صفحه 86] همزمان با برادر خویش «محمد» که کار خود را در مدینه آغاز می کرد، به اقدامی دست زند. در همان روزها، «ابراهیم» را از واقعه ی قتل «محمد» و شکست نهضت وی آگاه کردند، خبر مرگ برادر به سختی او را تکان داد و بر جانش اندوهی گران ریخت. اندکی پس از ماجرای مدینه، «ابراهیم» به ظهور خویش مصمم شد و «سفیان بن معاویه» را از قصد خود آگاه کرد، «سفیان» فرماندهان قوای بصره را ساعتی پیش از خروج وی نزد خویش خواند و ایشان را به گفتگویی مشغول داشت، تا «ابراهیم» بی زحمت جدال، بر شهر مسلط شود. در هنگام خروج «ابراهیم»، بصره مقاومتی نشان نداد و محلات شهر، با سرعت به تصرف اصحاب او در آمد. «سفیان بن معاویه» که خود نهانی با وی همراه بود، به ظاهر در دارالاماره تحصن جست، «ابراهیم» با دسته ای از اصحاب خویش به مسجد بصره درآمد و در حضور جمعی کثیر از ساکنان شهر، به ایراد خطبه پرداخت. در این میان، دو تن از عمزادگان خلیفه عباسی «جعفر بن سلیمان» و «محمد بن سلیمان» که مقیم بصره بودند با گروه سواران و پیادگان خویش که جمع ایشان به ششصد تن می رسید، به مقابله با شورش برخاستند و به سوی مسجد، راه بریدند. «ابراهیم» این خبر را در اثنای خطبه ی خویش دریافت و بی درنگ «مضاء بن قاسم» یک تن از یاران خود را به همراهی جمعی پیاده و سوار که شماره ی ایشان اندکی از یکصد تن بیشتر بود، به پیش گیری آنان مأمور کرد. «مضاء بن قاسم» نخست کوشید تا به پیام «ابراهیم»، عمزادگان «منصور» را از آهنگ جدال باز
دارد. به ایشان گفت: - قتال با شما بر ما مکروه است، اگر همچنان مایل به اقامت در بصره [ صفحه 87] هستید، شما را امان می دهیم و هرگاه به ترک این دیار عزیمت کرده اید، به سلامت راه خویش بگیرید، تا در میانه خونی ریخته نشود. بنی اعمام «منصور» به این سخن سر فرو نداشتند و به غیر از پیکار راهی دیگر نجستند، «مضاء بن قاسم» ناچار، با یاران قلیل خود بر آن گروه حمله آورد و آن چنان شجاعت نشان داد که در نخستین لحظات هجوم او، عمزادگان خلیفه و همراهان ایشان با شتاب، پشت به صحنه کردند و از شهر بصره هزیمت جستند [39] . «ابراهیم» پس از ایراد خطبه، از مسجد اعظم به دارالاماره عزیمت کرد، «سفیان بن معاویه» به زیرکی از وی امان خواست و «ابراهیم» او را با آن کسان که در نزد او بودند، زنهار داد، سپس درهای دارالاماره بر روی فاتح بصره گشوده شد و مقر حکومت شهر به اختیار «ابراهیم» درآمد. «ابراهیم» وجوهی را که در بیت المال بصره بود، با سهمی یکسان، به یاران خویش بخشید، سپس به استحکام اساس حکومت و وسعت قلمرو خویش پرداخت. از جانب او، «مغیره» نامی در معیت دویست تن به گشودن اهواز مأمور شد. «محمدبن حصین» والی آن دیار با چهار هزار تن، به جنگ «مغیره» بیرون تاخت، لیکن «مغیره» به همراه نفرات ناچیز خود، «محمد بن حصین» و سپاه وی را فراری داد و اهواز را تصرف کرد. «عمرو بن شداد»، تنی دیگر از اصحاب «ابراهیم» نیز، بی جدال بر منطقه ی فارس دست یافت و پس از آن شهر واسط به دست
سپاه بصره سقوط کرد. [40] . به این ترتیب، «ابراهیم» در فرصتی اندک بر قلمروی وسیع تسلط یافت، [ صفحه 88] بصره، فارس، اهواز و واسط به تصرف او در آمد و نفوذ وی تا مدائن به پیش رفت. «ابراهیم بن عبدالله» بنیان حکومت خود را بر عدالت و تقوی نهاده بود، از اعمال خشونت درباره ی خصمان خویش نیز بیزاری می جست و می کوشید، تا در پیشرفت مقاصد، کار او کمتر به خونریزی و کشتار انجامد. روزی اصحاب وی یک تن از مأموران «منصور» را به آن ظن که در نزد او اموالی پنهان است، دستگیر کردند و به محضر «ابراهیم» آوردند، مرد دستگیر شده از آن تهمت انکار جست، یکی از اصحاب، «ابراهیم» را گفت: - ای امیر! اختیار این مرد با من گذار. «ابراهیم» گفت: - مقصود تو چیست؟ با او چه معامله ای خواهی کرد؟ گفت: - او را شکنجه می دهم تا به وجود اموال در نزد خویش اعتراف کند. «ابراهیم» گفت: - مالی که به شکنجه ی مسلمانی به دست آید، مرا به کار نیاید، از وی دست بردارید. او را آزار ندهید [41] . «ابراهیم» با این سیرت، به همراه سرزمین های گسترده، دل ها را نیز به تسخیر خویش درآورد. گفته اند نام یکصد هزار تن از اهل بصره، در شمار تابعان وی ثبت بود، روز به روز، کارش رونق و اعتباری تازه می گرفت، تا بدانجا که دیگر غلبه ی وی بر خلیفه ی عباسی، امری ناممکن نمی نمود. «ابراهیم» فرصتی را که برای درهم کوفتن بنیان خلافت «بنی عباس» [ صفحه 89] می جست، به دست آورده بود، به این سبب، سپاه انبوه خویش را به سوی کوفه در
جنبش آورد تا پس از تصرف آن شهر، کار «منصور» را نیز یکسره کند. لشکر بصره، با قدرت به سوی مقصد راه می برید و «ابراهیم» خود سالاری آن سپاه را برعهده داشت؛ پس از آنکه منزلی چند پیموده شد، مسیر لشکر به ناحیه ای از سرزمین «طف» افتاد که «باخمری» نامیده می شد، «ابراهیم» فرمان داد تا افراد سپاه فرود آیند و آن ناحیه را لشکرگاه کنند، زیرا سپاه «منصور» از جهت مقابل به آهنگ مقاتله ی ایشان پیش می تاخت و تا «باخمری» فاصله ای چندان نداشت.... ظهور «ابراهیم بن حسن»، «منصور» را غافلگیر کرد و در فرصتی کوتاه، دیار بصره و سرزمین های فارس و اهواز، با دو شهر واسط و مدائن، از جمع قلمرو خلافت او، تفریق شد! خلیفه ی عباسی، با سقوط پیاپی این شهرها و کوره ها، سرگرمی تازه، یعنی بنای بغداد را از یاد برد و یکسر به اندیشه ی دفع دشمنی افتاد که خطر وجود وی، کم کم به داخل دروازه های دارالخلافه نیز نفوذ می کرد. ظاهرا «منصور» آماده می شد تا با گرد آوردن نیروهای رزمنده ی خویش که آن ایام در بلاد مختلف استقرار داشت، زمینه ی پیروزی قطعی خود را فراهم کند و ناگهان بر «ابراهیم» بتازد، لیکن وقتی که «ابراهیم» به مقصد کوفه، از شهر بصره بیرون تاخت، «منصور» ناگزیر شد، «عیسی بن موسی» را با سپاهی که شماره ی نفرات آن از پانزده هزار، افزون نبود، به مقابله ی وی بفرستد. «عیسی» با شتاب به پیش راند و چون در «باخمری» به سپاه بصره رسید، لشکر خود را فرود آورد و آماده ی نبرد شد. [ صفحه 90] پیش از آنکه در میانه پیکاری روی دهد، یک تن از سرداران
سپاه بصره به نزد «ابراهیم» آمد و او را گفت: - اگر اجازت دهی، بر لشکر «منصور» شبیخون بریم و به یکبار آن سپاه را منکوب سازیم. «ابراهیم» به پاسخ او، گفت: - شبیخون، عمل دزدان است و من این کار را به هیچ روی نمی پسندم. زمین «باخمری» در زیر سم اسب ها به لرزه در آمد و نعره ی رزمندگان دو صف در هم افتاد. پیکاری هول آور و عظیم آغاز شده بود و مرگ، در سایه ی شمشیر مردان جنگجو قدم به قدم طعمه های تازه ای می بلعید. «ابراهیم»، نیزه را در پنجه های پولادین خود می فشرد، چون شیری خشمناک در قلب سپاه دشمن به پیش می رفت و از راست و چپ، مرد و مرکب به خاک می افکند. یاران او نیز در پیکار، کوششی مردانه داشتند و جهدی آن چنان به کار بستند، که لشکر «منصور»، در خود تاب مقاومت ندید و رو به گریز آورد. هزیمت شدگان، از بیم جان، به سرعتی دیوانه وار راه می بریدند و فریادهای «عیسی بن موسی» در بازگشت ایشان به صحنه ی جنگ، سودی نمی بخشید. افراد لشکر فاتح، به تعاقب شکستگان فراری پرداختند، لیکن در همان حال ندای منادیان «ابراهیم»، این رزمندگان پیروز را از دنبال کردن سپاه خصم باز داشت. بازگشت نفرات سپاه بصره به سوی «ابراهیم»، دشمن فراری را به گمان هزیمت آن سپاه افکند، با این تصور، ناگاه وضع جنگ به صورتی دیگر [ صفحه 91] در آمد، سپاه شکسته، روی واپس کرد و به دنبال لشکر پیروز افتاد! لشکر «ابراهیم» که با وضعی پراکنده در حال بازگشت بود، به مشاهده ی حمله ی دشمن، در هولی نابگاه افتاد و به یکباره راه فرار در
پیش گرفت! صحنه ی جنگ، شکلی تازه یافت، سپاه غالب، مغلوب، و سپاه مغلوب، غالب شد! «ابراهیم» با دسته ای از یاران خود، بار دیگر با افواج سپاه خصم در آویخت، لیکن انبوه لشکر او همچنان به هزمیت می رفت و او را در میان دشمن به جا می نهاد! در آن احوال، خدنگی که دست تقدیر رها کرده بود، یکسر آمد تا بر گلوگاه «ابراهیم» نشست، آسیب پیکان، دنیا را به چشم او تیره کرد، «ابراهیم» به روی زین خم شد، دست ها را به گردن اسب خویش در آورد و همراهان خود را آواز داد: - مرا پیاده کنید! همراهان «ابراهیم» او را پیاده کردند و بر گردش حلقه زدند، خون با شدت از گلوی مجروح بیرون می زد و به تدریج فروغ حیات وی به خاموشی می گرایید. یک تن از یاران «ابراهیم» سر او را به دامن داشت و گروهی از دیگر تابعان او، غمزده و مبهوت بر پیرامون وی صف کشیده بودند. اجتماع این دسته، که در صحنه ی جنگ، پیشوای مجروح خویش را به میان گرفته و بی هیچ جنبشی ایستاده بودند، گمان «حمید بن قحطبه» سردار سپاه «عیسی» را برانگیخت و جمعی از لشکریان خود را به تفرقه ی ایشان فرمان داد. وقتی که آن گروه، حلقه ی پیروان «ابراهیم» را در هم شکست، حقیقت کار بر «حمید بن قحطبه» آشکار شد، «ابراهیم بن عبدالله» خصم دیرین خلیفه عباسی به دست وی افتاده بود! [ صفحه 92] سر «ابراهیم» را از تن جدا کردند و «عیسی بن موسی» آن را به عنوان ارمغان خویش نزد منصور برد! پیروان شهید «باخمری»، پیکر بی سر او را در همان سرزمین
به خاک سپرده اند... روزگار «بنی حسن» در زندان هاشمیه به سختی و محنت می گذشت و خلیفه ی عباسی پس از قتل «محمد» و «ابراهیم» نیز به آزادی کسان ایشان رضایت نمی داد. «عبدالله بن حسن» و بستگان گرفتار وی را در زیرزمین جای داده بودند و دخمه ی تاریک و مرطوب ایشان، نه از فروغ روز، روشنی و نه از تابش خورشید، گرمی می گرفت. مقیمان بلا رسیده ی آن زندان سیاه، روز و شب را در دیده ی خود یکسان می دیدند، به نحوی که تشخیص اوقات نماز برای ایشان امری ممکن نبود، لاجرم قرآن کریم را در هر شبانه روز به پنج بخش تساوی قرائت می کردند و پس از قرائت هر بخش، به ادای یکی از نمازهای پنجگانه می پرداختند! «عبدالله بن حسن» روزی یک تن از آشنایان خود را به زندان طلبید، مرد آشنا پس از تحصیل رخصت دیدار «عبدالله»، به ملاقات وی رفت و خواهش او را پرسید. «عبدالله» گفت: - آیا ممکن است کوزه ای پر آب برای ما مهیا کنی؟ مرد آشنا برای او کوزه ی آبی سرد به زندان آورد، «عبدالله» آن را به نزدیک دهان خویش برد تا جرعه ای بیاشامد، لیکن در آن حال زندانبان وی فرا رسید و چنان سبوی آب را به لگد فرو کوفت که دندان های پیشین «عبدالله» در هم شکست! [ صفحه 93] این روایت، تصویری از احوال ساکنان زندان هاشمیه بود! کم کم سختی ها بر میزان تحمل آن گرفتاران بینوا فزونی می گرفت و نیروی استقامت ایشان را در زیر فشار خود خرد می کرد. محیط مرطوب دخمه ی مخوف و سیاه ایشان که هیچ گاه نور آفتاب از روزنی بر آن نمی تافت، به همراه ناملایمات دیگر،
موجبات بیماری آنان را فراهم می ساخت، چنان که هر به چندگاه یک تن از آن جمع، به سختی رنجور می شد و پس از زمانی در پیش چشم خویشان گرفتار خود، زندگی را بدرود می گفت. دژخیمان «منصور»، اجساد این مردگان را در همان دخمه ی سیاه و در نزد زندانیان باز مانده به جای می نهادند تا دیدار جنازه ها و بوی عفونتی که از آنها در فضای سربسته و محدود زندان هاشمیه می پیچد، بر رنج های بی شمار فرزندزادگان «حسن بن علی (ع)»، رنجی دیگر باشد! «منصور» فرمان داد تا سر «ابراهیم» را نزد پدرش «عبدالله بن حسن» به زندان هاشمیه برند. «ربیع حاجب» آن سر را به زندان آورد، «عبدالله بن حسن» به نماز ایستاده بود، وی را آواز دادند که ای «عبدالله» نماز خود را زودتر بگزار. «عبدالله» تعجیل کرد و پس از فراغت از نماز در برابر خویش سری دید. اندکی در آن خیره شد، سر بریده از آن پسرش «ابراهیم» بود! «عبدالله» سر فرزند را برگرفت، به سینه نهاد و با او گفت: - ای پسر من، خوش آمدی!، به خدا سوگند؟، تو از آنان هستی که به عهد خدا وفا می کنند و پیمان او را نمی شکنند. «ربیع حاجب»، «عبدالله» را گفت: [ صفحه 94] - «ای ابومحمد»؛ پسرت «ابراهیم» چگونه بود؟ «عبدالله» گفت: - بدانسان که شاعر گفته است: - جوانمردی که شمشیرش او را از ننگ پستی نگاه می داشت. - و دوری جستن وی، او را از زشتی های گناه، کفایت می کرد. [42] . سپس «عبدالله» با «ربیع» گفت: - «منصور» را بگوی که از عهد سختی ما زمانی گذشت و از دوران آسایش تو
نیز، روزگاری سپری شد، موعد دیدار ما و تو فردای قیامت است و خداوند در میانه داوری خواهد کرد. اندکی بعد، «عبدالله بن حسن» نیز در زندان هاشمیه شهادت یافت، به فرمان «منصور»، سقف زندان را بر سر «آل حسن» خراب کردند، لیکن این، پایان ماجرا نبود، تعقیب، همچنان ادامه داشت و قتل و آزار فرزندزادگان «علی (ع)»، از جانب خلیفه ی عباسی به شدت دنبال می شد... «منصور» را بهتر بشناسیم قبل از دوران خلافت خویش، با «ابوبکر، از هر بن سعد» رفاقتی بی اندازه داشت، «ابوبکر»، در شمار محدثان و بزرگان رواه بصره بود و اکثر اوقات خود را با «منصور» می گذرانید. هنگامی که «منصور» به خلافت رسید، «ابوبکر» قصد تهنیت او کرد و اجازت خواست تا به حضور وی در آید، «منصور» از پذیرفتن او روی برتافت و حاجبان خویش را فرمان داد تا از ورود وی ممانعت کنند. «ابوبکر» ناچار به خانه ی خود بازگشت و زمانی که «منصور» بارعام داد، به همراه مردم دیگر، نزد او شتافت، چون چشم خلیفه بر وی افتاد، [ صفحه 95] او را گفت: - ای «ابوبکر»، از چه روی به نزد ما آمده ای؟ «ابوبکر» گفت: - یا امیرالمؤمنین! حق صحبت دیرین، مرا به این درگاه کشانید تا خلافت را بر تو تهنیت گویم. «منصور» فرمان داد، او را هزار دینار بخشیدند و از سوی خلیفه با وی گفتند: - خوب شد به نزد ما آمدی و به خلافت بر ما تهنیت گفتی، لیکن از این پس، خویش را رنجه مساز و ما را از دیدار خود معاف کن! «ابوبکر» به خانه ی خویش بازگشت، اما سال دیگر در بارعام
خلیفه حضور یافت، «منصور» به مشاهده ی وی، چهره در هم کرد و او را پرسید: - ای «ابوبکر»! دیگر بار چه شد که عزم ما کردی؟ «ابوبکر» گفت: - امیرالمؤمنین به سلامت باد، شنیدم تو را کسالتی روی داده است، وظیفه ی عیادت بر خود واجب دیدم! «منصور» همچنان فرمان داد تا «ابوبکر» را هزار دینار بخشیدند و از جانب او با وی گفتند: - از اینکه به عیادت ما آمدی، شادمان شدیم، لیکن بدان که ما را نیروی تن آن چنان است که کمتر به بیماری دچار می گردیم، از این پس تکلیف عبادت از تو برداشتیم تا دیگر باره خود را زحمت نکنی! «ابوبکر» راه خویش در پیش گرفت، لیکن در بارعام دیگر، همچنان سر از محضر خلیفه برآورد! «منصور» با مشاهده ی او، به لحنی عتاب آمیز گفت: - ای «ابوبکر» باز هم که تو را در اینجا می بینم! [ صفحه 96] «ابوبکر» گفت: - یا امیرالمؤمنین، در گذشته تو را دعایی مستجاب بود، که قرائت آن، دفع گرفتاری می کرد، به خدمت رسیدم تا نسخه ای از آن دعا بر من مرحمت کنی! - «منصور» گفت: - ای «ابوبکر!» بیهوده خویش را رنجه کردی، که در این دو سه سال، از آن دعا اثر رفته است، زیرا هر سال آن را می خوانم، تا از گرفتاری دیدار تو نجات یابم، هیچ نتیجه حاصل نمی شود [43] . این روایت، در صورت لطیفه؛ حالت «منصور» را پس از احراز مقام خلافت، آشکار می کند. دیدیم، این مردی که در انجمن «ابواء» مدینه، به بیعت با «محمد بن عبدالله بن حسن» پیشدستی کرده بود، همین که بر مرکب آرزوی خود سوار شد،