وصی و جانشین «ابراهیم بن محمد» برادر خویش بود در غریو شعف و شادی پیروان خود، به مسجد کوفه در آمد و اگر چه بیمار بود بر منبر صعود کرد و ایستاده به ایراد خطبه پرداخت. «ابوالعباس» در خطبه ی خود آیاتی چند از قرآن کریم را که درباره ی اهل بیت رسول فرود آمده است بخواند و خویش و خاندان خویش را در شمار عشیره ی اقربین آورد، سپس رشته ی سخن به «بنی امیه» کشانید و ایشان را به زشتی یاد کرد، آنگاه به تمجید اهل کوفه پرداخت و آنان را به افزایش مرسوم از جانب خود بشارت داد و خویشتن را «سفاح» نامید. [23] . در این هنگام، رنج بیماری او فزونی گرفت و او ناگزیر بنشست و از ادامه ی گفتار لب فرو بست. «داود بن علی» عم «سفاح» که فروتر از وی بر پله ی منبر ایستاده بود، با [ صفحه 56] سکوت برادرزاده خطبه ای آغاز کرد و شمه ای سخن براند و در پایان گفتار خویش گفت: - ای مردم!.. پس از رسول خدای، خلیفه ای مگر «امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب» و «امیرالمؤمنین، عبدالله بن محمد» بر منبر شما پای ننهاده است و در آن حال با دست خویش به «سفاح» اشارت کرد، زیرا مراد وی از «عبدالله بن محمد» همین «سفاح» بود! «داود»، پس از آن، چنین گفت: - امر خلافت از خاندان ما بیرون نخواهد شد تا «عیسی بن مریم» نزول کند و ما این کار به او بازگذاریم... [24] . «ابوالعباس سفاح» در سایه ی شمشیر سیاهپوشان خراسانی به خلافت نشست و با آنکه میل «ابوسلمه» را به خاندان «علی (ع)» دریافته بود، از بیم نفوذ
وی او را به وزارت برداشت و «ابوسلمه» از آن پس «وزیر آل محمد» نام گرفت! «مروان بن محمد» به شنیدن ماجرای کوفه، با شتاب، سپاهی راست کرد و به عزم سرکوبی مدعیان جدید، از اقامتگاه خویش، «حران» راهی کوفه گشت. «سفاح» نیز «عبدالله بن علی» یک تن از اعمام خویش را به سرداری سپاه خراسان برگزید و او را به مقابله ی خلیفه ی اموی فرستاد. میان دو لشکر در کناره ی «زاب»، یکی از انشعابات دجله اتفاقی روی داد و پیکاری خونین درگیر شد، غلبه با نیروی خراسان افتاد و از سپاه «مروان» بسیار کس کشته شد و یا در نهر زاب، طعمه ی امواج گشت. [ صفحه 57] «مروان بن محمد» با لشکری در هم شکسته روی به فرار آورد و سپاه غالب به تعاقب وی پرداخت، «مروان» بر سر راه خویش، به دیار موصل رسید، لیکن چون خواست به شهر در آید، اهل موصل از ورود وی ممانعت کردند و او به ناچار راه خود را تا حران ادامه داد. خلیفه ی فراری، در حران نیز جای درنگ ندید و به همراه افراد خاندان و گروهی از نزدیکان خویش، مسکن خود را ترک گفت و به هزیمت رود فرات را پشت سر نهاد تا در «ابی فطرس»، ناحیتی از بلاد فلسطین فرود آمد. سپاه خراسان که همچنان به دنبال «مروان» بود، پس از او به شهر حران رسید و کاخ عظیم وی را که ده میلیون درهم در بنای آن صرف کرده بود، درهم کوفت سپس لشکر فاتح، رو به سوی شام آورد و پس از محاصره ای کوتاه، بر دمشق دست یافت. بعد از خاتمه ی کار دمشق،
«عبدالله بن علی» سپاه خود را به دنبال «مروان» به «ابی فطرس» رسانید، اما «مروان» به مصر هزیمت جسته بود و «عبدالله»، «صالح بن علی» برادر خویش را با اردوی کوچکی به تعقیب خلیفه ی آواره مأمور کرد. این اردو، شبانگاهی در «بوصیر» مصر، به اقامتگاه «مروان» رسید و بی تأمل بانگ «یا لثارات ابراهیم» در افکند و طبل جنگ را به صدا در آورد، «مروان حمار» در سیاهی شب غافلگیر شده بود، از هیاهوی افراد آن اردوی کوچک، چنان پنداشت که سپاه عظیم خراسان وی را محاصره کرده است، ناگزیر روی به پیکار آورد و در گیرودار آن نبرد شبانه مقتول گشت [25] . «مروان بن محمد» به مرگ خود، کتاب سیاه سلطنت اموی را فروبست [26] . [ صفحه 58] دولت عباسی کم کم جای پای خود را محکم کرده بود و سرزمین های پهناور اسلامی را به زیر فرمان خویش داشت. «ابوالعباس سفاح» اولین خلیفه ی این خاندان پس از آنکه به خلافت بیعت گرفت، با سرعت، مسکن خود و نیز لشکرگاه خویش را از کوفه به ناحیه ای در «انبار» منتقل گردانید و در آنجا شهری بنا کرد [27] که به «هاشمیه» [28] یا «مدینه ابوالعباس» [29] شهرت یافت. چنین می نماید که این تغییر مسکن بر اساس آن سیاست صورت بسته که «سفاح»، آمیزش سپاه خراسان با مردم کوفه را به مصلحت خود ندیده است. سیاه جامگان خراسانی، صید تبلیغات زیرکانه ی داعیان عباسی بودند و اختلاط ایشان با عناصر مشکوک کوفی، یقینا به صلاح مدعیان جدید خلافت نمی بود! شهر کوفه با همه ی پیمان شکنی های ساکنانش، هنوز مسکن جمعی از دوستداران اهل بیت و شیعیان «علی (ع)» و اولاد او
بود و چنین شهری برای خلیفه ی عباسی هرگز یک پایگاه مطمئن محسوب نمی شد. «ابوالعباس» فرصتی می جست تا «ابوسلمه» را که همچون خاری در چشم خویش می دید، معدوم کند، اما این عمل آسان نمی نمود، زیرا بیم آن می رفت که اعدام وی، گمان «ابومسلم» را درباره ی آینده ی خویش برانگیزد. تا آن تاریخ و مدت ها پس از آن، قدرت خلافت عباسی همچنان به سرزمین خراسان و نیروی انبوه سیاه جامگانش تکیه داشت و این تکیه گاه، با آن [ صفحه 59] نیروی عظیم، سر مویی از اراده و اختیار «ابومسلم» بیرون نبود. «ابومسلم» گر چه به ظاهر در دارالاماره ی مرو نشسته بود، اما به حقیقت نفوذ وی نه تنها بر هاشمیه ی عراق، که بر اقصای شام و شامات و مصر نیز سایه می افکند. «ابوالعباس سفاح» اندیشه می کرد که «قتل ابوسلمه» به عصیان «ابومسلم» منجر گردد و فرمانده قدرتمند سیاه جامگان خراسان که از جانب وی «امین آل محمد» لقب یافته بود، به سرانجام خونین «وزیر آل محمد» مآل کار خویش را قیاس کند. با این حساب، قتل «ابوسلمه»، کاری به مصلحت خلیفه نبود و او بر آن شد تا به تدبیری «ابومسلم» را در نابودی وزیر خویش دخالت دهد! این تدبیر کارگر افتاد و با مکتوبی که «سفاح» به «ابومسلم» فرستاد، وی را با خویش همداستان کرد و به نابودی «ابوسلمه» کشانید. «سفاح» در نامه ی خود از تمایل «ابوسلمه» به «آل علی (ع)» و نیت او در نقل خلافت از خاندان عباسی به دودمان علوی سخن رانده و سپس «ابومسلم» را در تعیین سرنوشت وی مختار ساخته بود. «ابومسلم» به قرائت مکتوب، وظیفه ی خویش دریافت و به منظور قتل «ابوسلمه»
تنی چند از تابعان خود را به دربار خلافت فرستاد. «ابوسلمه» در دوران وزارت خویش همه شب به نزد «سفاح» می رفت و زمانی با او درباره ی امور گوناگون به مشورت و گفتگو می پرداخت، شبی که نقشه ی قتل وی فراهم شده بود، همچنان به حضور خلیفه آمد، اما خلیفه او را بیش از عادت معمول شب های دیگر نزد خود نگاه داشت و سپس به وی رخصت بازگشت داد. «ابوسلمه» محضر «سفاح» را ترک گفت و در دیرگاه شب، آهنگ خانه ی خویش کرد، لیکن فرستادگان «ابومسلم» که بر سر راه وی کمین جسته بودند، ناگهان بر وی تاختند و در حالی که به مرسوم خوارج، فریاد «لا حکم [ صفحه 60] الا الله» ایشان، سکوت شبانگاه را درهم می شکست، او را به خاک و خون کشیدند [30] . قتل وزیر، بخوبی و بی آنکه گمان کسی را درباره ی خلیفه برانگیزد، صورت پذیرفته بود و بامداد دیگر، در سراسر دارالخلافه، این خبر دهن به دهن می گشت که شب پیش، گروهی از خوارج، «وزیر آل محمد» را به قتل رسانیده اند! خلافت عباسی در آغاز کار، به منظور استحکام مبانی خود، به ظاهر خویش را از «آل علی (ع)» جدا نمی گرفت، بلکه می کوشید تا در نزد مسلمین، خونخواه شهیدان کربلا و دیگر شهدای آن خاندان جلوه کند، اما به همان نسبت که به مقصود خود نزدیک تر می شد، فاصله ی خود را از فرزندان «فاطمه (ع) بیشتر می کرد!» «ابوالعباس سفاح»، خدای را سپاس می گفت و سر به سجده می نهاد و شادی خویش اظهار می کرد که در برابر قتل «حسین (ع)» و کسان او، دویست تن از فرزندان «امیه» را کشته و به
انتقام خون «زید بن علی (ع)» لاشه ی «هشام بن عبدالملک» را از گور برآورده و سوزانیده است، همچنین کشتن «مروان» را برابر قتل برادر خود «ابراهیم» می نهاد... [31] . پس از آنکه «مروان بن محمد» کشته شد، زنان و دختران وی را در کیسه ی «بوصیر» به اسارت گرفتند و به نزد «صالح بن علی» عم «سفاح» آوردند. [ صفحه 61] دختر بزرگ «مروان»، «صالح» را گفت: - ای عم امیرالمؤمنین! بر ما که دختران تو و دختران برادر و پسر عم تو هستیم ببخشای! «صالح» گفت: - حاشا که یک تن از مردان و زنان شما را زنده بگذارم، آیا پدر تو، برادرزاده ام «ابراهیم» را در زندان حران نکشت؟ آیا «هشام بن عبدالملک» «زید بن علی» را به قتل نرسانید و پیکر وی را در کناسه ی کوفه بردار نکرد؟... آیا «یحیی بن زید» را «ولید بن یزید» نکشت؟... آیا «مسلم بن عقیل» مقتول «عبیدالله زیاد» نیست؟. آیا «حسین بن علی» را «یزید بن معاویه» در کربلا به شهادت نرسانید و کسان او را شهید نگردانید؟ آیا اهل حرم «حسین» را به اسارت نگرفت و آیا سر او را بر نیزه نکرد؟... با این همه هنوز چشم عفو می داری؟ دختر «مروان» گفت: - آری، چشم دارم که با این حال، بر ما ببخشائی [32] . دنباله ی این گفتگو، بیرون از مطلب ماست، سخن اینجاست که دانسته شود خلیفه ی عباسی و خویشان او، در آغاز امر خود، باز جستن انتقام خون شهدای «اهل بیت» را در شأن خویش می نمایانده اند و «ابراهیم بن محمد» را نیز در جمع آن شهیدان یاد می کرده اند، تا همچنان که دعوی داشتند، اذهان
عمومی، «بنی عباس» را «اهل بیت رسول» و «آل محمد» به شمار گیرد! روزگار «ابومسلم» همچنان به امارت خراسان می گذشت، اما وجود او، سایه ی وحشتی بر دارالخلافه افکنده بود و «سفاح» از قدرت بیمانند وی [ صفحه 62] اندیشه داشت. خلیفه، مقابله با این قدرت را در توان خود نمی دید و گر چه پس از یک چند «ابومسلم» به قصد دیدار وی، مقر حکومت خویش را ترک گفت و به دارالخلافه آمد، لیکن «سفاح» رأی «ابوجعفر، عبدالله منصور» برادر خویش را در قتل وی نپسندید. «ابومسلم» پس از دیدار خلیفه، رخصت سفر حج حاصل کرد و در معیت «منصور» برادر و ولیعهد «سفاح» که امارت حج یافته بود، رهسپار زیارت کعبه گشت. در بازگشت قافله ی حاجیان و در بین راه، واقعه ی مرگ «سفاح» را به اطلاع «منصور» رسانیدند و او بی درنگ «ابومسلم» را به ضبط لشکر و نگهبانی بیت المال روانه ی دارالخلافه کرد و خود از پس وی به آنجا در آمد و به خلافت نشست. «منصور» در نخستین روزهای خلافت خویش، بر طغیان عم خود «عبدالله بن علی» آگاه شد. «عبدالله بن علی» پس از قتل «مروان» و برانداختن خاندان «امیه»، از سوی «سفاح» حکومت شام یافته بود و همین که بر مرگ فرزند برادر آگهی یافت، سودای خلافت بر وی چیره شد و مردم شام را به بیعت خویش فراخواند. «منصور» از طغیان «عبدالله بن علی»، سخت به وحشت افتاد و «ابومسلم» را که تا آن زمان مقیم دارالخلافه بود، به فیصله ی کار وی مأمور گردانید. «ابومسلم» این مأموریت را به خوبی انجام داد. سپاه خراسان نیروی شام را در هم شکست و «عبدالله بن
علی» به هزیمت شد و از معرکه جان به در برد. [ صفحه 63] «منصور» پس از آگهی بر پیروزی «ابومسلم» یک تن از غلامان خویش را به ضبط غنائم فتح وی مأمور کرد و این عمل بر «ابومسلم» به شدت ناگوار افتاد. «ابومسلم» خلیفه را پیغام فرستاد که من بر جان هزاران تن امین بودم، اکنون چه افتاده که بر اموال ایشان خائن گشته ام، آنگاه پس از این پیغام اعتراض آمیز، سپاه خویش را فراهم کرد و بی آنکه به سوی دارالخلافه رو کند، راه خراسان در پیش گرفت. به استماع این خبر، «منصور» در هراس افتاد و با شتاب به چاره ی کار برآمد، نخست، «ابومسلم» را که همچنان به راه خراسان می رفت، به حکومت مصر و شام نوید فرستاد، اما «ابومسلم» اعتنایی نکرد، دیگر باره رسولانی به نزد او روانه کرد و وی را پیغام داد که به سوی ما بازگرد تا همه ی امور به دست تو سپاریم، به این پیغام نیز «ابومسلم» تسلیم نشد، اما خلیفه که می دانست، با ورود «ابومسلم» به خراسان، کار وی بر چه قرار خواهد بود، از پای ننشست و در بازگرداندن او بر جهد خویش بیفزود. از یک طرف «ابوداود» را که در غیاب «ابومسلم»، به کفالت وی، امارت خراسان داشت، نوید ایالت فرستاد تا از ورود «ابومسلم» به آن سرزمین ممانعت کند، از سوی دیگر رسولی آزموده و چرب زبان به نزد «ابومسلم» روانه کرد تا به وعد یا وعید، او را به مرکز خلافت بازگرداند. سرانجام، تمهیدات خلیفه اثر بخشید و «ابومسلم» که ظاهرا دانسته بود راه خراسان را نیز با تطمیع «ابوداود» بر وی بسته اند،
به ملاقات «منصور» ناگزیر شد، سپاه خویش را در شهر ری به جا گذاشت و خود در معیت جمعی قلیل از ایشان، با بیم و امید به درگاه خلافت روی کرد. «منصور» در نخستین برخورد خویش، به دلجوئی «ابومسلم» برخاست و چندان حرمت وی نگاه داشت که او از هر گمان بد برست. [ صفحه 64] نوبت دیگر، فرمانده سیاه جامگان خراسان به حضور خلیفه بار یافت، اما در این بار وی را با خویش نامهربان دید. «منصور» با او درشتی آغاز کرد و گفت: - از چه روی پیش از آنکه به جانب ما بیایی، راه خراسان در پیش گرفتی؟ «ابومسلم» با نرمی، زبان به اعتذار گشود، لیکن آتش خشم خلیفه بیشتر زبانه زد و او را دشنام های غلیظ گفت. «ابومسلم» از جانبازی های خویش در راه استقرار خلافت عباسی سخن راند و کوشش کرد تا به یادآوری خدمات خویش «منصور» را آرام کند، اما «منصور» در اوج غضب، به پاسخ وی چنین گفت: - ای ناپاک زاده، اگر کنیزی به امر دعوت ما قیام کرده بود، هر آینه در کار خویش توفیق حاصل می کرد و هرگاه تو بر نیروی خویش قائم بودی به کشتن یک تن قادر نمی شدی... در این دم، خلیفه سه نوبت دست خویش برهم کوفت و ناگهان از نهانگاه، تنی چند با شمشیرهای آخته بر «ابومسلم» تاختند. «ابومسلم»، این مردی که به گفته ی تاریخ نویسان، بیش از ششصد هزار تن به فرمان وی شربت مرگ چشیده بودند، به مشاهده ی شمشیرهای آخته، به لرزه افتاد و به خواری خویش را در پای منصور افکند، تا از قتل وی دیده بپوشد. «منصور» خشمگینانه بر فرق
او لگد کوفت و او را باز پس افکند. فریاد استغاثه آمیز «ابومسلم» در فضای تالار خلافت پیچیده بود که می گفت: - یا امیرالمؤمنین! مرا از بهر خصمان خویش باز گذار. [ صفحه 65] لیکن، خلیفه بر خویشتن، خصمی بزرگتر از او نمی دید و مأموران وی فریاد استغاثه ی این خصم بزرگ را در زیر ضربه های شمشیر خود خاموش کرده بودند! «ابومسلم»، مردی با نسب ناشناخته، به خراسان آمد، دعوت عباسی را آشکار ساخت، در راه استقرار خلافت آن خاندان مجاهدت ها ورزید، خون ها ریخت و پیکارها کرد تا سرانجام، منظور خویش را به دست آورد، اما دستگاه خلافت عباسی، به منظور استواری ارکان خود، عاقبت، او را نیز در پای خویش قربانی کرد! «ابومسلم» که بود؟ از کجا آمد؟، مردی آزاد بود یا بنده ای زرخرید؟ نام اصلیش چیست؟ عرب است یا ایرانی؟، کوفی یا مروزی است یا اصفهانی؟ تاریخ، هیچ یک از این پرسش ها را به روشنی پاسخ نمی گوید! گفته اند، وقتی کار او بالا گرفت، خویش را از نسل «عباس بن عبدالمطلب» خواند و دعوی پسری «سلیط» نامی کرد که دعوی پسری «عبدالله بن عباس» می کرده است [33] . آنچه قطعی و مسلم می نماید، تأثیر عظیم وجود او بر تاریخ است و تاریخ، این مردی را که همیشه چین بر پیشانی و گره در ابرو داشته و کسی جز در بحبوحه ی پیکارها، خنده بر لب های وی نمی دیده است، پدیدآورنده ی واقعات و حوادثی بزرگ می شناسد! ولی آیا آن واقعات و حوادث، بر امتداد مصالح اسلام و ایران، یا یکی از آن دو صورت بسته است؟، در پاسخ این سخن، تأمل باید کرد! [ صفحه 66]