صادق آل محمد (ص) صفحه 2

صفحه 2

فرزندش «مروان بن حکم» را که او نیز چون پدر، رانده ی درگاه رسول امین بود، به مدینه بازگردانید، «حکم» را بنواخت و عطای فراوان داد و «مروان» را کاتب و وزیر و مشیر خویشتن کرد و زیاده بر آن خمس غنائم افریقا را یکجا به وی بخشید و «ام ابان» دختر خود را به کابین او در آورد [7] . «عثمان» مرد بدنام دیگری را که «ولید بن عقبه» نام داشت به حکومت کوفه برگزید. «عقبه بن ابی معیط» پدر این «ولید»، پیغمبر اسلام را دشمنی سرسخت بود، روزی در شهر مکه بر روی رسول اکرم آب دهان افگند و روزگاری پس از آن، در غزوه ی «بدر» به دست مسلمین گرفتار شد و به فرمان پیغمبر به قتل رسید. «ولید» فرزند این پدر، از سوی مادر با «عثمان» نسبت برادری داشت و مردی آن چنان تباهکار و بی فرمان بود که در قرآن مجید بر فسق وی [ صفحه 17] اشارت رفته است! [8] . با این احوال، مردم کوفه یک روز دیده گشودند و چنین فرمانروائی به خود دیدند، «ولید بن عقبه» در منصب حکومت، بساط عیش و طرب را آب و رنگی دیگر زد و فارغ از امری عظیم که بدان مأمور بود، باده نوشیدن و استماع آواز مغنیان را عمده ی کار خود قرار داد. شبی چون شب های دیگر، حاکم هوسران کوفه، محفلی خالی از اغیار داشت و به همراهی حریفان میگسار خویش جرعه می کشید و پیاله می زد، کم کم ساعات شب در شور مستی ایشان سپری شد و بانک مؤذن در خلوت سحرگاهی طنین افکند، «ولید» به شنیدن صدای مؤذن، از مجلس شراب برخاست و راه

مسجد در پیش گرفت، مسجدیان صفوف جماعت راست کرده بودند که حاکم آلوده دامن و آلوده دهن به خانه ی خدا در آمد و یکسر به محراب رفت و تکبیر زد و نماز بامداد آغاز نهاد، اما این نماز از دو رکعت گذشت و به سه رکعت و چهار رکعت رسید، آنگاه «ولید» به مردمی که در قفای وی نشسته و از کار او شگفتی گرفته بودند، روی آورد و مستانه گفت: - اگر مایلید، بر این مقدار نیز زیادت کنم! پس از آن، حاکم مست، در میان خشم و نفرت مردم به خانه ی خود بازگشت، ولی کار این رسوایی بالا گرفت و داستان فصاحت «ولید» به سرعت در همه ی شهرها پراکنده شد. اهل کوفه به شماتت «عثمان» برخاستند و او را که مردی چنین فاسق و رسوا بر گردن ایشان سوار کرده بود، دشنام فرستادند. در آن صبحگاه، جمعی از مؤمنان متعصب که به مشاهده ی این جرم [ صفحه 18] آشکار، خشم آگین و بی خویشتن شده بودند، به خانه ی «ولید» هجوم بردند تا بر باده نوشی وی حجتی به دست کنند. مرد می زده، مست و بی خبر از خویش، با پلیدی های قی که بر سر و روی و جامه داشت، در جایگاه خود خفته بود، خفتنی که به غوغای عتاب آمیز معترضان نیز درهم نشکست، لاجرم به گواه مستی وی انگشتری او را از دست باز کردند و یک دو تن به نمایندگی جماعت، به مدینه روی آوردند، تا خلیفه را از کردار شنیع عامل خود آگاه کنند. «عثمان به عفان» که تن نمی داد از کار «ولید» پرده برافتد، نه تنها به گفتار شاکیان وقعی ننهاد، بلکه به

ضرب ایشان نیز اشارت کرد [9] . گواهان درمانده، قصه ی خود به «علی بن ابیطالب (ع)» بردند، «علی» که در همه احوال، پشتوان حق بود، به عمل خلیفه اعتراض آورد و «عثمان» را به اقامه ی حد بر برادر و عزل او از حکومت کوفه ناگزیر ساخت [10] . پس از انفصال «ولید» نوبت به یکی از عمزادگان خلیفه رسید و «سعید بن عاص» از جانب وی به فرمانداری کوفه منصوب شد. «سعید» چون به مقر حکومت خویش آمد، نخست فرمان داد منبری را که پیش از فرمانروایی وی «ولید بن عقبه» بر آن نشسته بود، شستشو دهند تا از رجس و جود او پاک گردد! [11] . اما این اموی مستبد بی باک و مغرور هم جز آنکه بساط خودسری و بیداد و ستم بگستراند، کاری دیگر نکرد و کم کم ساکنان کوفه را از افعال ناپسند خویش به ستوه آورد. [ صفحه 19] در پایان ماه رمضان یکی از سال ها، شبی را که مردم به انتظار رؤیت هلال شوال بودند، «سعید بن عاص» در مسجد کوفه از نماز شام فراغت جست و روی به حاضران آورد و گفت: - آیا کسی ماه نو را دیده است؟ در میان سکوت دیگران، «هاشم بن عتبه» به پای خاست و گفت: - آری، من دیده ام. «هاشم» که خاندانی بزرگ داشت و عم وی «سعد بن ابی وقاص» از معروفان صحابه به شمار می رفت، در جنگ «یرموک» یک چشم خویش را از دست داده بود، «سعید بن عاص» همین که این سخن از او بشنید، صدای خنده به قهقهه برداشت و به وی گفت: - از این جماعت که هر یک

دارای دو چشم هستند، هیچ کس چنین دعوی نکرد، تو با یک چشم، چگونه هلال را دیده ای؟ «هاشم» به استهزاء «سعید» برافروخت و برخاست و در حال ترک مسجد چنین گفت: - بر چشم من جای تسخر و خنده نیست، چه من آن را در راه خدا از دست داده ام. روز دیگر به فرمان «سعید»، مردم کوفه همچنان روزه می داشتند، مگر آنکه «هاشم بن عتبه» با تنی چند از یاران خود رمضان را وداع گفته و در خانه ی خویش مراسم عید فطر را برپا داشته بود. به شنیدن این خبر، «سعید بن عاص» خشمگین شد، از یک طرف فرمان داد تا «هاشم» را به دارالاماره احضار کردند و به شدت مضروب ساختند و از سوی دیگر، مأموران وی به خانه ی او ریختند و مسکن و کاشانه اش را به آتش کشیدند. قصه ی بیدادی که از «سعید» بر «هاشم» رفته بود، نه تنها در دیار کوفه [ صفحه 20] بلکه به زودی در شهر مدینه هم انتشار یافت و «سعد بن ابی وقاص» این تحمل نتوانست که بر برادرزاده اش آشکارا چنین ستمی رود. منقلب و برآشفته به دیدار عثمان رفت و در نزد وی زبان به اعتراض گشود، «عثمان بن عفان» «سعد» را عذرها گفت و از عمل عامل خویش اظهار بی خبری کرد، اما خشم و انقلاب «سعد» به این گفتگو فرو رفت، از نزد خلیفه بیرون آمد و کسان خود را فرمان داد تا به خانه ای که «سعید بن عاص» در شهر مدینه داشت، آتش در زدند! در تعقیب این حادثه «عثمان» نامه ای به «سعید بن عاص» فرستاد و علت کار ناروای او را جویا شد، لکن

«سعید» وی را پاسخی نفرستاد [12] . حقیقت آنکه گفتی ایادی اموی «عثمان»، خلافت را در میان «بنی امیه» امری مشترک می دانستند که هر یک از آن سهمی و نصیبی دارند، از این رو به اوامر و نواهی خلیفه توجهی شایسته نداشتند و خویشتن را ملزم به اجرای فرمان او نمی دیدند. «عثمان» نیز یکسره دست ایشان را در عمل بازگذاشته بود و اگر زمانی به ظاهر در جهت از میان بردن هیجان مردم، به کردار یک تن از ایشان اعتراضی می کرد و در باطن امر، موضوع را آن چنان جدی نمی گرفت. «سعید بن عاص» بی اعتنا به مصالح و افکار مردم، همچنان در شهر کوفه بر گردن آرزوی خود سوار بود و از خودسری و استبداد اندیشه، اندکی نمی کاست. روزی در محفل او سخن از سواد کوفه رفت و رئیس شرطه ی او به مجامله، وی را مالک رقاب این خطه خواند. در گوشه ی محفل یک تن از نامبرداران شهر، یارای شنیدن این سخن نیاورد و بر گفتار شحنه ی حکومت اعتراض کرد، «سعید بن عاص» به جانبداری [ صفحه 21] رئیس شرطه ی خود گفت: - حق با او است، اقلیم عراق، یکسر به منزله ی بوستانی است که به «قریش» تعلق دارد، و پیدا بود که مراد او از «قریش» تنها شاخه ی «بنی امیه» است. به این سخن، مرد مخاطب از خویش به در رفت، سرخی خشم در چهره اش دوید و با فریاد، «سعید» را گفت: - به کدام حق، سرزمینی را که به خون مجاهدان اسلام گشوده شده ملک خویش و دودمان خویش می خوانی؟ آنگاه به جانب «عبدالرحمان بن اخنس» شحنه ی حکومت کوفه روی آورد و با تندی به

وی گفت: -ای مرد بی ایمان، گناه به گردن تو است که با چنین سخنانی، «سعید» را در کار بیداد و ستم، جرأت و جسارت می بخشی. این بگفت و برق آسا به سوی «عبدالرحمن» حمله آورد و بند شمشیر او بگرفت و کسان خویش را آواز داد که این تبهکار فرومایه را بگیرید. در یک دم شورشی عجیب برخاست و گروهی که گوش بر این فرمان داشتند، «عبدالرحمن» را گرفتند و از محفل «سعید» به در بردند و چندان مضروب ساختند که بر جان وی امیدی نماند. قهرمان این حادثه، یعنی آن مرد نامور و دلیر که در محفل «سعید بن عاص» بدین گونه شجاعت نشان داد، «مالک اشتر نخعی» نام داشت. «مالک» جوانمردی کریم، مسلمانی استوار، جنگاوری بی باک و سرداری بزرگ بود که نام رفیع وی را اندکی پس از آن تاریخ، بر صدر نام های مجاهدانی که در رکاب «امیرالمؤمنین علی (ع)» شمشیر می زدند می بینیم. او، عشیره ای معتبر و حشمتی بسزا داشت و آن کس نبود که «سعید بن عاص» در خویش قدرت مقابله با وی را ببیند، اما «سعید» دانسته بود که [ صفحه 22] اگر ضرب شستی نشان ندهد، دیگر برای او در شهر کوفه جای درنگ نمی ماند. به همین سبب حاکم کوفه، به منظور بسیج قدرتی عظیم تر در راه سرکوبی «مالک»، به مرکز خلافت متوسل شد و گزارش ماجرای مقر حکومت خویش را به نحوی که مصلحت وی اقتضا می کرد، برای «عثمان» ارسال داشت. «سعید» در این گزارش یادآور شده بود که با وجود «مالک» برای او در شهر کوفه هیچ کاری میسر نیست. «عثمان بن عفان»، پس از دریافت نامه ی «سعید» و

اطلاع بر احوال کوفه، «سعید» را به مکتوبی از جانب خویش مستظهر کرد و به وسیله ی او منشوری به «مالک» فرستاد، بر این مضمون که شهر کوفه را به همراهی آنان که در آن حادثه مددکار وی بوده اند، ترک گوید و به سوی دمشق کوچ دهد. به وصول منشور، «مالک» مصلحت در این دید که از فحوای آن سر نپیچد و همراه جمعی از یاران خویش، یک چند از شهر کوفه دوری گزیند و آن چنان که «عثمان بن عفان» خواستار شده است، به دمشق عزیمت کند. به زودی بار این سفر بسته شد و «مالک اشتر نخعی» به معیت چند تن از یاران و کسان خویش، شهر کوفه را وداع گفت، شهری که اندک اندک، بر اثر ستمگری های عامل «عثمان»، سیمای خشم آلود خود را نشان می داد... گفتیم که «عثمان بن عفان» از آغاز کار خلافت خویش، سودایی جز اعتلای «بنی امیه» نداشت و اکنون این سخن را بر آن گفته بیفزاییم که وی در سر آن سودا، از کسی و چیزی پروا نمی کرد! این نخستین خلیفه ی اموی می کوشید تا مناصب عالی و مشاغل بزرگ را در اختیار کسان خویش قرار دهد و اگر در این باره از مردم اعتراضی می شنید، خشمگین می شد. [ صفحه 23] هنگامی که رسوایی برادر بدنام وی از حد گذشت و مجبور شد او را از حکومت کوفه باز کند، به جز «سعید بن عاص اموی» کسی را به جانشینی او نفرستاد. همچنین به فرمان وی حکومت بصره در دست «عبدالله بن عامر» یک اموی زاده ی دیگر بود و «عبدالله بن سعد بن ابی سرح» برادر رضاعی او بر سرزمین مصر فرمانروایی داشت و

این «عبدالله» همان کس است که پیغمبر اسلام در روز فتح مکه، خون او را هدر کرده بود! «معاویه بن ابی سفیان» یکی دیگر از عمزادگان خلیفه نیز بر قلمرو شام فرمان می راند و گر چه «معاویه» از عهد خلافت «عمر» این منصب را به دست کرده بود، ولی «عثمان» بر ابقای وی در این مقام، همچنان اهتمام می ورزید. این عاملان اموی با اطمینانی که از استواری کار خود داشتند، در حوزه های مأموریت خویش به هر گونه ستمکاری دست می زدند و از هر عملی ناروا، روی نمی تافتند، انسان که عاقبت از تعدی و ظلم ایشان، موجی از نارضایی مردم در هر یک از این بلاد اسلامی برخاست و به غیر از حوزه ی شام، در نقاط دیگر به تدریج آثار هرج و مرج پدید می آمد. در منطقه ی شام و ماورای آن، از هرج و مرج عمومی اثری دیده نمی شد، به این سبب که حکومت «معاویه» بر آن، یک حکومت ریشه دار بود و به تقریب قدمتی همزمان با ورود اسلام در این منطقه داشت. «معاویه» که از همقطاران عشیره اش نقشه ای وسیع تر در سر می پرورانید، از روزگاری پیشتر، در حوزه ی حکومت خود، پایه های طرح خویش را استوار می کرد. این مرد عیار اموی بر سرزمینی که آیین اسلام به تازگی در آن رسوخ یافته بود، فرمانروایی داشت و در این سرزمین، بر مبنای مصالح خود یک [ صفحه 24] مقررات دیگر و شاید بتوان گفت، یک اسلام دیگر وضع کرده بود، مقرراتی که حفظ منافع وی را برعهده داشت و اسلامی که در اندیشه ی مردم آن سامان، او را به شمار قدسیان این آیین مقدس می آورد! او، با چوب اراده ی خود،

مردم شام و شامات را به هر طرف که مایل بود می راند از هر جهت که می خواست سوق می داد. سنت ها و مقررات دین، در صورت ضرورت، یعنی ضرورتی بر امتداد مصالح وی، به دست او و با مدد همدستانش به سهولت شکسته می شد و عوائد و خراجات، بیش از آنکه به مصرف لازم و بر حق خویش برسد، در طریق تمایلات و خواسته های خصوصی و نامشروع وی به خرج می رفت. طول زمان و دست گشاده ای که از اسراف و تبذیر مال الله و حقوق مسلمین نمی هراسید، با قلبی که از پایمال کردن حق و به کرسی نشاندن ناحق نمی لرزید، به تدریج، ریشه های حکومت «معاویه» را در محدوده ی شام و شامات، همانطور که خود می خواست محکم کرده بود و او در تدارک یک سلطنت مطلق و پرتجمل و به انتظار به دست آوردن مقام اول در دنیای اسلام از مقر فرمانروایی خویش، به عنوان سنگر نخستین حفاظت می کرد. گفته اند «عمر» در ایام خلافت خود، «معاویه» را «کسرای عرب» لقب داده بود و من چنان پندارم که خلیفه ی دوم، آن سخن را به منظور القاء این نکته به «معاویه» عنوان کرده است که وی از همان هنگام در اندیشه ی آینده ی خود باشد، زیرا کارگردانان «سقیفه ی بنی ساعده» نتیجه ی قهری عمل خویش را که فرود آمدن امر خلافت بر دودمان اموی بود، به خوبی پیش بینی می کرده اند. باری آن آشوب و هرج و مرج که در عصر عثمان رفته رفته بلاد اسلامی را فراگرفت، به داخل دروازه های قلمرو حکومت «معاویه» سرایت نکرد و او در منطقه ی فرمانروایی خویش نیز، به مدد جاسوسان و ایادی [ صفحه 25] و مزدوران خود،

به از میان بردن هر حادثه ای در حال نطفه و پیش از وقوع موفق می شد و امحاء امواج نارضایی و مخالفت برای وی به قیمت زر، یا به کار بردن زور و یا به هر تدبیر دیگر میسر می گردید! از شام و شامات گذشته، در بلاد دیگر بیش و کم زمینه های ایجاد یک انقلاب پر دامنه مشهود بود، مصری ها که نخست زمزمه ی آرامی در مخالفت با «عبدالله بن سعد ابی سرح» داشتند، اندک اندک نرم خوانی خود را به فریاد مبدل می کردند، بصره به شدت عصبانی و منقلب بود و به «عبدالله بن عامر» روی خوش نشان نمی داد و کوفه برای «سعید بن عاص» خط و نشان می کشید! در نقاط دیگر، نارضایی مردم، روشن و آشکارا به چشم می خورد و بالاتر از اینها، مرکز خلافت، یعنی مدینه نیز در سرآشیب عصیان و آشوب افتاده بود! «عثمان بن عفان» از ابتدای کار خود به افکار و احساسات عامه توجهی نداشت و به صرف اینکه خویشتن را پیشوای مسلمین می دانست هر عملی را که مایل بود، گر چه با موازین دین و سنت های اسلام راست نمی آمد، انجام می داد! به همین قیاس از قصاص «عبیدالله بن عمر» که به قتل بی گناهی چند مبادرت ورزیده بود، سرباز زد و با بخشودگی وی خون هرمزان ایرانی، تازه مسلمانی که قرائت قرآن می آموخت و یک دو تن دیگر به هدر رفت. در سفر حج، فرمان داد تا به سنت محتشمان عصر جاهلیت، برای وی در «منی» سراپرده ی مخصوص نصب کنند و با آنکه در سفر بود، نماز عصر را چهار رکعت به جای آورد. چون از او پرسیدند که چرا برخلاف روش پیغمبر و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه