اعتبار دفتر
بسم الله الرحمن الرحیم خداوندا به نام تو آغاز می کنم که بهترین سرآغاز است [ صفحه 9] «من خاکی که ازین در نتوانم برخاست» «از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند؛» «حافظ» قصه ی من در تحریر این کتاب قصه ی، کودکی را ماننده است که به کاری بزرگ برخیزد و آن را به شوقی تمام سامان دهد، لیکن ثمره ی اهتمام او، همان کودکانه باشد. روزگاری به این امید بودم تا درباره ی امام بزرگ «جعفر بن محمد (ع)» کتابی بپردازم و امروز که به آرزوی خویش دست یافته ام، خوبتر می دانم که کاری چنان شگرف، به شکلی در خور و شایسته، نه در قدرت دانش و اندیشه ی من، که در حوصله ی فطرت هر اندیشه مند سخن آوری نیست. «جعفر بن محمد (ع)»، معلم کبیر بشریت و پیشوای آسمانی پایه ی مذهب پرشکوه شیعه ی امامیه، نادره ی خلقت و مفخر تاریخ انسان ها است که رتبت رفیع وی از اوج اندیشه فراتر نشسته است و تصور تصویر سیمایی چنین فاخر و شکوهمند، در حد شایستگی، جز به پنداری بیهوده نمی ماند. با این حقیقت، دانسته ام که هرگاه این دفتر را معتبر بگیرید، به زیوری است که از نام بلند «جعفر بن محمد (ع)» گرفته است و من بر هنر خویشتن، هرگز آن گمان نمی بندم که در این مطلب،
نقشی مطلوب زده باشد. محمود منشی - تهران [ صفحه 11]
شعله های انقلاب
از این سموم که برطرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی «حافظ» توده ی عظیم آتشی که بر روی یکی از مرتفعات روستای «سفیذنج» زبانه می زد، با روشنایی تند خود، فضای تاریک شب را می شکافت و شعله های سرکش آن تا فاصله های دوردست دیده می شد. آن شب ساکنان آبادی های ناحیه ی «مرو»، بر سر این آتش افروزی گفتگو داشتند. جمعی، عمل شگفت انگیز مردم آن قریه را فقط یک تفریح به حساب می آوردند، دسته ی دیگر با کنجکاوی بیشتر، از دور شعله های آتش را برانداز می کردند و در پیش خود حدس های گوناگون می زدند، اما گروه سوم خوب می دانستند که قرار است دود این آتش افروخته به چشم چه کسانی برود، اینها نه تنها به راز آتش افروزی روستای «سفیذنج» آگهی داشتند، بلکه از روزگاری پیش در انتظار چنان شبی، روزها شمرده بودند! [ صفحه 12] در حقیقت، آن آتش شبانگاهی که از روستای «سفیذنج» شعله می کشید. نشانه ی احضار نفرات همین گروه بود و افراد این گروه، به مشاهده ی آن علامت، با شتاب، اما بی هیچ قیل و قال، به تدارک کار خود پرداختند و راه قریه ی «سفیذنج» را در پیش گرفتند. از بامداد آن شب، روستای «سفیذنج» سیمای تازه ای نشان می داد، دشت های وسیع قریه به تدریج از انبوه مردانی که جامه های سیاه در بر و دستارهای سیاه بر سر داشتند [1] آکنده می شد و هر لحظه با ورود سیاه پوشان دیگر، شماره ی جمعیت فزونی می گرفت. آخرین روزهای ماه رمضان سال یکصد و بیست و نه هجری بود و تا پایان این ماه، افزایش اجتماع «سفیذنج»
همچنان ادامه داشت. دهقانان و نجیب زادگان خراسان، همانها که قوم عرب به آنان لقب «موالی» داده بود، از شهرها و روستاهای دور و نزدیک با سرعت و شتاب، پیاده و یا سواره از گرد راه می رسیدند. در راه های مرو، مرورود، فوشنج، هرات، نسا، طالقان، ابیورد، سرخس، طخارستان، ختلان، کش، نخشب، بلخ و کوره ها و آبادی های دیگر خراسان و خوارزم، فاصله به فاصله این مردان سیاهپوش دیده می شدند که تنها و یا به صورت دسته های چند نفری، به امر نقیبان مسلک جدید خود، به سوی مقصد روان بودند [2] نفرات پیاده با کوله بارهای خویش، به مدد چوبدست راه می پیمودند و افراد سواره، اسب و استر، یا دراز گوشی در زیر پای خود داشتند و در آن میان، سرنوشت درازگوشان زبان بسته، از چارپایان دیگر این گروه، ناگوارتر می نمود، زیرا در حالی که از جانب صاحبان خود با نفرتی شدید به نام «مروان» خطاب می شدند، سقطها و دشنام ها و ضربات چوب و تازیانه ی آنان را تحمل می کردند، ظاهرا به این گناه که [ صفحه 13] «مروان بن محمد» آخرین خلیفه ی اموی به لقب «حمار» [3] شهرت یافته بود! هنگامی که هلال «شوال المکرم» در افق باختر دیده شد، جمعیت سیاه جامگان «سفیذنج» به حد کفایت رسیده بود و بامداد روز بعد، این قریه، عید فطر را با شکوه تازه ای استقبال کرد. در میان انبوه مردان سیاه پوش و به همراه شور و هیجان بیمانند ایشان، رایت «ظل» که از جانب «صاحب دعوت» رسیده و بر پارچه ی سیاه آن، آیه «اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا» [4] نقش بسته بود، افراشته شد، آنگاه به فرمان «ابومسلم» پیشوای داعیان خراسان، «سلیمان
بن کثیر» که خود یک تن از رهبران نهضت جدید به شمار می رفت به اقامه ی نماز عید و ایراد خطبه پرداخت و سپس رسما انقلاب عظیم خراسان از آن قریه ی کوچک آغاز گردید... اموی ها از دیرباز بر بساط حکومت اسلامی تکیه گاهی خوش یافته بودند و همانطور که «ابوسفیان» یکی از سرشناسان این دودمان، روزی در محفل «عثمان بن عفان» خلیفه ی وقت و پسرعم خویش، به افراد عشیره ی خود توصیه کرده بود، کار خلافت را همچون گوی، دست به دست می دادند... [5] . به روزگار اسلام، گرمی بازار «بنی امیه» پس از رحلت رسول اکرم و به تدریج پدیدار شد، در آن هنگام، کسانی که هرگز نمی توانستند پیشوایی و زعامت افراد خاندان «محمد مصطفی (ص)» را بر دنیای مسلمان ببینند به [ صفحه 14] تکاپویی شگرف دست زدند تا کار جانشینی پیغمبر بزرگ را از مسیر تعیین شده، به بیراهه ی دلبخواه خویش بکشانند. موضوع خلافت و کشمکش هایی که بر سر تصاحب آن مقام پدید آمد، داستان غم انگیزی است که ما را در اینجا مجال باز گفتن آن نیست. پس از رحلت رسول امین، آتش تعصب های قبیله ای که زمانی کوتاه در زیر خاکستر ایام رخ نهفته بود، بار دیگر چهره آشکار کرد و همان سرسختی ها و کارشکنی ها که قبایل عرب و به خصوص تیره های «قریش» در آغاز پیدایش اسلام، برای جلوگیری از بسط نفوذ «بنی هاشم» نشان می دادند این بار به صورتی دیگر نمودار شد. پیدا بود که هدف معارضه ی کارگردان های این سیاست با «آل هاشم»، تنها «علی بن ابی طالب» است، «علی» نه فقط فرد شاخص دودمان «هاشمی» که مرد بیمانند دنیای اسلام بود و گرچه از این خاندان «عباس
بن عبدالمطلب» عم پیغمبر اکرم نیز در اجتماع مسلمین رتبتی بلند و مکانتی عظیم داشت، ولی «عباس» خود مقام فاخر «علی» را می شناخت و بر تعیین و نص ولایت وی انکاری نمی جست و همو بود که بعد از ارتحال «محمد مصطفی (ص)» به نزد «علی (ص)» آمد و به وی گفت: - دست خویش بگشای تا با تو بیعت کنم. [6] . عاقبت، خلاف جویان ولایت «علی (ص)» کار خلافت را در «سقیفه ی بنی ساعده» به مراد خویش سامان دادند و حقی را که بر «بنی هاشم» استوار می شد، از وی بگردانیدند. خلیفه ی نخستین، از عشیره ی «تیم» به روی کار آمد و خلیفه ی دوم که بنابر وصیت سلف خود زمام امور مسلمین را به دست گرفت، از مردم «عدی» بود و این هر دو عشیره، بطنی کوچک از قبیله ی «قریش» به شمار بودند. [ صفحه 15] مقابله با حشمت «بنی هاشم» به منظور کوتاه نگاهداشتن دست افراد این خاندان از امر خلافت، قدرتی برتر می طلبید و ظاهرا سلسله جنبانان سیاست روز، از همان آغاز کار به این موضوع پی برده و کم کم زمینه هایی برای تعویض مقام خلافت به «دودمان اموی» فراهم می کرده اند، زیرا به زعم ایشان در میان افراد خاندان های «قریش»، فقط «بنی امیه» نیروی همسنگی و برابری با «آل هاشم» را داشته است. تمهید زیرکانه ی «عمر» را در تعیین جانشین خود، هرگز نباید به حساب دوران کوتاهی گذاشت که وی به زخم دشنه ی «فیروز کاشانی» از پای در آمده و بر بستر مرگ افتاده بود. طرح نقشه ای چنین شگرف، محصول یک دو روز آخر، از زندگانی وی نمی تواند باشد، آن هم در حالی که با مرگ دست و گریبان بوده
است. به موجب این نقشه، انتخاب جانشین خلیفه به عهده ی شورایی مرکب از شش تن محول گردید تا افراد آن، یکی را از میان خویش به خلافت برگزینند و با آنکه به ناگزیر «علی بن ابی طالب (ع)» نیز در این جمع شرکت داشت، برحسب حساب ها و اندازه های دقیق، ترکیب اعضای شوری و ترتیب کار آن چنان بود که بار دیگر مقام صوری خلافت بر وی قرار نگرفت و زمام امور، دربست به دست «عثمان بن عفان» مردی از خاندان اموی افتاد! باید قبول کنیم که نقشه ای بدینسان ماهرانه از مدت ها پیش از عمل تهورآمیز آن مرد ایرانی که به قطع طومار حیات «عمر» انجامید، چیده و آماده شده بود و خلیفه ی دوم، آن را به هنگام ضرورت و در آخرین روزهای عمر خود به کار بسته است.... «عثمان به عفان» نخستین کس از امویان است که بر تن جامه ی خلافت [ صفحه 16] پوشید و این نخستین کس، هدف نخستینش، بر کشیدن و مطلق العنان ساختن «بنی امیه» بود! از اولین کارهای او پس از احراز مقام خلافت، باز گرداندن عم خویش «حکم بن ابی عاص» به مدینه است! «حکم» به فرمان پیغمبر اکرم از شهر مدینه اخراج شده بود و او را «رانده شده ی رسول خدا» می خواندند، در عهد «ابوبکر» و «عمر»، «عثمان» به شفاعت عم خود برخاست و بازگشت وی را به مدینه خواستار شد، ولی آن دو در خود چنان جرأتی نیافتند که آشکارا حکمی را که پیغمبر بزرگ بر یک تن از بدخواهان خویش رانده بود، نقض کنند. «عثمان» خود در عصر خلافت خویش به این کار خطیر دست زد، «حکم بن ابی عاص» و