فرهنگ اخلاق صفحه 200

صفحه 200

اللَّهِ.».

«اینگونه باشید، خدا را به خاطر احسان و نعمت هایش بر خودتان دوست بدارید، و مرا به دوستی خداوند دوست داشته باشید».(1)

همچنین در روایت است که روزی اسماعیل از شکار باز گشته بود، حضرت ابراهیم به او نظر انداخت، وی را با قامتی چون سرو خرامان، و رخساری بسان ماه تابان دید؛ مهر پدری به حرکت آمده و اثر محبّت فرزند در دلش هویدا گردید. همان شب در خواب دید که امر حقّ بر آن است که اسماعیل را قربانی کند! در اندیشه شد که آیا این امر از رحمان است یا از شیطان! چون شب دیگر همان خواب را دید دانست که امر از سوی حق تعالی است. (2) صبحگاه به هاجر مادر اسماعیل فرمود: این فرزند را لباس نیکو بپوشان و گیسوانش را شانه کن که او را نزد دوست می برم!

هاجر چنان کرد و بوسه بر رخسار او زد. حضرت خلیل الرحمن فرمود: کارد و طنابی به من ده! هاجر گفت: زیارت دوست می روی، کارد و ریسمان را برای چه خواهی؟ فرمود: شاید گوسفندی بیاورند که قربان کنند!

در این هنگام ابلیس با خود گفت: وقت آن است تا مکری سازم و در خاندان نبوّت رخنه ای اندازم. به صورت پیری نزد هاجر رفته، گفت: آیا دانی که ابراهیم، اسماعیل را به کجا می برد؟ فرمود: به زیارت دوست. گفت: می برد تا او را ذبح نماید. هاجر فرمود: کدام پدر پسر را کشته، خصوصاً پدری چون ابراهیم و پسری مانند اسماعیل؟ ابلیس گفت: می گوید خدا چنین فرموده است. هاجر پاسخ داد که هزار جان من و اسماعیل فدای راه خدا باد! کاش مرا هزار فرزند بود تا همه را

1- 306. ارشاد القلوب، ص 226، ب 49 ؛ ینابیع الحکمه، ج 2، ص 13، ب 31 ح 30

2- 307. خواب انبیا به منزله وحی، بلکه خود، نوعی وحی است.

در راه خدا قربان می کردم!

چون ابلیس از هاجر مأیوس شد، به نزد ابراهیم آمد و گفت: ای ابراهیم! فرزند خود را مکش که این خوابِ شیطان است. آن حضرت فرمود: ای ملعون! شیطان تویی! گفت: آخر دلت راه می دهد که فرزندت را به دست خود بکشی؟ ابراهیم فرمود: به آن خدایی که جان من در دست قدرت اوست، اگر مرا از شرق تا غربِ عالم فرزند باشد و دوستم خداوند بفرماید که آنان را قربان کنم، البته همه را به دست خود قربان خواهم کرد.

چون آن ملعون از حضرت خلیل نیز نومید گردید نزد اسماعیل آمده و عرض کرد: پدرت تو را به قصد کشتن می برد. اسماعیل فرمود: به چه سبب؟ عرض کرد: می گوید حقّ به او امر فرموده است. فرمود: حکم حقّ را باید گردن نهاد. و چون دانست که شیطان است سنگی برداشته، به طرف او افکند. از اینرو بر حاجیان واجب شد که در آن موضع سنگریزه بیندازند.

هنگامی که پدر و پسر به منی رسیدند، جناب ابراهیم علیه السلام فرمود: پسرم! در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم. اسماعیل عرض کرد: پدر جان! آنچه را مأموری اجرا کن. ای پدر! وصیت من به تو آن است که دست و پایم را محکم ببندی تا مبادا تیزی کارد سبب شود حرکتی کنم و لباس تو خون آلود گردد! و چون به خانه روی مادرم را تسلّی ده.

حضرت ابراهیم با دلی قوی دست و پای اسماعیل را محکم بست. خروش از ملائکه آسمان برخاست که پیوسته افزون باد بزرگواریِ این بنده! او را در آتش انداختند از جبرئیل یاری نخواست! و اینک برای خشنودی خداوند فرزند خود را به دست خویش قربان می کند!

آن حضرت کارد را بر گلوی اسماعیل نهاد، هر چند تلاش کرد گلوی او را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه