صادق آل محمد (ص) صفحه 3

صفحه 3

همچنین دو خلیفه ی پیش از خود نماز را «قصر» نکردی پاسخ قانع کننده ای نداد! [ صفحه 26] بخشش های افزون از حساب وی، از بیت المال و حقوق مسلمین به افراد «بنی امیه» که مورخان اهل سنت و جماعت نیز ارقام آن را در شرح احوال او آورده اند، حقایقی است که از شگفتی به افسانه می ماند. در رعایت احوال نزدیکان، طبعا مقام نخستین به زن و فرزند تعلق می یابد و با این دلیل، اگر هم اکنون از دریچه ی تاریخ و از ورای قرون، در شهر مدینه قصرهای رفیعی چون «دارالعایشه» و «دارالنائله» را می بینیم که هر قصری به نام یک تن از فرزندان و زنان «عثمان» موسوم است، عجیب نمی نماید! بذل و انفاق های بیرون از قانون خلیفه و بدعت های تازه ی وی، با اختیارات وسیعی که در پهنه ی حکومت اسلامی برای خویشاوندان خویش فراهم کرده بود، جسته جسته زبان انتقاد و بدگویی دینداران را گشاده می داشت و از گوشه و کنار، آوازه ی مخالفت و اعتراض برمی انگیخت، اما این نغمه های مخالف، بیشتر به غیر از حبس و بند و تبعید، یا ضرب و شتم معترضان، نتیجه ای دیگر نمی بخشید و خلیفه همچنان به دنبال کردن مقاصد خویش سرگرم بود! یک روز جمعی از اصحاب پیغمبر که به مشاهده ی سنت شکنی ها، بدعت ها و تبعیض های «عثمان» خاطری آشفته داشتند، بر گرد هم حلقه زدند و در مکتوبی راه های ناصواب خلیفه را باز نمودند و خطاهای وی را یک به یک رقم کردند. «عمار یاسر» یک تن از اصحاب نبی برعهده گرفت، تا مکتوب را به دست «عثمان» دهد، اما چیزی نماند که جان وی بر سر این عمل تباه گردد؛ زیرا هنوز «عثمان» قرائت مکتوب را

به پایان نرسانیده بود، که آتشی از خشم و کین در سراپای وجودش زبانه کشید و در دم فریاد برآورد: - او را بزنید!، او را بزنید! ملازمان خلیفه در «عمار» آویختند و بی امان به ضرب وی پرداختند، «عثمان» [ صفحه 27] خود نیز از غایت غضب، به پیکر نیمه جان او که بر زمین نقش بسته بود، تاختن آورد و آن جسم ناتوان را در زیر ضربه های لگد فرو کوفت! اما با همه رعب و هراسی که خلیفه سوم در اطراف خویش پراکنده بود، ملامت گران و معترضان، مهر سکوت بر لب نمی زدند و از دور و نزدیک، به ملامت زبان می گشادند و فریادهای اعتراض خود را بلند می کردند. در میان این جماعت ابوذر «غفاری» صحابی عالیقدر پیغمبر بزرگ نیز به بدگوئی از روش های ناپسند «عثمان» برخاسته بود و آن چنان آشکارا بر مفاسد دستگاه خلافت می تاخت و بی پروا رسوایی های ناشی از ناچیز شمردن مصالح و سنت های دین را فاش می کرد که عرصه بر خلیفه ی سوم تنگ شد و تاب وجود وی را در شهر مدینه نیاورد و برای رهایی از گزند تیغ زبان این صحابی بلند پایه، وی را به دمشق فرستاد. مهمان ناخوانده ی دمشق، در آنجا نیز ساکت و آرام ننشست و بارک گوئی و صراحت لهجه ی خود «معاویه» را در وحشت و هراس افکند. «معاویه» همین که چهره ی حکومت زشت و بی تقوای خود را در معرض انتقاد این پیر پارسا دید، نخست تدبیر معمول خویش را به کار برد و کوشید تا میان خود و «ابوذر» کیسه ای زر، سپر کند، اما «ابوذر» پرورده ی مکتب «محمد مصطفی (ص)»، سلطنت جهان را وقعی نمی نهاد و

آن کس نبود که رشوتی بگیرد و شمشیر زبان حقگوی خود را در نیام کند! پس از آنکه تیر تطمیع «معاویه» به سنگ خورد، درصدد تهدید برآمد و از آن نیز نتیجه ای حاصل ندید، ناگزیر «عثمان» را مکتوبی فرستاد که «ابوذر» منطقه شام را می شوراند و با وجود وی امکان ادامه ی کار بر او دشوار است. گزارش «معاویه» بر خشم «عثمان» نسبت به «ابوذر» افزود و «معاویه» [ صفحه 28] را فرمان داد تا صحابی حق جوی رسول امین را بر شتری ناهموار سوار کند و در معیت مأموری درشت خوی و درشت گوی به مدینه باز پس فرستد. به این ترتیب یک بار دیگر «ابوذر» به مدینه آمد، اما هنجار نرم و درشت «عثمان» و کسانش زبان او را از عیبجویی و حقیقت گویی نبست و صحابی سالخورد، همچنان خلیفه و دستیارانش را که از راه دین روش گردانیده بودند، به سختی ملامت می کرد. «عثمان بن عفان» که نشان داده بود، یارای شنیدن حرف حق ندارد، تاب استماع سخنان «ابوذر» نیاورد و سرانجام او را به ناحیتی به نام «ربذه» تبعید کرد و آن مرد خدای در تبعیدگاه خود، به اندک زمانی در سختی و مضیقت جان سپرد [13] . خلیفه به عواقب کار خود اعتنا نمی کرد و سرانجام هول آوری را که در کمینش نشسته بود، نادیده می گرفت، روش ناپسند وی و نتایج وخیمی که از آن به بار می آمد، بارها به وسیله ی «امیرالمؤمنین، علی (ع)» به او گوشزد گردید، اما عثمان تبعیت از اندیشه های «مروان بن حکم» و دیگر مشاوران خاندان خویش را بر خود لازم می دید و نه تنها به اندرزهای حکیمانه «علی (ع)» سر

فرو نمی داشت، بلکه گاهی به تلویح و زمانی به صراحت وی را مسبب آشوب هایی می خواند که کم کم همچون پیله ای بر گرد دستگاه خلافت تنیده می شد! عاقبت، تغافل های خلیفه و سماجت های وی به ادامه ی سیاستی در جهت خلاف مصالح مسلمین، امواج مخالف را از هر کرانه به حرکت درآورد، و علائم توفان انقلابی قریب الوقوع و سهمگین، در شهر مدینه آشکار شد، به نحوی که عثمان دیگر نتوانست نسبت به اوضاع بی توجه بماند، ناچار به [ صفحه 29] منظور رهایی از بن بستی که در آن واقع می شد، عاملان خویش را به مدینه فراخواند، تا با ایشان به مشاوره پردازد. حرکت «سعید بن عاص» از شهر کوفه، به کوفیان انتقامجو فرصتی داد تا برای جلوگیری از بازگشت حاکم جبار خود تدبیری به کار بندند، به دنبال این اندیشه، پیکی شتابان، نامه ی ایشان را به دمشق برد و به «مالک اشتر» رسانید. اهل کوفه در این نامه، احوال شهر خویش و مسافرت «سعید بن عاص» را به اطلاع «مالک» رسانیده و از وی خواسته بودند تا هر چه زودتر به سوی ایشان شتاب گیرد. «مالک» پس از آگهی بر وضع کوفه جای درنگ ندید و خویش را با سرعتی شگرف به آن دیار رسانید، با ورود او مردم کوفه در مسجد شهر اجتماع کردند و «مالک» ایشان را به تشکیل نیروی مقاومی به منظور ممانعت از بازگشت «سعید بن عاص» فراخواند. اهل کوفه به رغبت فرمان او را پذیرفتند و به زودی دسته های مسلح، نگهبانی دروازه های شهر را به عهده گرفت. بر این ماجرا، زمانی کوتاه گذشت و «سعید بن عاص» بار دیگر از مدینه به سوی مقر حکومت

خود خویش رهسپار شد، ولی بر دروازه ی کوفه، خود را با نیروی مسلحی روبه رو دید که از ورود او به شهر عصیان زده ممانعت می کرد. «سعید» ناچار به مدینه بازگشت، اما مدینه دیگر آشفته احوال بود و کم کم شعله های آشوب از اکناف آن زبانه می زد! مردم مصر و کوفه و بصره، گروها گروه، به این دیار آمده بودند تا گریبان از چنگ حاکمان ستم پیشه ی خویش برهانند و کار حکومت بلاد خود را سامان دهند. این جماعت ناراضی و ستم زده، رفته رفته با اهل مدینه و با دسته های مهاجر و انصار که در این شهر از نزدیک شاهد بی قیدی های دستگاه خلافت نسبت [ صفحه 30] به احوال و امور مسلمین بودند، آمیزش می یافتند و از نتیجه ی این آمیزش ها هسته ی یک انقلاب هول انگیز منعقد می گردید. خلیفه، حشمت و اعتبار خود را یکسره از دست داده بود، در اجتماعات مدینه علنا نسبت به وی پرخاش می شد و مخالفان، در حضور او به اعتراض و بد گوییش زبان می گشودند. روزی پس از آنکه خطبه ی خود را به پایان رسانید و از منبر فرود آمد، مردی غضبناک برجست و عصای خلافت را در یک لمحه از دست او ربود، سپس آن را شکست و به گوشه ای افکند. روز دیگر در ازدحام شگرف مسجد بر وی حمله بردند، «عثمان» در غوغای مردم، ناتوان و بیهوش بر زمین افتاد و رهایی از آن هنگامه به سختی صورت گرفت. از همان روز شورش کنندگان، خلیفه را در خانه اش محاصره کردند و یک جهت از وی خواستند تا ترک مقام خلافت گوید. وضع وخیم و سرنوشت خطرناک، «عثمان» را ناچار کرد که در تنگنای آن آشوب

و بلوا، دست توسل به جانب «علی (ع)» دراز کند و «علی (ع)» به سیرت کرم و جوانمردی خویش، از معاضدت او که در وضعی آن چنان وحشت بار تنها مانده بود و در برابر سیل عظیم انقلاب، جز گروهی قلیل از افراد خاندان و معدودی از غلامان خویش، پشتیبان و تکیه گاهی نداشت، روی نتابید. سرانجام، به شفاعت و ضمانت وی، شورشیان پذیرفتند که از خلیفه دست بدارند، به آن شرط که «عثمان» از کرده ها توبه بجوید و دست کسان خویش را از تصدی بر امور ایشان کوتاه گرداند، «عثمان بن عفان» خواسته های شورش کنندگان را پذیرفت و غائله پایان گرفت. در همین احوال، چون مردم مصر به جای «عبدالله بن سعد ابی سرح» والی خود، «محمد بن ابی بکر» را خواستار شده بودند، فرمان حکومت وی [ صفحه 31] نیز از جانب خلیفه صادر شد و مصریان با مسرت به همراهی حکمران جدید خویش، به صوب دیار خود رهسپار گشتند. قافله ی مصر همچنان که مسیر خود را می پیمود، در منزلی اقامت جست تا از خستگی راه بیاساید، در این اثنا سواری شتاب زده و هراسان به دنبال ایشان از غبار راه فرا رسید، وی را گفتند: - قصد کجا داری؟. گفت: - به سوی مصر می روم. بار دیگر پرسیدند: کیستی؟ پاسخ داد: - یک تن از غلامان خلیفه ام - و سپس چنان که گویی از ایراد این سخن پشیمان گشته است، با شتاب گفت: - برده ای از بردگان «مروان بن حکم» هستم! در میان آنان که بر گرد وی حلقه زده بودند چند تن او را شناختند، او، یکی از غلامان «عثمان» بود، حالت عجله و شتاب و دو

گونه گویی و خاطر پریشان و چهره ی وحشت زده ی وی، جماعت را نسبت به او مظنون کرد، به بازرسی او پرداختند، نخست چیزی به دست نیامد، نوبت دیگر با دقت به جستجو برآمدند، از لابلای یکی از ملزومات وی نامه ای کشف گردید [14] . این مکتوب که مهر «عثمان» بر آن دیده می شد، به عنوان «عبدالله بن سعد بن ابی سرح» و مشعر بر این فرمان بود که «عبدالله» به محض رسیدن «محمد بن ابی بکر» فرمان حکومت مصر را از او بستاند و آن را پاره کند و آن گاه او و جمعی از سران گروهی را که با وی هستند، بی درنگ به قتل رساند و خویشتن همچنان در مقام فرمانروایی مصر برجای بماند! با کشف نامه، هنگامه ای در کاروان مصر به پا شد و کاروانیان از غدر خلیفه به سختی برآشفتند و با نفرت و خشم به سوی مدینه بازگشتند. [ صفحه 32] بازگشت قافله ی مصر بار دیگر شهر مدینه را به انقلاب کشانید، مردم چون از فحوای نامه ی «عثمان» به «عبدالله بن سعد» آگهی یافتند، دانستند که سازش خلیفه و تسلیم وی در برابر خواسته های ایشان در حقیقت گرگ آشتیی بیش نبوده است! دوباره «عثمان» در خانه ی خود به محاصره افتاد، اما در این نوبت نتوانست خویش را از شعله ی خشم و کین مسلمین برهاند. قتل او، پایان نخستین دوره ی خلافت دودمان اموی است... از روزگار «عثمان» اندکی به تفصیل سخن گفتیم تا در چشم انداز اندیشه ها، طلیعه ی حکومت «آل امیه» بهتر نمایان گردد، حکومتی که تحمیل آن بر دنیای اسلام، ثمره ی طبیعی توطئه ی بازیگران «سقیفه» بود. روزی یک تن از امیران طبرستان، علوی زاده ای را پرسید:

- «حسین بن علی (ع)» در کجا شهید شد؟ علوی زاده به پاسخ وی گفت: - «حسین (ع) » در «سقیفه ی بنی ساعده» به شهادت رسید! مرد علوی با این سخن، حقیقتی را به صورت کنایه ابراز داشته است و بی تردید، پس از رحلت رسول امین، ریشه ی همه ی پریشان احوالی ها جامعه ی مسلمان را در «سقیفه ی بنی ساعده» باید جستجو کرد. پس از «عثمان»، «امیرالمؤمنین علی (ع)» و فرزند بزرگوارش «حسن (ع)» در مهلتی کوتاه، به اداره ی امر ظواهر خلافت پرداختند، ولی سرطان «بنی امیه» پنجه های تباهی و فساد خود را در اجتماع امت مسلمان چنان محکم کرده بود که ادامه ی حکومت حق را بر آن ممکن نمی ساخت، لاجرم پس از این فرصت زودگذر، بار دیگر «معاویه بن ابی سفیان اموی» را می بینیم که خلعت خلافت مسلمین بر قامت ناساز خود راست کرده است! [ صفحه 33] حکومت «معاویه»، سرآغاز دوره ی یکصد ساله ای است که قلمرو اسلامی، بی انقطاع به زیر سلطه «بنی امیه» در آمد و به راستی این قسمت از تاریخ اسلام را عصر اسارت مسلمین در چنگال ستم پیشگان اموی باید نام نهاد. «معاویه» به منظور حفظ موقع خویش، چهره ی واقعی خود را در زیر نقاب مسلمان پنهان کرده بود و ظاهرا با سیر قوانین و مقررات اسلام - اگر با منافع وی مصادم نمی شد - مخالفتی نداشت، اما وقتی که سنت ها و رسوم دین، در میان او و مصالح او حایل می گشت، از نادیده گرفتن آن رسوم و شکستن آن سنت ها دریغ نمی کرد، هر چند نقاب دینداری از چهره ی ناپاک وی کنار می رفت و هر چند قانون شکنی و سرپیچی او از سنن و شرایع دین، به انگیزش خشم و نفرت

مسلمین می انجامید! رخنه ها که محتالانه در کار اسلام افکند و جنایت ها که به قصد تحکیم بنیان سلطنت خویش و خاندان خویش مرتکب گردید، سراسر تاریخ حکومت نوزده ساله ی وی را سیاه کرده است ولی به گفته ی «حسن بصری» اگر هم تنها جرم او، تحمیل فرزند فاسق و گناهکارش «یزید» بر جامعه ی مسلمان باشد، همین یک گناه، وی را کفایت می کند! یزید، عصاره ای از عصبیت های جاهلی عرب بود و در خاطر خویش همواره کین توزی های قبیله ای را زنده نگاه می داشت، دشمنی و عناد او با آیین مقدس اسلام، یادآور خصمی های اجدادی وی، با این کیش پاک و آسمانی است. این موجود بدگهر، نه فقط به ارتکاب منکرات و فواحش رغبتی تمام داشت، بلکه تأکیدات صریح دین در اجتناب از محرمات، به لسان وی با طنز و طعنه یاد می شد! آتش عصیان او، به ارتکاب هر گناه و هر جنایت فرو نمی خفت، می خوارگی و زن بارگی و سیاهکاری ها و رسوایی ها دیگر، در اقناع طبیعت پلید وی [ صفحه 34] مؤثر نمی افتاد، ناگزیر دست به ایجاد هول انگیزترین فجایع تاریخ بشری زد قتل «حسین بن علی (ع)» نواده ی ارجمند پیغمبر بزرگ، قتل عام مدینه النبی و سنگباران خانه ی کعبه، ثمره ی فاجعه سازی های وحشت آور و بیشرمانه ی او است. بعد از «یزید» هرج و مرجی که نتیجه ی مستقیم جنایات عظیم وی و پدرش «معاویه» بود، در حکومت «بنی امیه» تزلزل افکند و چیزی نماند که دست این خاندان برای همیشه از گریبان خلافت غصب شده کوتاه گردد، ولی تردستی و مهارت کارگردانان سیاست پیشه ی اموی، به سرعت «مروان بن حکم» را بر آن مقام استقرار داد و حزب «بنی امیه» همچنان به حفظ موقع خویش موفق

گشت. «مروان» و فرزندانش نیز راه «آل ابی سفیان» را در پیش گرفتند و در امر خلافت به بنی اعمام خویش «معاویه» و «یزید» تأسی جستند. «عبدالملک بن مروان» کار ناتمام «یزید بن معاویه» را که ویران ساختن و سوزاندن خانه ی کعبه بود، دنبال کرد و به انجام رسانید، زندان های وی همواره از مردان و زنان بیگناه انباشته بود و سردار خونخوارش «حجاج بن یوسف» گروه گروه، مردم مسلمان را بی هیچ موجبی از دم شمشیر می گذرانید تا از حلقوم کسی آوای مخالفت بر نخیزد. شرح ستمکاری های «ولید بن عبدالملک» و سبکسری های «سلیمان بن عبدالملک» را از بیم طول سخن می گذاریم و می گذریم. «یزید بن عبدالملک» دیوانه ی زن و شراب بود، «حبابه» و «سلامه» دو ندیمه ی وی، در معبد هوس هایش دو بت بودند، ایشان رامی پرستید و روز و شب او، در کنار آنان به میگساری و طرب می گذشت. هنگامی که «هشام بن عبدالملک» بر مسند حکومت جای گرفت، ملت های مسلمان دوران شست و چند ساله ای را در زیر فشار تعدیات زمامداران اموی گذرانیده بودند. [ صفحه 35] در طول این زمان، بسیاری از شرایع دین، دستخوش هوس ها و طمع ها و تمنیات «آل امیه» شده بود، در سراسر ممالک اسلامی از مساوات و عدالتی که بنیان آیین اسلام بر آن استقرار یافته است، کمتر نشانی دیده می شد، ظلم و تعدی، یک مرسوم طبیعی دستگاه خلافت و یک وظیفه ی حتمی دستیاران خلیفه بود، کم کم کمرها از تحمل بار این ستمکاری مداوم و متمادی خرد می شد و ناله ها که از وحشت بیدادگران، روی لب ها خاموش مانده بود، به شکل فریادهای خشم و کین، در فضا اوج می گرفت. رواج ستم، در هر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه