علی الأعشی فأتوا به علقمه فمثل بین یدیه فقال الحمد لله الذی أظفرنی بک من غیر ذمه و لا عقد قال الأعشی أ و تدری لم ذلک جعلت فداک قال نعم لانتقم الیوم منک بتقوالک علی الباطل مع إحسانی إلیک قال لا و الله و لکن أظفرک الله بی لیبلو قدر حلمک فی فأطرق علقمه فاندفع الأعشی فقال أ علقم قد صیرتنی الأمور

فقال قد فعلت أما و الله لو قلت فی بعض ما قلته فی عامر بن عمر لأغنیتک طول حیاتک و لو قلت فی عامر بعض ما قلته فی ما أذاقک برد الحیاه.

قال معاویه لخالد بن معمر السدوسی علی ما ذا أحببت علیا قال علی ثلاث حلمه إذا غضب و صدقه إذا قال و وفاؤه إذا وعد

کاشانی

(و قال علیه اسلام: اذا قدرت علی عدوک) چون قادر شوی بر عدو به ضرر رسانیدن (فاجعل العفو عنه) پس بگردان عفو خود را از او در گذشتن از گناه او (شکرا للقدره علیه) بشکرانه قدرت یافتن بر اخذ او و اطلاق لفظ (شکر) بر عفو، بر سبیل مجاز است و از قبیل اطلاق اسم لازم است بر ملزوم. چه در گذشتن از انتقام دشمن، مستلزم اعتراف است به نعمت قدرت و اعتراف به نعمت قدرت، شکر است. پس عفو، مستلزم شکر باشد. شعر: فلا تترکن العفو عن کل زله فما العفو مذموم و ان عزم الجرم

آملی

قزوینی

هرگاه دست یابی بر دشمن خود و قادر گردی بر انتقام پس بگردان عفو از او را شکر قدرت بر آن، آری اول واجب در شکر این نعمت عفو از گناه دشمن باشد.

لاهیجی

یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام که هر وقتی که توانا شدی تو بر انتقام دشمن تو، پس بگردان گذشت تو را از او شکر از برای نعمت توانائی بر انتقام او.

خویی

اللغه: (قدر) قدرا … علی الشی ء: قوی علیه (العداوه) الخصومه و المباعده و العدو جمع الاعداء. المعنی: القدره من افضل النعم و امجد الکرم الذی من الله به علی الکائنات، فالقدره هی النشاط و الحرکه التی بها یستکمل کل موجود سیره و یصعد علی درجات الکمال و بها تتصور الماده علی انواع شتی الکائنات، فالقدره حرکه فی ذاتها و دفاع عن مضاداتها و کل عائق عن الحرکه عدو لدود لابد من دفعه و المضی فی سبیل الرقی و الکمال. و افضل الدفاع عن العدو تسخیره و تحویله الی رفیق مساعد کما یشاهد فی استکمال القوی الحیویه فانها تعمل فی مضاداتها و تجعل منها آلاتها و معداتها فاذا ظهر تجاه الانسان عدو یضاده و یعانده و انعم الله علی عبده بالقدره علی عدوه فلیحذر سل سیف الانتقام، بل یعفو عنه شکرا علی هذه النعمه، و یجعله بمنه من اصدقائه و معاونیه، فالشکر من موجبات مزید النعم و وفور الکرم، و العفو عن المسی ء یوجب ذلک بتحول العدو صدیقا، و الساخط محبا رفیقا. و سیر الانبیاء و الاکابر ملی ء بالعفو عند القدره کیف؟ و العفو من صفات الله تعالی اقدر القادرین، و القاهر فوق المذنبین کل حین. و نقل فی السیرانه لما دخل کورش الاکبر معبد بابل کمن له ارتب علی شجره فی طریقه لیرمیه بسهم قاتل، و لما رمی بسهمه کبا فرس کورش و هبط الی الارض فاخطا السهم فاخذ ارتب و مثل بین یدی کورش و لا یظن احد انه ینجو من القتل و لا طمع هو فیه، و لکن کورش عفا عنه فصار من اخلص اصدقائه و اوفی خدمه و جنده، و حضر معه کافه المعارک حتی اذا اصیب کورش بجرح و مات قتل ارتب نفسه فوق جنازته، و لم یحب الحیاه دونه بعده و هذا من اغرب آثار العفو عن العدو المذنب بعد القدره علیه. الترجمه: چون دشمنت در چنبر افتد، با گذشت از او شکر این نعمت ادا کن.

چه قدرت بدشمن تو را داده شد*** به بخشش تو را شکرش آماده شد.

شوشتری

((مجلد 12، صفحه 289، الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه)) فی (العیون): امر عبدالملک بقتل رجل فقال له الرجل: انک اعز ما تکون احوج ما تکون الی الله فاعف له فانک به تعان و الیه تعود، فخلی سبیله. و امر عمر بن عبدالعزیز بعقوبه رجل قد کان نذر ان امکنه الله لیفعلن به ولیفعلن فقال له رجاء بن حیاه: قد فعل الله ما تحب من الظفر فافعل ما یحب الله من العفو. و اتی الحجاج باساری فامر بضرب اعناقهم فقال له رجل منهم لما ارادوا ضرب عنقه: و الله لئن کنا اسانا فی الذنب فما احسنت فی المکافاه فقال ((مجلد 12، صفحه 290، الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه)) الحجاج: اف لهذا الجیف ما کان فیهم احد یحسن مثل هذا. و کف عن القتل. و اتی الهادی برجل کان فی حبسه فجعل یقرعه بذنوبه، فقال الرجل اعتذاری مما تقر عنی به رد علیک، و اقراری بما تعتده علی یلزمنی ذنبا لم اجنه ولکنی اقول: فان کنت ترجو فی العقوبه راحه فلا تزهدن عند المعافاه فی الاجر و فی (العقد): قال مبارک بن فضاله کنت عند المنصور اذ امر برجل ان یقتل فقلت له: قال النبی (صلی الله علیه و آله): اذا کان یوم القیامه نادی مناد بین یدی الله الا من کانت له عند الله ید فلیتقدم، فلا یتقدم الا من عفی عن مذنب، فامر باطلاقه. و قال: قد ضل الاعشی فی طریقه فاصبح بابیات علقمه بن علاثه فقال: قائده و قد نظر الی قباب الادم، و اسوء صباحاه! یا ابابصیر، هذه و الله ابیات علقمه فخرج فتیان الحی فقبضوا علی الاعشی فاتوا به علقمه فمثل بین یدیه. فقال: الحمد لله الذی اظفرنی بک من غیر ذمه و لاعقد، قال الاعشی: افتدری لم ذلک؟ قال: نعم لانتقم الیوم منک بتقوالک الباطل علی مع احسانی الیک، قال: لا و الله ولکن اظفرک الله بی لیبلو قدر حلمک فی … فاطرق علقمه فاندفع الاعشی فقال: اعلقم قد صیرتنی الامور الیک و ما کان بی منکص کساکم علاثه اثوابه وورثکم مجده الا حوص فهب لی ذنوبی فدتک النفوس فلازلت تنمی و لاتنقص فقال: قد فعلت اما و الله لو قلت فی ما قلت فی عامر لاغنیتک طول حیاتک و لو قلت فی عامر بعض ما قلت فی ما اذاقک برد الحیاه. (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) اقول: قال ابن ابی الحدید ضل الاعشی فی طریقه فاصبح بابیات علقمه بن علاثه فقال قائده- و نظر الی قباب الادم- و اسوء صباحاه یا ابابصیر هذه و الله ابیات علقمه فخرح فتیان الحی فقبضوا علی الاعشی فاتوا به علقمه فمثل بین یدیه، فقال: الحمد لله الذی اظفرنی بک من غیر ذمه و لا عقد علیک قال الاعشی او تدری لم ذلک؟ قال نعم لانتقم منک الیوم بتقوا لک علی الباطل مع احسانی قال: (لا و الله و لکن اظفرک الله بی لیبلو قدر حلمک فی) فاطرق علقمه، فاندفع الاعشی فقال: اعلقم قد صیرتنی الامور الیک و ما کان بی منکص کساکم علاثه اثوابه و ورثکم حلمه الاحوص فهب لی نفسی فدتک النفوس فلا تزال تنمی و لا تنقص فقال قد فعلت، اما و الله لو قلت فی بعض ما قلته فی (عامر) لا غنیتک طول حیاتک و لو کنت قلت فی (عامر) بعض ما قلته فی ما اذاقک برد الحیاه، و قال المامون لابراهیم بن المهدی لما ظفر به انی قد شاورت فی امرک فاشیر علی بقتلک الا انی وجدت قدرک فوق ذنبک فکرهت قتلک للازم حرمتک فقال ابراهیم (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) ان المشیر اشار بما تقتضیه السیاسه و توجبه العاده الا انک ابیت ان تطلب النصر الا من حیث عودته من العفو فان قتلت فلک نظراء و ان عفوت فلا نظیر لک، قال قد عفوت فاذهب آمنا. و روی ان مصعبا لما ولی العراق عرض الناس لیدفع الیهم ارزاقهم، فنادی منادیه این عمرو بن جرموز؟ فقیل له: انه ابعد فی الارض، قال اوظن الاحمق

انی اقتله بابی قولوا له فلیظهر آمنا و لیاخذ عطاءه مسلما قلت فی مستجاد التنوخی فی 21 من عناوینه لما افضت الخلافه الی بنی العباس استخفی رجال من بنی امیه و منهم ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک حتی اخذ له داود بن العباس امانا- و کان ابراهیم عالما حدثا فخص بالسفاح فقال له حدثنی بما مر بک فی اختفائک قال: کنت مختفیا بالحیره فی منزل شارف علی الصحراء فبینا انا علی ظهر بیت اذ نظرت الی اعلام سود قد خرجت من الکوفه ترید الحیره فوقع فی روعی انها تریدنی فخرجت من الدار متنکرا حتی اتیت الکوفه و لا اعرف بها احدا اختفی عنده فبقیت متلددا فاذا انا بباب کبیر و رحبه واسعه فدخلت فیها و اذا رجل و سیم حسن الهیئه علی فرس قد دخل الرحبه و معه جماعه من غلمانه و اتباعه. فقال لی من انت؟ و ما حاجتک؟ قلت: رجل مستخف یخاف علی دمه استجار بمنزلک فادخلنی منزله. ثم صیرنی فی حجره تلی حرمه فکنت عنده فی کل ما احب من مطعم و مشرب و ملبس و لا یسالنی عن شی ء من حالی الا انه یرکب فی کل یوم رکبه فقلت له یوما اراک تدمن الرکوب ففیم ذلک؟ فقال: ان ابراهیم بن سلیمان قتل ابی صبراو قد بلغنی انه مستخف و انا اطلبه لادرک منه ثاری فکثر و الله تعجبی من ادبارنا اذ ساقنی القدر الی حتفی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) فی منزل من یطلب دمی و کرهت الحیاه فسالت الرجل عن اسمه و اسم ابیه فاخبرنی فعرفت ان الخبر صحیح و انا کنت قتلت اباه صبرا. فقلت یا هذا قد وجب علی حقک و من حقک علی ان ادلک علی خصمک و اقرب علیک الخطوه قال و ما ذاک قلت انا ابراهیم بن سلیمان قاتل ابیک فخذ بثارک فقال انی لاحسبک رجلا قد امضک الاختفاء فاحببت الموت قلت بل الحق ما قلت لک انا قتلته یوم کذا و کذا بسبب کذا و کذا. فلما عرف صدقی اربد وجهه واحمرت عیناه و اطرق ملیا ثم قال اما انت فستلقی ابی فیاخذ بثاره منک و اما انا فغیر مخفر ذمتی فاخرج عنی فلست آمن نفسی علیک و اعطانی الف دینار فلم آخذها و خرجت من عنده فهذا اکرم رجل رایته بعد امیرالمومنین (علیه السلام). و فی (الاغانی) لما قال عبدالله بن طاهر قصیدته التی یفخر فیها بماثر ابیه و اهله و یفخر بقتله المخلوع عارضه محمد بن یزید الاموی الحصنی - و کان رجلا من ولد مسلمه بن عبدالملک- فافرط فی السب و تجاوز الحد فی قبح الرد و توسط بین القوم و بین بنی هاشم فاربی فی التوسط فکان فی ما قاله فیه (من حسین من ابوک من مصعب غالتکم غول) فلما ولی عبدالله بن طاهر الشام علم الحصنی انه لایفلت منه ان هرب، فثبت فی موضعه و احرز حرمه و ترک امواله و دوابه و کل ما کان یملکه فی موضعه و فتح باب حصنه و جلس علیه، قال محمد بن الفضل الخراسانی- و هو من وجوه قواد عبدالله- و نحن نتوقع من عبدالله ان یوقع به فلما شارفنا بلده و کنا علی ان نصبحه دعانی عبدالله بن طاهر فی اللیل. فقال لی بت عندی اللیله و لیکن فرسک معدا عندک، ففعلت فلما کان فی (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) السحر صبح الحصنی فرای بابه مفتوحا ورآه جالسا مسترسلا فقصده و سلم علیه و نزل عنده و قال له ما اجلسک ههنا؟ و حملک علی ان فتحت بابک و لم تتحصن من هذا الجیش المقبل و لم تتنح عن عبدالله بن طاهر مع ما فی نفسه علیک و ما بلغه عنک؟ فقال (ان ما قلت لم یذهب علی و لکنی تاملت امری و علمت انی اخطات خطیئه حملنی علیها نزق الشباب و غره الحداثه، و انی ان هربت منه لم افته فباعدت البنات و الحرم و استسلمت بنفسی و کل ما املک فانا اهل بیت قد اسرع القتل فینا ولی بمن مضی اسوه فانی اثق بان الرجل اذا قتلنی و اخذ مالی شفی غیظه و لم یتجاوز ذلک الی الحرم و لا له فیهن ارب و لا یوجب جرمی اکثر مما بذلته). فو الله ما لقاه عبدالله الا بدموعه تجری علی لحیته. ثم قال

له اتعرفنی؟ قال لا و الله، قال (انا عبدالله بن طاهر و قد امن الله روعتک و حقن دمک و صان حرمک و حرس نعمتک، و عفا عن ذنبک و ما تعجلت الیک و حدی الا لتامن من قبل هجوم الجیش، و لئلا یخالط عفوی روعه تلحقک) فبکی الحصنی و قام فقبل راسه، فضمه عبدالله بن طاهر وادناه. ثم قال اما فلا بد یا اخی من عتاب جعلنی الله فداک قلت شعرافی قومی افخر بهم و لم اطعن فیه علی حسبک و لا ادعیت فضلا علیک، و فخرت بقتل رجل هو و ان کان من قومک الا انه من القوم الذین ثارک عندهم فکان یسعک السکوت او ان لم تسکت لا تعرق و لا تسرف فقال (ایها الامیر قد عفوت فاجعله العفو الذی لا یخالطه تثریب و لا یکدر صفوه تانیب) قال قد فعلت، ثم دعا بدواه فکتب له بتسویغه خراجه ثلاث سنین و قال له ان نشطت لنا فالحق بنا و الا فاقم بمکانک، فقال فانا اتجهز و الحق بالامیر، ففعل و لحق به بمصر و لم یزل معه حتی رحل عبدالله الی العراق فودعه و قام ببلده). (الفصل الثالث و الاربعون- فی مکارم الاخلاق) و فی کامل الجزری لما ظفر عماد الدوله علی بن بابویه علی یاقوت و ملک شیراز وجد فی ما غنم برانس لبود علیها اذناب الثعالب، و وجدوا قیودا و اغلالا فسال اصحاب یاقوت عنها فقالوا ان هذه اعدت لکم لتجعل علیکم و یطاف بکم فی البلاد فاشار اصحاب ابن بویه ان یفعل بهم مثل ذلک فابی و قال انه بغی و لوم و ظفرت و لقد لقی یاقوت بغیه- ثم احسن الی الاساری و اطلقهم و قال هذه نعمه و الشکر علیها واجب یقتضی المزید و خیر الاساری بین المقام عنده و اللحوق بیاقوت فاختاروا المقام عنده فخلع علیهم. و فی السیر ضرب الحجاح اعناق اسری ثم قدم رجلا لیضرب عنقه، ققال و الله لئن کنا اسانا فی الذنب فما احسنت فی العفو فقال الحجاج اف لهذه الجیف اما کان فیها یحسن مثل هذا و امسک عن القتل و قال ابوتمام: اذاسیفه اضحی علی الهام حاکما غدا العفو منه و هو فی السیف حاکم

مغنیه

علمتنی التجربه و تکرارها اشیاء، منها ان من فر الی الله و قرع بابه مخلصا اغاثه و شمله بعنایته، و منها ان من شکر القلیل من فضله تعالی زاده اضعافا، و من رفضه و تبرم به طلبا للکثیر عاقبه بالحرمان، و ان من ابی الا القصاص بیده ممن اساء الیه ترکه سبحانه و شانه یشفی غیظه من عدوه ان استطاع، و ان من عفا عن حقه الخاص لوجه الله کان له ناصرا، و عوض علیه اضعافا مضاعفه. و یاتی قول الامام: اولی الناس بالعفو اقدرهم علی العقوبه. و قوله: اول عوض الحلیم من حلمه ان الناس انصاره علی الجاهل.

عبده

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در عفو و گذشت از دشمن) فرموده است: هر گاه بر دشمنت دست یافتی پس بخشش و گذشت از او را شکر و سپاس (نعمت) توانائی بر او قرار ده (از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت شده: روز قیامت نداءکننده ای فریاد می کند هر که را بر خدا اجر و پاداشی است بایستد، و نمی ایستند مگر گذشت کنندگان، آیا نشنیدید فرمایش خدایتعالی را فمن عفا و اصلح فاجره علی الله س 42 ی 40 یعنی پس کسی که از دشمن بگذرد و بین خود و او اصلاح نماید بر خدا است که اجر و پاداش او را عطا فرماید).

زمانی

صرف نظر نمودن از دشمن، وقتی سودمند است که آزادی اش به صلاح جامعه باشد همان راهی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در جنگهای گوناگون نسبت به مردم تعقیب کرد خدا هم نسبت به محمد (صلی الله علیه و آله).

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (اذا قدرت علی عدوکم) الذی عاداک و اذاک (فاجعل العفو عنه شکرا للقدره علیه) فان القدره من نعم الله سبحانه، و کل نعمه تحتاج الی الشکر، و العفو عن العدو شکر، لانه مما ندب الیه سبحانه، فهو اطاعه له.

موسوی

اللغه: قدر علیه: قوی علیه. العفو: الصفح. الشرح: لکل نعمه شکرها المناسب لها، و القدره علی العدو نعمه کبری تستحق الشکر، فاذا اعطاک الله القدره البدنیه او العسکریه او العقلیه و انتصرت بذلک علی عدوک فاجعل شکر هذا النصر و القدره علی العدو ان تعفو عنه و تصفح. و فی التاریخ امثله عظیمه فی العفو و الصفح و کم حول هذا الاسلوب من التعامل الد الاعداء الی اصدقاء او فیاء هذا اذا کان المعفو عنه کریما شهما یعرف منابت العز فی رووس الرجال …

طالقانی

ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن می گوید: من این سخن را در قطعه ای تضمین کرده و چنین سروده ام که «اگر بر دشمن چیره شدی و خواستی انتقام بگیری، با بخشیدن دشمنانت سپاس پیروزی را به جای آور.» سپس می گوید: با آنکه سخنان بسیاری در باره بردباری و گذشت و بخشیدن آورده ایم، این جا مطالب دیگری می آوریم. میان ابو مسلم خراسانی و سالار مرو بگو و مگویی شد و سالار مرو در سخن تندی کرد. ابو مسلم او را تحمل کرد، سالار مرو پشیمان شد و برای پوزش خواهی در برابر ابو مسلم ایستاد. او ضمن سخنان خود به ابو مسلم گفته بود: ای بچه سر راهی. ابو مسلم به او گفت: آرام باش، سخنی گفته شد و گمانی به خطا رفت و خشم خود دیو است و من از قدیم با تحمل تو، تو را نسبت به خود گستاخ کرده ام. اینک اگر از گناه پوزش خواهی، من هم با تو در آن شریک ام و اگر مغلوب هستی عفو من تو را فرا می گیرد. سالار مرو گفت: ای امیر، بزرگی گناه من

آرامش را از من باز گرفته است. ابو مسلم گفت: شگفتا، در حالی که بدی کردی با نیکی مقابله کردم و پس از آن در حالی که نیکوکار بودی با بدی مقابله کردم. سالار مرو گفت: اینک به عفو تو اعتماد کردم.

یکی از دبیران مأمون گناهی کرد و پیش او رفت تا حجتی برای گناه خویش آورد. مأمون گفت: ای فلان بر جای باش که یا می خواهی پوزشی آوری یا سوگندی خوری که من هر دو را به خودت بخشیدم. و این کار از سوی تو مکرر شده است که همواره بدی می کنی و ما خوبی می کنیم و گناه می کنی و ما می بخشیم، شاید عفو چیزی باشد که تو را اصلاح کند.

و گفته شده است بهترین کار کسی که قدرت یافته است، عفو است و زشت ترین کار او، انتقام کشیدن است.

و از جمله بردباریها و گذشتی که با آنکه همراه با افتخار و کبر باشد، پسندیده است. کاری است که مصعب بن زبیر انجام داده است و چنان بود که چون والی عراق شد، مردم را به حضور پذیرفت تا مقرری ایشان را پرداخت کند. منادی او ندا داد عمرو بن جرموز -قاتل زبیر- کجاست؟ به مصعب گفته شد: او گریخته و به جایگاه بسیار دوری رفته است. گفت: آن احمق پنداشته است که من او را در قبال خون زبیر خواهم کشت، به او بگویید ظاهر شود و در کمال امان و سلامت مقرری خود را بگیرد.

مردی به احنف فراوان دشنام داد و احنف پاسخی نداد. آن مرد گفت: ای وای چیزی او را از پاسخ دادن به من باز نمی دارد، جز آنکه در نظرش خوار هستم.

مأمون چون بر ابراهیم بن مهدی پیروز شد به او گفت: در کار تو رایزنی کردم و به من به کشتن تو اشاره شد ولی من منزلت تو را فراتر از گناه تو دیدم و به سبب لزوم حرمت تو، کشتنت را خوش نمی دارم. ابراهیم گفت: ای امیر المؤمنین آن کس که با او مشورت کرده ای به مقتضای سیاست و عادت نظر داده است ولی تو می خواهی پیروزی را در پناه عفوی که به آن عادت کرده ای، به دست آوری، اگر بکشی تو را نظیر بسیار است و اگر عفو کنی نظیری نخواهی داشت. گفت: تو را بخشیدم، در کمال امان برو و به حال خود باش.

اعشی در راه خود گم شد و چون صبح فرا رسید کنار خیمه های علقمه بن علاثه بود- که دشمن سرسخت او بود. عصا کش اعشی گفت: ای ابو بصیر، وای از این بامداد نافرخنده و به خدا سوگند که این چادرهای چرمی خانه های علقمه است. در این هنگام

جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص236

جوانان قبیله بیرون آمدند و اعشی را گرفتند و او را پیش علقمه بردند. همین که اعشی مقابل او قرار گرفت، علقمه گفت: خدای را سپاس که مرا بدون هیچ عهد و پیمانی بر تو پیروزی داد. اعشی گفت: فدایت گردم، می دانی این کار به چه منظور صورت گرفته است گفت: آری برای اینکه در قبال سخنان یاوه ای که در حق من گفته ای آن هم با نیکیهای من نسبت به تو، اینک از تو انتقام بگیرم. اعشی گفت: نه به خدا سوگند این چنین نیست، بلکه خداوند تو را بر من پیروزی داد تا اندازه بردباری تو را در مورد من بیازماید. علقمه خاموش شد و اعشی این ابیات را خواند: «ای علقمه کارها مرا به سوی تو آورد و بد گمان نبوده و نیستم، علاثه جامه های شرف خود را بر شما پوشانده و بردباری پوشیده خود را میراث شما قرار داد، اینک جانها فدای تو باد، جان مرا به من ببخش که همواره فزونی یابی و کاستی پیدا نکنی.» علقمه گفت: چنین کردم و حال آنکه به خدا سوگند اگر اندکی از آنچه در ستایش عامر بن عمر سروده ای در باره من می سرودی تو را برای تمام مدت زندگانی بی نیاز می کردم و اگر اندکی از نکوهشهایی که مرا سروده ای برای عامر گفته بودی، تو را زنده نمی گذاشت.

معاویه به خالد بن معمر سدوسی گفت: به چه سبب علی را این همه دوست می داشتی؟ گفت: برای سه چیز، بردباریش چون خشم می گرفت و راستی او هر گاه که سخن می گفت و وفای او به هر وعده ای که می داد.

مکارم

و قال علیه السلام

إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَهِ عَلَیْهِ .

امام علیه السلام فرمود:

هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار ده. (. سند گفتار حکیمانه: از کسانی که پیش از سیّد رضی این سخن حکمت آمیز را نقل کرده اند ابوعثمان جاحظ است که یکصد جمله از کلمات امام گردآوری کرده و این سخن را یکی از آنها قرار داده است و راغب اصفهانی در کتاب محاضرات آن را با تفاوتی که نشان می دهد از منبع دیگری اخذ کرده آورده است و گروه دیگری نیز بعد از سیّد رضی آن را در کتاب های خود آورده اند،گاه با تفاوت هایی که دلیل بر تعدد منبع است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 13 با تلخیص) و از آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده چنین استفاده می شود که این جمله حکمت آمیز بخشی از نامه ای است که امام علیه السلام برای فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام نوشت و در بخش نامه ها در نامه 31 در نهج البلاغه آمده است،هرچند مرحوم سیّد رضی این جمله و بعضی از جمله های دیگر را در آن نامه نیاوره است.(تمام نهج البلاغه،ص 976). )

شکر قدرت

می دانیم هر نعمتی شکری دارد که اگر انجام گیرد موجب بقای نعمت و افزایش آن است و اگر انجام نگیرد نعمت به مخاطره خواهد افتاد؛ممکن است کم یا نابود شود.

نیز روشن است که شکر تنها شکر زبانی نیست،بلکه باید با عمل مناسبی نعمت را شکر گفت؛آن کس که خدا اموال و ثروت فراوانی به او داده شکرش آن است که دیگران را نیز در آن سهیم سازد و آن کس که خدا مقامی به او بخشیده شکرش آن است که به وسیله آن مشکلات نیازمندان را حل کند.

در مورد پیروزی بر دشمن،بهترین شکر آن عفو و گذشت است همان گونه که امام در اینجا می فرماید:«هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار ده»؛ (إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَهِ عَلَیْهِ) .

آری عفو و گذشت سیره کریمان است و انتقام روش لئیمان.

در تاریخ زندگی پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و امامان اهل بیت علیهم السلام جلوه های فراوانی از این مطلب دیده می شود.در جریان فتح مکه هنگامی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بر دشمنانی که یک عمر خون به دل او کرده بودند و یارانش را کشته و مثله کرده بودند پیروز شد جمله تاریخی

«اذْهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاءُ» ( .کافی،ج 3،ص 512،ح 2. )را فرمود و همه جنایتکاران را مورد عفو قرار داد و شعار

«الْیَوْمُ یَوْمُ الْمَرْحَمَهِ؛ امروز روز بخشش است»در مکه طنین انداز شد.

توصیه های امام امیرالمؤمنین علیه السلام درباره قاتلش«عبد الرحمان بن ملجم مرادی»نشانی از گذشت کریمانه آن حضرت است و همچنین در جریان جنگ صفین بعد از آن که یارانش بر شریعه فرات مسلط شدند اجازه نداد به عنوان انتقام آب را به روی آنها ببندند،بلکه آب را برای همه آزاد ساخت.همچنین در مورد فرزندان آن حضرت و امامان معصوم.

اضافه بر این،تبدیل انتقام به عفو اثر مهم اجتماعی دارد و آن این است که انتقام به صورت تصاعدی پیش می رود و دائما قتل و کشتار و ناامنی می آفریند و هرگز اجازه نمی دهد صلح و صفا و آرامشی در جامعه پدید آید در حالی که عفو و گذشت به خشونت ها پایان می دهد و سبب آرامش جامعه است.بنابراین افزون بر این که عفو فضیلتی اخلاقی و مهم است،تدبیر پر ارزش اجتماعی است.

لذا در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:

«أَلَا أُخْبِرُکُمْ بِخَیْرِ خَلَائِقِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ؟ الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ الْإِحْسَانُ إِلَی مَنْ أَسَاءَ إِلَیْکَ وَ إِعْطَاءُ مَنْ حَرَمَکَ؛ آیا شما را از بهترین اخلاق دنیا و آخرت خبر ندهم؛عفو و گذشت از کسی که به تو ستم کرده و پیوند محبت با کسی که از تو بریده و نیکی به کسی که با تو بدی کرده و بخشیدن کسی که تو را محروم کرده است (اینها باارزش ترین اخلاق است)». ( .کافی،ج 2،ص 107،ح 1. )

و در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غررالحکم آمده است:

«الْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ؛ عفو تاج اخلاق والای انسانی است». ( .غررالحکم،ص 245،ح 5001.)

در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می خوانیم:

«تَعافُوا تَسْقُطُ الضَّغائِنُ بَیْنَکُمْ؛ یکدیگر را عفو کنید تا کینه ها برچیده شود».( .کنز العمال،ج 3،ص 373،ح 7004. )

قرآن مجید نیز خطاب به مؤمنان می فرماید: «وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ». 2

از آثار و برکات مهم عفو از دشمنان و خطاکاران آن است که در بسیاری از موارد ناگهان منقلب می شوند و عداوت آنها تبدیل به دوستی صمیمانه ای می شود که تاریخ نمونه های فراوانی از آن به یاد دارد.

البته این دستور یک استثنای مهم دارد و آن اینکه در آنجا که دشمن عفو را نشانه ضعف ببیند یا سبب جسارت و ادامه خصومت او شود،عفو کردن غلط و شبیه ترحم بر پلنگ تیزدندان است.در این گونه موارد هیچ کس عفو را فضیلت نمی شمرد،بلکه نوعی بی تدبیری و رضایت به ادامه خشونت محسوب می شود.

به همین دلیل در اجرای حدود اسلامی در جایی به قاضی اجازه عفو داده شده است که آثار توبه و صلاح در شخص جانی آشکار گردد.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Talib said the following: “When you gain the upper hand over your adversary, pardon him as your way of expressing thanks (to Allāh] for being able to overpower him.”{The occasion for pardoning and forgiving is when there is the ability to avenge. But when there is no such ability, pardon is just the result of helplessness for which there is no credit. However, to practice pardon despite having power and ability to avenge is the essence of human distinction and an expression of thanks to Allāh for bestowing such power. The feeling of gratefulness necessitates it. It is then that man should bow down to Allāh in humbleness and humility by which the delicate feeling of pity and kindness will rise in his heart. The rising flames of rage and anger will cool down. Thereafter, there will be no urge to take revenge under the effect of which one will use his strength and ability to satisfy his anger instead of using it properly.}

حکمت12: در نکوهش نداشتن و از دست دادن دوست

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام أَعجَزُ النّاسِ مَن عَجَزَ عَنِ اکتِسَابِ الإِخوَانِ وَ أَعجَزُ مِنهُ مَن ضَیّعَ مَن ظَفِرَ بِهِ مِنهُم

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: ناتوان ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان است، و از او ناتوان تر آن که دوستان خود را از دست بدهد .

شهیدی

ناتوانترین مردم کسی است که نیروی به دست آوردن دوستان ندارد، و ناتوانتر از او کسی بود که دوستی به دست آرد و او را ضایع گذارد.

اردبیلی

عاجزترین مردمان کسیست که عاجز باشد از دل بدست آوردن برادران و عاجزتر ازو کسیست که ضایع کرد و فرو گذاشت کسی را که فیروزی یافت باو از برادران

آیتی

و فرمود (علیه السلام): ناتوانترین مردم، کسی است که در یافتن دوست ناتوان باشد و ناتوانتر از او، کسی است که دوستی فرا چنگ آرد و ضایعش گذارد.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:ضعیف ترین مردم کسی است که از یافتن دوستان ناتوان است، و ناتوان تر از او کسی است که دوستان به دست آورده را از دست بدهد .

شرح ها

راوندی

کیدری

ابن میثم

(ناتوانترین مردم کسی است که از یافتن دوستان، ناتوان باشد، و ناتوانتر از او کسی است که یاران به دست آورده را از دست بدهد). اخوان، جمع اخو است مانند خربان که جمع خرب است، مقصود دوستان صمیمی است. و در عبارت ترغیبی بر اخلاق پسندیدهاست، زیرا دوستان جز با اخلاق کریمه فراهم نیایند. و امام (علیه السلام) فرد ناتوان از دوستیابی را از آن رو ناتوانترین مردم، دانسته است که دوستیابی، نه به صرف نیروی بدنی نیاز دارد و نه به اعمال نیروی عقلی، بلکه تنها به اخلاق خوب و حسن رفتار و برخورد با گشاده رویی و چهره ی باز، نیازمند است. و این امور هم در بیشتر مردم، طبیعی و آسانترین کار برای آنهاست، بنابراین کسی که از اینها ناتوان باشد، ناتوانترین فرد بر انجام کارهاست. و اینکه امام (علیه السلام) آن کسی را که دوستی داشته و بعد از دست داده، ناتوانترین شخص شمرده است از آن روست که دوستیابی ناگزیر زحمتی برای شخص دارد، اما کسی که دوستی، فراهم آورده است، دیگر نیازی به این مقدار زحمت نیز ندارد، بنابراین، نگهداری دوستان آسانتر است از دوستیابی، پس کسی که دوستان را از دست می دهد، به خاطر ناتوانی در نگهداری از چیزی که آسانترین کارهاست، از کسی که در دوستیابی ناتوان است، ناتوانتر می باشد. اگر کسی اشکال کند که امام فرمود: کسی که دوستان را از دست بدهد، ناتوانتر از ناتوانترین مردم است، بنابراین مردم (به دلیل وجود ناتوان تر از خود) ناتوانترین مردم نمی شود، این خلف است در پاسخ می گوییم: لفظ الناس مطلق است، در صورتی خلف لازم می آمد که افاده ی عموم می کرد.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ .

قد ذکرنا قطعه صالحه من الإخوانیات فیما تقدم

و فی الحدیث المرفوع أن النبی صلی الله علیه و آله بکی لما قتل جعفر بمؤته و قال المرء کثیر بأخیه .

و قال جعفر بن محمد علیه السلام لکل شیء حلیه و حلیه الرجل أوداؤه.

و أنشد ابن الأعرابی لعمرک ما مال الفتی بذخیره و لکن إخوان الصفاء الذخائر.

و کان أبو أیوب السختیانی ( ب:«السجستانیّ»،و الصواب ما أثبته من ا. ) یقول إذا بلغنی موت أخ کان لی فکأنما سقط عضو منی.

و کان یقال الإخوان ثلاث طبقات طبقه کالغذاء لا یستغنی عنه و طبقه کالدواء یحتاج إلیه عند المرض و طبقه کالداء لا یحتاج إلیه أبدا.

و کان یقال صاحبک کرقعه فی قمیصک فانظر بما ترقع قمیصک.

و کان یونس بن عبید یقول اثنان ما فی الأرض أقل منهما و لا یزدادان إلا قله درهم یوضع فی حق و أخ یسکن إلیه فی الله.

و قال الشاعر أخاک أخاک إن من لا أخا له

و قال آخر و لن تنفک تحسد أو تعادی

و أوصی بعضهم ابنه فقال یا بنی إذا نازعتک نفسک إلی مصاحبه الرجال فاصحب من إذا صحبته زانک و إذا خدمته صانک و إذا عرضت لک مؤنه أعانک و إن قلت صدق قولک و إن صلت شد صولک و إن مددت یدک لأمر مدها و إن بدت لک ( فی د«و بغضاء التقی»و هو وجه أیضا. ) عوره سدها و إن رأی منک حسنه عدها و إن سألته أعطاک و إن سکت ابتدأک و إن نزلت بک ملمه واساک من لا تأتیک منه البوائق و لا تحتار ( ا:«عنک». ) علیک منه الطرائق و لا یخذلک عند الحقائق.

من الشعر المنسوب إلی علی علیه السلام

إن أخاک الحق من کان معک

و من الشعر المنسوب إلیه علیه السلام أیضا

أخوک الذی إن أجرضتک ملمه

و قال بعض الحکماء ینبغی للإنسان أن یوکل بنفسه کالئین أحدهما یکلؤه من أمامه و الآخر یکلؤه من ورائه و هما عقله الصحیح و أخوه النصیح فإن عقله و إن صح فلن یبصره من عیبه إلا بمقدار ما یری الرجل من وجهه فی المرآه و یخفی علیه ما خلفه و أما أخوه النصیح فیبصره ما خلفه و ما أمامه أیضا.

و کتب ظریف إلی صدیق له أنی غیر محمود علی الانقیاد إلیک لأنی صادقتک من جوهر نفسی و النفس یتبع بعضها بعضا.

وفی الحدیث المرفوع إذا أحب أحدکم أخاه فلیعلمه.

و قال الأحنف خیر الإخوان من إذا استغنیت عنه لم یزدک ودا و إن احتجت إلیه لم ینقصک.

و قال أعشی باهله یرثی المنتشر بن وهب إما سلکت سبیلا کنت سالکها

و قال آخر یرثی صدیقا له أخ طالما سرنی ذکره

رأی بعض الحکماء مصطحبین لا یفترقان فسأل عنهما فقیل صدیقان قال فما بال أحدهما غنیا و الآخر فقیرا

کاشانی

(و قال علیه السلام: اعجزالناس من عجز عن اکتساب الاخوان) عاجزترین مردمان، کسی است که عاجز باشد از دل بدست آوردن برادران و حسن معاشرت با ایشان و مدارا نمودن و مواسات کار فرمودن با خویشان و بیگانگان، زیرا که اکتساب اخوان، مفتقر است به کرم اخلاق و حسن سیرت با ایشان و آن از امور طبیعیه است که آسان است بر ایشان، پس عاجز از آن اکتساب، اعجز مردمان باشد (و اعجز منه) و عاجزتر از این کس (من ضیع من ظفر به منهم) شخصی است که ضایع کرد و فرو گذاشت کسی را که فیروزی یافت به او و او را مصاحب خود گرفت از برادران زیرا که نگه داشتن یاران، آسان تر است از کلفت تحصیل ایشان. پس سبب حفظ ایشان که آن ظفر است به ایشان اسهل باشد، و مضیع ایشان اعجز

آملی

قزوینی

عاجزترین مردمان آن کس است که عاجز باشد از اکتساب دوستان باوفا و عاجزتر از آنکس آنکس باشد که ضایع سازد دوستی را که به دست آورده است او را (سنائی) گوید: بد کسی دان که دوست کم دارد زو بتر آنکه داشت بگذارد و از آن حضرت در (دیوان) منقول است: علیک باخوان الصفاء فانهم عماد اذا استنجدتهم و ظهور فما بکثیر الف خل و صاحب و ان عدوا واحدا لکثیر مضمون این شعر آخری را در فارسی نیکو گفته اند: دوستی با هزار شخص کم است دشمنی با یکی بود بسیار

لاهیجی

و قال علیه السلام: «اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام که عاجزترین مردمان کسی است که عاجز باشد از تحصیل برادران یعنی دوستان در دین و عاجزتر از او کسی است که ضایع گرداند کسی را که ظفر یافت به آن کس در حالتی که از جمله ی برادران باشد. یعنی ضایع گرداند برادری کسی را که ظفر بر برادری او یافته است و عاجزتر بودن آن به سبب آسان تر بودن حفظ برادری است از تحصیل برادری.

خویی

اللغه: (الاخوان) جمع الاخ قال فی (المنجد): و الاخ و الاخ و الاخو و الاخو … من جمعک و ایاه صلب او بطن- الی ان قال: و یقال: هولا اخوه فلان، الصاحب و الصدیق و قیل: الاخوان جمع اخ من الصداقه یقال: هولاء اخوان الصفا، یستعار لکل مشارک لغیره فی القبیله او فی الدنیا او فی الصنعه او فی غیر ذلک من المناسبات. اقول: و الیق المناسبات فی لسان القرآن و الاخبار المشارکه فی الاسلام کما قال عز من قائل: (103- آل عمران- و اذکروا نعمه الله علیکم اذ کنتم اعدائا فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا). الاعراب: اعجز مضافا متبدا، و جمله من عجز- الخ- موصوله خبره، و الرابط العموم المستفاد من الموصول. المعنی: یشیر الحدیث الی ان الانسان کما یتوجه الی المال و یصرف عمره فی تحصیله فلابد من توجهه الی امر آخر و هو صرف الوقت فی تحصیل الاخوان و الاصدقا و کما ان الوصول الی الاموال عاده لا یکون علی وجه الصدفه و الاختیار و لا یعتمد الناس فی تحصیل المال علیها، کذلک الاصدقاء و الاخوان لا یجتمعون حول الانسان علی وجهه التصادف، فلابد من صرف الهمه و بذل الثروه فی تحصیلهم فانه اهون من تحصیل الاموال، حیث ان حسن المعاشره و بذل المعاونه مما یکتسب به الاصدقاء و لا مونه فیه، و ربما یحصل الصدیق بمسابقه السلام و التحیه و بالزیاه و العیاده و سائر الروابط الحسنه الاجتماعیه المعموله بین الناس، فمن ترک کل ذلک فی سبیل تحصیل الاصدقاء و الاخوان فهو من اعجر الناس، و کما ان المال بعد تحصیله محتاج الی الحفظ و التنمیه حتی یبقی، کذلک الصداقه و الاخوه تحتاج الی التودد و حفظ الروابط حتی تبقی، فمن اکتسب صدیقا ثم ترکه وضیعه کان اعجز من الاعجز. الترجمه: ناتوانتر مردم آنکه برادرانی بدست نیارد، و ناتوانتر از وی آنکه برادران را از خود براند.

ناتوانتر ز جمله ی مردم ***آنکه تحصیل دوست نتواند

ناتوانتر از او کسی که ز دوست*** رشته ی دوستی ببراند

شوشتری

(الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) (اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان) نظیره ما فی (العلل)، قال الاصبغ: کان امیرالمومنین (علیه السلام) اذا اراد ان یوبخ الرجل یقول له: (و الله لانت اعجز من تارک الغسل یوم الجمعه، فانه لا یزال فی هم الی الجمعه الاخری). و کذا ما عنه (علیه السلام): اسوا الناس حالا من لم یثق باحد لسوء ظنه و لم یثق به احد لسوء فعله. و فی (الظرائف و اللطائف): (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) تکثر من الاخوان ما استطعت انهم عماد اذا ما استنجدتهم و ظهیر و ما یکثر الف خل و صاحب و ان عدوا واحدا لکثیر الصدیق عمده الصدیق وعدته، و نصرته و عقدته، و ربیعه و زهرته، و مشتریه و زهرته، و لقاء الصدیق روح الحیاه، و فراقه اسم الممات، و الحاجه الی الاخ المعین کالحاجه الی الماء المعین. و قال ابن ابی الحدید قال الشاعر: اخاک اخاک ان من لا اخا له کساع الی الهیجا بغیر سلاح و ان ابن عم المرء- فاعلم- جناحه و هل ینهض البازی بغیر جناح لعمرک ما مال الفتی بذخیره و لکن اخوان الصفاء الذخائر و کان ایوب السختیانی اذا بلغه موت اخ له یقول: کانما سقط عضو منی. و قال جعفر بن محمد علیهماالسلام: لکل شی ء

حلیه و حلیه الرجل او داوه. و فی الخبر: لما قتل بموته جعفر بکی النبی (صلی الله علیه و آله) و قال: المرء کثیر باخیه. (و اعجز منه من ضیع من طفر به منهم) نظیره ما فی (تاریخ بغداد) ان شعیب بن حرب اراد ان یتزوج بامراه فقال لها: انی سیی ء الخلق. قالت: و اسوا خلقا منک من احوجک الی ان تکون سیی ء الخلق. فقال: انت (الفصل السادس و الاربعون- فی الاصدقاء) اذن امراتی.

مغنیه

قالوا فی تعریف الصدق و صفاته و اکثروا. و الوصف الداخل فی ماهیته او اللازم لها هو ان الصدیق حقا و واقعا یرفض الشائعات عن صدیقه حتی و لو کان علی جهل بمصدرها. و هذا الصدیق ثروه وعده فی الدین و الدنیا، قال تعالی حکایه عن اهل النار: (فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم- 101 الشعراء). و قیل لحکیم قدیم: ما افضل ما یقتنیه الانسان؟ فقال: (الصدیق المخلص). و اذا کان الاخوان افضل قوه و ثروه یقتنیها الانسان فمن العجز ان یعیش بلا اصدقاء، و ان ضیعت واحدا منهم بعد الظفر به فانت اخسر الفاشلین، کما قال الامام. و قال بعض الشارحین: للصدقه طرق و اسباب، وعد منها (الملاقاه بالبشر و الطلاقه). و الحق ان السبب الوحید للصداقه هو التوافق فی الطباع حتی الطیور علی اشکالها تقع. و اشتهر عن نبی الرحمه (صلی الله علیه و آله): الارواح جنود مجنده ما تعارف منها ائتلف، و ما تناکر منها اختلف. و تقدم الکلام عن الصداقه فی الرساله 30 و فیها یقول الامام: و لا تضیعن حق اخیک اتکالا علی ما بینک و بینه. و بعد، فلا متعه اعذب و اطیب من حدیث تنفض به عن قلبک غبار الامام و الاشجان امام صدیق یصغی الیک بروح زاکیه تطمئن الیها، و عاطفه دافئه تلجا الیها.. و من فقد متعه الاحساس بالصداقه فقد حرمه الله اجمل ما فی الحیاه، و ان کان بیته مترفا و مزخرفا.

عبده

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در نکوهش نداشتن و از دست دادن دوست) فرموده است: ناتوانترین مردم کسی است که از دوستیابی ناتوان باشد، و ناتوانتر او کسی است که از دست بدهد دوستی از یاران را که به دست آورده (زیرا دوست یافتن آسان تر است از نگاهداشتن او).

زمانی

انسان در جامعه نیازمند دوست است. گفته اند دسته ای از دوستان مانند غذا هستند که انسان به آنها محتاج است و دسته ای دیگر مانند دوا هستند که گاه و بیگاه به آن نیازمند است و دسته سوم مرض اند که باید از آنها پرهیز کرد. و باز گفته شده رفیق مانند وصله ای است که به پیراهن می زنند باید مناسبت و ارزش آن را به دست آورد. امام ششم (علیه السلام) فرمود: لکل شی ء حلیه و حلیه الرجال او داوه هر چیزی زیوری دارد و زیور مرد دوستانش می باشند. شاعر می گوید: اخاک اخاک ان من لا اخاله کساع الی الهیجا بغیر سلاح و ان ابن عم المرء فاعلم جناحه و هل ینهض البازی بغیر جناح دوستت، دوستت! کسی که دوست نداشته باشد مانند جنگجوئی است که بدون اسلحه به جنگ می رود. بدانکه پسر عموی انسان بال انسان است. آیا باز شکاری بدون پر، پرواز می کند؟ اسلام همه هم کیشان را برادر خوانده و صریحا می گوید: (مومنین برادر یکدیگرند)

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام (اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان) لان اکتساب الاصدقاء لا یحتاج الی ازید من معاشره حسنه، و هی لیست بمال و لا فیها تعب فاذا عجز عنها المرء فهو اعجز الناس (و اعجز منه) ای من هذا الاعجز (من ضیع من ظفر به فهم) بان نسلک سلوکا تنفر منه صدیقه.

موسوی

اللغه: اکتسب: ربح. ضیع الشی ء: فقده. ظفر به: فاز به. الشرح: دعوه الی اکتساب الاخوان و عدم تنفیر و تهجیر من هم اصدقاء بالفعل بل یحافظ علی اصدقائه و یحاول ان یکتسب غیرهم. اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاصدقاء لان اکتسابهم لا یحتاج الا الی بعض اللیاقه و الصدق و حسن اللقاء و الکلمه الطیبه و السوال عنهم و مد ید العون الیهم قدر الطاقه و من لم یقدر علی ذلک فهو من اعجز الناس عن اکتساب ما یحتاج الی جهد و کلفه و مشقه عالیه … و لکن اعجز من هذا من ضیع من ظفر به منهم ان یکون لک اصدقاء فتاتی باعمال تبعدهم عنک و تجعلهم یتخلون عن صداقتک فهذا اشد عجزا من اصل اکتسابهم لان هروب العصفور من الید اشد حسره و اکثر الما من تحصیل عصفور بعید لم یقع تحت یدک … و من عجز عن الاحتفاظ بما فی یده کان اعجز من ان یکتسب ما لم یقع فی یده.

طالقانی

ابن ابی الحدید ضمن شرح این سخن شواهدی از روایات و اخبار و اشعار آورده است که برای نمونه به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود:

در حدیث مرفوع آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از کشته شدن جعفر در جنگ موته گریست و فرمود: مرد با برادرش فزون است.

جعفر بن محمد علیه السّلام فرموده است: هر چیز را زیوری است و زیور مرد دوستان صمیمی اویند.

ابن الاعرابی چنین سروده است «سوگند به جان خودت که ثروت جوانمرد، اندوخته پسندیده نیست، بلکه برادران باصفا، اندوخته های پسندیده ترند.»

ابو ایوب سختیانی می گفته است: هر گاه خبر مرگ یکی از دوستانم - برادرانم- به من می رسد، چنان است که گویی اندامی از اندامهای من فرو می افتد.

گفته شده است، دوست تو همچون رقعه پیراهن توست، بنگر پیراهن خود را با چه چیزی وصله می زنی.

مکارم

و قال علیه السلام

أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ،وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ .

امام علیه السلام فرمود:

عاجزترین مردم کسی است که از به دست آوردن دوستان عاجز باشد و از او عاجزتر کسی است که دوستانی را که به دست آورده از دست بدهد. ( . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که پیش از سیّد رضی رحمه الله این کلمه حکمت آمیز را از علی علیه السلام نقل کرده اند،ابوعلی قالی در ذیل الامالی است که جمله بالا را بدون هیچ گونه تغییری از آن حضرت نقل کرده است و ابن ابی الحدید آن را با تفاوتی در الحکم المنثوره نقل می کند که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 14). در کتاب تمام نهج البلاغه این جمله حکمت آمیز را در لابه لای نامه 31 که امام امیرالمؤمنین علیه السلام برای فرزندش امام مجتبی علیه السلام نوشته نقل کرده است.(تمام نهج البلاغه،ص 956). )

ناتوان ترین مردم

شک نیست که یکی از مهم ترین سرمایه انسان در زندگی دوستان صمیمی است؛این سرمایه نه تنها برای یاری کردن انسان در برابر مشکلات،بلکه برای انس گرفتن و از تجربه ها و نظرات آنها بهره گیری کردن ضروری است و جالب این که به دست آوردن دوستان خوب کار آسانی است؛نه همچون به دست آوردن مال است که احتیاج به تلاش و کوشش فراون و گاه نیاز به سرمایه گذاری های کلان دارد و نه همچون مقام است که به دست آوردنش نیاز به روابط اجتماعی قوی دارد،بلکه با سرمایه ای که در اختیار هر کس هست به دست می آید و آن سرمایه گشاده رویی،ادب و حسن معاشرت است.بر همین اساس امام علیه السلام می فرماید:«عاجزترین مردم کسی است که از به دست آوردن دوست عاجز باشد»؛ (أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اکْتِسَابِ الْإِخْوَانِ) .

حدیث معروفی است از امیر مؤمنان علی علیه السلام که خطاب به مردم فرمود:

«إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلَاقَهِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقَاءِ فَإِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ إِنَّکُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِکُمْ فَسَعُوهُمْ بِأَخْلَاقِکُمْ؛ (ای مردم) شما نمی توانید مردم را با اموال خود راضی نگه دارید،از این رو ایشان را با خوشرویی و رفتار خوب راضی نگه دارید،زیرا من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود:شما نمی توانید خشنودی مردم را با اموال (محدودتان) به دست آورید بنابراین با اخلاق نیکتان خشنودی آنها را به دست آورید». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 384،ح 22.)

آنگاه امام می افزاید:«و از او عاجزتر کسی است که دوستانی را که به دست آورده از دست بدهد»؛ (وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ) .

زیرا ممکن است به دست آوردن چیزی مقداری زحمت داشته باشد؛ولی نگه داشتن آن آسان تر است،بنابراین کسی که دوستان خود را با بی مهری یا بی اعتنایی از دست دهد عاجزتر از کسی است که نتوانسته دوستی به دست آورد.

در اینجا سؤالی مطرح است که اگر امام در جمله اول می فرماید:«از همه مردم عاجزتر کسی است که...»چگونه بعد از آن می فرماید:«و از او عاجزتر کسی است که دوستانش را از دست دهد»اگر جمله اول عمومیّت دارد،با جمله دوم سازگار نیست.

ولی پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه جمله اول عمومیّت نسبی دارد و عمومیّت نسبی با وجود بعضی از استثناها منافات ندارد و شبیه این تعبیر در کلمات روزانه مردم نیز زیاد است؛مثلا مردم می گویند:بدبخت ترین مردم کسی است که آبروی خود را از دست دهد و از او بدبخت تر کسی است که ایمان خود را از دست دهد و هیچ گاه در عرف مردم تناقضی در میان این دو دیده نمی شود.

در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غررالحکم می خوانیم:

«مَنْ لا صَدیقَ لَهُ لا ذُخْرَ لَهُ؛ کسی که دوست ندارد ذخیره ای ندارد». (.غررالحکم،ح 9460. )

امام صادق علیه السلام می فرماید:

«لَقَدْ عَظُمَتْ مَنْزِلَهُ الصَّدِیقِ حَتَّی إِنَّ أَهْلَ النَّارِ یَسْتَغِیثُونَ بِهِ وَ یَدْعُونَ بِهِ فِی النَّارِ قَبْلَ الْقَرِیبِ الْحَمِیمِ قَالَ اللَّهُ مُخْبِراً عَنْهُمْ (فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَ لَا صَدِیقٍ حَمِیمٍ)؛ مقام دوست بسیار برجسته است تا آنجا که

دوزخیان نیز با فریاد خود از او-پیش از آنکه از نزدیکان کمک بخواهد-سخن می گویند همان گونه که خداوند در قرآن از آنها چنین خبر داده که می گویند:

امروز نه شفاعت کننده ای داریم نه دوست گرم و پر محبتی». ( .بحارالانوار،ج 71،ص 176،ح 11. )

اصولاً دوستان خوب بهترین زینت انسانند همان طور که امام صادق علیه السلام می فرماید:

«لِکُلِّ شَیْءٍ حِلْیَهٌ وَ حِلْیَهُ الرَّجُلِ أوِدّائُهُ؛ هرچیزی زینتی دارد و زینت انسان دوستان اوست». ( .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 112.)

در اهمّیّت دوستان همین بس که از بعضی از بزرگان سؤال شد:آیا برادر بهتر است یا دوست خوب.گفت:برادری خوب است که دوست انسان باشد.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said: “The most helpless of all men is one who cannot find a few brothers during his lifetime, but still more helpless is whoever finds such a brother but loses him.”{It is not difficult to attract others with good manners and cheerfulness and to befriend them by sweet talk because no physical exertion or mental worry is required for this. Having made friends, it is still easier to maintain the friendship and good relationship. For making real friends, some effort is needed, while for maintaining friendship, no difficulty is unsurmountable. Therefore, no one can be more wretched than one who cannot even retain a thing which could be retained just by keeping away from frowning. The idea here is that a man should meet everyone with good manners and cheerfulness so that people may like to associate with him and extend a hand of friendship to him.}

حکمت13: در ترغیب به سپاسگزاری از نعمتهای خداوند

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام إِذَا وَصَلَت إِلَیکُم أَطرَافُ النّعَمِ فَلَا تُنَفّرُوا أَقصَاهَا بِقِلّهِ الشّکرِ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: چون نشانه های نعمت پروردگار آشکار شد، با ناسپاسی نعمت ها را از خود دور نسازید .

شهیدی

چون طلیعه نعمتها به شما رسید، با ناسپاسی دنباله آن را مبرید.

اردبیلی

هر گاه برسد بشما جوانب نعمتها پس مربانید پایان آنرا بکمی شکرگزاری

آیتی

و فرمود (علیه السلام): چون سرآغاز نعمت به شما رسد با کم سپاسی دنباله آن را نبرید.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:زمانی که مقدمات نعمتها به شما رسید، نهایت آن را با کمی شکر از خود مرانید .

شرح ها

راوندی

و اطراف النعم: ابعاضها التی هی ادناها و اقصاها، ای ابعدها. و هذا ایماء الی ان من شکر نعم الله التی عنده و ان کانت صغیره فهو تعالی یعطی اجز لها.

کیدری

اذا وصلت الیکم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقله الشکر کفران النعم کالسبب لزوالها، و انقطاعها کما ان شکرها سبب لدوامها و زیادتها قال تعالی (لان شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).

ابن میثم

(هرگاه نعمتهای تازه ای نصیب شما شد، زیادی آن نعمتها را با کم سپاسی از خود دور نسازید). امام (علیه السلام) در این گفتار توجه داده است، بر این که به منظور دوام و بقای نعمت باید شکر نعمت را به جای آورد، و از کم سپاسی- به دلیل پیامد ناگوار آن- برحذر داشته است بنابراین، زنهار به خاطر پیامد کم سپاسی است. لفظ تنفیر (حذر داشتن) را به ملاحظه ی شباهت نعمت، به یک گروه پرنده استعاره آورده است، پرندگان به هم پیوسته که اگر اول آن گروه فرود آید، آخر آن نیز فرود خواهد آمد. و در این عبارت اشارتی است بر این که دوام شکر و سپاس باعث دوام و زیادت نعمت است، همانطوری که خداوند متعال فرموده است: و لئن شکرتم لا زیدنکم

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلاَ تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّهِ الشُّکْرِ .

قد سبق القول فی الشکر و نحن نذکر هاهنا زیاده علی ذلک.

قال بعضهم ما شیبتنی السنون بل شکری من أحتاج أن أشکره.

و قالوا العفاف زینه الفقر و الشکر زینه الغنی.

و قالوا من سعاده المرء أن یضع معروفه عند من یشکره.

و من جید ما قیل فی الشکر قول أبی نواس قد قلت للعباس معتذرا

و قال البحتری فإن أنا لم أشکر لنعماک جاهدا فلا نلت نعمی بعدها توجب الشکرا ( دیوانه 71. ) .

و قال أیضا سأجهد فی شکری لنعماک إننی أری الکفر للنعماء ضربا من الکفر.

و قال ابن أبی طاهر شکرت علیا بره و بلاءه

و قال أبو الفتح البستی لا تظنن بی و برک حی

و قال أیضا و خر لما أولیت شکری ساجدا و مثل الذی أولیت یعبده الشکر.

البحتری

أراک بعین المکتسی ورق الغنی

آخر بدأت بمعروف و ثنیت بالرضا

کاشانی

(و قال علیه السلام فی الذین اعتزلوا القتال معه:) فرموده است آن حضرت علیه السلام در شان کسانی که گوشه گرفتند از کارزار نمودن به مصاحبت و موافقت او (خذلوا الحق) فرو گذاشتند راه حق را و تکاسل ورزیدند در آن (و لم ینصروا الباطل) و یاری ندادند کار باطل و ناحق را چون محمد بن سلمه و اسامه بن زید و سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و ابوموسی اشعری و احنف بن قیس که رخصت حاصل کردند از آن زبده اشخاص که با آن حضرت به کارزار مشغول نشوند و مقرر است که اگر نصرت حق می کردند چون مالک اشتر و دیگران، فیروز می بودند در هر دو جهان. این کلام اشارت است به توسط ایشان در ضلالت، گوییا آن حضرت در حق ایشان فرموده که ایشان اگرچه فرو گذاشتند حق را و مدد ما ندادند در آن اما یاری ندادند امر باطل را و مدد خصمان ما ندادند در آن

آملی

قزوینی

هرگاه برسد به سوی شما اوائل نعمتها و شروع درآمدن کند نفرت مدهید و مرمانید آخر آن را به کمی شکر، چون شکر موجب مزید نعمت می گردد و ترک آن موجب انقطاع، پس چون فوجی از نعمت بر او داخل شوند، و او شکر آن نکند و پاس آن ندارد، آن فوجهای آخرین از آن صید که در راهند و از عقب وارد می شوند برمند و باز گردند.

لاهیجی

و گفت امیرالمومنین علیه السلام در وقتی که رسید به شما کناره ها و اوایل نعمتها، پس رم مدهید منتهای آن را به سبب کمی شکر کردن. یعنی به اندک نعمتی که رسیدید بسیار شکر کنید تا برسید به منتهای نعمت، زیرا که شکر، نعمت افزون کند.

خویی

اللغه: (الاطراف) جمع طریف و هو المکتسب من المال حدیثا کما فی- المنجد- او جمع طرف و هو الشی ء و منتهی کل شی ء کما فی- المنجد- و الاول انسب بالمقام. (النعمه) جمع نعم و انعم الحاله التی یستلذها الانسان، و فلان واسع النعمه ای کثیر المال- المنجد-. (نفر) ینفر نفورا الدابه: جزعت و تباعدت، و نفر ینفر الظبی: شرد و ابعد- المنجد-. المعنی: نال المسلمون فی عصره نعما لم یسبقوها و لم یکونوا یطمعوا فیها من السیاده و العزه و الاموال الکثیره التی مادتها غنائم الجهاد السریع الناجح و الفتوحات الواسعه التی ارسلت الی المدینه سیلا من طرائف الغنائم من ناحیه الفارس و الروم و قلما یصل البائس و الفقیر الی نعمه وافره الا بطر و طغی، و البطر و الطغیان کفران النعمه، و قد شاهد (علیه السلام) کیف اثر هذه الوضعیه فی روحیه المسلمین و شرعت تفسدهم و تغررهم حتی کبار الصحابه امثال طلحه و زبیر و عمرو بن العاص، فخاف علیهم عواقب هذه الغره و الطغیان الموجب للکفران و زوال النعم، فقد کان (علیه السلام) یتوقع للاسلام نفوذا عاما یشمل البشریه باجمعها و یجعلها تخضع لحکومه واحده عادله ملوها الاخلاق الفاضله و التوحید و العدل و السلام و الاسلام، و هی النعمه القصوی التی ینظر الیها بعینه النافذه، و حذر المسلمون من تنفیرها و لکن هیهات هیهات و یا اسفا اسفا من هذه الخلافات التی نفرت هذه النعم و ابعدتها الی ظهور الحجه عجل الله فرجه. الترجمه: چون نعمتهای نورستان در رسند، کم سپاسی نکنید تا دنبالهایشان برمند.

سر نعمت چه درآید ز درت ***میرسد از پس آن بیشترت

ناسپاسی مکن رم ندهش ***بر رگ خویش مزن نیشترت

شوشتری

(الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) اقول: ذکره (ابن ابی الحدید) بعد (17) ولکن فی (ابن میثم) کما هنا. و کیف کان فروی المصنف فی (مجازاته النبویه) قریبا منه عن النبی (صلی الله علیه و آله) و لاغرو فهو. منه کالصنو من الصنو و الذراع من العضد فقال: و من ذلک قوله (صلی الله علیه و آله) لبعض ازواجه احسنی جوار نعم الله فانها قلما نفرت عن قوم فکادت ترجع الیهم، ثم قال: و هذه استعاره لانه (صلی الله علیه و آله) جعل النعم المتفاضله علی الانسان بمنزله الضیف النازل و الجار المجاور الذی یجب ان یعد قراه و یکرم مثواه و تصفی مشاربه و تومن مساربه فان اخیف سربه ورنق شربه و ضیعت قواصیه و اعتمیت مقاربه کان خلیقا بان ینتقل و جدیرا بان یستبدل فکذلک النعم اذا لم یجعل الشکر قری نازلها و الحمد مهاد منزلها کانت و شیکه بالانتقال و خلیقه بالزیال. و فی روایه اخری (احسنوا جوار نعم الدنیا فانها و حشیه) و باقی الخبر علی لفظه، فعلی هذه الروایه کانه (صلی الله علیه و آله) شبه النعم باوابد الوحش التی تقیم مع الایناس و تنفر مع الایحاش و یصعب رجوع شاردها اذا شرد ودنو نافرها اذا بعد. قلت: بل الظاهر اراده المعنی الاخیر علی الروایه الاولی ایضا فکما ان (الفصل التاسع و الثلاثون-

فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) الوحشیه قرینه لتشبیه النعم بالاواید کذلک قوله (لاتنفروا). قال تعالی (کانهم حمر مستنفره فرت من قسوره). و قال الشاعر: ازجر حمارک انه مستنفر فی اثراحمره عمدن لغرب و فی المثل: کل ازب نفور. قال الجوهری: ینبت علی حاجب البعیر شعیرات فاذا ضربته الریح نفر. قال الکمیت (او یتناسی الازب النفورا). و مما یشهد لما قلنا من التشبیه ما رواه محمد بن یعقوب عن الرضا (علیه السلام) انه قال لمحمد بن عرفه ان النعم کالابل المعتقله فی عطنها علی القوم ما احسنوا جوارها فاذا اساوا معاملتها و ابالتها نفرت عنهم. و کیف کان، فقال تعالی (ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم)، (لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید). و عن ابی عبدالله (علیه السلام) مکتوب فی التوراه: (اشکر من انعم علیک و انعم علی من شکرک فانه لا زوال للنعماء اذا شکرت و لا بقاء لها اذا کفرت الشکر زیاده للنعم و امان من الغیر). و عنه (علیه السلام) فی قوله تعالی (لقد کان لسبا فی مساکنهم آیه جنتان عن یمین (الفصل التاسع و الثلاثون- فی ما قاله (علیه السلام) فی ما یجب علی العبد لربه) و شمال کلوا من رزق ربکم و اشکروا له بلده طیبه و رب غفور فاعرضوا فارسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی اکل خمط و اثل و شی ء من سدر قلیل ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهره و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فی ذلک لایالت لکل صبار شکور): هولاء قوم کانت لهم قری متصله ینظر بعضهم الی بعض و انهار جاریه و اموال ظاهره فکفروا نعم الله و غیروا ما بانفسهم من عافیه الله فغیر الله ما بهم من نعمه فارسل علیهم سیل العرم ففرق قراهم و خرب دیارهم و ذهب باموالهم و ابدلهم مکان جناتهم جنتین ذواتی اکل خمط و اثل و شی ء من سدر قلیل.

مغنیه

المراد باطراف النعم اوائلها او القلیل منها، و باقصاها نموها و زیادتها، و المعنی ان الله سبحانه اذا احدث لک نعمه فاحفظها و عظمها بالشکر و التدبیر، من ای نوع کانت و تکون، و ان حقرتها و قصرت فی حفظها و شکرها سلبها الله منک، و حرمک من غیرها، و تقدم فی الرساله 68 قول الامام: (و استصلح کل نعمه انعمها الله علیک، و لا تضیعن نعمه من نعم الله عندک). و قد من سبحانه علی المسلمین بدوله کریمه فلم یشکروها بالجهاد و الاخلاص و اضاعوها بالخلافات و اتباع الشهوات، فسیموا الخسف جزاء وفاقا.

عبده

… اقصاها بقله الشکر: اطراف النعم اوائلها فاذا بطرتم و لم تشکروها باداء الحقوق منها نفرت عنکم اقاصیها ای اواخرها فحرمتموها

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در ترغیب به سپاسگزاری از نعمتهای خداوند) فرموده است: هر گاه نمونه های نعمتها به شمار رسید پس بازمانده آن را با کمی شکر و سپاس دور نسازید (به اندک نعمتی که رسیدید سپاسگزاری کنید تا به بسیاری از آن برسید، خداوند در قرآن کریم س 14 ی 7 می فرماید: لئن شکرتم لازیدتکم، و لئن کفرتم ان عذابی لشدید یعنی اگر شکر نعمت به جا آورید نعمت را برای شما می افزایم، و اگر ناسپاسی کنید هر آینه عذاب من سخت است )که گرفتار آن خواهید شد(.

زمانی

به هنگام نعمت باید قدردانی و شکرگزاری کرد تا نعمت بماند و افزایش یابد. کفران نعمت، سبب می شود که نعمت از انسان روی گردان شود. شکر نعمتهای الهی اخلاقی است که خدا به همه کس نمی دهد. خدای عزیز در قرآن مجید می فرماید: (ما به لقمان حکیم حکمت دادیم. حکمت این بود که شکر خدای را انجام دهد معلوم می شود عاقلان و حکماء هستند که قدر نعمتهای خدا را دارند.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (اذا وصلت الیکم اطراف النعم) ای اوائلها فکان النعم اشیاء ممتده طویله، یصل الی الانسان اولا اطرافها، کاول العلم و اول المال و اول الجاه و ما اشبه (فلا تنفروا) ای لا تبعدوا و تشردوا (اقصاها) ای اواخر النعم (بقله الشکر) فمن شکر النعمه (زیدفیها) و من کفر افلتت من یده، کما قال سبحانه: (لئن شکرتم لازیدنکم، و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).

موسوی

و قال علیه السلام: (اذا وصلت الیکم اطراف النعم) ای اوائلها فکان النعم اشیاء ممتده طویله، یصل الی الانسان اولا اطرافها، کاول العلم و اول المال و اول الجاه و ما اشبه (فلا تنفروا) ای لا تبعدوا و تشردوا (اقصاها) ای اواخر النعم (بقله الشکر) فمن شکر النعمه (زیدفیها) و من کفر افلتت من یده، کما قال سبحانه: (لئن شکرتم لازیدنکم، و لئن کفرتم ان عذابی لشدید).

طالقانی

«هر گاه طلیعه نعمتها به شما رسید، دنباله آن را با کمی سپاس مرانید.»

مکارم

و قال علیه السلام

إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّهِ الشُّکْرِ .

امام علیه السلام فرمود:

هنگامی که مقدمات نعمت ها به شما روی آورد ادامه آن را به واسطه کمی شکرگذاری از خود دور نسازید. ( . سند گفتار حکیمانه: پیش از مرحوم سیّد رضی ابوعثمان جاحظ عین همین عبارت را در کلمات خود آورده و بعید نیست که سیّد رضی از او روایت کرده باشد و از کسانی که بعد از مرحوم سیّد رضی بوده اند جماعتی آن را در کتاب های خود آورده اند از جمله قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و آمدی در غررالحکم و زمخشری در ربیع الابرار.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 15). در کتاب تمام نهج البلاغه این سخن حکمت آمیز در لا به لای دستوری که امام علیه السلام به یارانش درباره آداب دین و دنیا تعلیم داده آمده است.(تمام نهج البلاغه،ص 719). )

راه تداوم نعمت ها

امام علیه السلام در این سخن حکمت آمیز به نکته دیگری درباره آثار شکر نعمت و آثار کفران بیان می کند و می فرماید:«هنگامی که مقدمات نعمت ها به شما روی می آورد دنباله آن را به واسطه کمی شکرگزاری از خود دور نسازید»؛ (إِذَا وَصَلَتْ إِلَیْکُمْ أَطْرَافُ ( .«أطراف»جمع«طَرَف»در اینجا به معنای آغاز هر چیزی است به قرینه«اقْصاها»که در جمله بعد آمده،و به معنای انتهای چیزی است. )النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّهِ الشُّکْرِ) .

نعمت ها غالباً به صورت تدریجی بر انسان وارد می شود و وظیفه انسان هوشیار این است که به استقبال نعمت برود و استقبال از آن راهی جز شکرگزاری ندارد.هر گاه با آغاز روی آوردن نعمت به شکر قلبی و زبانی و عملی بپردازد ادامه خواهد یافت و تا پایان آن نصیب انسان می شود و به تعبیر دیگر به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه،نعمت ها مانند گروه های پرندگان است که وقتی تعدادی از آنها بر شاخه درختی نشستند بقیه تدریجا به دنبال آنها می آیند و شاخه ها را پر می کنند؛ولی اگر گروه اول صدای ناهنجار و حرکت ناموزونی بشنوند یا ببینند فرار می کنند و بقیه هم به دنبال آنها می روند و صحنه از وجودشان خالی می شود.

همچنین بسیاری از نعمت ها به صورت تدریجی زوال می پذیرند؛هر گاه انسان در آغاز زوالش هوشیار باشد و به شکر قلبی و زبانی و عملی بپردازد مانع بازگشت و زوال تدریجی آن می شود.

این سخن در اصل برگرفته از قرآن مجید است که می فرماید: ««وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ»؛ به خاطر بیاورید زمانی که پروردگارتان اعلام داشت اگر شکرگزاری کنید (نعمت خویش را) بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسی مجازاتم شدید است». ( .ابراهیم،آیه 7.)

قرآن مجید سرگذشت بسیار عبرت آموزی از قوم سبأ نقل می کند که خداوند نعمت بسیار وافری به آنها داد و فرمود: ««کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَ اشْکُرُوا لَهُ بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ»؛ ازروزی پروردگارتان بخورید و شکر او را به جا آورید؛ شهری پاک و پاکیزه در اختیار شماست و پروردگاری آمرزنده». ( .سبأ،آیه 15.)ولی آنها به کفران پرداختند و سد عظیمی که سبب آبادی کشور آنها شده بود بر اثر سیلاب و عوامل دیگر در هم شکست و تمام آبادی و باغ ها و مزارع ویران شد به گونه ای که نتوانستند در آنجا بمانند و ناچار در اطراف متفرق شدند.

قرآن در اینجا می افزاید: ««ذلِکَ جَزَیْناهُمْ بِما کَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِی إِلاَّ الْکَفُورَ»؛ این کیفر را بر اثر کفرانشان به آنها دادیم و آیا جز کفران کننده را کیفر می دهیم». ( .سبأ،آیه 17.)

روایات فراوانی درباره اهمیت شکر از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام به دست ما رسیده که اهمیت این فضیلت انسانی را آشکار می سازد.

امام صادق علیه السلام می فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَنْعَمَ عَلَی قَوْمٍ بِالْمَوَاهِبِ فَلَمْ یَشْکُرُوا فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ وَبَالاً وَ ابْتَلَی قَوْماً بِالْمَصَائِبِ فَصَبَرُوا فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ نِعْمَهً؛ خداوند متعال به گروهی از مردم نعمت داد،اما آنها شکرش را به جا نیاوردند در نتیجه آن متاع مایه وبالشان شد و گروهی از مردم را به مصائبی گرفتار کرد لکن آنها صبر کردند و (شکرگزار بودند) در نتیجه مصیبت ها به نعمت ها تبدیل شد». ( .بحارالانوار،ج 68،ص 41،ح 31.)

در اینجا دو سؤال باقی می ماند:

نخست این که حقیقت شکر چیست؟

شکر سه مرحله دارد:مرحله قلبی که انسان از نعمت های خدا خشنود و راضی و سپاسگزار باشد و مرحله زبانی که آنچه را درون قلب اوست بر زبان جاری سازد؛ولی از همه مهم تر مرحله عملی شکر است و آن به طور شفاف این است که از نعمت های الهی درست بهره برداری کند و اهداف این مواهب را در نظر گیرد و به سوی آن اهداف حرکت کند؛اگر خدا عقلی برای درک نیک و بد به او داده از این عقل در مسیر شیطنت استفاده نکند و اگر او را مشمول موهبت آزادی کرده از این آزادی برای پیشرفت و تکامل بهره گیرد نه در مسیر بی بند و باری و گناه و فساد همچنین در مورد اعضای بدن که هر کدام موهبتی عظیم است و در مورد مال و ثروت و فرزند و همسر.بسیارند کسانی که شکر قلبی و زبانی دارند؛ولی در مرحله شکر عملی مقصرند.

اگر در مفهوم شکر به آن گونه که در بالا گفته شد دقت کنیم فلسفه آن نیز روشن می شود،زیرا این مواهب مال ما نیست از سوی دیگری است و آن را برای اهداف خاصی آفریده و اگر در غیر آن اهداف به کار گرفته شود خیانت در آن نعمت است.

از اینجا پاسخ سؤال دیگری نیز روشن می شود که خدا چه نیازی به تشکر و سپاسگزاری ما دارد.ممکن است انسان ها با سپاسگزاری تشویق شوند و آرامش روحی پیدا کنند.خدا که نیازی به اینها ندارد.

ولی از آنچه در بالا گفته شد فهمیدیم که سخن از نیاز خدا در میان نیست؛ سخن از نیاز من است که اگر نعمت ها و مواهب الهی را که برای اهداف خاصی است در غیر آن به کار گیرم طبیعی است که از آن محروم خواهم شد،زیرا خداوند حکیم است و حکیم این مواهب را به افراد لایق و وظیفه شناس می دهد.

اضافه بر این کسانی که نعمت های الهی را ضایع می کنند و در غیر اهداف آن مصرف می نمایند در واقع اهانتی به ساحت قدس پروردگار کرده اند و از این جهت درخور عقوبتی هستند.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “When you get (only) small blessings, do not push their greatest away by being ungrateful.”

حکمت14: در اینکه خداوند بی یاران را کمک کنید

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام مَن ضَیّعَهُ الأَقرَبُ أُتِیحَ لَهُ الأَبعَدُ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: کسی را که نزدیکانش واگذارند، بیگانه او را پذیرا می گردد .

شهیدی

آن را که نزدیک واگذارد، یاری دور را به دست آرد.

اردبیلی

کسی که ضایع سازد او را نزدیکتر از اهل و اقوام تقدیر کرده می شود برای معونت او

آیتی

و فرمود (علیه السلام): کسی را که نزدیکانش واگذارند، بیگانگانش دست گیرند.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:آن را که نزدیک واگذارد،یاری بیگانه بسیار دور را دریابد .

شرح ها

راوندی

و ابیح: ای قدر.

کیدری

(اتیح: ای قدر).

ابن میثم

(کسی که خویشاوندان نزدیک ترکش کنند، کسان بسیار دور، به او خواهند رسید. یعنی، خداوند مقرر کرده و اراده اش بر این تعلق گرفته است که برای هر چیزی علت و سببی قرار دهد تا بدان وسیله و با وجود آن سبب، آن چیز ضرورت پیدا کند. چون اکثر وقتها نزدیکترین افراد خاندان و فامیل انسان برای منافع و کارهای لازم او اقدام می کنند، در حکمت خداوندی مقرر نشده است که جز از طریق آن سودی عاید انسان شود، بناچار اگر آنها وی را ترک گویند و رها سازند، باید خداوند کسانی را از افراد بسیار دور و بیگانه مقدر و معین کند تا مصالح و کمک و یاری او را عهده دار شوند.

ابی الحدید

إن الإنسان قد ینصره من لا یرجو نصره و إن أهمله أقربوه و خذلوه فقد تقوم به الأجانب من الناس و قد وجدنا ذلک فی حق رسول الله صلی الله علیه و آله ضیعه أهله و رهطه من قریش و خذلوه و تمالئوا علیه فقام بنصره الأوس و الخزرج و هم أبعد الناس نسبا منه لأنه من عدنان و هم من قحطان و کل واحد من الفریقین لا یحب الآخر حتی تحب الأرض الدم و قامت ربیعه بنصر علی علیه السلام فی صفین و هم أعداء مضر الذین هم أهله و رهطه و قامت الیمن بنصر معاویه فی صفین و هم أعداء مضر و قامت الخراسانیه و هم عجم بنصر الدوله العباسیه و هی دوله العرب -و إذا تأملت السیر وجدت هذا کثیرا شائعا

کاشانی

(و قال علیه السلام: من ضیع الاقرب) کسی که ضایع سازد نزدیکترین خود را و منفعت و موونت نرساند به او (اتیح له الابعد) تقدیر کرده شود برای معونت و منفعت او، دورتر، به جهت عنایت ملک علام

آملی

قزوینی

هر که ضایع گذارد او را نزدیکتر به او از قریب و خویش و آشنا، مقدر گرداند خدای برای او دورتری را تا اسعاد و اعانت او نماید (صدق ولی الله) و این علم را در تجارب زمان بسیار مشاهده نموده ایم

لاهیجی

و قال علیه السلام: «من ضیعه الاقرب اتیح له الابعد.» یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام که کسی که ضایع ساخت او را کسانی که نزدیک ترند مقدر می شود از برای اعانت او کسانی که دورترند

خویی

اللغه: (ضیع) الشی ء: اهمله اهلکه فقده، (تاح) توحا له الشی ء: تهیا- المنجد-. الاعراب: اتیح مبنی للمفعول من اتاح یتیح، و الابعد نائب الفاعل مرفوع. المعنی: کل موجود له اثر و یترتب علیه غرض فی نظام التکوین، فالموجودات کلها کلمات الله و لیس فی کلماته مهمله من الذره الی الدره، و کل فرد من افراد الانسان عضو فی عالم الکون و جزء موثر فی الاجتماع البشری ایا من کان من عامل و زارع و تاجر و عالم و وصی و نبی، فنظام الخلقه یقتضی ظهور ماله من الاثر بما له من الاستعداد و الثمر، و ینبغی ان یثمر کل موجود فی محیط وجوده و کل انسان فی عشیره و اقربائه، و لکن یشترط ان یکون المحیط مستقبلا لذلک و الاقرباء مستعدون للاستفاده من هذا الفرد، فان رفضوه و طردوه یهیا له مناخا یثمر فیه و یوثر اثره. و فی هذه الجمله اشاره و عتاب الی قریش فی مکه حین ضیعوا النبی (صلی الله علیه و آله) و طردوه و لم یستفیدوا من مقام نبوته و لم ینصروه فی بث دعوته، فاتیح له من قبائل اوس و الخزرج الابعداء ان ینصروه و یازروه حتی بث دعوته و استکمل رسالته. و الی قریش و اتباعهم فی المدینه حیث رفضوا ولایته و امامته بعد وفاه النبی صلی الله علیه و آله و ترکوه فاتیح له انصار من الموالی و سائر العرب حتی بث دعوته و اظهر امامته فی الجمل و صفین، و بث تعالیمه العالیه فی الکوفه بین اظهر سائر الملل. الترجمه: هرکه را نزدیکانش بدور اندازند، بیگانگانش سر رسند و بنوازند.

هر که خویشان را ز دست دهند ***بر سر دست، دیگران ببرند

شوشتری

(الفصل الاول- فی التوحید) اقول: هو ایضا احدی آیات الله تعالی، فمن ضیعه الاقرب لو لم یقدر له الابعد لهلک، و نری ان کثیرا من المومنین الذین یتبرا منهم اقاربهم، و یدعونهم یقدر الله لهم من یخدمهم من الاباعد، کما ان موسی (علیه السلام) لما القته امه فی الیم اخذه عدوه و رباه.

مغنیه

لا تیاس اذا اصابک شر من الاقارب و الارحام فابواب الخیر و النجاح عند الله لا یبلغها الاحصاء، فان اغلق دونک باب منها فتح الله علیک ما هو خیر و اجدی.. و من توکل علیه کفاه حتی و لو کاد له اهل السموات و الارض و من بینهن.

عبده

… الاقرب اتیح له الابعد: اتیح له قدر له و کم من شخص اضاعه اقاربه فقدر الله له من الاباعد من یحفظه و یساعده

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در اینکه خداوند بی یاران را کمک کنید) فرموده است: کسی را که خویشان بسیار نزدیک (مانند برادر و عمو و دائی) رها کنند بیگانه بسیار دور برای (یاری و کمک) او خواهد رسید (خداوند کسانی را می گمارد که او را تنها نگذارند).

زمانی

نمونه های عالی برای این فرمایش آغاز رسالت محمد (صلی الله علیه و آله) است. مردم مکه که عده ای از آنان خویشاوند آن حضرت بودند دست از یاری وی کشیدند اما مردم مدینه که هیچ ارتباطی با حضرتش نداشته او را یاری کردند. صرف نظر از لطف خدا استقامت پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم شرط اول این پیروی بود.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (من ضیعه الاقرب) الیه من قرابه نسب و سبب، بان ترکه و لم یابه به (اتیح) ای قدر (له الابعد) فیاتی الابعدون لیتولوا امره و یحفظوه و یساعدوه.

موسوی

اللغه: ضیع الشی ء: فقده. اتیح له: قدر له و هیی ء له. الشرح: من لم یتنبه له الاهل و الاقارب و لم یهتموا بشوونه و یقفوا الی جنبه هیا الله له من هو ابعد منهم الیه یقومون بنفس دورهم و قد یکون اتم و اکمل و قد کان فی سیره رسول الله و دعوته اعظم العبر حیث ان قریشا فی مکه تخلت عنه و عن مساندته بل حاربته و لم تهتد و لم تتعاون معه فی دعوته فکانت الهجره الی المدینه و هیا الله له من الاوس و الخزرج ما کان به الفتح و النصر و قاموا مقام عشیرته و اقرب الناس الیه.

طالقانی

گاهی آدمی را کسانی یاری می دهند که امیدی به یاری دادن آنان ندارد، و اگر خویشاوندان نزدیکش او را یاری ندهند و رها سازند، گروهی از مردم بیگانه در مورد کار او قیام می کنند. این موضوع را در مورد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به وضوح می بینیم که نزدیکان و خویشاوندانش از قریش، او را یاری ندادند بلکه بر ضد او دست به دست دادند ولی افراد قبایل اوس و خزرج که از لحاظ نسبت از همه مردم از او دورتر بودند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عدنانی است و ایشان قحطانی، به یاری او قیام کردند. هیچ یک از آن دو گروه یعنی انصار و قریش یکدیگر را دوست نمی داشتند تا سر انجام خونها ریخته شد. قبیله ربیعه هم در جنگ صفین به نصرت علی علیه السّلام قیام کرد و حال آنکه دشمنان مضر بودند که خویشاوندان و عشیره علی بودند. یمانیها نیز در صفین به نصرت معاویه برخاستند و آنان هم دشمنان مضر بودند. خراسانیها که عجم بودند به یاری بنی عباس که دولتی عرب بود، قیام کردند و اگر به سیره و تاریخ تأمل کنی نظیر این موضوع را فراوان و به صورتی شایع خواهی دید.

مکارم

و قال علیه السلام

مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ .

امام علیه السلام فرمود:

کسی که نزدیکانش او را رها سازند آنها که دورند برای (حمایت از او و یاری اش) آماده می شوند. (. سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب نهایه الارب این جمله را در ضمن چند جمله دیگر به عنوان کلام علی علیه السلام نقل کرده است که نشان می دهد به صورت مجموعی از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است.میدانی نیز در مجمع الامثال آن را در کتاب خود آورده است.درست است که نویسنده نهایه الارب بعد از سیّد رضی می زیسته ولی نقل آن با جمله های دیگر نشان می دهد منبعی غیر از نهج البلاغه داشته است همچنین میدانی هر چند بعد از مرحوم شریف رضی بوده ولی در آغاز کتاب خود منابع کتاب را ذکر کرده و نهج البلاغه جزء منابع آن نیست.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 15). در کتاب تمام نهج البلاغه نیز این جمله ضمن بیان مشروحی که امام علیه السلام برای مالک اشتر بیان کرده است آمده و این بیان مشروح در نهج البلاغه نیامده و در آن کتاب منابع دیگری برای آن ذکر شده است.(تمام نهج البلاغه،ص 740). )

نتیجه بی مِهری بستگان

امام علیه السلام در این جمله به کسانی که بستگان نزدیکش نسبت به او بی مهری می کنند و رهایش می سازند دلداری و امیدواری می دهد که نباید از این جریان مایوس گردند؛خداوند راه دیگری به روی او می گشاید و می فرماید:«کسی که نزدیکانش او را رها سازند آنها که دورند برای (حمایت از او و یاری اش) آماده می شوند»؛ (مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ) .

در واقع این حکمت و رحمت الهی است که انسان ها به وسیله بستگان و دوستان نزدیک حمایت شوند؛ولی اگر آنها به وظیفه خود عمل نکردند و به صله رحم و مسئولیت های دوستی پشت پا زدند این مسئولیت را بر عهده دیگران می گذارد تا بنده اش در میان توفان حوادث تنها نماند.

مثلا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله طائفه قریش که نزدیک ترین نزدیکان او بودند نه تنها حمایتش نکردند بلکه به دشمنی او برخاستند؛اما خداوند دورافتاده ترین قبائل را از قبیله قریش یعنی اوس و خزرج را به حمایت او برانگیخت که از جان و دل او را حمایت کردند و آئین او را پیش بردند و جالب این که اوس و خزرج با هم عداوت و دشمنی دیرینه ای داشتند ولی در حمایت از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله متحد و متفق بودند و امثال این موضوع در طول تاریخ بسیار دیده شده است.

در حدیث پرمعنایی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که برای دلداری و تسلی خاطر می فرماید:

«کُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَی مِنْکَ لِمَا تَرْجُو؛ نسبت به آنچه امیدی به آن نداری از آنچه امید به آن داری امیدوارتر باش»و جالب این که در ذیل این حدیث اشاره به داستان موسی علیه السلام شده و می فرماید:«موسی برای به دست آوردن شعله آتشی به دنبال نوری که از درخت برمی خواست روان شد ولی در آنجا پیام نبوت را دریافت داشت». ( .کافی،ج 5،ص 83،ح 2.)

احتمال دیگری که در تفسیر این کلمه حکمت آمیز وجود دارد این است که امام می خواهد بفرماید:در صورتی که نزدیکان و بستگان از نیروهای یکدیگر استفاده نکنند و نسبت به هم بی اعتنا باشند ای بسا دورافتادگان آنها را می ربایند و از وجود آنان بهره می گیرند.

نمونه این مطلب مسئله ای است که در این ایام کشور ما و بسیاری از کشورها با آن روبرو هستند که به نام فرار مغزها معروف است؛هنگامی که ما از مغزهای لایق و آماده و افکار بلند و استعدادهای سرشار جوانانمان استفاده نکنیم آنها از میان ما فرار کرده و دورافتادگان از نیروهای آنها استفاده می کنند که این ضایعه ای است بزرگ و غیر قابل جبران.

در واقع تفسیر اول دلداری و تسلی خاطری است به تضییع شدگان و تفسیر دوم سرزنشی است نسبت به تضییع کنندگان.

البته تفسیر اول مناسب تر به نظر می رسد،هرچند جمع میان دو تفسیر نیز امکان پذیر است.

«أُتیحَ»از ماده«تَیح»(بر وزن شَیء) در اصل برای مهیا شدن برای انجام کاری است و هنگامی که به باب افعال می رود به معنای مهیا کردن است و گاه به معنای مقدر ساختن نیز آمده که آن هم نوعی مهیا کردن است.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Whoever is abandoned by near ones is dear to distant ones.”

حکمت15: درباره گرفتاران

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام مَا کُلّ مَفتُونٍ یُعَاتَبُ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: هر فریب خورده ای را نمی شود سرزنش کرد .

شهیدی

هر فریب خورده را سرزنش نتوان کرد .

اردبیلی

نیست هر فتنه افکنده شده بمعصیت که فائده

آیتی

و فرمود (علیه السلام): هر فریب خورده ای درخور عتاب نیست.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:نه هر گرفتاری باید در معرض سرزنش قرار گیرد .

شرح ها

راوندی

کیدری

ما کل مفتون یعاتب: من وقع فی شده من شدائد الدنیا نظر فیه فان کان بسوء اختیاره او بسبب راجع الیه من شهوه او معصیه، فانه یلام علیه و یعاتب، و ان کان من فعل لله او من فعل غیره فانه یلام علیه و هو فی کلا الحالین، مفتون.

ابن میثم

(هر گرفتار بلا را نباید سرزنش کرد). گرفتاری گاهی دینی و گاهی دنیوی و گاهی در هر دو مورد است، و به هر تقدیر، گاهی سبب گرفتاری از جانب خود انسان است مانند جهل بسیط و یا جهل مرکب و گاهی به سبب دیگری است که مقدر شده و معلوم و یا نامعلوم می باشد. افرادی به خاطر گرفتاریشان قابل سرزنشند که وسایل گرفتاری یا مقداری از آن، از جانب خودشان باشد، مانند گرفتاری به علت دوستی با بدکاران و نظایر آن. این در صورتی است که ما لفظ را به همان معنای ظاهری اش حمل کنیم، و احتمال دارد مقصود امام (علیه السلام) این باشد: سرزنش با هر گرفتاری، سودمند نیست.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ .

هذه الکلمه قالها علی علیه السلام لسعد بن أبی وقاص و محمد بن مسلمه و عبد الله بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب أصحاب الجمل و نظیرها أو قریب منها قول أبی الطیب فما کل فعال یجازی بفعله

کاشانی

نیست هر فتنه ای افکنده شده به معصیت که فایده دهد او را عتاب و سرزنش مردم روزگار بلکه بسا هست که عتاب مردمان، موجب اصرار او می شود در عصیان و سبب لجوجب او در طغیان

آملی

قزوینی

نه هر مفتونی را عتاب توان نمود بلکه بسا مفتون که عتاب کردن او محض خطا باشد که او را عذرها باشد، و جز عاقلان دوراندیش و اصحاب درد و انصاف آن درنیابند، و جاهل بیدرد و کوته اندیش آن راه بی انصافی و اعتساف هیچ عذر او نپذیرد، پس زخم جگر آن مبتلا را به خار عتاب و انکار بخراشد، و نمک ملامت و سرزنش بر ریش دل او بپاشد، و بسیار باشد که عتاب هیچ سود ندهد که شخص نه چنان گرفتار باشد که خلاصی تواند مثلا به عشق شاهدی یا معاشرت فاجری یا به منافرت بعضی از قوم خویش مبتلا شده است و فی الجمله طریقه مومن و متدین و شیوه عاقل مستبصر آن باشد که چون کسی را در معصیتی و فتنتی افتاده بیند، بر او رحمت آرد و از برای او دعا کند، و از مثل آن به خدای پناه برد، نه آنکه همچو بیدردان ناآزموده نادان تیغ زبان به ملامت و توبیخ او بلند کند، و زخم او را ریش و ریش او را ناسورتر گرداند، و از روی خودبینی او را تحقیر و تسفیه نماید که چنین شخص از وقوع در مثل آن حال ایمن نباشد

لاهیجی

نیست هر مبتلای به بلائی معاقب، یعنی نیست هر بلیه ای که باشد عقوبت گناهی، بلکه شاید باشد به تقریب مزید اجری.

خویی

اللغه: (فتن) یفتن فتنه و مفتونا فلانا: اضله، و فتنا فلانا عن رایه: صده، فتن فی دینه: مال عنه- المنجد. (عاتب) عتابا و معاتبه علی کذا: لامه- المنجد. المعنی: قال فی الشرح: هذه الکلمه قالها علی (علیه السلام) لسعد بن ابی وقاص و محمد بن مسلمه و عبدالله بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب اصحاب الجمل- الخ. اقول: المفتون فی لسان القرآن و مصطلح هذا الزمان هو الذی مال عن عقیدته و رجع الی الضلاله و الکفر بعد ایمانه و اسلامه و یقال له: المرتد الملی و حکمه ان یعاتب و یستتاب فان تاب قبل توبته، و العتاب و الملامه یوجه الی من یحتمل ان یوثر فیه العتاب و یرجع عن غیه، و لکن امثال هولاء الاکابر الذین رجعوا عن ولایته و فتنوا عن نصرته ممن لا یوثر فیهم عتاب و لا خطاب، فهو (علیه السلام) آیس منهم، و جعلهم ممن ختم الله علی سمعه و بصره. الترجمه: هر گمراهی را، سرزنش براه نیاورد.

شوشتری

اقول: قد عرفت فی العنوان التاسع من روایه ابی مخنف التی نقلها (جمل المفید): انه (علیه السلام) قال- لسعد و ابن عمر و اسامه و محمد بن مسلمه لما اعتذروا عن تخلفهم عنه-: (ما کل مفتون یعاتب الستم علی بیعتی؟) قالوا: بلی. قال: (فانصرفوا فسیغنی الله عنکم). و قلنا ثمه ان تبدیل ابی الحسین المعتزلی ذیل الخبر: (فانصرفوا فسیغنی الله عنکم) بقوله: (فاذا بایعتم فقد قاتلتم)، من تصرفاته فی الخبر دفعا للطعن عن سعد و ابن عمر، مع انک قد عرفت ان عدم بیعتهم متواتره، و ان الخبر شاذ و لو لم نطرحه لابد من تاویله بکون المراد بکونهم علی بیعته (علیه السلام) عدم اخلالهم بخلافته (علیه السلام). ثم ان المراد بقوله (علیه السلام): (ما کل مفتون یعاتب)، ان المفتون انما یعاتب (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) اذا کانت الفتنه عن التباس الامر علیه، فیعاتب و یقال له: و یحک الامر حقیقته کذا و کذا، و اما اذا کانت عن تلبیس علی نفسه لمرض فی قلبه، فلا یعاتب لان العتاب لا یفیده و مثلهم المغیره فیاتی انه (علیه السلام) قال: (المغیره عمدا لبس علی نفسه لیجعل الشبهات عاذرا لسقطاته). و مر انه (علیه السلام) قال لعمار- لما ذهب الی ابن عمر و ابن مسلمه و سعد و حاجهم و افحمهم و انصرف الیه (علیه السلام)-: دع هولاء الرهط، ام

ا ابن عمر فضعیف، و اما سعد فحسود، و ذنبی الی محمد بن مسلمه انی قتلت اخاه یوم حیبر. و مر فی الحادی عشر: ان سعدا لما ذکر لمعاویه ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال فیه (علیه السلام) یوم خیبر: (لاعطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله). و یوم تبوک: (انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی) قال له معاویه: ما کنت قط عندی الام منک الان لعدم بیعتک معه مع ذلک. و فی (خلفاء ابن قتیبه): ان معاویه لما کتب الی سعد: (قد نصر عثمان طلحه و الزبیر و هما شریکاک فی الامر و الشوری) کتب الیه سعد: ان اهل الشوری لیس منهم احد احق بها من صاحبه، غیر ان علیا کان له من السابقه ما لم یکن فینا، و شارکنا فی محاسننا ولم نشارکه فی محاسنه، و کان احقنا کلنا بالخلافه، ولکن مقادیر الله التی صرفتها عنه حیث شاء لعلمه و قدره، و قد علمنا انه احق بها منا ولکن لم یکن بد من الکلام فی ذلک و التشاجر … هکذا یقول سعد فی حقه و لا یبایعه، فای عتاب یفیده. (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) و اما قوله: (ولکن مقادیر الله التی صرفتها عنه) فیقال له: کل شی ء یقع فی الدنیا بمقادیر الله، ولکن الذی صرفتها عنه (علیه السلام) تدابیر المنافقین لا مقادیر الله.

مغنیه

المراد بالمفتون هنا من فعل ما لا ینبغی فعله، و المعنی اذا رایت شذوذا من انسان فلا تبادر الی لومه و عتابه قبل ان تعرف السبب الموجب، فابحث و انظر، فان کان السبب مشروعا کمن اکل من المیته او سرق رغیفا لسد الجوعه فهو معذور اذا انحصر سبب الحیاه بذلک، او کان جاهلا بلا تقصر، و ان کان لمجرد الهوی و اللامبالاه بالدین و القیم فهو مازور، و علیک ان ترشده بالحسنی.. اللهم الا مع الیاس من صلاحه و اصلاحه کابن عمر و ابن وقاص و ابن مسیلمه حیث احجموا عن بیعه الامام، و لم ینصروا حقا، و یخذلوا باطلا.

عبده

… کل مفتون یعاتب: ای لا یتوجه العتاب و اللوم علی کل داخل فی فتنه فقد یدخل فیها من لا محیص له عنها لامر اضطره فلا لوم علیه

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (درباره گرفتاران) فرموده است: هر گرفتار فتنه و بلائی را نباید سرزنش نمود (زیرا بسا شخص از روی اضطرار و ناچاری گرفتار شده پس سرزنش نمودن او روا نبود چون سودی ندارد، بلکه بایستی او را کمک و یاری نمود یا درباره اش دعا کرد تا از آن رهائی یابد).

زمانی

ابن ابی الحدید می نویسد: آنگاه که امام علی (علیه السلام) قصد داشت با اصحاب جمل جنگ کند، عبدالله بن عمر سعد بن وقاص و امثالشان آن حضرت را یاری نکردند و از حرکت با وی صرف نظر کردند. حضرت جمله بالا را فرمود، کنایه از اینکه شما که به سلامتی، تن پروری و خوش گذرانی (که در حقیقت بلاست) آلوده شده اید سرزنش نخواهید شد بروید من نیازی به شما ندارم! انسان بلا دیده ای که کنترل خود را از دست داد هیچ کجا ارزش ندارد، اما مومن در بلا استوار خواهد بود.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام (ما کل مفتون) ای داخل فی الفتنه (یعاتب) ای یوجه الیه اللوم، لانه قد یدخل الانسان فی الفتن اضطرارا لا باختیار.

موسوی

اللغه: المفتون: الواقع فی الفتنه. العتاب: اللوم. الشرح: نهی علیه السلام عن اللوم للانسان لمجرد ان تجده یمارس امرا غیر مشروع اذ ربما کان له عذر فی اقدامه علی ذلک العمل فمن وجدته فی مکان لا یلیق به فلا تسارع فی لومه اذ ربما کان لوجوده فی ذلک المکان ما یسوغه. و ربما اراد علیه السلام: لا تلم من لا توثر الملامه فیه او لا تنفع و یوید ذلک انهم قالوا: ان هذا الکلام منه علیه السلام کان لسعد بن ابی و قاص و محمد بن مسلمه و عبدالله بن عمر لما امتنعوا من الخروج معه لحرب اصحاب الجمل فان هولاء لا یوثر فیهم العتاب و اللوم لانهم یعرفون الحقیقه و ینحرفون عنها فلا ینفعهم اللوم …

طالقانی

این سخن را علی علیه السّلام به سعد بن ابی وقاص و محمد بن مسلمه و عبد الله بن عمر فرموده است و این به هنگامی بوده که آنان از بیرون رفتن با او به جنگ جمل خود داری کردند، ابو الطیب متنبی هم شعری نظیر و نزدیک به این معنی دارد و گفته است: «هر کسی را به کاری که کرده است، مکافات نمی کنند و به نظر من هر گوینده را نباید پاسخ داد چه سخنان بسیار که از کنار گوش من می گذرد، همچنان که مگس در نیمروز وزوز می کند.»

مکارم

و قال علیه السلام

مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ .

امام علیه السلام فرمود:

هر شخص گرفتاری را نمی توان سرزنش کرد (چه بسا بی تقصیر باشد). ( . سند گفتار حکیمانه: ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود می گوید:امام این سخن را به«سعد بن ابی وقاص»،«محمد بن مسلمه»،«اسامه بن زید»و«عبداللّه بن عمر»فرمود در آن زمان که آنها از همراهی امام برای جنگ با شورشیان جمل امتناع کردند.(و این نشان می دهد که ابن ابی الحدید آن را از جای دیگری گرفته است).اضافه بر این مرحوم شیخ مفید در کتاب خود به نام الجَمل از کتاب جمل ابی مخنف (متوفای 175) داستان مفصلی نقل می کند که چون علی علیه السلام می خواست به سوی بصره برای خاموش کردن آتش فتنه طلحه و زبیر حرکت کند باخبر شد که سه نفر فوق با این که با امام بیعت کرده بودند حاضر به همراهی امام در این مسیر نشدند.(ولی در بعضی از روایات آمده است که هیچ یک از این سه نفر با امام بیعت نکردند) امام علیه السلام فرمود:من شما را مجبور نمی کنم که با من بیایید ولی مگر با من بیعت نکرده اید؟ گفتند:بیعت کرده ایم.فرمود:پس چرا همراه من نمی آیید؟ هر کدام از آنها عذری برای خود بیان کردند (عذرهایی ناموجه) امام در اینجا فرمود:«لَیْسَ کُلُّ مَفْتُونٍ یُعاتَبُ؛هر شخص گرفتاری را نباید سرزنش کرد».سپس فرمود:برگردید خداوند مرا از شما بی نیاز خواهد ساخت.جمع دیگری نیز این جمله حکمت آمیز را در کتاب های خود از امام علیه السلام نقل کرده اند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 16 با تلخیص).)

سرزنش گرفتاران چرا؟

امام علیه السلام در این کلام نورانی اش می فرماید:«هر شخص گرفتاری را نمی توان سرزنش کرد (چه بسا بی تقصیر باشد)»؛ (مَا کُلُّ مَفْتُونٍ یُعَاتَبُ) .

سرچشمه گرفتاری ها و مشکلات و مصائبی که دامن گیر انسان می شود کاملاً مختلف است؛گاه نتیجه مستقیم اعمال انسان است که بر اثر ندانم کاری ها، سستی ها،تنبلی ها و استفاده نکردن به موقع از فرصت ها دامان او را گرفته است.

به یقین چنین شخصی درخور سرزنش است؛ولی گاه می شود که این مشکلات کفاره گناهان انسان است و خداوند می خواهد او را به این وسیله در دنیا پاک کند.

چنین کسی گرچه به سبب گناهش درخور سرزنش است ولی چون مشمول لطف الهی شده سزاوار ملامت نیست و گاه سرچشمه آن آزمایش های الهی است که خدا می خواهد با آن مشکل و گرفتاری بنده خود را پرورش دهد که همچون فولاد آبدیده در کوره حوادث مقاوم سازد و یا همچون طلای ناخالصی را که به کوره می برند تا خالص گردد او را خالص سازد در اینجا نیز جای سرزنش نیست،بنابراین همه گرفتاران و بلا دیدگان را نمی توان سرزنش کرد و حتی در آنجایی که انسان خود سرچشمه آن گرفتاری باشد باز گاهی جاهل قاصر است و گاه مقصر؛تنها اگر مقصر باشد در خور سرزنش است.

این سخن تفسیر دیگری نیز دارد و آن این که«مفتون»از ماده«فتن»و«فتنه» در اصل به معنای آزمایش کردن است؛مثلا هنگامی که می خواهند طلا را آزمایش کنند آن را به کوره می برند تا وضع آن روشن شود و به همین جهت هر نوع فشار و گرفتاری و مشکلات و گمراهی به عنوان فتنه از آن یاد می شود و مفتون در عبارت بالا به معنای فریب خورده باشد؛همان گونه که درباره شخص گرفتار اشاره شد این حالت گاهی بر اثر تقصیر و گاه بر اثر قصور و گاه بدون اختیار دامان انسان را می گیرد به همین منظور امام می فرماید:تمام کسانی که مفتون هستند سزاوار سرزنش نیستند.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “Not everyone who suffers from sedition is to be reproved.”{Imām Ali ibn Abū Tālib u uttered this sentence when Sa d ibn Abū Waqqās, Muhammed ibn Maslamah and Abdullāh ibn Omar refused to support him against the people of the Jamal. He means to say that these people are so much against him that neither his words nor any evidence suffices to reproof, rebuke or correct them.}

حکمت16: در اعتماد نداشتن به تدبیر و پایان بینی

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام تَذِلّ الأُمُورُ لِلمَقَادِیرِ حَتّی یَکُونَ الحَتفُ فِی التّدبِیرِ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: کارها چنان در سیطره تقدیر است که چاره اندیشی به مرگ می انجامد .

شهیدی

کارها چنان رام تقدیر است که گاه مرگ در تدبیر است .

اردبیلی

ذلیل و رامند کارها برای مقدارها چه امور تابع قضا و قدرند تا آنکه میباشد مرگ در آنچه گمان می برد آدمی تدبیر صلاح بیمار از دوا

آیتی

و فرمود (علیه السلام): کارها دستخوش تقدیرند، آنسان، که گاه تدبیر سبب مرگ شود.

انصاریان

و آن حضرت فرمود:امور رام مقدّرات است،تا بدان جا که گاهی مرگ آدمی به تدبیر خود اوست .

شرح ها

راوندی

و الحتف: الهلاک.

کیدری

یعنی من قدر الله هلاکه، تدبیره تدمیره، قوله علیه السلام: فی حدیث الخضاب انما قال ذلک و الدین قل، فاما الان فقد اتسع نطافه. (ضرب بجرانه، فامرو و ما اختار).

ابن میثم

(کارها تابع مقدراتند، به حدی که تدبیر و مال اندیشی باعث نابودی و هلاکت می گردد). به خاطر پیروی کارها از تقدیر الهی و جریان امور بر طبق قضای الهی، کلمه ی ذل یعنی خواری، را استعاره آورده است، از آن رو که انسان از قدر ناآگاه است. امکان دارد از نتایج پیروی امور از مقدرات این باشد که آنچه را شخص ناآگاه مصلحت پنداشته و به تصور سود داشتن انجام می دهد همان باعث هلاکت و نابودی وی گردد. در این عبارت اشارتی است بر ضرورت استناد کارها به خدا و تکیه نداشتن بر تدبیر و دوراندیشی، و بریدن از ماسوا و توجه تنها به او.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ .

إذا تأملت أحوال العالم وجدت صدق هذه الکلمه ظاهرا و لو شئنا أن نذکر الکثیر من ذلک لذکرنا ما یحتاج فی تقییده بالکتابه إلی مثل حجم کتابنا هذا و لکنا نذکر لمحا و نکتا و أطرافا و دررا من القول.

فرش مروان بن محمد و قد لقی عبد الله بن علی أنطاعا و بسط علیها المال و قال من جاءنی برأس فله مائه درهم فعجزت الحفظه و الحراس عن حمایته و اشتغلت طائفه من الجند بنهبه و تهافت الجیش علیه لینتهبوه فغشیهم عبد الله بن علی بعساکره فقتل منهم ما لا یحصی و هزم الباقون.

و کسر إبراهیم بن عبد الله بن الحسن بن الحسن جیش أبی جعفر المنصور بباخمری و أمر أصحابه باتباعهم فحال بینهم و بین أصحاب أبی جعفر ماء ضحضاح فکره إبراهیم و جیشه خوض ذلک الماء و کان واسعا فأمر صاحب لوائه أن یتعرج باللواء علی مسناه ( المسناه:ضفیره تبنی للسیل لترد الماء. ) کانت علی ذلک الماء یابسه فسلکها صاحب اللواء و هی تفضی بانعراج و انعکاس إلی الأرض الیبس فلما رأی عسکر أبی جعفر أن لواء القوم قد تراجع القهقری ظنوهم منهزمین فعطفوا علیهم فقتلوا منهم مقتله عظیمه و جاء سهم غرب ( سهم غرب:لا یدری رامیه. )فأصاب إبراهیم فقتله.

و قد دبرت من قبل قریش فی حمایه العیر بأن نفرت علی الصعب و الذلول لتدفع رسول الله صلی الله علیه و آله عن اللطیمه ( اللطیمه:قافله تحمل العطور. ) -فکان هلاکها فی تدبیرها.

و کسرت الأنصار یوم أحد بأن أخرجت النبی صلی الله علیه و آله عن المدینه ظنا منها أن الظفر و النصره کانت بذلک و کان سبب عطبها و ظفر قریش بها و لو أقامت بین جدران المدینه لم تظفر قریش منها بشیء.

و دبر أبو مسلم الدوله الهاشمیه و قام بها حتی کان حتفه فی تدبیره.

و کذلک جری لأبی عبد الله المحتسب مع عبد الله المهدی بالمغرب .

و دبر أبو القاسم بن المسلمه رئیس الرؤساء فی إخراج البساسیری عن العراق حتی کان هلاکه علی یده و کذلک أیضا انعکس علیه تدبیره فی إزاله الدوله البویهیه من الدوله السلجوقیه ظنا منه أنه یدفع الشر بغیر الشر فدفع الشر بما هو شر منه.

و أمثال هذا و نظائره أکثر من أن تحصی

کاشانی

(و قال علیه السلام: تذل الامور للمقادیر) ذلیل و رام اند کارها برای مقدارها یعنی مطاوعند و فرمانبردار قدر، نه به حسب قضای آفریدگار و خالق قضا و قدر (حتی یکون الحتف فی التدبیر) تا آنکه می باشد موت و هلاک، مقتضی مقدر در آنچه گمان می برد آن را آدمی تدبیر صالح به سبب جهل او به سر قدر پس تدبیر او محض تدمیر او باشد. فنعم ما قیل: شعر: از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود

آملی

قزوینی

لاهیجی

یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام که منقاد و رام باشند کارها از برای احکام قضا و قدر تا اینکه حاصل می شود هلاکت و مرگ در تدبیر به جهت باقی ماندن.

خویی

اللغه: (ذل) ذلا و ذلا البعیر: سهل انقیاده (المقدار) جمع مقادیر (الحتف) جمع حتوف: الموت- المنجد. المعنی: الانسان مختار فی اعماله و افعاله، فصار مکلفا یثاب و یعاقب، و موظفا یستحسن و یعاتب، و لکن احاط به امور کثیره لا یقدر علی تغییرها و لا یمکن من تغیر مسیرها، و هو مع ذلک لا یحیط علما و خبرا بما یترتب علی اعماله من نتائج. لا یتیسر له تدبیر کل الحوائج، فربما یهرب من عدو و یقع فی الحباله، و ربما یتداوی بدواء فیزیده داء فهو بما له من القدره و المنعه کالعوبه فی ید المقادیر و کباحث حتفه بظلفه و ان کان حاذقا فی التدبیر. الترجمه: بشر در برابر قضا و قدر چنان منقاد است، که تدبیر خود انسان باعث مرگ او می شود.

قضا و قدر بر امورند حاکم*** که تدبیر با مرگ گردد ملازم

شوشتری

(الفصل الاول- فی التوحید) و قد مضی هذا المعنی فی ما تقدم بروایه تخالف بعض هذه الالفاظ. اقول: و حکاه الجهشیاری فی (وزرائه) بلفظ آخر فقال: دخل یحیی البرمکی علی الرشید لما ابتدات حاله فی الفساد و هو خال فرجع فعرف خبره. فقال لبعض الخدم: الحق یحیی و قل له: خنتنی فاتهمتنی، فابلغه الرسول فقال له: قل للرشید: اذا انقضت المده کان الحتف فی الحیله. و الله ما انصرفت عن خلوتک الا تخفیفا عنک. قال و هذا کلام لعلی بن ابی طالب کرم الله مثواه: (اذا انقضت المده کان الهلاک فی العده) قال: و سرق هذا المعنی ابن الرومی فقال: غلط الطبیب علی غلطه مورد عجزت محالته عن الاصدار و الناس یلحون الطبیب و انما غلط الطبیب اصابه المقدار و رواه (ارشاد المفید) مع الاصل فیه، و ان اصل المعنی لیزدجرد آخر ملوک فارس، فقال: سال امیرالمومنین (علیه السلام) شاهزنان بنت کسری حین اسرت: ما حفظت عن ابیک بعد وقعه الفیل؟ قالت: حفظت عنه انه کان یقول: (اذا غلب الله علی امر ذلت المطامع دونه، و اذا انقضت المده کان الحتف فی الحیله). فقال (علیه السلام): ما احسن ما قال ابوک! تذل الامور للمقادیر حتی یکون الحتف فی التدبیر. (الفصل الاول- فی التوحید) و مما یشهد للمعنی ما فی (عیون القتیبی): ان ابامسلم لما قدم المدائن فی الیوم الذی قتل فیه جعل یضرب بالسوط معرفه برذونه و یقول بالفارسیه کلاما معناه: ما تغنی المعرفه اذا لم تقدر علی دفع المحتوم. ثم قال: (جاره ذیلها تدعو یا ویلها بدجله او حولها، کانا بعد ساعه قد صرنا فی دجله). و ما فی (تاریخ الطبری): قال ابومسلم لنیزک: انی و الله ما رایت طویلا اعقل منک، فما تری فی اتیانی المنصور، فقد جاءت هذه الکتب، و قد قال القوم ما قالوا؟ قال: لا اری ان تاتیه، و اری ان تاتی الری فتقیم بها، فیصیر ما بین خراسان و الری لک، و هم جندک، ما یخالفک احد- الی ان نقل قول ابی مسلم- رایت ان اوجه ابااسحاق الی المنصور، فیاتینی برایه فانه ممن اثق به، فوجهه، فلما قدم تلقاه بنو هاشم بکل ما یحب، و قال له المنصور: اصرفه عن وجهه و لک ولایه خراسان، و اجازه فرجع ابواسحاق الی ابی مسلم، فقال له: ما انکرت شیئا رایتهم معظمین لحقک- الی ان قال- فقال له: نیزک: قد اجمعت علی الرجوع؟ قال: نعم، و تمثل: ما للرجال مع القضاء محاله ذهب القضاء بحیله الاقوام و یشهد له ما فی (المروج): ذکر المدائنی و العتبی و غیرهما ان مروان حین نزل علی الزاب جرد من رجاله من اختاره من سائر جیشه من اهل الشام و الجزیره و غیرهم مائه الف فارس علی مائه الف قارح، فلما کان یوم الوقعه و اشرف عبدالله بن علی فی المسوده، و فی اوائلهم البنود السود یحملها الرجال علی الجمال البخت، و قد جعلت اقتابها من خشب الصفصاف و الغرب، قال مروان لمن قرب منه: اما ترون رماحهم کانهم النخل غلظا، اما ترون الی (الفصل الاول- فی التوحید) اعلامهم فوق هذه الابل کانها قطع من الغمام سود، فبینا هو کذلک اذ طار من افرجه هنالک قطعه من الغرابیب سود فاجتمعت علی اول رایات عبدالله بن علی و اتصل سوادها بسواد تلک الرایات و البنود، و مروان ینظر فتطیر من ذلک، فقال: اما ترون السواد قد اتصل بالسواد، و کان الغرابیب کالسحب سوادا، ثم نظر الی اصحابه المحاربین، و قد استشعروا الجزع و الفزع و الفشل فقال: انها لعده و ما تنفع العده اذا انقضت المده. و ما فی (تاریخ الطبری): کان مروان لما لقیه اهل خراسان لا یدبر شیئا الا کان فیه الخلل و الفساد، کان یوم انهزم واقفا و الناس یقتتلون اذ امر بالاموال فاخرجت فقال للناس: اصبروا و قاتلوا فهذه الاموال لکم، فجعل ناس یصیبون من ذلک المال، فارسلوا الیه ان الناس قد مالوا علی هذا المال و لا نامنهم ان یذهبوا به، فارسل الی ابنه

عبدالله ان سر فی اصحابک الی موخر عسکرک، فاقتل من اخذ من ذلک المال و امنعهم، فمال عبدالله برایته و اصحابه فقال الناس الهزیمه فانهزموا. و فی (اذکیاء ابن الجوزی)- باب فی من احتال فانعکس علیه مقصوده- و نقل امورا، و منها: عن علی بن المحسن عن ابیه قال: حدثنا جماعه من اهل جند سابور- و فیهم کتاب و تجار و غیر ذلک- انه کان عندهم فی سنه نیف و اربعین و ثلاثمائه شاب من کتاب النصاری و هو ابن ابی الطیب القلانسی، فخرج الی بعض شانه فی الرستاق، فاخذته الاکراد و عذبوه و طالبوه ان یشتری نفسه منهم، و کتب الی اهله انفذوا الی اربعه دراهم افیون و اعلموا انی اشربها فتلحقنی سکته، فلا تشک الاکراد انی مت فیحملونی الیکم، فاذا (الفصل الاول- فی التوحید) حصلت عندکم فادخلونی الحمام و اضربونی لیحمی بدنی و سوکونی بالایارج، فانی افیق، و کان سمع ان من شرب افیونا اسکت، فاذا ادخل الحمام و ضرب و سوک بالایارج برا، فلم یعلم مقدارا لشربه، فشرب اربعه دراهم، فلم یشک الاکراد فی موته، فلفوه فی شی ء و انفذوه الی اهله، فلما حصل عندهم ادخلوه الحمام و ضربوه و سوکوه، فما تحرک و اقام فی الحمام ایاما، و رآه اهل الطب فقالوا: قد تلف کم شرب؟ قالوا: اربعه دراهم.

فقالوا: هذا الوشوی فی جهنم ما عاش. انما یجوز ان یفعل هذا بمن شرب اربعه دوانیق او وزن درهم او حوالیه. فاما هذا فقد مات. فلم یقبل اهله ذلک، فترکوه فی الحمام حتی اراح و تغیر فدفنوه، و انعکست الحیله علیه. و منها: روی ان بلال بن ابی برده بن ابی موسی الاشعری کان فی حبس الحجاج و کان یعذبه، و کان کل من مات فی الحبس رفع خبره الی الحجاح، فیامر باخراجه و تسلیمه الی اهله. فقال بلال للسجان: خذ منی عشره آلاف درهم و اخرج اسمی الی الحجاج فی الموتی، فاذا امرک بتسلیمی الی اهلی هربت فی الارض، فلم یعرف الحجاج خبری، و ان شئت ان تهرب معی فعلت و علی غناک ابدا. فاخذ السجان المال و رفع اسمه فی الموتی، فقال الحجاج مثل هذا لا یجوز ان یخرج الی اهله حتی اراه، هاته. فعاد الی بلال، فقال: اعهد. قال: و ما الخبر؟ قال: ان الحجاج قال کیت و کیت، فان لم احضرک الیه میتا قتلنی و علم انی اردت الحیله علیه، و لابد ان اقتلک خنقا، فبکی بلال و ساله ان لا یفعل، فلم یکن الی ذلک طریق، فاوصی، فاخذه السجان و خنقه و اخرجه الی الحجاج، فلما رآه میتا قال: سلمه الی اهله، فاخذوه، و قد اشتری القتل لنفسه بعشره آلاف درهم و جعلت الحیله علیه. (الفصل الاول- فی التوحید)

ثم معلوم بعد جمعنا بین العنوانین ان قول المصنف فی الثانی (و قد مضی هذا المعنی) اشاره الی ذکره فی الاول باختلاف فی بعض الفاظه.

مغنیه

یحذر الامام بهذا من المخبات و المفاجات التی لا تراها العیون، و لا تومی ء الیها القرائن من قریب او بعید، یحذر کل انسان من ذلک کی یحتاط و یحترس.. علی ان الوقایه من الهلاک قد تکون هی السبب الموجب له، کالطبیب یصف نوعا من الدواء لمریضه بقصد الشفاء، فیقضی علیه، او یتحصن الجیش من عدوه فی مکان ملغوم، او یفر من الجهاد طلبا للسلامه فیقع فیما هو ادهی و امر.

عبده

… الحتف فی التدبیر: الحتف بفتح فسکون الهلاک

جعفری

فیض الاسلام

امام علیه السلام (در اعتماد نداشتن به تدبیر و پایان بینی) فرموده است: کارها رام و پیرو احکام قضاء و قدر است به طوری که (گاهی) تباهی در تدبیر و پایان بینی می باشد (چون انسان به مصالح و مفاسد و اسرار و رازهای قضاء و قدر آگاه نیست نبایستی به تدبیر و اندیشه خود دلبستگی داشته باشد چه بسا تدبیر و اندیشه سبب تباهی می گردد).

زمانی

هیچ کس نمی تواند با اعتماد به فکر و سیاست خود در هیچ کاری پیروز گردد، بلکه چه بسا نقشه کشیدن، وسیله ای می شود که انسان در دام قرار گیرد. مسلمانان در جنگ احد (بر خلاف جنگ خندق) از مدینه بیرون آمدند تا طبق طرح و نقشه های جنگی جنگ کنند، اما شکست خوردند چون به اتکای نقشه خود کار کردند. باید نقشه کشید و از خدا کمک خواست و به او توکل نمود که بهترین تکیه گاه است.

سید محمد شیرازی

و قال علیه السلام: (تذل الامور للمقادیر) ای ان الامور التی یاتی بها الانسان، انما هی مطیعه للتقدیر، فمثلا یتروج الانسان بتلک المرئه لانه قدر ان یتزوج بها، و التقدیر معناه علم الله سبحانه بما یکون فی الکون، لا ان القدر یجبر الانسان، او ان علمه عله للمعلوم (حتی یکون الحتف) ای هلاک الانسان (فی التدبیر) ای فی الامر الذی یدبره بظن المنفعه جاهلا بانه سبب هلاکه، کان یشرب الدواء بظن انه مفید له، و فی الدواء هلاکه.

موسوی

اللغه: ذل البعیر: سهل انقیاده. المقادیر: جمع المقدار، القدره. الحتف: الموت. الشرح: قد تصبح الامور بین یدیک تصرفها کیف تشاء و تنجح فی تذلیل الصعاب فتری فی قبضه یدک کل شی ء جاهزا و لکن قد یکون فی طیات ذلک موتک و القضاء علیک، فربما تسعی فی تقویه دوله و تعزیزها ثم یاتی اربابها علی نفسک و ینهون حیاتک کما وقع ذلک لابی مسلم الخراسانی فالتوکل علی الله و تفویض الامر الیه هو خیر معین …

طالقانی

هر گاه در احوال عالم تأمل کنی، درستی این کلمه را آشکار می بینی و اگر بخواهیم شواهد بسیاری در این مورد ارائه دهیم، می توانیم معادل همه این کتاب شاهد بیاوریم ولی ما فقط به نکته ها و لطایف و پاره ای از سخنان گزیده و اشاراتی بسنده می کنیم. هنگامی که مروان با محمد بن عبد الله بن علی - سالار بنی عباس- رویاروی شد چنان به پیروزی خویش مطمئن بود که سفره هایی گسترد و سکه ها را بر آنها ریخت و گفت هر کس برای من یک سر دشمن بیاورد، صد درهم جایزه اش خواهد بود، ولی پاسداران و نگهبانان از حمایت او ناتوان شدند و گروهی از سپاهیان سرگرم غارت آن پولها شدند و بقیه لشکر هم برای تاراج آن سفره ها هجوم آوردند، در نتیجه عبد الله بن علی با همه لشکرهای خود آنان را فرو گرفت و بیش از حد شمار از ایشان کشت و کسانی هم که باقی ماندند، گریختند.

ابراهیم بن عبد الله بن حسن بن حسن در منطقه با خمری، لشکر ابو جعفر منصور را شکست داد و به یاران خود دستور تعقیب ایشان را صادر کرد. سیلاب گسترده ای میان آنان و لشکر منصور قرار داشت که ابراهیم و یارانش خوش نداشتند از آن عبور کنند، ابراهیم به پرچمدار خود دستور داد پرچم را به سوی باریکه ای از خشکی ببرد تا از آنجا بگذرند و او چنان کرد و پرچم را به سوی آن خشکی برد. لشکر ابو جعفر منصور که چنان دیدند، پنداشتند که ایشان روی به گریز نهاده اند، بر آنان حمله آوردند و کشتاری بزرگ انجام دادند و در همین حال تیر ناشناخته ای به ابراهیم اصابت کرد و او را کشت.

قریش هم در جنگ بدر برای حمایت از کاروان خود سوار بر مرکوبهای رام و سرکش شدند و شتاب کردند که به پندار خویش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را از تصرف کاروان باز دارند، و حال آنکه با این تدبیر همگی نابود شدند.

در جنگ احد، انصار می پنداشتند برای پیروزی و فتح باید پیامبر را برای جنگ از مدینه بیرون ببرند و همین کار موجب پیروز شدن قریش بر ایشان شد و حال آنکه اگر در مدینه باقی می ماندند، قریش بر ایشان پیروز نمی شد.

ابو مسلم خراسانی با تدبیر بسیار دولت هاشمی - بنی عباس- را بر پا ساخت و با این تدبیر زمینه مرگ خود را فراهم ساخت. در مغرب هم در مورد ابو عبد الله محتسب و عبد الله مهدی همین کار صورت گرفت.

ابو القاسم بن مسلمه که معروف به رئیس الروساء است برای بیرون راندن بسا سیری از عراق چاره اندیشی کرد ولی نابودی خود او به دست بساسیری صورت گرفت، همچنان که چاره اندیشی او در مورد نابودی دولت بویهی از سلجوقیان با این پندار که شر را از میان بردارد، نتیجه معکوس بار آورد و گرفتار شر بزرگتری شد، و نظایر این امور برون از حد شمار است.

مکارم

و قال علیه السلام

تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ،حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ .

امام علیه السلام فرمود:

حوادث و امور،تسلیم تقدیرهاست تا آنجا که گاه مرگ انسان در تدبیر (و هوشیاری او) است. ( . سند گفتار حکیمانه: از کسانی که این سخن حکمت آمیز را پیش از مرحوم سیّد رضی در کتاب های خود نقل کرده اند مرحوم شیخ مفید در ارشاد و ابن شعبه (متوفای 332) در کتاب تحف العقول و جاحظ (متوفای 255) در کتاب المائه است که با تفاوتی آن را نقل کرده اند.و در حکمت 459 عبارتی نزدیک به آن خواهد آمد و بعد از سیّد رضی هم بسیارند که آن را به همین عبارت یا شبیه آن نقل کرده اند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 17). )

پیشی گرفتن تقدیر و تدبیر

امام علیه السلام در اینجا به نکته مهمی اشاره می فرماید و آن این که چنان نیست که همیشه انسان های مدیر و مدبر پیروز گردند؛گاه تقدیرات همه تدبیرات آنها را برهم می زند.می فرماید:«حوادث و امور،تسلیم تقدیرهاست تا آنجا که گاه مرگ انسان در تدبیر (و هوشیاری او) است»؛ (تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ،حَتَّی یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ) .

هدف از بیان این نکته آن است که گرچه انسان باید در همه امور هوشیارانه و مدبرانه عمل کند؛اما چنین نیست که از لطف خدا بی نیاز باشد.خداوند برای بیدار ساختن انسان و شکستن غرور و غفلت او گهگاه اموری مقدر می کند که بر خلاف تمام تدبیرها و پیش بینی ها و مقدمه چینی های انسان است تا به او بفهماند در پشت این دستگاه،دست نیرومندی است که هیچ کس بی نیاز از لطف و محبت او نیست.

در طول تاریخ گذشته و در زندگی خود بسیاری از این صحنه ها را دیده ایم که گاه افراد بسیار هوشیار و قوی و صاحب تدبیر ضربه هایی از تدبیر و هوشیاری خود خورده اند و دست تقدیر مسیری جز آنچه آنها می خواستند برایشان فراهم ساخته است.

تنها مطلبی که در اینجا تذکر آن لازم است این است که هرگز مفهوم این سخن آن نیست که انسان دست از تدبیر و دقت و بررسی لازم در کارها بردارد و همه چیز را به گمان خود به دست تقدیر بسپارد،بلکه شعار ««وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی»؛ بهره انسان تنها با سعی و تلاش او ارتباط دارد» ( .نجم،آیه 39.)را نباید هرگز فراموش کند و به تعبیر دیگر انسان نباید از اراده و تقدیرات الهی و این که همه چیز به دست اوست غافل شود و نیز نباید دست از تلاش و کوشش بردارد.

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib said the following: “All matters are subject to destiny, so much so that sometimes death results from effort."

حکمت17: در زمان خلافتش سبب خضاب نکردن را به این طریق

اشاره

صوت

وَ سُئِلَ علیه السلام عَن قَولِ الرّسُولِ صلی الله علیه و آله غَیّرُوا الشّیبَ وَ لَا تَشَبّهُوا بِالیَهُودِ فَقَالَ علیه السلام إِنّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدّینُ قُلّ فَأَمّا الآنَ وَ قَدِ اتّسَعَ نِطَاقُهُ وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ فَامرُؤٌ وَ مَا اختَارَ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: (از امام پرسیدند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: موها را رنگ کنید، و خود را شبیه یهود نسازید یعنی چه؟

فرمود) پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم این سخن را در روزگاری فرمود که پیروان اسلام اندک بودند، امّا امروز که اسلام گسترش یافته، و نظام اسلامی استوار شده، هر کس آنچه را دوست دارد انجام دهد .

شهیدی

[و آن حضرت را از فرموده رسول (صلی الله علیه و آله) پرسیدند «پیری را با خضاب بپوشانید و خود را همانند یهود مگردانید» گفت:] او که درود خدا بر وی باد چنین فرمود:- و شمار مرد- دین اندک بود. اما اکنون که میدان اسلام فراخ گردیده و دعوت آن به همه جا رسیده، هر کس آن کند که خواهد.

اردبیلی

و پرسیدند از آن حضرت از گفتار پیغمبر خدا تغییر دهید پیری را بخضاب و مانند مشوید بجهودان در ترک خضاب پس فرمود پیغمبر این را در وقتی که اصحاب دین اندک بودند پس اما اکنون که وسیعست لباس دین و زده است سینه خود را بر زمین پس مرد مقرون است با چیزی که اختیار نماید اگر خواهد بکند بکند و اگر خواهد نکند

آیتی

از آن حضرت در باره این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرسیدند که فرموده بود: رنگ سفید موی را تغییر دهید و خود را همانند یهودان مسازید و او فرمود:

این سخن را رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) زمانی فرمود که مسلمانان اندک بودند، اما اکنون که دایره اسلام فراخ گردیده و دین استقرار یافته، هرکس به اختیار خود است.

انصاریان

و سؤال کردند از آن حضرت از مفهوم گفته رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:

«موی سپید را تغییر دهید و خود را شبیه یهود ننمایید»پرسیدند،آن حضرت فرمود :

پیامبر این سخن را وقتی فرمود که شمار اهل دین اندک بود، اما امروز که سفره اسلام گسترده شده،و استوار و پابرجا گشته،مرد است و اختیارش .

شرح ها

راوندی

و معنی غیروا الشیب ای اخضبوا شعور رووسکم و محاسنکم، و تحقیقه غیروا الشیب بالخضاب. و انما کان الخضاب فی اول الاسلام مستحبا و ندبا لان المسلمین کانوا مشتغلین بالغزو و القتال اولا، و اذا کان الکفار یرون المقاتله من المومنین مسوده الشعور یرونهم شبانا فیخافونهم، فاما الان فلا یکون بیننا و بین المشرکین حرب و قد کثر المسلمون فلا استحباب فی الخضاب. و القل: و القلیل. و النطاق: شقه طویله عریضه ینجر علی الارض. و هذا استعاره من بروک البعیر اذا انیخ و ضرب بصدره علی الارض. و قوله فامرو و ما اختار کقولهم کل رجل و ضیعته. و روی الاویده بید الله.

