بهشت کافی (ترجمه روضه‌الکافی) صفحه 408

صفحه 408

بود که از رزق و روزی بی‌بهره بود و به چیزی روی نمی‌آورد که بهره‌ای از آن نصیبش گردد. زنی داشت که خرجی او را می‌پرداخت تا اینکه نزد آن زن نیز مالی نماند، و روزی رسید که هر دو گرسنه ماندند. آن زن رفت و یک دوک از پنبه رشته بدو داد و به او گفت:

جز این چیزی ندارم، این را بفروش و چیزی بخر تا بخوریم. آن مرد دوک نخ را برداشت و برای فروش به بازار برد. بازار را تعطیل یافت و خریدارها بساط خود را برچیده و رفته بودند. با خود گفت: خوب است کنار آب بروم. وضویی بگیرم و قدری آب به سر و صورتم بزنم و بازگردم. در این اندیشه بود که کنار دریا آمد. در آن جا ماهیگیری را دید که تور خود را به دریا انداخته و ماهی گرفته بود و جز یک ماهی گندیده در آن نمانده بود که پس از چند روز، نزد او سست و گندیده شده بود. عابد بدو گفت: این ماهی را به من بفروش و من در عوض، این دوک نخ را به تو می‌دهم تا برای تور خود از آن بهره بری.

ماهیگیر پذیرفت و عابد ماهی را ستاند و دوک را تحویل او داد. او ماهی را به خانه آورد و جریان را به آگاهی زنش رساند. زن آن ماهی را گرفت که آماده‌اش کند. همین که شکمش را درید درّ گرانبهایی در شکمش یافت، شوهرش را خبر کرد و آن درّ را به او نشان داد. عابد آن درّ را برداشت و به بازار برد و به بیست هزار درهم فروخت و به خانه برگشت و پولها را در منزل نهاد. در این هنگام گدایی به درب خانه آمد و درب را کوبید و گفت: ای اهل خانه! خدا شما را رحمت کند، به این مسکین بینوا هم صدقه‌ای بدهید.

مرد عابد به سائل گفت: به درون خانه بیا. سائل وارد خانه شد و عابد بدو گفت: یکی از این دو کیسه را بردار. سائل یکی را برداشت و رفت. زنش گفت: سبحان اللَّه، اینک که ما توانگرشده‌ایم نیمی از ثروتمان رفت. طولی نکشید که سائل بازگشت و درب را زد، مرد عابد گفت: بفرمایید. سائل وارد شد و کیسه را به جای خود نهاد و گفت: بخور که گوارای تو باد، براستی من فرشته‌ای از فرشتگان پروردگار تو بودم و پروردگارت اراده کرده بود که تو را بیازماید پس تو را مرد سپاسگزاری یافت، و از نزد عابد رفت.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه