شیخ محمد حسین زاهد (ره) صفحه 11

صفحه 11

زمان جنگ جهانی دوم بود . متفقین وارد خاک ایران شده بودند و ارزاق عمومی کمیاب شده بود . مخصوصا وضع نان خیلی اسفبار بود . نان هایی پخته می شد به نام نان سیلو ، که دولتی بود . البته گیر هر کسی نمی آمد . نانهای دیگری هم پخته می شد ، شبیه نان سیلو ولی از نظر کیفیت بسیار پایین بود وقتی که شب با هزار زحمت نان را می آوردیم خانه ، با پدرم کنار چراغ نفتی می نشستیم تا خاک اره های داخل نان را جدا کنیم .

آن موقع وقتی برای تهیه نان بیرون می رفتیم ، غالبا با چشم گریان و دست خالی بر می گشتیم چون افراد لاابالی و گردن کلفتها بالا سر تنور می ایستادند و دیگر نان به ماها نمی رسید .

در چنین وضعیتی بعضی ها که علاقه مند آقا بودند از سر دلسوزی می خواستند کاری انجام بدهند که به آقا سخت نگذرد .

بعنوان مثال شخصی بود به نام حاج احمد خشکه پز که در بازار دروازه نانوایی داشت . یک روز داشتم از جلوی نانوایی رد می شدم که حاج احمد مرا صدا زد . رفتم ببینم چه کار دارد . بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت : پسر جان فردا وقتی که از مدرسه تعطیل شدی ، قبل از اینکه به منزل آقا بروی ، بیا اینجا کارت دارم . گفتم : چشم .

فردا بعد از مدرسه رفتم

نانوایی . وقتی که حاج احمد مرا دیدت یک باربر صدا زد و یک گونی آرد به باربر داد و گفت : همراه این پسر برو . بعد رو کرد به من و گفت : این دو شیشه آبلیموی شیرازی را برای من هدیه آورده اند ، اینها را هم ببر منزل آقا ، سلام مرا برسان و پیغام مرا به ایشان بده .

گفتم : چشم . به همراه باربر به طرف منزل آقا حرکت کردیم . البته روی گونی را با پارچه ای پوشانده بودم والا اگر کردم می دیدند غارت می کردند . وقتی به خانه آقا رسیدیم ، در زدم . خانم آقا در را باز کرد . مثل اینکه آقا مشغول مقدمات وضو بود .

به خانم عرض کردم : اینها را کجا بگذارم ؟

خانم گفتند : بگذارید گوشه ایوان . بعد از اینکه باربر آرد را گوشه ایوان گذاشت ، رفت و من منتظر آقا بودم که بیاید تا پیغام حاج احمد را برسانم .

وقتی آقا به حیاط آمد ، سلام کردم ، آقا جواب داد و پرسید : داداشی اینها چیه ؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه