خاطراتی از صالحان صفحه 159

صفحه 159

و مادرم را اسم بردند که فلان و فلان بودند چون اولاد ذکور از آنها نمی ماند پدرت نذر کرد اگر خداوند اولاد پسری به او عنایت فرماید او را اهل حدیث و خبر ائمه معصومین علیهم السلام قرار دهد و خداوند تو را به او کرامت فرمود. او هم به نذر خود وفا نمود. عرض کردم: بلی این تفسیر را شنیده ام. بعد فرمودند حالا خیلی میل به قلیان داری؟ در این چند تایی من قلیان است. بیرون آر بساز. در ذهنم گذشت به نوکرم ارجاع دهم. فرمودند: نه خودت بساز. عرض کردم به چشم. دست در چندتایی فرو برده، قلیانی بود با آب تازه. به در آوردم و تنباکو و ذغال مو و سنگ چخماق به قدر همان یک دفعه بود ساختم و خود کشیدم. فرمودند: آتش قلیان را بریز و در چندتایی بگذار. اطاعت نمودم. فرمودند: چند روز است وارد این مکان شده ام و از اهل این شهر خوشم نمی آید و میل نکرده ام وارد شهر شوم. اکنون اراده مازندران کرده ام که به دیدن دوستی در آنجا بروم. فرمودند: در این قبرستان چند نبی مدفون می باشند و کسی نمی داند. بیا آنها را زیارت کنیم و برخاستند و چندتایی را به دست گرفته روانه شدند. رسیدیم به جایی، فرمودند: اینجاست قبر آن انبیا. و زیارتی خواندند که با آن عبارت در کتب ادعیه ندیده بودم. پس از آن قبور دور شدند و فرمودند: عازم مازندران هستم. از من چیزی به یادگار بخواه. زادالمسافرین خواستم. فرمودند نمی آموزم. اصرار کردم. گفتند روزی مقدر است. تا هستی، روزی تو می رسد. گفتم: چه شود که با در به دری نرسد؟ فرمودند دنیا اینقدر قابل نیست. عرض کردم این

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه