فرهنگ اخلاق صفحه 365

صفحه 365

1- 548. بحار الأنوار، ج 78، ص 11، ح 69

2- 549. کافی، ج 1، ص 37، باب کسی که علم خود را وسیله معاش خود قرار می دهد، ح 4

داود علیه السلام فرمود: ای حزقیل! اجازه می دهی بالای کوه نزد تو آیم؟ گفت: نه! آن حضرت گریست. خدای بزرگ به حزقیل وحی فرستاد که داود را سرزنش مکن و از من عافیت بخواه. جناب حزقیل برخاست و دست داود را گرفته او را بالا برد.

حضرت داود فرمود: ای حزقیل! هیچ گاه قصد کار نادرست کرده ای؟ عرض کرد: نه، فرمود: نسبت به عبادت خداوند دچار عجب شده ای؟ گفت: نه، فرمود: آیا به دنیا مایل شده، به آن اعتماد کرده ای و لذّت و شهوت آن را خواستار گشته ای؟ عرض کرد: آری، بسا بر دلم خطور کرده است. فرمود: هنگامی که این خیال تو را فرا می گیرد، چه می کنی؟ گفت: میان این درّه می روم و عبرت می گیرم.

حضرت داود علیه السلام بدان درّه رفته، در آن جا تختی از آهن یافت که در زیر آن کاسه سر متلاشی شده و استخوان های پوسیده ای بود. لوحی را که این مضامین بر آن نوشته شده بود خواند:

من اوری بن سلم هستم. هزار سال سلطنت کردم، هزار شهر ساختم، با هزار دختر کابین بستم، در پایان عمر بسترم خاک، بالشم سنگ و همنشین هایم کرم ها و مارها شدند! هر که مرا بنگرد هرگز فریب دنیا نخورد.».(1)

ابا بصیر گوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که می فرمودند:

«در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله مؤمنی تهی دست (به نام سعد) از اصحاب صفّه و بسیار نیازمند بود که جمیع نمازهای خود را با آن حضرت می خواند، و حضرتش از فقر و غربت وی ناراحت بوده، (پیوسته) به او

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه