فرهنگ اخلاق صفحه 104

صفحه 104

1- 127. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 139، ب 1 از جهاد نفس، ح 8

حریف او نبوده و تاکنون مغلوب نگشته است. هنگامی به اصفهان رفت و همه پهلوانان آن دیار را بر زمین زد و همگی بازوبندش را مهر کردند. تا آنکه نوبت به پهلوان مخصوص پادشاه رسید و مقرّر شد تا روز جمعه در میدان قدیم اصفهان که میدانی بزرگ بود در حضور پادشاه و انبوه مردم، کشتی بین این دو پهلوان انجام پذیرد.

منزل پوریا در یکی از اطاق های آن میدان بود، چون شب جمعه فرا رسید پیر زنی را با طبقی از حلوا دید که از مردم برای برآورده شدن حاجتش التماس دعا دارد. پوریا پرسید: حاجت تو چیست؟ پیر زن گفت: فرزندم پهلوان مخصوص پادشاه است و فردا با پهلوانی که به این شهر آمده کشتی می گیرد. عده ای از جمله من و زن و فرزند و برادرش نان خور او هستیم، می ترسم مغلوب گشته و حقوقش قطع شود. حاجتم این است که فرزندم بر این پهلوان پیروز گردد.

خواهش پیر زن غوغایی در سر پوریا انداخت. در طول آن شب و روز پیوسته باخود دست و پنجه نرم می کرد.

وقت موعود فرا رسید. در حضور سلطان و طبقات مختلف مردم که برای تماشا حاضر شده بودند، دو کشتی گیر در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. پوریا او را برانداز کرد و متوجّه شد که به راحتی و بدون زحمت از سدّ او خواهد گذشت، امّا سخن آن پیر زن را از یاد نبرده بود. با خود گفت: ای پوریا! خدا را خوش نیاید که به واسطه زور بازویت نان جماعتی قطع گردد، اگر جوانمردی، خود را به زمین بزن!

این را گفت و با نهیبی بر سر نفس که از قدرت ایمان و تسلّط بر نفس خبر می داد، نفس خود خواه را بر جای خویش نشانده، خود را بر زمین انداخت!!

چون جهاد اکبرت آمد به پیش

تیغ باطن کش به قتل نفس خویش

تیغ باطن را ندانی گر تو چیست

جز خلاف آرزوی نفس نیست

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه