صادق آل محمد (ص) صفحه 7

صفحه 7

تعقیب

«زتندباد حوادث

نمی توان دیدن» «درین چمن که گلی بوده است، یاسمنی» «حافظ» «عبدالله بن حسن» مسافری ناشناس را که به دیدار وی آمده و هنوز غبار راه بر سر و رویش مانده بود، نزد خویش پذیرفت. مرد غریب، نخست دست «عبدالله» را بوسه زد و سپس با حرمتی شایسته، به او چنین گفت: - ای سرور من!، از دیار دوردست خراسان به زیارت تو شتافته ام، من، در شمار معتقدان خاندان شما و یک تن از شیعیان فرزند تو «مهدی» هستم، این راه دور را به شوق دیدار تو و به رسالت شیعیان خراسانی «مهدی» پیموده ام و اینک، این مکتوب آن قوم است. مسافر ناشناس، همچنان که سخن می گفت، نامه ای به سوی «عبدالله» پیش آورد و اجازت خواست تا هدیه ها و اموالی را نیز که از جانب شیعیان خراسانی، برای «مهدی» آورده است، تسلیم دارد. «عبدالله» در حالی که از پذیرفتن نامه استنکاف می کرد، با لحنی که در [ صفحه 67] آن هراس آشکار بود، مرد غریب را گفت: - از آنچه گفتی، چیزی بر من معلوم نشد و آن گروه را که نام بردی هرگز نشناخته ام. ناشناس، که گفتی انتظار چنین پاسخی نمی برد، ناگهان در خویش فرو رفت و پرتو غمی بر سیمای غبار آلودش افتاد، چنان که «عبدالله» به آسانی، حالت حرمان و اندوه او را دریافت. پس از لحظه ای سکوت، نوبتی دیگر مرد غریب خواهش خویش تکرار کرد، اما «عبدالله» همچنان خود را از موضوع شیعیان و آشنایی با مطلب وی بی خبر نشان داد، مسافر ناشناس هر چه بیشتر بر اصرار خویش می افزود، «عبدالله»، بیشتر انکار می جست. مرد غریب، پی درپی الحاح می کرد و ملتمسانه از

«عبدالله» می خواست که وی را از این راه دراز، نومید بازنگرداند، به نحوی که سرانجام، «عبدالله» به سخن وی نرم شد و او را گفت: - بر صدق گفتار تو یقین کردم، مکتوب را به من سپار. به این سخن، چهره ی قاصد از هم شکفته شد، مکتوب را به دست «عبدالله» داد و پاسخ آن را از وی خواستار گردید. «عبدالله» به قرائت مکتوب پرداخت و سپس مرد قاصد را چنین گفت: - مرا رسم نیست که بر این قبیل نامه ها پاسخی بنگارم، شیعیان «مهدی» را از من سلام بگوی و این پیغام به ایشان برسان که ظهور فرزندم در فلان هنگام خواهد بود [34] . از این پیشتر گفته ایم که «عبدالله» فرزند «حسن مثنی» و فرزندزاده ی «حسن [ صفحه 68] مجتبی (ع)» بود، مادر وی «فاطمه» دختر «حسین بن علی (ع)» است و چون نژاد او از دو سوی به «علی (ع)» و «فاطمه (ع)» می پیوندد، وی را لقب «محض» داده اند. «عبدالله» به روزگار جوانی، دل در هوای «هند» داد. «هند» دختر «ابوعبیده بن عبدالله» زمانی پیشتر در نکاح یک تن از پسران «عبدالملک بن مروان» خلیفه ی اموی بود، لیکن با مرگ شوهر، به خانه ی پدر بازگشته بود و در نزد او به سر می برد. از آن پس، عشق «هند» به جان «عبدالله بن حسن» افتاد و اندیشه ی جمال او، یک دم وی را آسوده نگذاشت. «عبدالله» روزی به نزد مادر خویش آمد و خواستاری «هند» را از او طلب کرد، «فاطمه» پسر را گفت: - ای فرزند، «هند» مالی فراوان از شوهر به میراث برده است و من نپندارم که به همسری جوانی

تهیدست، چون تو رضایت دهد. گفتار مادر، «عبدالله» را قانع نکرد، از پیش او برخاست، یکسر به خانه ی «هند» رفت و به سادگی خواهش خویش را با پدر او در میان گذاشت. «ابوعبیده بن عبدالله» با رغبت به تقاضای خواستار جوان دختر خود تن داد و او را گفت: - همین جا بمان تا به سوی تو بازگردم. سپس به نزد دختر خود شتافت و با وی گفت: - ای «هند»!، اینک «عبدالله بن حسن» یک تن از فرزندان رسول خدای به خواستاری تو آمده است. به شنیدن این سخن، رنگ چهره ی «هند» دگرگون شد و با لحنی شتاب آمیز پرسید: - او را چه گفتی؟ «ابوعبیده» پاسخ داد؛ [ صفحه 69] - رضایت خود را به دامادی او اظهار داشتم. «هند» گفت: - من نیز به همسری او تن می دهم. «ابوعبیده» به جانب «عبدالله» بازگشت و وی را به رضای دختر خویش آگاه گردانید. در همان ساعت «هند» خطبه شد و به نزد «عبدالله» آمد. دو همسر، هفته ای در کنار یکدیگر به عیش و سرور سر کردند و در طول این زمان «عبدالله» پای از خانه ی «هند» بیرون نگذاشت. از پس آن چند روز «هند» شوهر خویش را به تن پوشی فاخر بیاراست و «عبدالله» به زیارت مادر خود رفت. «فاطمه» که از مشاهده ی لباس نفیس پسر در شگفتی مانده بود، او را گفت: - ای فرزند! این جامه ی فاخر از کجا فراهم کرده ای؟ «عبدالله» گفت: - از نزد آن کس که گمان داشتی مرا به همسری خویش نخواهد پذیرفت! - ای هند، کاش می دانستی آن دو نکوهش کننده را که از پی یکدیگر در آمدند. -

برای نکوهش تو - و من سخن ایشان نپذیرفتم - و به آنان گفتم، گوش کنید: - هند نزد من از جان من و مال من عزیزتر است، پس بازگردید! - همانا به فرمان دل دردمند بود که از سخن نکوهشگران سرپیچی کردم! روزگار «هند» و «عبدالله» در خوشی و کامرانی می گذشت. «عبدالله»، همسر خود را به جان دوست می داشت و در هر فرصتی محبت [ صفحه 70] خویش را در قالب اشعاری عاشقانه و لطیف به وی ابراز می کرد. گرمی کانون عشق و الفت این دو همسر، با ولادت نخستین فرزند ایشان «محمد» رو به فزونی گذاشت و پس از آن «هند» فرزندانی دیگر آورد. «عبدالله بن حسن» در میان فرزندان خویش، «محمد» را مظهر آرزوهای خود شناخته بود و نسبت به وی الفتی بسیار و مهری تمام داشت. «محمد بن عبدالله»، بعدها «نفس زکیه» لقب یافت و با فضائلی که وجود وی بدان آراسته بود، در میان «بنی هاشم» و دیگر مردمان، شهرت و محبوبیتی کم نظیر جست. جمعی از کسان و آشنایان «محمد» نیز بر گرد وی هاله ای از این اعتقاد به وجود آورده بودند که او، همان «مهدی موعود» است. استناد صاحبان این اندیشه به حدیثی بود از رسول اکرم که اشارت به نام و نشان «مهدی» داشت و آن گروه، این نام و نشان را با «محمد بن عبدالله» منطبق می دیدند. به این مناسبت، لقب دیگر «محمد»، «مهدی» بود و کسانی که بر او چنین اعتقادی بسته بودند، همواره به انتظار ظهور امر وی، دیده به راه می داشتند! از آن پیشتر که «ابوهاشم بن محمد حنفیه» امام فرقه ی «کیسانیه»، کار جانشینی خود را

به «محمد بن علی» واگذار کند و دعوی خلافت خاندان عباسی پدید آید، روزی در قریه ی «ابواء» مدینه، گروهی از سرشناسان «بنی هاشم» انجمنی ساخته و درباره ی احوال خویش و اوضاع سیاسی و اجتماعی زمان خود، به گفتگو پرداخته بودند [35] . [ صفحه 71] از آن میان، «صالح بن علی» آغاز سخن کرد و چنین گفت: - ... شما برگزیدگان امت اسلام هستید و مسلمین، همه دیده ی امید بر شما دوخته اند تا به نگهبانی شریعت و پاسداری حقوق ایشان قیام کنید، بیش از این فرصت را از دست مگذارید و در میان خویش، یک تن را برگزینید تا همگان بر وی بیعت کنیم و هر طرف داعیانی بفرستیم، مگر کار خلافت بر «بنی هاشم» قرار گیرد و مردمان مسلمان، از این بیداد و ستم که بر ایشان می رود، رهایی یابند. پس از «صالح بن علی»، «عبدالله بن حسن» برخاست و بعد از حمد خدای آغاز سخن کرد: - ... خداوند، دودمان شما را به شرف رسالت ممتاز گردانید و خاتم پیغمبران را از تبار شما برانگیخت، به این سبب سهم شما به کوشش در برپا داشتن رسوم شریعت و احیاء شعائر دین، از دیگران بیشتر است... اکنون کتاب خدای را از دست نهاده اند و سنت رسول را از یاد برده اند... پرتو حق در حجاب مظلم باطل ناپیدا شده است و من بیم آن دارم که بر این قوم آن رسد که «بنی اسرائیل» را رسید. باری ای خویشاوندان رسول! اکنون که تصمیم عزم داده اید تا با یکی از مردان خاندان خود بیعت کنید، چه نیکوتر که بیعت شما بر فرزند من «محمد» قرار گیرد، زیرا «مهدی موعود»،

همان اوست و بر این امر از هر جهت شایسته و سزاوار است. بعد از گفتار «عبدالله»، «ابوجعفر منصور» به سخن پرداخت و او نیز به بیعت با «محمد بن عبدالله» اشارت کرد و گفت: [ صفحه 72] ... هیچ کس در میان شما به نزد مردم، محبوب تر از «محمد» نیست، پس شایسته چنان است که همه در بیعت با او همداستان شویم. حاضران انجمن یک یک به تأیید سخنان «عبدالله بن حسن» و «منصور» برخاستند و سپس همگی در همان مجلس، با «محمد» دست بیعت سپردند. چون امر بیعت «محمد» پایان پذیرفت، تنی چند گفتند، چه می شد که «ابوعبدالله، جعفر بن محمد (ع)» نیز در جمع ما حاضر بود و بیعت وی، وثیقه ای بر استواری این امر می گشت. این سخن پذیرفته شد و اهل انجمن، پیکی از جانب خویش به مدینه فرستادند تا «جعفر بن محمد (ع)» را به جمع ایشان دعوت کند. گفته اند، «جعفر (ع)» به دعوت آن گروه، در مجلس ایشان حضور یافت، لیکن آن جمع را گفت: - زینهار از این کار چشم بپوشید که هنوز ایام دولت ما نرسیده است [36] . دولت عباسی از آغاز پیدایش خود، به اندیشه ی نابودی «محمد بن عبدالله بن حسن» افتاد، زیرا از یک جهت، نقشه های پنهانی و داعیه ی خلافت او بر «سفاح» و «منصور» آشکار بود و از سوی دیگر، به حقیقت هنوز خلیفه و ولیعهدش بیعت «محمد» را به گردن داشتند! «محمد» نیز با اعلام خلافت «سفاح» بر خود احساس خطر کرد و مصلحت دید که خویش را از چشم ایادی حکومت عباسی پنهان دارد، ناگزیر با برادر خود «ابراهیم» از مدینه

بیرون آمد و به همدستی وی در خفا به تحکیم امر قیام خویش پرداخت. «سفاح»، بی شدت عمل، دستگیری «محمد» و «ابراهیم» را طالب بود [ صفحه 73] و می کوشید که دور از جنجال و آشوب بر ایشان دست یابد. وقتی که «عبدالله بن حسن» به عزم دیدار او به انبار آمد، «سفاح» به گرمی او را پذیرفت و از وی به شایستگی پذیرایی کرد. در هر نوبت که «عبدالله» به زیارت خلیفه می رفت، «سفاح» می کوشید وی را به دادن صلات و جوائزی بزرگ، خشنود سازد، گاهی نیز در ضمن سخن، از فرزندان او «محمد» و «ابراهیم» پرسش می کرد و دلیل غیبت ایشان را می جست. «عبدالله» در پاسخ، «سفاح» را اطمینان می داد که بر غیبت ایشان زیانی مترتب نخواهد بود و از آنان عملی برخلاف مصالح خلیفه سر نخواهد زد. کم کم در ملاقات های پی درپی، پرسش های «سفاح» از احوال «محمد» و «ابراهیم» تکرار می شد و شدت می گرفت و «عبدالله» با اینکه به نوازش های وی خشنود بود به این پرسش ها افسرده و ملول می شد، به نحوی که روزی برادر خود «حسن بن حسن» را که «حسن مثلث» خوانده می شد گفت: - خلیفه با من بر سر مهر است و من هرگاه به دیدار او می روم، خشنود بازمی گردم، مگر آنکه اصرار وی بر کشف مکان «محمد» و «ابراهیم» و دانستن حال ایشان مرا به سختی نگران می سازد. «حسن» وی را گفت: - هرگاه بار دیگر «سفاح» درباره ی فرزندان تو پرسشی کرد، او را بگوی که برادرم «حسن» از کار ایشان آگاه است. تا به احضار من فرمان دهد و من به تدبیر خویش، تو را رهایی بخشم. روز دیگر

«عبدالله» به زیارت خلیفه آمد و چون «سفاح» سخن را به «محمد» و «ابراهیم» کشانید، «عبدالله» گفت: - من از فرزندان خویش بی خبرم، لیکن عم ایشان «حسن» بر حال آن دو آگهی دارد. [ صفحه 74] چون «عبدالله» از نزد خلیفه بازگشت، «سفاح» به احضار «حسن مثلث» فرمان داد و پس از حضور وی، خبر «محمد» و «ابراهیم» را از او جویا شد. «حسن» گفت: - یا امیرالمؤمنین! آیا با تو سخن چنان گویم که در پیشگاه خلیفه گویند، یا آن سان که پسر عم بر پسر عم خویش حکایت می کند؟ «سفاح» گفت: - آن گونه که با پسر عم حکایت کنند، سخن گوی. «حسن» گفت: - تو را به خدا سوگند می دهم که اگر همه ی اهل جهان بکوشند، تا این خلافت از تو بازگیرند و به «محمد» سپارند، لیکن خدای نخواهد، آیا ممکن تواند بود؟ «سفاح» پاسخ داد: - نه! «حسن» گفت: - تو را به خدا سوگند می دهم که اگر خدای خواهد خلافت به «محمد» رساند، لیکن تو نخواهی، فایدتی حاصل خواهد گشت؟ «سفاح» جواب داد: - نه! «حسن» گفت: - پس چرا آن همه این مرد پیر را که با امیدی به درگاه تو آمده است، به پرسش احوال پسران معذب می کنی و ملال خاطر او برمی انگیزی، تا بدان پایه که همه ی مهربانی ها و بخشش های تو آن ملالت را از وی دور نمی گرداند؟ «سفاح» سکوت کرد و از آن پس، هرگز «عبدالله» را سخنی درباره ی [ صفحه 75] فرزندانش نگفت [37] . اختفای «محمد» و «ابراهیم» فرزندان «عبدالله بن حسن»، «منصور» را در جستجوی ایشان به کوشش و تلاشی دیوانه وار برانگیخته بود.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه