خاطراتی از صالحان صفحه 156

صفحه 156

آتش مانند حدیده محمات(1) یک پارچه آتش شده. چون او را بدیدم بر خود لرزیدم. صدا برآورد که ای سیّد درهم مرا بده. جواب گفتم ای مرد مرا رها کن. من از کجا درهم تو را بیاورم؟ گفت راست می گویی درهم نداری. لکن در عوض درهم مرا با خود ببر. گفتم نمی شود؛ زیرا خداوند بهشت را بر کفّار حرام فرموده. گفت پس بیا به نزد من. گفتم ای مرد بر من رحم کن. آمدن و سوختن من برای تو چه فایده دارد؟ گفت قدری دلم تسلا می شود. الحاح(2) و التماس کردم. مفید واقع نگردید. بالاخره چون الحاح من به طول انجامید گفت پس بگذار تو را در آغوش بگیرم و قدری به سینه خود بچسبانم تا آنکه خنک شوم. چون دست ها گشود که مرا به سینه بچسباند، دیدم که مثل مس گداخته می شوم. دیگر بار التماس نمودم. پنجه خود را گشود و گفت پس پنجه خود را به سینه ات گذارم. دیدم طاقت ندارم. ابا کردم. پس انگشت سبابه خود را جلو آورد و گفت از این دیگر چاره ای نیست. باید قدری از حالت من مستحضر شوی. لاعلاج تمکین نمودم. چون آن انگشت بر سینه ام نهاد از شدت حرارت آن گویا جمیع اعضا و جوارحم بسوخت و از خواب بیدار شدم و جای آن انگشت را در سینه خود دیدم. سپس سینه خود گشود و آن موضع را به حاضرین نشان داد. و گفت از آن وقت تاکنون آنچه معالجه نموده ام نتیجه ای حاصل نشده است. چون آن جمع مشاهده کردند، اثری موحش دیدند که بر خود لرزیدند. پس جناب سیّد فرمود: ای


1- 61. آهن گداخته.
2- 62. اصرار.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه