صادق آل محمد (ص) صفحه 8

صفحه 8

جاسوسان وی روز و شب از هر طرف به دنبال یافتن آن دو بودند، لیکن از ایشان اثری به دست نمی آمد. خلیفه ی سفاک و ستم پیشه که در راه صافی کردن امر خلافت خود، از به پای بردن هر جنایتی روی نمی تابید و به ارتکاب هر بی رحمی و شقاوتی تن می داد، از اندیشه ی قیام «محمد»، وحشتی آشکار داشت و مصمم بود، با هر طریق ممکن گردد، او و برادرش «ابراهیم» را به چنگ آورد و به قتل رساند. در سفری که به آهنگ حج، قصد مکه داشت، به مدینه فرود آمد و «بنی هاشم» را یک به یک بخشش های بزرگ کرد، به خصوص بر فرزندزادگان «حسن بن علی (ع)» نوازش بسیار آورد، مگر «محمد» و «ابراهیم» به سودای صلات وی خویش را آشکار کنند، اما این نقشه نتیجه ای نبخشید. «منصور» به دنباله ی طرحی دیگر که اجرای آن را زمانی پیشتر آغاز کرده بود، روز دیگر «آل حسن (ع)» را به نزد خویش طلب داشت و به اطعام ایشان مجلسی آراست. خلیفه در آن مجلس «عبدالله بن حسن» را در کنار خویش جای داده بود و با وی به مهری سرشار از هر در، سخن می گفت: در آن میان، «منصور»، «عبدالله» را گفت: [ صفحه 76] - ای «ابومحمد»! چه روی داده است. که پسران تو «محمد» و «ابراهیم» را نمی بینم، در حالی که من دوست می دارم ایشان را در کنار خود ببینم و با آن هر دو مهرها و رزم و عنایت خویش از ایشان دریغ ندارم. «عبدالله» در برابر این سخن لحظه ای چند سر به زیر افکند و سپس خلیفه را گفت: - یا امیرالمؤمنین،

به حق تو سوگند می خورم که مرا از مکان ایشان خبری نیست. «منصور» گفت: -ای «ابومحمد»، چنین نیست که می گویی، ایشان را مکتوبی بنویس و به نزد من حاضر کن. «عبدالله» به پاسخ، سخن نخستین خویش را تکرار کرد و در این دم دریافت که یکی از ملازمان خلیفه، دیده بر وی دوخته است، «عبدالله» به دقت او را نظر کرد و بناگاه از وحشت، رنگ چهره ی خویش را باخت. او، همان کس بود که به نام پیک شیعیان خراسانی، روزی به دیدار وی آمده و با افسون خویش، رابطه ی او و فرزندش «مهدی» را فاش ساخته بود! و دیگر هرگونه انکار فایده ای نداشت... «عبدالله بن حسن» را به فرمان «منصور» در زنجیر کشیدند و به زندان بردند. پس از وی، برادران و برادرزادگان او نیز گرفتار شدند. «عبدالله» و خویشانش که شماره ی ایشان از بیست کمتر نبود، بیش از سه سال در زندان مدینه به سر بردند، لیکن در طول این زمان، شکنجه ها و فشارهای ایادی «منصور» بر آنان ثمر نبخشید و یک تن از آن جمع، سخنی نگفت که به کشف نهانگاه «محمد» و «ابراهیم» منجر شود. روزی «هند» به زندان آمد تا از همسر خویش دیدار کند و پیامی که [ صفحه 77] از «محمد» داشت، به او رساند. پای «عبدالله» در زنجیر بود و بر گردن وی بندی نهاده بودند. «هند»، به مشاهده ی این حالت، بی تاب شد و گریه آغاز کرد، «عبدالله» او را تسلی بخشید و گفت: -ای «ام اسحق»! آرام باش و صبر پیشه کن. «هند»، بی خویشتن شده بود و به شدت می گریست، پس از زمانی که آرامش خود را

بازیافت، به «عبدالله» گفت: - «محمد» تو را پیغام فرستاده است که اجازت دهی خویش را تسلیم بدارد تا تو و دیگر کسانش از بند رهایی یابید. «عبدالله» پاسخ داد: - هرگز، هرگز، به «محمد» بگو اندیشه ی تسلیم را از سر بیرون کند. «هند» گفت: - «محمد» معتقد است که قتل او به تنهایی از هلاکت جمعی از فرزندان رسول بهتر است. «عبدالله» گفت: - خدا به «محمد» خیر دهد و او را در پناه خویش محفوظ بدارد، او را بگوی که از این فکر ناصواب درگذر، همچنان در اطراف زمین متواری باش و در طلب خلافت و احقاق حق خویش بکوش!... آن سال، در بازگشت از سفر حج، «منصور» مسیر خود را عوض کرد و به جای مدینه، در «ربذه» فرود آمد. «رباح بن عثمان» عامل مدینه به منظور تسلیم گزارش حوزه ی حکومت خویش، نزد وی شتافت و از جانب او فرمان یافت تا بی درنگ «عبدالله بن حسن» و دیگر کسانش را که بیش از سه سال در زندان مدینه به سر برده بودند، به [ صفحه 78] «ربذه» منتقل گرداند. «بنی حسنی»ها را بندهای گران تر نهادند و با وضعی اندوهبار در همراهی دژخیمانی ناملایم و بیدادجو، به سوی خلیفه کوچ دادند. سنگینی بندها و رنج راه، آن جمع غم زده را که در طول زمان زندان، به حد کفایت فرسوده شده بودند، سخت کوفته می داشت و آفتاب سوزنده، بدن های نحیف ایشان را در زیر لهیب خویش می گداخت، با این حال، کسی بر آنان به جرعه ی آبی ترحم نمی کرد، تا آتش عطش خود را فرو نشانند، «عبدالله» و کسان هم زنجیر وی را پس از

آنکه به «ربذه» آوردند، در نزدیکی اقامتگاه «منصور» و در زیر تابش خورشید بازداشتند. در آن حالت مأموری از بارگاه خلیفه به سوی ایشان آمد و با خشونتی تمام، آواز داد: - «محمد عثمانی» کیست؟ از میان گروه زندانی، یک تن برخاست و گفت: - اینک منم!. «محمد عثمانی» از جانب مادر با «عبدالله بن حسن» برادر بود و «عبدالله» وی را سخت محبوب می داشت. مردم مأمور، او را به نزد خلیفه آورد، «منصور» به مشاهده ی او عتاب آغاز کرد و وی را گفت: - برادرزادگان فاسق و دروغگوی تو، «محمد» و «ابراهیم» کجا هستند؟ «محمد عثمانی» پاسخ داد: - از حال ایشان خبر ندارم. خلیفه گفت: - مگر «ابراهیم» داماد تو نیست؟ «محمد» جواب داد: [ صفحه 79] - آری، دختر من در حباله ی نکاح او است. خلیفه گفت: - مگر «ابراهیم» پنهانی به نزد شما نمی آید؟ «محمد» پاسخ داد: - نه! او هیچ گاه به نزد ما نمی آید. «منصور» با فریاد گفت: - پس دختر تو از چه کسی باردار شده است!، من فرمان می دهم تا او را به گناه زنا سنگسار کنند. «محمد» گفت: - دختر من از خانواده ی عصمت و طهارت است و بر وی تهمت زنا روا نیست، شوهر او، نوبتی از غیبت ما استفاده کرده و پنهانی به نزد او آمده است [38] . «منصور» دیوانه وار فریاد کشید: - یکصد و پنجاه تازیانه! یکصد و پنجاه تازیانه! دژخیمان خلیفه، در دم، به ضرب «محمد» پرداختند و پیکر وی را در زیر ضربه های تازیانه گرفتند. صدای تازیانه و فریاد ناسزای منصور در هم افتاده بود و بیرون بارگاه وی به

گوش اسیران «آل حسن (ع)» می رسید، از آن پس مضروب خسته را به نزد دیگر کسان گرفتار وی بردند، یک چشم او به آسیب تازیانه تباه شده و پیراهن بر تن خونینش چسبیده بود! «عبدالله»، برادر مجروح را در کنار خود نشانید، از چشم تباه شده ی «محمد» خون می ریخت و سراسر اندام او از آسیب تازیانه به سیاهی [ صفحه 80] گراییده بود. آفتاب داغ، بر پیکر مجروح، تابشی توان فرسا داشت، جمعی بر گرد این جمع ستم رسیده حلقه زده بودند و آن گرفتاران بینوا را نظاره می کردند، نفس های «محمد» از درد ضربت های تازیانه و صدمت چشم به شماره افتاده بود و در آن حال، تشنگی وی را به سختی عذاب می داد. «عبدالله بن حسن» که از مشاهده ی احوال برادر حالتی منقلب داشت، جماعتی را که در کنار ایشان ایستاده بود، مخاطب ساخت، و گفت: - ای مردم، کسی نیست که فرزند رسول خدای را به جرعه ی آبی مهمان کند؟ کسی وی را پاسخ نداد، در حقیقت بیم جان، ناظران آن صحنه را از تیمار فرزندزادگان پیغمبر باز می داشت و گفته اند مردی خراسانی، جرأت ورزید و ظرفی آب به «محمد» رسانید! از آن پس، خلیفه عزیمت کرد تا «ربذه» را ترک گوید، هنگامی که موکب وی از کنار گرفتاران «آل حسن» می گذشت، «عبدالله بن حسن» با فریاد، وی را گفت: - ای «ابوجعفر»! با اسیر شما در روز بدر معاملتی از این بهتر داشتیم... «عبدالله بن حسن» از ماجرایی کهن یادآورده بود. روزی که مجاهدان اسلام، اردوی مشرکان مکه را در غزوه ی «بدر» درهم شکست، جمعی از سران قریش، در آن جهاد مقدس کشته

شدند و جمعی دیگر اسیر گشتند، «عباس بن عبدالمطلب» عم پیغمبر و جد اعلای منصور نیز در میان ایشان بود. شب هنگام، اسیران در بند کشیده ی قریش را به نزدیک خوابگاه رسول اکرم جای دادند، «عباس» از سختی بند خویش آرام نبود و پیاپی ناله [ صفحه 81] می کرد، پیغمبر کریم، «عبدالله بن کعب» نگهبان اسیران را گفت: - از اندوه «عباس» خواب به دیدگان من نیامد. «عبدالله بن کعب» بند «عباس» را اندکی گشاده داشت. از آن پس، بار دیگر پیغمبر اسلام وی را گفت: - چه شد که دیگر ناله ی «عباس» را نمی شنوم؟ «عبدالله بن کعب» پاسخ داد: - بند او را آهسته کردم. پیغمبر گفت: - بندهای دیگر اسیران را نیز آهسته کن. «عبدالله بن حسن»، در هنگامه ی آن گرفتاری، بر «منصور» به این ماجرا اشارت کرد، لیکن «منصور» وی را پاسخی نگفت و به راه خویش ادامه داد. «منصور» به هاشمیه رفت و به فرمان وی «بنی حسن» را نیز به هاشمیه بردند و در زندان آنجا بازداشتند. گفته اند در وقتی که «عبدالله بن حسن» را از زندان مدینه به «ربذه» کوچ می دادند، «محمد» و «ابراهیم» فرزندان وی در هیئت عرب های بادیه به نزدیک وی آمدند و چگونگی کار خویش را از او جویا شدند؛ «عبدالله» ایشان را گفت: - اگر «ابوجعفر» شما را باز می دارد که به سرفرازی زندگی کنید، از اینکه به سرفرازی بمیرید، باز نمی تواند داشت!... «محمد» و «ابراهیم»، فرزندان «عبدالله بن حسن» آواره ی کوه و بیابان بودند و یک دم از بیم جاسوسان «منصور» آسوده نمی زیستند. «منصور» از اندیشه ی خروج ایشان، هراسی آشکار داشت و پی درپی [ صفحه


82] عاملان خویش را در هر بلد به جستجوی آن دو انگیزش می داد. «محمد» و «ابراهیم» در چنان وضعی هولناک، از کار خویش نیز غافل نمی ماندند و هر به چند گاه، در هیأتی ناشناخته، خود را به ناحیتی می رسانیدند و با دعوت پنهانی، بر شماره ی هواخواهان خویش می افزودند. سرانجام، «محمد» در ناحیه ی یمن و حجاز ماند و «ابراهیم» به عراق و ایران سفر کرد. اساس کار ایشان بر این قرار استوار بود که هر یک جداگانه در امر دعوت بکوشند تا پس از کسب آمادگی های لازم، در یک زمان، از دو سوی به ظهور خویش مبادرت ورزند. «محمد بن عبدالله بن حسن»، پیکی به بصره فرستاد و برادر خود «ابراهیم» را به زمان خروج خویش آگهی داد، لیکن «ابراهیم» سخت بیمار بود و با آنکه در آن دیار برای خروج خود، زمینه ای مهیا داشت، نتوانست همزمان با تصمیم برادر، کار خود را آغاز کند. «محمد» شهر مدینه را ناگهان فرو گرفت و «ریاح بن عثمان» عامل «منصور» بی آنکه امکان مقاومتی یابد گرفتار گشت. یاران «محمد» در کوی و برزن فریاد تکبیر در انداختند، زندان شهر شکسته شد و زندانیان رهایی یافتند، «محمد» به مسجد در آمد و بر منبر جای کرد و به ایراد خطبه پرداخت. از آن پس، مدینه از آن «محمد» شده بود! مردم شهر، دسته دسته نزد «مالک بن انس» فقیه مدینه می آمدند و از وی، نقض بیعت «منصور» و عقد بیعت با «محمد» را استفسار می کردند. «مالک» ایشان را به شکستن بیعت خلیفه ی عباسی و عقد بیعت با «محمد بن عبدالله بن حسن» فتوی می داد و می گفت: - بیعت شما

با «منصور» از روی کراهت بود و نقض هر بیعتی که به [ صفحه 83] کراهت صورت پذیرد جایز نیست. «منصور» با آگاهی از خروج «محمد» و تصرف شهر مدینه به دست وی، نخست چاره ی کار در آن دید که «محمد» را به آزادی کسان و بخشودن امان امیدوار کند تا دست از مخالفت و شورش بازدارد. به این منظور، نامه ای به سوی وی فرستاد، ولی «محمد» تسلیم نشد و او را به مکتوبی تند پاسخ داد. سرانجام کار، پیکار بود، سپاه «منصور» به سرداری «عیسی بن موسی» پسرعم و ولیعهد وی رهسپار مدینه شد و «محمد» با اصحاب خویش، در بیرون شهر، نبرد او را استقبال کرد. بیعتیان «محمد»، نخست در برابر سپاه خلیفه جنبش و کوشش کردند و به تلاشی دست زدند، اما عاقبت، خویش را مرد این میدان ندیدند و باز پس نشستند. «محمد» با اندکی از یاران که بر وی، به عهد خود استوار مانده بودند، جنگ را دنبال کرد و با شجاعتی شگرف بر سپاه دشمن حمله آورد، لیکن حاصل نبرد، معلوم و شکست وی مسلم بود! «محمد» مرگ خود را آشکار می دید و در آن میانه اندیشه ای جز امحاء نام آن کسان که بر وی بیعت کرده بودند، نداشت، زیرا می دانست که به قتل او و کشف جریده ی اسامی ایشان، هیچ یک از مجازات «منصور»، مصون نخواهند ماند. کم کم صحنه ی پیکار به داخل مدینه کشیده شد و درگیرودار آن، «محمد» فرصتی به دست کرد و دیوان اسامی بیعت کنندگان خویش را بسوخت، از آن پس، کوشش وی در کار نبرد فزونی یافت و هر چند بر تن، زخم هایی گران داشت،

حمله هایی گران تر افکند. سرانجام، «حمید بن قحطبه» یکی از فرماندهان سپاه مخالف، با دسته ای [ صفحه 84] از افراد خویش بر وی هجوم آورد، «محمد» که نیروی خود را از دست داده بود، در برابر این حمله استقامت نتوانست و بر زمین در غلتید، «حمید بن قحطبه» بی درنگ تاختن آورد و او را به قتل رسانید... «ابراهیم بن عبدالله بن حسن»، به دنبال سرنوشتی که در پیش داشت، به عراق آمده بود و ضمن آنکه می کوشید تا از چشم جاسوسان «منصور» پوشیده بماند، از دعوت پنهانی و خواندن مردم به بیعت برادر خویش غافل نمی ماند. جاسوسان «منصور»، گاهی چنان حلقه ی محاصره بر وی تنگ می کردند که از هر جهت بر خود راه گریز، بسته می دید، ولی در هر نوبت با جهد خود و اهتمام یاران، به رهایی از خطر موفق می گشت. وقتی «منصور»، به موصل آمد. مأموران وی که دانسته بودند «ابراهیم» نیز در آن دیار است، به دستگیری او کوششی فراوان به کار بستند، تا بدان جا که «ابراهیم» چاره ای ندید، جز آنکه با جامه ی مبدل، به همراه مردم شهر، در بارعام خلیفه حضور یابد و بر سفره ی طعام وی بنشیند! «ابراهیم» هر چند گاه در ناحیتی به سر می برد، زمانی در عراق بود و گاهی در اهواز و فارس، لیکن همه جا مأموران خلیفه را در تعقیب خویش می دید، هر چند که در همان حال نیز از دعوت دیده نمی پوشید و پنهانی کار خود را دنبال می کرد. سرانجام، «ابراهیم» به بصره آمده و در خانه ی یک تن از پیروان خویش اقامت جست و دعوت پنهانی را آغاز کرد. بصره، سیمای مساعدی نشان داد

و به زودی شمار تابعان «ابراهیم» در [ صفحه 85] آن شهر، افزایشی درخور یافت. کم کم، مهتران قبایل و رؤسای طوایف بصره نیز یک یک به جمع «ابراهیم» پیوستند و پیوستن ایشان، دیگر ساکنان آن دیار را به بیعت با وی انگیزش داد. رونق کار، «ابراهیم» به جایی رسید که «سفیان بن معاویه» والی بصره نیز در نهانی به او سر سپرد و این خود، برای پیشرفت مقصود «ابراهیم»، توفیقی بزرگ بود. روزی مردی هراسان، به محضر «سفیان بن معاویه» در آمد و او را گفت: - ای امیر! بر مخفیگاه «ابراهیم» آگهی یافته ام، هم اکنون جمعی از ماموران خویش را به همراه من بفرست، تا او را زنده دستگیر کنم، و گرنه سر وی به نزد تو آورم. والی بصره به تندی با او گفت: - مگر تو را کاری دیگر نیست؟ سر خویش در پیش گیر و به راه خود برو! نوبتی دیگر، یکی از افراد شرطه ی شهر، به حضور امیر بصره رسید و او را گفت: - از گورستان «بنی یشکر» می گذشتم، جمعی در آنجا گرد آمده بودند که با دیدار من، به سویم سگ رها کردند و بر من بانگ زدند. «سفیان بن معاویه» که بر اقامت «ابراهیم» و اجتماع یاران وی در گورستان «بنی یشکر» آگاه بود، شرطه را گفت: - از این پس راه خویش را از آن جانب بگردان، تا نه بر تو بانگی زنند و نه به سویت سنگی رها کنند! به این صورت، «ابراهیم» قدرتی روز افزون یافت و زمینه ی ظهور وی آماده گشت، اما در آن حال، بیماری آبله به سراغ او آمد و او نتوانست [

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه