- مقدّمه محقّق 1
- حرف آ 3
- حرف الف 8
- حرف باء 70
- حرف تاء 85
- حرف ثاء 115
- حرف جیم 118
- حرف حاء 130
- حرف خاء 146
- حرف دال 157
- حرف ذال 162
- حرف راء 166
- حرف زاء 181
- حرف سین 186
- حرف شین 205
- حرف صاد 216
- حرف ضاد 227
- حرف طا 231
- حرف ظا 237
- حرف عین 241
- حرف غین 259
- حرف فاء 267
- حرف قاف 279
- حرف کاف 295
- حرف لام 307
- حرف میم 329
- حرف نون 395
- حرف واو 418
- حرف هاء 431
- حرف یاء 441
صَفْصَف: دشت هموار بدون پستی و بلندی. {فَیَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا} (طه/106) پس پستیها و بلندی های زمین را هموار و صاف گرداند.
صَفوان: قطعه سنگ. {فَمَثَلُهُ کمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَیْهِ تُرَابٌ} (بقره/264) مثال ریاکار مانند کسی است که دانه را روی سنگ سخت بریزد که روی آن کمی خاک است.
صَلَب: آویخت، به دار کشیند. {وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ} (نساء/157) عیسی علیه السلام را نه کشتند و نه به دار آویختند.
صُلْب: پشت و جمع آن اَصلاب است. {یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ} (طارق/7) انسان از بین صلب و ترائب خارج شده است. (پشت و استخوان سینه) {وَحَلاَئِلُ أَبْنَائِکمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلاَبِکمْ} (نساء/23) زنان پسران شما که از پشت شمایند.
صَلْد: سنگ سخت و ساده. {فَتَرَکهُ صَلْدًا} (بقره/264) پس آن را سنگی سخت و بی حاصل وا می گذارد.
صَلْصال: گل کوزه گری. {خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ کالْفَخَّارِ} (رحمن/14) انسان را آفرید از گلی خشک چون گل کوزه گری.
صَلُّوا: از صَلْی گرفته شده او را: داخل کنید. {ثُمَّ