- مقدمهي ناشر 1
- مقدمهي مؤلف 1
- خطب سيدالشهداء الامام الحسين (خطبهها و سخنان بليغ حضرت امام حسين) 1
- مقدمهي مترجم 1
- الاهداء 1
- و من كلام له لنافع بن الازرق 2
- اشاره 2
- اشاره 2
- از سخنان آن حضرت به نافع بن ازرق 2
- از سخنان آن حضرت دربارهي توحيد و يگانه پرستي 2
- و من خطبة له 3
- اشاره 3
- از خطبههاي آن حضرت دربارهي تشويق مردم به نيكوكاري و برآوردن حوايج مردم 3
- و من خطبة له يحث الناس علي قضآء الحوآئج و اصطناع المعروف 3
- اشاره 3
- از خطبههاي آن حضرت 3
- اشاره 4
- اشاره 4
- از سخنان آن حضرت به اباذر غفاري 4
- و من خطبة له يدعو الناس للمسير الي الشام مع ابيه 4
- ومن كلام له مع ابيذر 4
- از خطبههاي آن حضرت براي حركت مردم كوفه به سوي شام و معاويه، در ركاب پدر بزرگوارش 4
- از سخنان آن حضرت دربارهي مرگ و دشواريهاي آن 5
- اشاره 5
- و من كلام له 5
- اشاره 5
- از سخنان آن حضرت دربارهي زهد در دنيا 5
- و من كلام له في اتخاذ الزهد متاعا في الدنيا 5
- اشاره 6
- و من خطبة له في ان عليا مدينة هدي 6
- و من خطبة له يذكر فيها فضائل عترة النبي و وجوب طاعتهم 6
- اشاره 6
- از خطبههاي آن حضرت در فضايل عترت رسول خدا و وجوب اطاعت از آنان 6
- از خطبههاي آن حضرت دربارهي حضرت علي كه شهر هدايت است 6
- اشاره 7
- ومن كلام له لمعاوية و توبيخه علي شنائع افعاله 7
- اشاره 7
- از خطبههاي آن حضرت هنگام بيعت گرفتن معاويه براي يزيد 7
- از سخنان آن حضرت در توبيخ معاويه 7
- و من خطبة له لما اراد معاوية اخذ البيعة ليزيد 7
- اشاره 8
- اشاره 8
- و من كلام له لاصحابه يتضمن بيان معرفة الله 8
- و من كلام له لعائشة في مسجد النبي الاعظم 8
- از سخنان آن حضرت به عايشه در مسجد پيامبر 8
- از سخنان آن حضرت به اصحابشان در معرفت خدا و امام 8
- و من كلام له ذم به مروان بن الحكم 9
- اشاره 9
- اشاره 9
- از سخنان آن حضرت در رثاي برادر بزرگوارش امام حسن مجتبي 9
- و من كلام له يؤبن به أخاه الحسن 9
- از سخنان آن حضرت در مذمت مروان بن حكم 9
- اشاره 10
- اشاره 10
- و من دعاء له 10
- از دعاهاي آن حضرت در حفظ و محافظت 10
- و من دعاء له في قنوته 10
- از دعاهاي آن حضرت در قنوت 10
- اشاره 11
- و من دعاء له للاستسقاء 11
- از دعاهاي آن حضرت در پناه جستن به حضرت حق 11
- از دعاهاي آن حضرت در طلب باران 11
- و من دعاء له 11
- اشاره 11
- و من دعاء له عصر يوم عرفة في عرفات 12
- از دعاهاي آن حضرت در عصر روز عرفه در سرزمين عرفات 12
- اشاره 12
- اشاره 12
- از دعاهاي آن حضرت در طلب توفيق و هدايت 12
- و من دعاء له 12
- از خطبههاي آن حضرت در طلب باران 13
- اشاره 13
- و من خطبة له في الاستسقاء 13
- اشاره 13
- و من خطبة له في مني 13
- از خطبههاي آن حضرت در سرزمين منا در فضايل حضرت علي كه هيچ خطبهاي اين مضامين را ندارد 13
- اشاره 14
- اشاره 14
- و من خطبة له في الامر بالمعروف و النهي عن المنكر 14
- و من كلام له احتج به علي عمر 14
- از خطبههاي آن حضرت در امر به معروف و نهي از منكر 14
- از سخنان آن حضرت در استدلال و بحث با عمر بن الخطاب 14
- اشاره 15
- و من كلامه له عند مسيره الي العراق 15
- خطبههاي آن حضرت هنگام عزيمت به عراق 15
- و من خطبة له عند عزمه علي المسير الي العراق 15
- اشاره 15
- از سخنان آن حضرت به ابنعباس هنگام عزيمت به عراق 15
- از خطبههاي آن حضرت در ذي حسم 16
- و من خطبة له بذي حسم 16
- و من خطبة له خطبها بذي حسم لما منعه الحر و اصحابه عن قدومه 16
- از سخنان آن حضرت به فرزدق در مسير عراق 16
- اشاره 16
- اشاره 16
- و من خطبة له في زبالة 17
- از خطبههاي آن حضرت در مقابل حر 17
- اشاره 17
- اشاره 17
- و من كلام له بالرهيمة 17
- از سخنان آن حضرت در رهيمه 17
- از خطبههاي آن حضرت در محلي به نام زباله 18
- و من خطبة له في ادبار الدنيا 18
- از خطبههاي آن حضرت در منزلي به نام بيضه در مقابل حر و يارانش 18
- اشاره 18
- و من خطبة له في البيضة 18
- اشاره 18
- اشاره 19
- از دعاهاي آن حضرت هنگام ورود به سرزمين كربلا 19
- و من كلامه له لاصحابه و فيه بيان شهادته و رجعته 19
- و من دعاء له لما وصل الي ارض كربلاء 19
- از خطبههاي آن حضرت در بيوفائي دنيا 19
- اشاره 19
- اشاره 20
- از سخنان آن حضرت به يارانش دربارهي پيمان شكني 20
- از سخنان آن حضرت براي اصحابش در بيان شهادت و رجعت خودشان 20
- و من كلام له في ان الدنيا متغيرة زائلة 20
- اشاره 20
- و من كلام له لاصحابه في نقض البيعة 20
- و من خطبة له في وفاء اصحابه 21
- و من كلام له لاصحابه و فيه بيان امارات ظهور القائم 21
- اشاره 21
- از سخنان آن حضرت در متغير بودن دنيا و فناي آن 21
- اشاره 21
- از سخنان آن حضرت در بيان علائم ظهور حضرت مهدي 21
- از سخنان آن حضرت به ياران و خانوادهاش 22
- اشاره 22
- اشاره 22
- و من كلامه لعسكره و اهل بيته 22
- و من خطبة له يعظ بها اهل العراق 22
- از خطبههاي آن حضرت در وفاداري اصحاب و يارانش 22
- و من كلام له يبشر اصحابه بالجنة و قصورها 23
- از سخنان آن حضرت به اصحاب خود و بشارت به بهشت و قصرهاي آن 23
- اشاره 23
- اشاره 23
- و من خطبة له في الاحتجاج علي اهل الكوفة 23
- از خطبههاي آن حضرت در موعظهي اهل عراق 23
- از خطبههاي آن حضرت در مقابل لشكر در حالي كه بر شمشير خود تكيه داده بود با صداي بلند فرمودند 24
- و من خطبة له 24
- اشاره 24
- از خطبههاي آن حضرت در اتمام حجت و استدلال بر عليه اهل كوفه 24
- اشاره 24
- و من خطبة له متوكئا علي سيفه فنادي بأعلي صوته 24
- از خطبههاي آن حضرت در سرزمين طف دربارهي دوري از دنيا 25
- از خطبههاي آن حضرت در صبح روز عاشورا 25
- و من كلام له يأمر اصحابه بالصبر و يرغبهم في الاخرة 25
- اشاره 25
- و من خطبة له بالطف 25
- اشاره 25
- از خطبههاي آن حضرت در كربلا در مذمت اهل كوفه 26
- اشاره 26
- و من خطبة له في ذم اهل الكوفة و هي مظهر آبائه و عظمة نفسه 26
- از سخنان آن حضرت در ترغيب ياران خود به صبر و آخرت 26
- و من كلام له مخاطبا لاهل الكوفة و هو يقاتل علي رجليه 26
- اشاره 26
- و من دعاء له في يوم العاشر من المحرم لما اصبحت الخيل رفع يديه 27
- اشاره 27
- از سخنان آن حضرت خطاب به لشكر كوفه هنگامي كه پياده در حال جنگ بود 27
- و من كلام له لما نظر الي كثرة من قتل من اصحابه قبض علي شيبته المقدسة 27
- از سخنان آن حضرت هنگامي كه به صحنه پيكار نظر كردند و تمام اصحابش را در خاك و خون ديدند، محاسن شريفشان را به دست گرفته و فرمودند 27
- اشاره 27
- اشاره 28
- از سخنان آن حضرت در هنگام وداع با اهل بيتش و دعوت آنان به صبر 28
- الخطبة المنسوبة اليه - التي قال فيها - 28
- و من كلام له به ودع عياله و امرهم بالصبر 28
- اشاره 28
- از دعاهاي آن حضرت در روز عاشورا آن هنگام كه لشكر عمر سعد حملهور شدند 28
- كتابه جوابا لما كتب اليه الحسن البصري يسأله عن القدر 29
- خطبهي حضرت خطاب به لشكر عمر بن سعد 29
- نامهي حضرت در جواب نامهي مردم بصره كه از معناي «صمد» سؤال كردند 29
- رسائل الامام ابيعبدالله الحسين (نامه هاي سالار شهيدان حسين بن علي) 29
- اشاره 29
- نامهي حضرت در جواب حسن بصري در معناي «قدر» 30
- اشاره 30
- اشاره 30
- كتابه جوابا لما كتب اليه معاوية يعيره في تزويجه جارية بعد ما اعتقها 30
- نامهي حضرت در جواب معاويه كه حضرت را براي ازدواج با كنيز آزاد شدهي خود، سرزنش نموده بود 30
- كتابه في الشؤون العامة جوابا عن كتاب معاوية اليه 30
- اشاره 31
- اشاره 31
- كتابه لرجل من اهل الكوفة بعد ما كتب اليه يا سيدي اخبرني بخير الدنيا و الآخرة 31
- نامهي حضرت به معاويه در شئونات عمومي 31
- نامهي حضرت به معاويه در رابطه با مصادرهي اموال 31
- كتابه الي معاوية 31
- اشاره 32
- كتابه الي اخيه الحسن في موضوع اعطاء الشعراء 32
- نامهي حضرت در پاسخ مردي از اهل كوفه كه به حضرت نامه نوشته بود و عرضه داشته بود كه اي آقاي من (مرا از خير دنيا و آخرت خبر ده) 32
- كتابه جوابا لما كتب اليه رجل عظني بحرفين فيهما خير الدنيا و الآخرة 32
- اشاره 32
- نامهي حضرت در جواب كسي كه به حضرت نوشته بود «مرا به دو كلمه موعظه كن كه در آن خير دنيا و آخرت باشد» 32
- كتابه المحتوي علي وصية لاخيه محمد بن الحنفية لما عزم علي المسير الي العراق 33
- كتابه عند توجهه الي العراق 33
- نامهي حضرت در جواب برادرش امام حسن دربارهي اعطاي مال به شعرا 33
- اشاره 33
- اشاره 33
- نامهي حضرت در جواب نامهي عمرو بن سعيد 33
- نامهي حضرت به مردم مدينه 34
- كتابه الي اشراف البصرة يدعوهم لنصرته 34
- وصيت نامهي حضرت به محمد حنفيه 34
- كتابه الي اهل المدينة 34
- اشاره 34
- اشاره 34
- نامهي حضرت به اشراف بصره كه آنها را دعوت به ياري فرمودند 35
- نامهي حضرت به بنيهاشم 35
- كتابه الي بنيهاشم 35
- اشاره 35
- اشاره 35
- كتابه من كربلاء الي محمد بن الحنفية 35
- اشاره 36
- اشاره 36
- نامهي حضرت به اهل بصره و دعوت آنان براي ياري خود 36
- نامهي حضرت از كربلا به محمد بن حنفيه 36
- كتابه جوابا عن كتاب كتبه اليه ابن عمه عبدالله بن جعفر الطيار 36
- كتابه الي اهل البصرة يدعوهم لنصرته «نسخة اخري» 36
- اشاره 37
- نامهي حضرت در جواب عبدالله فرزند جعفر طيار 37
- كتابه الي مسلم بن عقيل جوابا عن كتابه اليه 37
- نامهي حضرت به مسلم بن عقيل در جواب نوشتههايي كه براي حضرت ارسال نموده بود 37
- كتابه الي اهل الكوفة عند توجهه الي العراق 37
- اشاره 37
- كتابه في مسيره الي الكوفة الي حبيب بن مظاهر 38
- نامهي حضرت در جواب نامهي اهل كوفه 38
- كتابه جوابا عن كتاب لاهل الكوفه اليه 38
- اشاره 38
- اشاره 38
- نامهي حضرت به مردم كوفه هنگامي كه عازم عراق بودند 38
- نامهي حضرت به حبيب بن مظاهر 39
- حكم الامام الحسين (كلمات قصار) 39
- پدر ارزشمند 39
- اقسام عبادت 39
- اشاره 39
- زشتي غيبت 40
- چهار خصلت سودمند 40
- عوامل تسليم 40
- فقيرترين مردم 40
- چرا مهلت 40
- بخيل كيست 41
- تفسير نعمت 41
- عمل خوب 41
- سلام قبل از كلام 41
- درخواست كمك فقط در سه مورد 41
- نشانههاي مقبوليت 42
- برحذر باش 42
- چرا عذر خواهي 42
- حاجت خواهي از جوانمردان 42
- قرآن آيينهي مؤمن 42
- دوستي اهل بيت 43
- آموزش ياران اهل بيت 43
- حفظ آبرو 43
- پاداش سلام كردن 43
- كليد نجات 43
- نجات شيعه 44
- تقيه عامل جدايي دوست و دشمن 44
- نسخهي ترك گناه 44
- دوستان چهارگانه 44
- ارادتمند و شيعه 44
- گناه از عذرخواهي بهتر است 45
- صفات سلاطين 45
- آرامش امين 45
- برخورد با سلاطين 45
- ميزان تلاش 45
- استفاده خوب و بجا از ثروت 46
- ويژگيهاي مهم 46
- سخني با حسن بصري 46
- دعاي حضرت 46
- پذيرش احسان 46
- مصرف صحيح 47
- نصحيت ارزنده 47
- جملات آموزنده 47
- مرگ باعزت 47
- تكبر براي كيست 47
- امام هدايت و امام ضلالت 48
- حفظ آبرو 48
- جهاد واجب است يا مستحب 48
- خوف از خدا 48
- فلسفهي روزه 48
- خوف از خدا 49
- مناظره 49
- سپري شدن عمر 49
- مطالب قرآن 49
- گريه بر اهل بيت 49
- گريه از خوف خدا 50
- رحمت الهي 50
- عالمترين شخص 50
- شكر نعمت 50
- عيبجو نباشيد 50
- محبت اهل بيت 51
- چرا خصومت 51
- فخر فروشي 51
- مرگ فرزند 51
- صبور باش 51
- سوگند غلط 52
- آقائي و سيادت 52
- پرسش و پاسخ 52
- نيكوكاران 52
- خانهي مبارك 52
- شير دادن به كودك 53
- بنده دنيا 53
- كمال عقل 53
- اصناف مردم 53
- ظاهر و باطن قرآن 53
- غصب خلافت 54
- عثمان مردار امت 54
- دوستي و دشمني 54
- بنياميه دشمن قسم خوردهي اسلام 54
- اهل بيت قبل از خلقت آدم 54
- ملت ابراهيم 55
- و الشمس و ضحيها 55
- دوازده نور 55
- تفسير آيه 55
- سنتي از حضرت يوسف و حضرت موسي 55
- دو غيبت 56
- نشانههاي حضرت مهدي 56
- نشانههاي ظهور حضرت مهدي 56
- قائم آل محمد 56
- دوران ظهور 56
- وضعيت عرب در زمان ظهور 57
- نشانههاي ظهور 57
- قتل عام بنياميه 57
- سيماي حضرت مهدي 57
- انتقام گيرندهي واقعي 57
- مدت حكومت حضرت مهدي 58
- بنياميه مرا به شهادت ميرسانند 58
- قتيل العبرات 58
- حرز در مقابل خطر 58
- امام و بنياميه 58
- مرگ شيعيان، شهادت است 59
- عذر بدتر از گناه 59
- درخواست ياري 59
- كريم اهل بيت 59
- فضيلت كدام است؟ 59
- پاورقي 60
- عرضه اعمال 60
- ثواب تلاوت قرآن 60
و من خطبة له في الامر بالمعروف و النهي عن المنكر
اشاره
اعتبروا ايها الناس! بما وعظ الله به اوليآءه من سوء ثنائه علي الاحبار اذ يقول: (لولا ينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم) و قال: (لعن الذين كفروا من بنياسرائيل - الي قوله - لبئس ما كانوا يفعلون) و انما عاب الله ذلك عليهم، لانهم كانوا يرون من الظلمة الذين بين اظهرهم المنكر الفساد، فلا ينهونهم عن ذلك رغبة فيما كانوا ينالون منهم و رهبة مما يحذرون، و الله يقول: (فلا تخشوا الناس واخشون) و قال: (و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اوليآء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر) فبدأ الله بالامر بالمعروف و النهي عن المنكر فريضة منه لعلمه بانها اذا اديت و اقيمت، استقامت الفرائض كلها هينها و صعبها.و ذلك ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر دعآء الي الاسلام مع رد المظالم و مخالفة الظالم و قسمة الفيء و الغنائم، و اخذ الصدقات من مواضعها، و وضعها في حقها.ثم انتم ايتها العصابة! عصابة بالعلم مشهورة، و بالخير مذكورة و بالنصيحة معروفة و بالله في انفس الناس مهابة، يهابكم الشريف، و يكرمكم الضعيف، و يؤثركم من لا فضل لكم عليه، و لا يد لكم عنده، تشفعون في الحوائج اذا امتنعت من طلابها، و تمشون في الطريق بهيئة الملوك و كرامة الاكابر اليس كل ذلك انما نلتموه بما يرجي عندكم من القيام بحق الله، و ان كنتم عن اكثر حقه تقصرون؟ فاستخففتم بحق الائمة، فاما حق الضعفآء فضيعتم، و اما حقكم بزعمكم فطلبتم. فلا مالا بذلتموه، و لا نفسا خاطرتم بها للذي خلقها و لا عشيرة عاديتموها في ذات الله.انتم تتمنون علي الله جنته و مجاورة رسله، و امانا من عذابه. لقد خشيت عليكم ايها المتمنون علي الله! ان تحل بكم نقمة من نقماته، لانكم بلغتم من كرامة الله منزلة فضلتم بها، و من يعرف بالله لا تكرمون، و انتم بالله في عباده تكرمون، و قد ترون عهود الله منقوضة فلا نفزعون، و انتم لبعض ذمم ابائكم تفزعون و ذمة رسول الله محقورة، و العمي و البكم و الزمن في المدائن مهملة لا ترحمون و لا في منزلتكم تعملون و لا من عمل فيها تعنون و بالادهان و المصانعة عند الظلمة تأمنون.كل ذلك مما امركم الله من النهي و التناهي و انتم عنه غافلون، و انتم اعظم الناس مصيبة لما غلبتم عليه من منازل العلمآء، لو كنتم تسعون [44] ذلك بان مجاري الامور و الاحكام علي ايدي العلمآء بالله، الامنآء علي حلاله و حرامه، فانتم المسلوبون تلك المنزلة، و ما سلبتم ذلك الا بتفرقكم عن الحق، و اختلافكم في السنة بعد البينة الواضحة، ولو صبرتم علي الاذي و تحملتم المؤونة في ذات الله، كانت امور الله عليكم ترد و عنكم تصدر، و اليكم ترجع، ولكنكم مكنتم الظلمة من منزلتكم، و استسلمتم امور الله في ايديهم، يعملون بالشبهات، و يسيرون في الشهوات سلطهم علي ذلك فراركم من الموت، و اعجابكم بالحياة التي هي مفارقتكم، فأسلمتم الضعفآء في ايديهم، فمن بين مستعبد مقهور و بين مستضعف علي معيشة مغلوب، يتقلبون في الملك بارآئهم و يستشعرون الخزي باهوآئهم، اقتدآء بالاشرار و جرأة علي الجبار، في كل بلد منهم علي منبره خطيب يصقع فالارض لهم شاغرة و ايديهم فيها مبسوطة و الناس لهم خول لا يدفعون يد لامس.فمن بين جبار عنيد و ذي سطوة علي الضعفة شديد مطاع لا يعرف المبديء المعيد.فيا عجبا و مالي لا [45] اعجب! و الارض من غاش غشوم و متصدق ظلوم و عامل علي المؤمنين بهم غير رحيم فالله الحاكم فيما فيه تنازعنا و القاضي بحكمه فيما شجر بيننا.اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا تنافسا في سلطان و لا التماسا من فضول الحطام، ولكن لنري المعالم من دينك و نظهر الاصلاح في بلادك، و يأمن المظلومون من عبادك، و يعمل بفرآئضك و سننك و احكامك، فانكم الا تنصرونا [46] و تنصفونا قوي الظلمة عليكم، و عملوا في اطفآء نور نبيكم، و حسبنا الله، و عليه توكلنا، و اليه انبنا (و اليه المصير) [47] .
از خطبههاي آن حضرت در امر به معروف و نهي از منكر
اي مردم! از موعظهي الهي نسبت به اوليايش در نكوهش علماي يهود در قرآن عبرت بگيريد كه فرمود: «چرا ربانيون و احبار (علماي يهود) مردم را از گفتار گناه آميز نهي نميكنند!؟» و «كافران از بنياسرائيل لعنت كرده شدند... چه كار بدي ميكردند».خداوند آنان را نكوهش نمود، زيرا گناه و فساد ستمگران را ميديدند، ولي به سبب دو چيز، آنان را باز نميداشتند: اول. ميل و رغبت به مال آنان؛ دوم. ترس و خوف از آنها.و حال آن كه خداوند ميفرمايد: «از مردم نهراسيد و فقط از من خوف داشته باشيد». و فرمود: «مرد و زن مؤمن، بعض آنان، پشتيبان بعض ديگر هستند، امر به معروف ميكنند، و نهي از منكر مينمايند».خداوند امر به معروف و نهي از منكر را به عنوان وحي از ناحيه خود آغاز كرد، زيرا خدا ميداند اگر اين دو امر انجام گيرد، تمام واجبات بپا ميشود، چه آسان و چه مشكلش.و امر به معروف و نهي از منكر دعوتي است به اسلام، همراه با بازگرداندن حقوق ديگران، و مخالفت با ستمگر و تقسيم بيت المال و غنيمتها و گرفتن زكات از مكانهاي خود و پرداخت آن به مستحقان آن است.سپس شما اي گروه مشهور به علم و دانش، كه به عنوان افراد خير از شما ياد ميشود.و معروف به موعظه كردن هستيد، در دل مردم، از شما هيبتي وجود دارد كه خدا اين هيبت را قرار داده است. انسانهاي شريف مدهوش شما هستند و انسانهاي ضعيف شما را اكرام ميكنند و كسان خود را بر شما ايثار مينمايند كه هيچ برتري بر آنها نداريد. در حوايج مردم كه مسئولان، از دادن آن امتناع ميكنند، شما شفاعت ميكنيد و در گذرگاهها به هيبت پادشاهان و بزرگان راه ميرويد. آيا همه اينها چيزهايي نيست كه شما بدان رسيديد تا اين كه اميد رود شما نسبت به حقوق الهي قيام كنيد، اگر چه نسبت به بيشترين حقوق الهي تقصير و كوتاهي ميورزيد و نسبت به حقوق ائمه كوتاهي ميكنيد. اما حقوق ضعفاء را كه پايمال نموديد و اما حقوق خودتان بخيال خودتان مطالبه نموديد، نه مالي را بذل نموديد، و نه جاني را براي خدا به مخاطره انداختيد و نه با خانواده و عشيره خود بخاطر خدا درگير شدهايد.شما از خداوند انتظار بهشتش را داريد و اميد داريد، همسايگي پيامبرانش را داشته باشيد و اميد امان از عذاب خداوند داريد، در حاليكه، اي اميدواران بخدا، من بر شما ميترسم كه عذابي از عذابهاي الهي شما را فراگيرد، زيرا شما در پرتو عنايت خدا به منزلتي از كرامت الهي رسيد كه خداوند بوسيله آن شما را برتري داد. و بندگان مؤمن به خدا فراوانند كه آنها را احترام نميكنند و حال آن كه شما به خاطر خدا احترام داريد. و به چشم خود ملاحظه ميكنيد كه پيمانهاي خدا شكسته شده و شما خوف نداريد با آن كه براي يك نقض عهد پدرانتان هراسناكيد در حالي كه عهد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شكسته شده است، كورها و لالها و زمينگيرها در شهرها، بيسرپرست ماندهاند و به آنها رحم نميشود. شما به اندازهي مسئوليت خود كار نميكنيد و به كسي كه كار ميكند خضوع نميكنيد. و با مصالحه و سازش و تساهل و تسامح با ظالمان، خود را آسوده ميداريد.تمامي اينها از مواردي است كه خداوند به شما فرمان داده كه نهي كنيد، ولي شما از آن غافليد، مصيبتي كه از ناحيه شما به خاطر تسليمتان ميرسد، از تمامي مردم بدتر است، چرا كه شما عالمان اين قوم هستيد. اي كاش! شما كوشش و تلاش ميكرديد. (اي كاش شما ميفهميديد).چرا كه تمامي امور و احكام به دست عالمان ديني است، كساني كه بر حلال و حرام خداوند امين هستند، در حالي كه اين مقام از شما گرفته شده است، و اين مقام گرفته نشد مگر به خاطر اين كه از اطراف حق پراكنده شديد، و در سنت و روش پيامبر اختلاف كرديد و چنانچه در راه خدا بر اذيتها و سختيها صبر كنيد، امور الهي به شما باز ميگردد و از ناحيه شما صادر ميشود و شما مرجع كار مردم ميشويد، ولي شما جاي خود را به ستمگران داديد و زمان امور الهي را به آنها سپرديد، در حالي كه اين ستمگران بيپروا وارد شبهات ميشوند و در شهوتراني غوطهور ميباشند، و ترس از مرگ و دلبستگي به دنيايي كه از آن دل خواهيد كند باعث شد، كه شما تسليم آنها شويد. در نتيجه مستضعفان را به آنان تسليم نموديد، تا برخي را برده خود و برخي ديگر به خاطر يك لقمه نان مغلوب نمايند. حكومت را به رأي خود زير و رو كنند و به پيروي از اشرار و گهنكاران، هوسراني نمايند. در هر شهري، سخنوري توانا دارد، و تمام سرزمين اسلامي زير پاي آنهاست و دستشان در همه جا باز است، و مردم زير سلطهي آنهايند و هيچ راه دفاعي ندارند.برخي ستمگري معاند و برخي فرمانروايي مسلط بر ضعيفان كه نه به خدا اعتقادي دارد و نه از معاد هراسناك است.شگفتا از اين اوضاع! و چرا تعجب نكنم در حالي كه سرزمين اسلامي لگدكوب ظالمي دغل، و ماليات بگيري سختگير، و فرمانروايي بيرحم است، اين جاست كه بايد خداوند بين ما و ايشان قضاوت و حكم كند.بارالها! تو خود ميداني كه قيام ما به خاطر رقابت دنيوي با سلطان و سلطنت و ميل و رغبت به دنيا نيست، بلكه به خاطر اين است كه نشانههاي دينت را در عالم مشاهده كنيم و صلاح و خوشبختي را در سرزمينهايت گسترش دهيم تا بندگان مظلومت، آسوده زندگي كنند، و فرايض و واجبات و سنت الهي و اسلامي به كار گرفته شود. شما بايد ما را ياري دهيد و همراه ما گرديد. اكنون سلطهي ستمكاران بر سر شماست و ميخواهند نور پيامبرتان را خاموش نمايند، (اگر ما را ياري نكنيد) خداوند ياور ماست و بر او توكل ميكنيم و به سوي او باز ميگرديم و سرانجام كار به دست اوست.
و من كلام له احتج به علي عمر
اشاره
و ذلك لما خطب الناس علي منبر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلمفذكر في خطبته أنه أولي بالمؤمنين من انفسهم فقال عليهالسلامله - من ناحية المسجد -:انزل ايها الكذاب عن منبر ابيرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: لا منبر ابيك!فقال له: فمنبر ابيك لعمري يا حسين لا منبر ابي، من علمك هذا؟ ابوك علي [48] ؟ فقال له عليهالسلام:ان اطع ابي فيما امرني، فلعمري انه لهاد، و انا مهتد به، و له في رقاب الناس البيعة علي عهد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: نزل بها جبرئيل من عندالله تعالي، لا ينكرها الا جاحد بالكتاب، قد عرفها الناس بقلوبهم، و انكروها بألسنتهم، و ويل للمنكرين حقنا اهل البيت، ماذا يلقاهم به محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من ادامة الغضب، و شدة العذاب!فقال عمر: يا حسين من أنكر حق ابيك فعليه لعنة الله، أمرنا الناس فتأمرنا، و لو أمروا أباك لاطعناه. فقال له عليهالسلام:يابن الخطاب! فاي الناس امرك علي نفسه؟ قبل أن تؤمر أبابكر علي نفسك، ليؤمرك علي الناس بلا حجة من نبي، و لا رضي من آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم، فرضاكم كان لمحمد صلي الله عليه و آله و سلم رضي؟! او رضا اهله كان له سخطا؟! اما والله لو أن للسان مقالا يطول تصديقه، و فعلا يعينه المؤمنون، لما تخطبت [49] رقاب آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم ترقي منبرهم، و صرت الحاكم عليهم بكتاب نزل فيهم، لا تعرف معجمه، و لا تدري تأويله، الا سماع الاذان، المخطئ و المصيب عندك سوآء، فجزاك الله جزاك، و سألك عما احدثت سؤالا حفيا [50] .الي هنا انتهي كلامه عليهالسلام.ثم ذكر الراوي في المقام محاورات جرت بين عمر و علي عليهالسلام و لا يهمنا التعرض لها.و من اراد الاطلاع عليها فليراجع التاريخ الكبير لابن عساكر او احتجاج الطبرسي.
از سخنان آن حضرت در استدلال و بحث با عمر بن الخطاب
(هنگامي كه عمر براي مردم خطبه ميخواند و بر منبر پيامبر نشسته بود، در خطبهاش به اين نكته اشاره كرد كه او نسبت به مؤمنان از خودشان اولي و برتر است. حضرت سيدالشهدا عليهالسلام از گوشهي مسجد با صلابت فرمودند:)اي دروغگو از منبر پدرم رسول خدا پايين بيا، اين منبر، مربوط به پدر تو نيست.عمر در پاسخ گفت: يقينا منبر پدر شماست، نه منبر پدر من، ولي چه كسي اين را به تو آموخت؟ آيا پدرت علي، اين را به تو آموخت؟حضرت فرمودند: اگر در آنچه پدرم به من امر ميفرمايد اطاعت كنم، يقينا مسير هدايت را طي نمودهام، و اين پدرم است كه بيعت و تعهدي كه در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مردم با او بستند هنوز بر گردن مردم دارد. و دستور بيعت را جبرئيل از جانب خدا نازل فرمود و هيچ كس نميتواند منكر شود، مگر منكر قرآن.مردم از اعماق قلب خود آن را دانستند و شناختند، ولي با زبانشان منكر شدند و واي بر منكران حق ما اهل بيت! چگونه با رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روبرو خواهند شد در حالي كه او به شدت خشمگين و ناراحت است.عمر گفت: حسين جان! هر كس منكر حق پدرت گردد، لعنت خدا بر او باد، اين مردم بودند كه ما را خليفه و امير كردند، و چنانچه مردم پدرت را امير كرده بودند ما از او اطاعت ميكرديم.حضرت فرمود: اي پسر خطاب! كدام مردم تو را بر خود امير نمودهاند؟ تو ابوبكر را بر خودت امير كردي تا او تو را بعد از خود بدون هيچ چون و چرايي امير مردم كند. در حالي كه نه اهل بيت راضي بودند و نه دليلي از پيامبر بود. آيا توافق و رضايت شما باعث رضايت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم ميشود؟ و آيا رضايت اهل بيتش باعث ناراحتي او ميگردد؟به خدا سوگند اگر زباني گويا و عملي كه پشتوانهاش مؤمنان بودند، وجود داشت، هيچ گاه تو نميتوانستي بر منبر اهل بيت بالا روي و خطبه بخواني و به كتابي كه بر آنها نازل شده، حكم نمايي! آن كتابي كه نه مشكلش را ميفهمي و نه تأويلش را: فقط صداي آن را ميشنوي، مثل شنيدن گوش. انسان خاطي و انسان درستكار در نزد تو يكسان هستند.خداوند سزايت دهد و نسبت به آنچه انجام دادي بازخواست نمايد.(اين جا سخنان حضرت تمام شد. و سپس در اين مقام راوي سخناني بين عمر و حضرت عليهالسلام را نقل مينمايد كه نياز به ذكر آن نيست و هر كسي مايل است ميتواند به تاريخ بزرگ ابنعساكر يا احتجاج طبرسي مراجعه نمايد.)