کیدری

کان المجاهدون فی بدو الاسلام ندبوا الی الخضاب لئلا ینظر الیهم الاقران بعین الازدراء بسبب الشیخوخه، فکان الشیوخ یخضبون بالسواد تشبها بالشبان، و قیل: کانوا یخضبون بالحناء. و النطاق: شقه طویله عریضه ینجر علی الارض اذا البست و جران البعیر ما یلی الصدر من العنق، و هما کنایتان عن انتظام امور الدین، و کماله و استقامته و استقراره، و ذکر بعض الرواه ان الخضاب نوع من الریاء، و اذا کان الشیب نور الله، فستر نور الله امر خارج عن الاعتدال. و قوله فامرء: مبتدا، و ما اختار: عطف علیه و الخبر محذوف ای فامری و ما اختاره مقرونان کقوله کل رجل و وضیعته.

ابن میثم

نطاق: لباسی که هنگام پوشیدن به دلیل درازی و پهنا روی زمین کشیده می شود. جران البعیر: سینه شتر. (این سخن را پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنگامی فرمود که مسلمانان اندک بودند، اما اکنون که اسلام گسترش یافته و پابرجا شده، هر مردی اختیار خودش را دارد). پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آغاز اسلام، به پیرمردان مسلمان دستور می داد و آنان را وادار می کرد که پیری خود را تغییر دهند، و از ترک آن برحذر می داشت، به دلیل این که پیری شباهت به یهود دارد، زیرا یهودیها این کار را نمی کردند، این بود که به رنگ سیاه خضاب می کردند، و بعضی گفته اند: با حنا خضاب می کردند. هدف این بود که کفار آنها را با چشم توانمندی و جوانی بنگرند، و از آنها بترسند و طمع بر آنها نکنند. از امام (علیه السلام) در زمان خلافتش راجع به آن (خضاب کردن) پرسیدند، امام (علیه السلام) آن را مباح قرار داد نه مستحب، و بر این مطلب اشاره فرمود که آن سنت هنگامی مقرر شد که مسلمانان اندک بودند، اما اکنون که زیادند و کافران ناتوان شده اند، خضاب کردن مباح است، و عبارت: هر مردی اختیار دارد کنایه از همین است. و لفظ: النطاق را برای عظمت و گستردگی اسلام، استعاره آورده است و کلمه ی (ضرب بالجران) استعاره برای پابرجایی و پایداری دین به لحاظ شباهت آن به شتری است که روی زانویش نشسته است. کلمه ی امرو مبتدا و ما اختار عطف بر اوست ما مصدریه، و خبر مبتدا محذوف، و در تقدیر مقرونان است مانند این سخن عربها (کل امرء و ضیعته) توفیق از خداست.

ابی الحدید

وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اَلرَّسُولِ صلی الله علیه و آله غَیِّرُوا الشَّیْبَ وَ لاَ تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ فَقَالَ علیه السلام إِنَّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدِّینُ قُلٌّ فَأَمَّا الآْنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ فَامْرُؤٌ وَ مَا اخْتَارَ .

الیهود لا تخضب و کان النبی صلی الله علیه و آله أمر أصحابه بالخضاب لیکونوا فی مرأی العین شبابا فیجبن المشرکون عنهم حال الحرب فإن الشیخ مظنه الضعف.

قال علی علیه السلام کان ذلک و الإسلام قل أی قلیل و أما الآن و قد اتسع نطاقه و ضرب بجرانه فقد سقط ذلک الأمر و صار الخضاب مباحا غیر مندوب.

و النطاق ثوب تلبسه المرأه لبسه مخصوصه لیس بصدره و لا سراویل

و سمیت أسماء بنت أبی بکر ذات النطاقین لأنها قطعت من ثوبها ذلک قطعه شدت بها سفره لها حملها أبو بکر معه حین خرج من مکه مع النبی صلی الله علیه و آله یوم الهجره فقال النبی صلی الله علیه و آله لقد أبدلها الله بها نطاقین فی الجنه .

و کان نفر الشام ینادون عبد الله ابنها حین حصره الحجاج بمکه یشتمونه کما زعموا یا ابن ذات النطاقین فیضحک عبد الله منهم و قال لابن أبی عتیق أ لا تسمع یظنونه ذما ثم یقول

و تلک شکاه ظاهر عنک عارها ( لأبی ذؤیب الهذلی،و صدره: *و عیّرها الواشون أنّی أحبّها*. ).

و استعار أمیر المؤمنین علیه السلام هذه اللفظه لسعه رقعه الإسلام و کذلک استعار قوله و ضرب بجرانه أی أقام و ثبت و ذلک لأن البعیر إذا ضرب بجرانه الأرض و جرانه مقدم عنقه فقد استناخ و برک.

و امرؤ مبتدأ و إن کان نکره کقولهم شر أهر ذا ناب ( دیوان الهذلیین 1:21. ) لحصول الفائده و الواو بمعنی مع و هی و ما بعدها الخبر و ما مصدریه أی امرؤ مع اختیاره

فأما القول فی الخضاب فقد

روی قوم أن رسول الله صلی الله علیه و آله بدا شیب یسیر فی لحیته فغیره بالخضاب خضب بالحناء و الکتم .

و قال قوم لم یشب أصلا.

و روی أن عائشه قالت ما کان الله لیشینه بالشیب فقیل أ و شین هو یا أم المؤمنین قالت کلکم یکرهه.

و أما أبو بکر فصح الخبر عنه بذلک و کذلک أمیر المؤمنین و قیل إنه لم یخضب و قتل الحسین علیه السلام یوم الطف و هو مخضوب

و فی الحدیث المرفوع رواه عقبه بن عامر علیکم بالحناء فإنه خضاب الإسلام إنه یصفی البصر و یذهب بالصداع و یزید فی الباه و إیاکم و السواد فإنه من سود سود الله وجهه یوم القیامه .

و عنه صلی الله علیه و آله علیکم بالخضاب فإنه أهیب لعدوکم و أعجب إلی نسائکم.

و یقال فی أبواب الکنایه للمختضب هو یسود وجه النذیر لأن النذیر الشیب قیل فی قوله تعالی وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ (سوره فاطر 35. ) إنه الشیب.

و کان عبد الرحمن بن الأسود أبیض الرأس و اللحیه فأصبح ذات یوم و قد حمرهما و قال إن عائشه أرسلت إلی البارحه جاریتها فأقسمت علی لأغیرن و قالت إن أبا بکر کان یصبغ.

و روی قیس بن أبی حازم قال کان أبو بکر یخرج إلینا و کان لحیته ضرام عرفج.

و عن أبی عامر الأنصاری رأیت أبا بکر یغیر بالحناء و الکتم و رأیت عمر لا یغیر شیئا من شیبه و قال إنی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول من شاب شیبه فی الإسلام کانت له نورا یوم القیامه و لا أحب أن أغیر نوری.

و کان أنس بن مالک یخضب و ینشد نسود أعلاها و تأبی أصولها و لیس إلی رد الشباب سبیل.

و روی أن عبد المطلب وفد علی سیف بن ذی یزن فقال له لو خضبت فلما عاد إلی مکه خضب فقالت له امرأته نثیله أم العباس و ضرار ما أحسن هذا الخضاب لو دام فقال فلو دام لی هذا الخضاب حمدته

قال یعنی إنه صار شیخا فصار حکما بین الناس من قوله لا تغبط المرء أن یقال له أضحی فلان لسنه حکما.

و قال أسماء بن خارجه لجاریته اخضبینی فقالت حتی متی أرقعک فقال عیرتنی خلقا أبلیت جدته و هل رأیت جدیدا لم یعد خلقا.

و أما من یروی أن علیا علیه السلام ما خضب.

فیحتج بقوله و قد قیل له لو غیرت شیبک یا أمیر المؤمنین فقال الخضاب زینه و نحن فی مصیبه . یعنی برسول الله صلی الله علیه و آله .

و سئل الحسن علیه السلام عن الخضاب فقال هو جزع قبیح .

و قال محمود الوراق یا خاضب الشیب الذی و قد روی قوم عن النبی صلی الله علیه و آله کراهیه الخضاب و أنه قال لو استقبلتم الشیب بالتواضع لکان خیرا لکم.

قال الشاعر و صبغت ما صبغ الزمان فلم یدم صبغی و دامت صبغه الأیام.

و قال آخر یا أیها الرجل المغیر شیبه

و یقولون فی دیوان عرض الجیش ببغداد لمن یخضب إذا ذکروا حلیته مستعار و هی کنایه لطیفه و أنا أستحسن قول البحتری خضبت بالمقراض کنایه عن قص الشعر الأبیض فجعل ذلک خضابه عوضا عن الصبغ و الأبیات هذه لابس من شبیبه أم ناض و ملیح من شیبه أم راض ( دیوانه 2:72،من قصید یمدح فیها ابن الفیاض. )

و إذا ما امتعضت من ولع الشیب

کاشانی

(و سئل علیه اسلام عن قول النبی صلی الله علیه واله) و پرسیده شد آن حضرت از قول پیغمبر صلی الله علیه و آله که (غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود) تغییر دهید پیری را به خضاب و مانند مشوید به جهودان در ترک خضاب تا کافران در میدان محاربه ببینند شما را در سن قوت و شباب (فقال انما قال صلی الله علیه و آله ذلک) پس آن حضرت فرمود در جواب به تحقیق که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود این کلمه طیبه را (والدین قل) که اصحاب دین اندک بودند از روی عدد و اصلا قوت نبود در اسلام (فاما الان و قد اتسع نطاقه) پس اما در این زمان که وسیع است و منبسط لباس دین (و ضرب بجرانه) و زده است سینه خود را به زمین در ثبات و تمکین (فامرء و ما اختار) پس مرد مقرون است با چیزی که اختیار نماید آن را بعد از مبالغه در ندبیت آن، یعنی اگر خواهد خضاب کند و اگر خواهد به ترک آن گراید. و اگرچه مندوب است در این زمان نیز اما تاکید آن به مرتبه اول نیست. استعاره فرموده لفظ (نطاق) را که آن شقه طویل است که کشیده شود بر زمین در حین لبس از برای اسلام به اعتبار عموم و انبساط آن و (جران) را که آن صدر بعیر است از برای دین، به اعتبار تمکن و ثبات و استقرار و استقامت آن

آملی

قزوینی

لاهیجی

و سئل علیه السلام عن قول النبی صلی الله علیه و آله: «غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود» فقال علیه السلام: «انما قال، صلی الله علیه و آله، ذلک و الدین قل، فاما الان و قد اتسع نطاقه و ضرب بجرانه، فامرو و ما اختار.»

و سوال شد از حضرت علیه السلام از معنی قول پیغمبر صلی الله علیه و آله، که «تغییر دهید علامت پیری را که سفیدی ریش باشد، یعنی به خضاب کردن و مشوید مانند یهود»، پس گفت حضرت علیه السلام که نگفت پیغمبر، صلی الله علیه و آله، آن قول را مگر در حالتی که اهل دین اسلام اندک بودند و اما در این وقت و حال آنکه وسیع شده است کمربند دین اسلام و زده است سینه ی خود را به زمین و قائم و ثابت شده است، پس باشد هر مردی با اختیار و اراده ی خود. یعنی چون در ابتدای دین اسلام اهل اسلام اندک بودند و پیران را رغبتی نبود در جهاد کردن با جوانان کفار، امر شد به خضاب کردن پیران از برای نفع بخشیدن جهاد با کفار و اما در این زمان که اسلام قوت گرفته است و جوانان مسلمانان بسیار شده اند، واجب نیست تغییر سفیدی ریش به خضاب کردن، بلکه مختارند به خضاب کردن و خضاب نکردن.

خویی

اللغه: (الشیب) بیاض الشعر، (القل) و القله مثل الذل و الذله- صحاح. (النطاق) شقه تلبسها المراه و تشد وسطها ثم ترسل الاعلی علی الاسفل الی الرکبه و الاسفل ینجر الی الارض و (جران) البعیر مقدم عنقه من مذبحه الی منحره- صحاح. الاعراب: الشیب مفعول، و لا تشبهوا امر من التشبه من باب التفعل، و الدین قل جمله مبتداء و خبر فی محل الحال، و الان متعلق باختار، و جمله و قد اتسع نطاقه، فی محل الحال من الدین، امرو، مبتداء نکره لعمومه ای کل امرء و لفظه ما، موصوله اختار جمله الصله و العائد محذوف و هی عطف علی امرء. و الخبر محذوف و هو مقرونان او ما یرادفه کقولهم: کل امر وضیعته. المعنی: امره صلی الله علیه و آله و سلم: بتغییر الشیب بالسواد او الحناء، ظاهره الوجوب لحکمه ذکره (علیه السلام) فقوله: فامرو و ما اختار، اعلام لنسخه فانه قد ینسخ السنه کما ینسخ القرآن، و الظاهر انه علی وجه الاستجاب فقوله: فامرء و ما اختار، ترخیص لترکه فان الاستجاب مرکب من الامر و ترخیص الترک و لا ینافی بقاء الحکم الاستحبابی زوال الحکمه التشریعیه کما فی وجوب او استحباب غسل الجمعه المشرعه لازاله عفونه الابط من الاعراب، و یشمل البریئون منها، فقول ابن میثم فی الشرح: انه (علیه السلام) جعله من المباح، مورد تامل فان الاخبار الوارده فی فضل الخظاب و استحبابه مطلقا غیر قابله للرد و الانکار. الترجمه: از آن حضرت مقصود از قول رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را پرسیدند که فرموده (سپیدی موی پیری را بگردانید و خود را مانند یهود نسازید) فرمود: پیغمبر این دستور را فرمود در حالی که مسلمانان اندک و انگشت شمار بودند ولی اکنون که دائره ی اسلام وسعت یافته و دین پابرجا شده است هر کسی اجتیار خود را دارد.

شوشتری

(الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) قول المصنف (و سئل عن قول الرسول (صلی الله علیه و آله)) هکذا فی (المصریه)، و الصواب: (و سئل عن قول النبی (صلی الله علیه و آله)) کما فی (ابن ابی الحدید و ابن میثم و الخطیه). (غیروا الشیب و لا تشبهوا بالیهود) فی (معارف ابن قتیبه): جاووا بابی قحافه (ابی ابی بکر) یوم فتح مکه الی النبی (صلی الله علیه و آله) و هو شیخ کبیر، راسه کالثغامه البیضاء، فاسلم، فقال النبی (صلی الله علیه و آله): غیروا شیبته. و فی (الاساس): کان راسه ثغامه، و هی شجره بیضاء الزهر و الثمر کان جماعتها هامه شیخ. (فقال (علیه السلام): انما قال ذلک و الدین قل) قل بالضم و الکسر القله، یقال: الحمد لله علی القل و الکثر. و القل و الکثر، و قال الشاعر: و قد یقصر القل الفتی دون همه و قد کان لو لا القل طلاع انجد و نظیره ما فی الخبر عن الباقر و الصادق (علیه السلام): سئلا عن رمل النبی (صلی الله علیه و آله) فی الطواف، فقالا: انه فعل ذلک فی غزوه الحدیبیه لیری قریش تجلده، و تجلد اصحابه. قال الباقر (علیه السلام): و من اجل ذلک یرمل الناس- ای العامه- غفله عن ان فعله (صلی الله علیه و آله) کان موقتا. قال (علیه السلام): و انی لامشی مشیا، و کان ابی یمشی مشیا. و کذا فی (الروضه) ما عن النبی (صلی الله علیه و آله) الفرق بین المسلمین و المشرکین (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) التلحی بالعمائم، انما قال ذلک فی اول الاسلام. و روی ان الباقر (علیه السلام) سئل عن اکل لحم الحمر الاهلیه، فقال: انما نهی النبی (صلی الله علیه و آله) عنها و عن اکلها یوم خیبر، و انما نهی عن اکلها فی ذلک الوقت لانها کانت حموله الناس، و انما الحرام ما حرم الله فی القرآن. (فاما الان و قد اتسع نطاقه) النطاق: ما یشد علی الوسط. (و ضرب بجرانه) قال الجوهری: جران البعیر: مقدم عنقه من مذبحه الی منحره. و اتساع نطاق الدین و الاسلام کنایه عن فسحته. و ضرب الجران: کنایه عن استقراره و عدم تزلزله. (فامرو و ما اختار) من تغییر الشیب و عدمه، قال ابن ابی الحدید: فصار الخضاب مباحا غیر مندوب. قلت: غایه ما یدل علیه کلامه (علیه السلام): رفع الایجاب، و اما عدم الاستحباب فلا. و عن الصادق (علیه السلام): نفقه درهم فی الخضاب افضل من نفقه درهم فی سبیل الله. ان فیه اربع عشره خصله: یطرد الریح من الاذنین، و یجلو الغشاء من البصر، و یلین الخیاشیم، و یطیب النکهه، و یشد اللثه، و یذهب بالغشیان، و یقل وسوسه الشیطان، و تفرح به الملائکه، و یستبشر به المومن، و یغیظ به (الفصل السادس- فی النبوه الخاصه) الکافر، و هو زینه، و هو طیب، و براءه فی قبره، و یستحیی منه منکر و نکیر. و یمکن الاستدلال لبقاء استحبابه بما روی ان قوما دخلوا علی الحسین (علیه السلام) قراوه مختضبا بالسواد، فسالوه عن ذلک، فمد یده الی لحیته ثم قال: امر النبی (صلی الله علیه و آله) فی غزاه غزاها ان یختضبوا بالسواد، لیقووا به علی المشرکین. هذا، و قالوا: اول من اختضب بالسواد من اهل مکه عبدالمطلب بن هاشم، کان رجل من حمیر خصه بذلک من الیمن و زوده بالوسمه.

مغنیه

الدین قل ای لم ینتشر بین الناس و یکثر اتباعه. و النطاق: الحزام. و الجران مقدم البعیر یضرب به الارض اذا استراح، و کان النبی (صلی الله علیه و آله) قد امر الشیوخ من اصحابه ان یستروا الشیب عن العدو بالخصاب لیظهروا امامه فی هیئه الاقویاء. فقال الامام: ذاک حیث کان الاسلام ضعیفا بقله اتباعه، اما الیوم و قد ظهر علی الدین کله فلم یبق لهذا الحکم من موضوع، فمن شاء فلیترک الخضاب، و من شاء فلیخضب، و بهذا القصد الغی عمر سهم المولفه قلوبهم. و تسال: الا یتنافی هذا مع الحدیث المشهور عن رسول الله (صلی الله علیه و آله): حلال محمد حلال الی یوم القیامه، و حرامه حرام الی یوم القیامه؟. الجواب: ان الاحکام الشرعیه الاسلامیه علی نوعین: الاول منهما یرتبط بطبیعه الانسان و فطرته من حیث هو انسان، و هذا النوع من الاحکام لا یتغیر و لا یتبدل تماما کنظام الکون و الافلاک فی حرکاتها الدائبه، و لو اختل شی ء منه لانهار الکون بما فیه. و هذا النوع هو المقصود بالحدیث المشهور. و النوع الثانی یرتبط بالحیاه الاجتماعیه، و هذا تتغیر احکامه تبعا لتغیر المجتمع من حال الی حال حیث یتغیر موضوع الحکم و سببه الموجب، و خضاب الشیب او عدم خضابه من هذا النوع و تقدم الکلام عن ذلک فی شرح الخطبه 174 فقره (التحلل و التحریم بین الاسلام و المسیحیه).

عبده

… غیروا الشیب: غیروا الشیب بالخضاب لیراکم الاعداء کهولا اقویاء ذلک و الدین قل بضم القاف ای قلیل اهله و النطاق ککتاب الحزام العریض و اتساعه کنایه عن العظم و الانتشار و الجران علی وزن النطاق مقدم عنق البعیر یضرب به علی الارض اذا استراح و تمکن ای بعد قوه الاسلام الانسان مع اختیاره ان شاء خضب و ان شاء ترک

جعفری

فیض الاسلام

از امام علیه السلام (در زمان خلافتش سبب خضاب نکردن را به این طریق) پرسیدند که معنی فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله- که فرموده تغییر دهید پیری را (ریش را رنگین نمائید) و خود را بیهود مانند نسازید، چیست؟ آن بزرگوار فرمود: این سخن را پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود هنگامی که (اهل) دین اندک بود پس (مسلمانان را امر نمود خضاب نمایند و به یهود نمانند چون آنها خضاب نمی کردند، ولی) در این زمان که کمربند دین گشاده شده (اسلام در همه جا منتشر گردیده) و سینه خود را بر زمین نهاده (مستقر و پا برجا گشته) هر مردی به اختیار و اراده خود می باشد (می خواهد خضاب نماید و می خواهد ننماید، خلاصه امری است مباح یعنی جائز و روا، نه واجب و مستحب، بله خضاب یک نوع زینت و آرایشی است، چنانکه در فرمایش چهارصد و شصت و پنج بیاید که به این نکته اشاره فرموده است).

زمانی

با توجه به نکته فوق روشن می شود روایاتی که درباره استفاده از حنا و خضاب نمودن وجود دارد برای صدر اسلام بیشتر مورد توجه بوده و صادر شده است و در عصر ما آزادی است و هر کس در اعمال خود دنبال علاقه ذاتی می رود. خدا می فرماید: (سرزمین پاک به اذن پروردگارش گیاهش می روید ولی سرزمین ناپاک فقط خار و خاشاک می دهد.)

سید محمد شیرازی

و سئل علیه السلام: عن قول الرسول (صلی الله علیه و آله): (غیروا الشیب) ای الشعر الابیض فی اللحیه، و تغیره بالحناء و نحوه (و لا تشبهوا بالیهود) الذین یترکون لحاهم بیضا، ما معنی هذا الکلام؟، فقال علیه السلام فی الجواب: (انما قال (صلی الله علیه و آله) ذلک والدین قل) ای قلیل بقله انصاره (فاما الان و قد اتسع نطاقه) النطاق الحزام العریض، و اتساعه کنایه عن انتشاره و کثره المسلمین، کما ان الانسان یتسع نطاقه اذا سمن (و ضرب بجرانه) جران البعیر مقدم عنقه، یضرب به علی الارض اذا نام و استراح، و هذا کنایه عن قوه الاسلام الباعثه لاطمینانه و عدم خوف اهله من الاعداء (ف) کل (امرء و ما اختاره) الخضاب او الترک، و هذا لا ینافی کون الافضل الخضاب، کما فی الاحادیث.

موسوی

اللغه: غیروا: بدلوا. الشیب: بیاض الشعر. تشبه به: قلده و حاکاه. قل: بضم القاف الی قلیل اهله. النطاق: الحزام. الجران: مقدم عنق البعیر. الشرح: دعا رسول الله اصحابه من اهل الشیب ان یغیروا شیبهم بالخضاب بالحناء و السواد او غیرها من الاصباغ و لا یتشبهوا بالیهود الذین لا یصبغون شیبهم و امره علیه السلام انما کان لاجل ان یظهروا فی فتوه و شباب فیها بهم الاعداء و انما قال ذلک یوم کان المسلمون قله و اما بعد ان اکثر المسلمون و انتشر الاسلام و توطدت ارکانه و ثبتت دعائمه فکل مسلم و ما اختار فمن احب ان یخضب فهو مباح له و من اراد ترکه فله الحریه الکامله …

طالقانی

و سئل علیه السّلام عن قول الرسول صلّی اللّه علیه و آله: غیّروا الشیب، و لا تشبّهوا بالیهود، فقال علیه السّلام: انّما قال صلّی اللّه علیه و آله ذلک و الدین قل، فامّا الآن و قد اتّسع نطاقه، و ضرب بجرانه، فامرؤ و ما اختار. «از علی علیه السّلام در باره این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرموده است: موهای سپید را خضاب کنید و خود را همانند یهود مگردانید پرسیدند، گفت: این سخن را پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هنگامی فرموده است که شمار متدینان اندک بوده است ولی اینک که دامنه اش گسترده و همه جا کشیده شده است هر کس هر گونه که می خواهد رفتار کند.»

ابن ابی الحدید در شرح این سخن چنین گفته است: یهودیان خضاب نمی بستند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به یاران خود فرمان داده بود خضاب ببندند تا در نظر مردم جوان دیده شوند و مشرکان در حال جنگ از ایشان بترسند زیرا داشتن موهای سپید موجب گمان ناتوانی است. شارح سپس در باره لغات و کنایات آن توضیح داده است و پس از آن سخنانی را در مورد موی سپید و خضاب کردن آورده است که به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود.

گروهی روایت کرده اند که چند تار موی سپید در ریش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ظاهر شد و آن حضرت آن را با خضاب تغییر داد و با حنا و کتم - دانه های رنگی- رنگ کرد.

گروهی هم گفته اند که هرگز خضاب نبسته است، و روایت شده است که عایشه می گفته است: خداوند پیامبر خود را با موی سپید معیوب نفرمود. گفتند: ای ام المؤمنین مگر موی سپید عیب است گفت: آری که همه تان آن را خوش نمی دارید. اما در مورد ابو بکر اخبار صحیح رسیده است که خضاب می کرده است. همچنین در مورد امیر المؤمنین علیه السّلام، هر چند که در باره ایشان گفته شده است که خضاب نبسته است.

امام حسین علیه السّلام روز عاشورا در حالی که موهایش را خضاب فرموده بود، کشته شد. و در حدیث مرفوعی که آن را عقبه بن عامر روایت کرده چنین آمده است: «بر شما باد به حنا که خضاب اسلام است، چشم را پر نور می کند، درد سر را از میان می برد، بر نیروی جنسی می افزاید و از رنگ سیاه بر حذر باشید که هر کس موهای خود را سیاه کند خداوند چهره اش را روز رستاخیز سیاه می کند.»

گروهی هم در مورد کراهت خضاب بستن از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کنند که فرموده است: اگر با فروتنی پذیرای موهای سپید باشید، برای شما بهتر است.

و از امام حسن علیه السّلام در مورد خضاب پرسیدند، فرمود: بی تابی زشتی است.

کسانی که معتقدند علی علیه السّلام خضاب نبسته است، چنین استناد می کنند که به آن حضرت گفته شد چه می شود که موهای سپید خود را خضاب ببندی، فرمود: خضاب زینت است و ما سوگواریم یعنی سوگوار رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.

مکارم

وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله:«غَیِّرُوا الشَّیْبَ وَ لَا تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ»

فقال علیه السلام

إِنَّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدِّینُ قُلٌّ،فَأَمَّا الْآنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ،

وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ،فَامْرُؤٌ وَمَا اخْتَارَ .

از امام علیه السلام درباره این گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد که فرموده است:«موهای سفید خود را تغییر دهید (و آن را رنگ و خضاب کنید) و خود را شبیه یهود نسازید».

امام علیه السلام در پاسخ فرمود:

این سخن را پیامبر صلی الله علیه و آله زمانی فرمود که پیروان اسلام کم بودند اما امروز که اسلام گسترش یافته و آرامش و امنیت برقرار گشته (و دین استقرار یافته است) هر کسی مختار است (که رنگ و خضاب بکند یا نه). ( . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این جمله حکمت آمیز را ابوبکر باقلانی (متوفای 372) که قبل از مرحوم سیّد رضی می زیسته است در کتاب اعجاز القرآن آورده است و همچنین عبداللّه بن معتزّ نیز در کتاب بدیع آن را ذکر کرده و بعد از سیّد رضی،زمخشری در ربیع الابرار و بسیاری از نویسندگان کتاب مسانید صدر آن را در احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آورده اند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 19). )

تغییر حکم یا تغییر شرایط

این سخن حکمت آمیز در واقع پاسخی است به سؤالی که بعضی از یاران امام درباره تفسیر یکی از سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کرده اند به این ترتیب که:«از امام درباره این گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد که فرموده است:موهای سفید خود را تغییر دهید (رنگ و خضاب کنید) و خود را شبیه یهود نسازید»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله:غَیِّرُوا الشَّیْبَ،وَ لَا تَشَبَّهُوا بِالْیَهُودِ) .

امام علیه السلام فرمود:«این سخن را پیامبر صلی الله علیه و آله زمانی فرمود که پیروان اسلام کم بودند اما امروز که اسلام گسترش یافته و آرامش و امنیت برقرار گشته (و اسلام استقرار یافته است) هر کسی مختار است (که رنگ و خضاب بکند یا نه)»؛ (فَقَالَ علیه السلام:إِنَّمَا قَالَ صلی الله علیه و آله ذَلِکَ وَ الدِّینُ قُلٌّ،فَأَمَّا الْآنَ وَ قَدِ اتَّسَعَ نِطَاقُهُ،وَ ضَرَبَ بِجِرَانِهِ،فَامْرُؤٌ وَ مَا اخْتَارَ) .

«نطاق»در اصل به معنای کمربند و یا کمربندهای خاصی است که زنان به کمر می بستند؛ولی در اینجا به معنای محدوده و قلمرو است،بنابراین جمله «اتَّسَعَ نِطاقُهُ» یعنی قلمرو اسلام گسترش یافته است.

«جِران»به معنای قسمت پایین گردن شتر است که به هنگام استراحت آن را به زمین می نهد و تعبیر به«ضَرَبَ بِجِرانِهِ»کنایه از حاکمیت امنیت بر محیط اسلام است.

در آغاز اسلام که عدد مسلمانان کم بود و در میان آنها گروهی از پیران نیز وجود داشتند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اصرار داشت که پیران چهره جوان به خود بگیرند تا مایه ترس و وحشت دشمن شوند و نشانی از ضعف در آنها دیده نشود به همین دلیل دستور خضاب و رنگ کردن صادر شد.منتها برای این که دشمنان اعم از یهود و مشرکان،از نکته این کار باخبر نشوند و دوستان نیز احساس ضعف نکنند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این دستور را مستند به عدم شباهت با یهود کرد که این کار را به خود اجازه نمی دادند.

امام علیه السلام به این نکته دقیق اشاره می کند که هر حکمی تابع موضوع خود است؛ اگر موضوع تغییر یابد آن حکم نیز عوض می شود،همان گونه که اگر شراب سرکه شود و یا کافر مسلمان گردد حکم آن تغییر پیدا می کند.

امام علیه السلام می فرماید:موضوع این حکم رعب افکندن در دل دشمنان از طریق جوان نمایی پیران بوده و این مربوط به زمانی است که عدد مسلمانان کم بود اما در عصر امام که اسلام سراسر منطقه را فرا گرفته بود و حکومت اسلامی تثبیت یافته بود نه ترسی از مشرکان وجود داشت و نه خوفی از یهود،دیگر موضوعی برای رعب افکندن در دل دشمن از طریق رنگ کرد موهای سفید باقی نمانده بود.

در اینجا دو سؤال پیش می آید:

سؤال اول این که ما معتقدیم:

«حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَه؛ حلال و حرام اسلام تا دامنه قیامت تغییر ناپذیر است». ( .کافی،ج 1،ص 58،ح 19. )و این اصل با آنچه در این حدیث آمده چگونه سازگار است؟

مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود پاسخ خوبی به این سؤال داده است که با توضیحی آن را می آوریم:احکام شرع دو گونه است:احکامی که بر اساس موضوعات ثابت و فطری تشریع شده مانند نماز و روزه و حج و...که تغییرپذیر نیست،همچون قوانین ثابتی که در جهان آفرینش حکمفرماست و احکامی که بر اساس موضوعات متغیر وارد شده است که با تغییر موضوع،حکم عوض می شود؛مثلا ما می دانیم خرید و فروش خون و اعضای بدن انسان در سابق جزء محرمات بود،زیرا هیچ فایده مباحی نداشت ولی امروز که برای نجات جان مصدومان یا پیوند اعضا آثار حیات بخش دارد کاملاً قابل خرید و فروش به قیمت های بالاست.امثال این احکام در میان احکام اسلامی کم نیست.

مسئله رنگ آمیزی موهای سفید که در این کلام نورانی به آن اشاره شده است نیز از همین قبیل بوده،زیرا پغمبر اکرم در زمانی که یارانش کم و در میان این عده کم جمعی از ریش سفیدان بودند این دستور را صادر کرد تا چهره پیرمردان جوان شود و سبب ترس دشمن گردد.(علاوه بر این که در روحیه خود آنها نیز اثر می گذارد و روح جوانی در آنها جوانه می زند.) ولی هنگامی که شرایط عوض شد و جمعیت مسلمانان آن اندازه فزونی یافت که وجود پیرمردان محاسن سفید در میان آنها تأثیری در قوت و قدرت مسلمانان نداشت،طبعاً حکم هم عوض می شود. ( .منظور از تغییر موضوع این نیست که خون یا اعضا عوض می شود و یا این که خضاب تبدیل به چیز دیگری می شود،بلکه مقصود آن است که شرایط و ملاک و فلسفه حکم تغییر می یابد؛فلسفه ای که به منزله قید موضوع است.مثلاً خون بی فایده و مفید دو موضوع است و خضاب زمان ضعف مسلمانان و خضاب زمان قوت دو موضوع محسوب می شود. )

واضح است که حدیث«حَلالُ مُحَمَّد»اشاره به بخش اول است.شبیه این موضوع چیزی است که در بعضی از روایات آمده است که از امام باقر علیه السلام سؤال شد که ما شنیده ایم پیغمبر (و یارانش) در طواف با سرعت و شبیه دویدن حرکت می کردند آیا ما هم این گونه عمل کنیم و یا به طور معمولی راه برویم؟ آن بزرگوار پاسخ دقیقی به این سؤال دادند،فرمودند:پیغمبر اکرم این دستور را در ماجرای حدیبیه داد تا قریش چابکی آن حضرت و یارانش را ببینند (و بترسند) ولی جمعی از عامه به سبب غفلت از این موضوع که این یک حکم موقت و در شرایط خاصی بوده است هنوز این کار را ادامه می دهند ولی من و پدرم در طواف راه می رویم». ( .وسائل الشیعه،ج 9 باب 29 از ابواب طواف ح 2.(با کمی تلخیص و اقتباس)؛فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 226. )

سؤال دوم این که می دانیم خضاب یکی از مستحبات است چگونه امام می فرماید:امروز هر کس مخیر است بین خضاب و ترک آن؟

پاسخ این سؤال این است که در آن زمان پیغمبر اکرم به یاران مسن خود الزام کرده بود که خضاب کنند و امام علیه السلام می فرماید:آن الزام اکنون بر طرف شده و هرکس آزاد است و این امر منافاتی با استحباب خضاب ندارد،زیرا آثار دیگری در روحیه خود انسان و همسر و فرزندان و اطرافیان او ممکن است داشته باشد. ( .بهج الصباغه،ج 2 صلی الله علیه و آله 483.)

انگلیسی

Imām Ali ibn Abū Tālib was asked once to explain this saying of the Messenger of Allāh: "Change your gray hair (with dye) and do not acquire resemblance to the Jews.” Imām Ali ibn Abū Tālib replied: “The Prophetarung said this at a time when the religion was confined to only a few, but now since its expanse has widened and it is firmly settled, everyone is free to choose.”{The idea here is that since in the dawn of Islam the number of Muslims was limited, it was necessary to keep them distinct from the Jews in order to maintain their collective entity. The Prophet therefore, ordered the use of hair-dye which was not in use among the Jews. Besides, it was also the aim that when facing the enemy, people should not look old and weak.}

حکمت18: درباره کسانی که از جنگ با حضرت کناره گیری کردند

اشاره

صوت

وَ قَالَ علیه السلام فِی الّذِینَ اعتَزَلُوا القِتَالَ مَعَهُ خَذَلُوا الحَقّ وَ لَم یَنصُرُوا البَاطِلَ

ترجمه ها

دشتی

و درود خدا بر او، فرمود: (در باره آنان که از جنگ کناره گرفتند) حق را خوار کرده، باطل را نیز یاری نکردند .

شهیدی

[و در باره کسانی که از جنگ در کنار او کناره جستند، فرمود:] حق را خوار کردند و باطل را یار نشدند.

اردبیلی

و فرمود در حق کسانی که گوشه گرفتید این کارزار کردنست آن حضرت فرو گذاشتند حق را و یاری ندادند باطل را

آیتی

در باره کسانی که از پیکار در کنار او، کناره گرفته بودند، چنین فرمود: حق را واگذاشتند و باطل را یاری نکردند.

انصاریان

و آن حضرت در باره کسانی که از جهاد در کنار او دوری جستند فرمود:حق را فرو گذاشتند، و به یاری باطل بر نخاستند .

شرح ها

راوندی

کیدری

ابن میثم

(حق را خوار کردند و به باطل هم کمکی نکردند) عبدالله بن عمر و گروهی از قاریان، و دیگران مانند ابوموسی اشعری، و احنف بن قیس در جنگ صفین از آن جمله بودند. و ممکن است که این گفتار امام (علیه السلام) اشاره به بینابین بودن درجه ی گمراهی آنان و به منزله ی بهانه ای برای آنها باشد. گویا فرموده باشد: براستی آنها هر چند که حق را در همراهی ما خوار گذاشتند، باطل را نیز با همراهی دشمنان یاری نکردند.

ابی الحدید

وَ قَالَ علیه السلام فِی الَّذِینَ اعْتَزَلُوا الْقِتَالَ مَعَهُ خَذَلُوا الْحَقَّ وَ لَمْ یَنْصُرُوا الْبَاطِلَ .

قد سبق ذکر هؤلاء فیما تقدم و هم عبد الله بن عمر بن الخطاب و سعد بن أبی وقاص و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و أسامه بن زید و محمد بن مسلمه و أنس بن مالک و جماعه غیرهم.

و قد ذکر شیخنا أبو الحسین فی الغرر أن أمیر المؤمنین علیه السلام لما دعاهم إلی القتال معه و اعتذروا بما اعتذروا به قال لهم أ تنکرون هذه البیعه قالوا لا لکنا لا نقاتل فقال إذا بایعتم فقد قاتلتم قال فسلموا بذلک من الذم لأن إمامهم رضی عنهم .

و معنی قوله خذلوا الحق و لم ینصروا الباطل أی خذلونی و لم یحاربوا معی معاویه و بعض أصحابنا البغدادیین یتوقف فی هؤلاء و إلی هذا القول یمیل شیخنا أبو جعفر الإسکافی

کاشانی

(و قال علیه السلام فی الذین اعتزلوا القتال معه:) فرموده است آن حضرت علیه السلام در شان کسانی که گوشه گرفتند از کارزار نمودن به مصاحبت و موافقت او (خذلوا الحق) فرو گذاشتند راه حق را و تکاسل ورزیدند در آن (و لم ینصروا الباطل) و یاری ندادند کار باطل و ناحق را چون محمد بن سلمه و اسامه بن زید و سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر و ابوموسی اشعری و احنف بن قیس که رخصت حاصل کردند از آن زبده اشخاص که با آن حضرت به کارزار مشغول نشوند و مقرر است که اگر نصرت حق می کردند چون مالک اشتر و دیگران، فیروز می بودند در هر دو جهان. این کلام اشارت است به توسط ایشان در ضلالت، گوییا آن حضرت در حق ایشان فرموده که ایشان اگرچه فرو گذاشتند حق را و مدد ما ندادند در آن اما یاری ندادند امر باطل را و مدد خصمان ما ندادند در آن

آملی

قزوینی

و درباره جمعی که کناری گرفته بودند از قتال با او یعنی در جنگها نه با آن حضرت شدند و نه با مخالفان گفت: فرو گذاشتند حق را و نصرت نکردند باطل را، این کلام را در تقبیح حال ایشان میفرماید، گویا قومی دیگر از اشرار که نصرت باطل نمودند به عذر نزدیکترند از این معتزلین، چه نصرت باطل کانه مانعی است نصرت حق را، نوع عذری است برای خذلان حق، و معتزلین را این شایبه ای از عذر نباشد و هم اشارت است بلغو بودن وجود ایشان و عدم صدور اثری از حق و باطل از ایشان و شارح (کاشی) گوید: غرض تعیین امر ایشان است در وسط، نه در حد کمال شقاوت همچو ناصران باطل از امثال (عمرو بن العاص) و غیرهم، و نه کمال سعادت همچو ناصران آن حضرت

لاهیجی

یعنی و گفت امیرالمومنین علیه السلام درباره ی کسانی که دوری کردند از جهاد کردن به اتفاق او را که: واگذاشتند حق را و یاری نکردند باطل را، یعنی در نزد حق و باطل بر باطل باشند.

خویی

اللغه: (خذله) خذلانا اذا ترک عونه و نصرته قال الاصمعی: اذا تخلف الظبی عن القطیع قیل: خذل- صحاح الاعراب: جمله و لم ینصروا الباطل، فی محل الحال من فاعل خذلوا. المعنی: فی الشرح المعتزلی قد سبق ذکر هولاء فیما تقدم، و هم: عبدالله بن عمر ابن الخطاب و سعد بن ابی وقاص و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل و اسامه بن زید، و محمد بن مسلمه، و انس بن مالک، و جماعه غیرهم، و نقل عن شیخه ان امیرالمومنین (علیه السلام) لما دعاهم الی القتال معه و اعتذروا بما اعتذروا قال لهم: اتنکرون هذه البیعه؟ قالوا: لا لکنا لا نقاتل، فقال: اذا بایعتم قاتلتم قال: فسلموا بذلک من الذم لان امامهم رضی عنهم انتهی. و غر بذلک ابن میثم فقال: و یشبه ان یکون هذا اشاره الی توسط درجتهم فی الضلال، و یجری مجری العذر لهم- الخ اقول: هذه الجمله ابلغ تعبیر فی تعییرهم و تقبیحهم و حط درجتهم و مرجعها الی ان هولاء ممن لا مبدا لهم فی الحیاه و لم یوفقوا لاتخاذ عقیده یجاهدون لها، فان الحیاه المعنویه للانسان- عقبیده و جهاد- فمن لا عقیده له بحق او باطل کان مهملا و ملحقا بالکائنات غیر ذات الشعور، فمن اعتقد و جاهد دونه و ان کان خطا افضل من لا عقیده له اصلا. فظهور الفتن و نشوب الحروب بین المسلمین ناش عن اعتزال هولاء الخاذلین، حیث انهم لو نصروا علیا (علیه السلام) یغلب علی الباطل فیدمغه و لا یتجرء امثال معاویه علی القیام فی وجهه و الایذان بحربه، و لو نصروا الباطل ربما صار عذرا لعلی (علیه السلام) فتخلی عن تصدی الزعامه التی اکرهوه علیها کما فی ایام ابی بکر و عمر، فانه لم یتصد للزعامه الا بعد ضغط شدید من العامه. فاعتزال هولاء منقصه روحیه و فقدان عقیده و ایمان معنویه لا عیب فوقه و سبب لبروز الحرب و نشوب القتال بین فئتی الحق و الباطل، فاعتقد ان تحت هذه الجمله لهیبا حراقا فی قلبه اللطیف الربانی وجهه علی هولاء بهذه الجمله الموجزه. الترجمه: درباره ی آنان که از جهاد باوی کناره گرفتند فرمود: حق را وا گزاردند و بباطل هم یاری ندادند.

نه دنبال حق و، نه جویای باطل*** تو انسان نه ای، پیکری هستی از گل

شوشتری

قول المصنف: (و قال (علیه السلام) فی الذین اعتزلوا القنال معه) قال ابن ابی الحدید: هم ابن عمر و سعد بن ابی و قاص و سعید بن زید و اسامه بن زید و محمد بن مسلمه و انس بن مالک و جمع آخر، و قال ابوالحسین من شیوخ المعتزله فی کتاب (غرره): انه (علیه السلام) لما دعاهم الی القتال معه، و اعتذروا بما اعتذروا به قال لهم: اتنکرون هذه البیعه؟ قالوا: لا، لکنا لا نقاتل فقال: (اذا بایعتم فقد قاتلتم) قال: فسلموامن الذم. قلت: مع ان اصل بیعتهم غیر معلومه و الروایات فیها مختلفه، روایته (الفصل الثلاثون- فی بیعته (علیه السلام)) روایه باطله فکیف یعقل ان یقول (علیه السلام) لهم: (اذا بایعتم فقد قاتلتم)؟ بدون عذر صحیح و هم الذین ذکر الله تعالی عذرهم فی الجهاد فی قوله: (لیس علی الضعفاء و لا علی المرضی و لا علی الذین لا یجدون ما ینفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما علی المحسنین من سبیل و الله غفور رحیم و لا علی الذین اذا ما اتوک لتحملهم قلت لا اجد ما احملکم علیه تولوا و اعینهم تفیض من الدمع حزنا الا یجدوا ما ینفقون)، و اولئک کان لهم معاذیر کاذبه فهم مصادیق قوله تعالی: (و جاء المعذرون من الاعراب لیوذن لهم و قعد الذین کذبوا الله و رسوله سیصیب الذین کفروا منهم عذاب الیم). و کیف یصح ما روی؟ و من بایعه (علیه السلام) کان الواجب علیه اطاعته، حتی عند العامه فی جمیع اموره و اوامره، و کیف سلموا من الذم و قد خذلوا الحق؟ و یکفیهم ذلک خزیا. و قلنا: ان الروایات فی اصل بیعتهم مختلفه، و الاصح روایات العدم لکثرتها و شهرتها، بل لیس بالبیعه الا خبر واحد قابل للتاویل. فروی الطبری: انهم جاووا بسعد فقال علی (علیه السلام): بایع، قال: لا ا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه