بزرگ زنان صدر اسلام صفحه 172

صفحه 172

پیک معاویه سخنان آن بانو را به وی رساند. معاویه دستور داد او را احضار کردند و گفت :

آیا تو چنین گفته ای ؟

ـ آری ، نه انکار می کنم و نه عذر می طلبم .

ـ از کشور من برو.

ـ به خدا قسم بزودی می روم . من شام را وطن خود قرار ندادم و هرگز دلم به سوی آن تمایلی نـدارد، چـراکه در شام روز خوشی ندیدم . دوسال به بلای زندان دچار بودم . چه طولانی شد شب زنده داریهایم و چه اشکهایی که از دیده فشاندم . قرضم رو به فزونی نهاده و هیچ چشم روشنی به من نرسیده است .)

عبداللّه بن ابی سرح کاتب گفت : (ای معاویه ، او منافق است ، او را به شوهرش ملحق کن . آمنه نگاه تندی به او کرد و گفت : ای کسی که چانه توهمانند چانه و پوست وزغ است ، منافق کسی اسـت کـه بـر حـق سخن نمی گوید: و بندگان را چون خدایان کرنش می کند، که خداوندحکم به کفر چنین کس کرده است)

مـعـاویـه اشـاره کـرد که او را از مجلس خارج کنند، آمنه گفت : (عجب از پسر هند! که با انگشتان به من اشاره می کند و از نیش زبانش مرا دریغ می دارد. به خدا سوگند آمنه دختر شرید نباشم اگر شکمش را با سخنانی به برندگی تکه های آهن پاره نکنم .)

در زمـان امـام سـجـاد عـلیـه السلام حجاج از عمال اموی نسبت به شیعیان ظلم و ستم فراوانی روا داشـت . از جـمـله کـسـانـی کـه آن مـلعـون بـه خـاطـر مـحـبـت اهـل بـیـت دسـتـگـیـر کـرد، حـرّه دخـتـر حـلیـمـه سعدیه بود. این بانوی با ایمان بدون اینکه از سـتـمـگـری ، هـمـچـون حـجـاج وحـشـت داشـتـه بـاشـد بـر اعـتـقاد خود پابرجا ماند و به بهترین شکل از آن دفاع کرد. وقتی حرّه راپیش حجاج آوردند پرسید:

(تـو حـرّه دختر حلیمه سعدیه هستی ؟!خداوند تو را به دام ما انداخت . می گویند تو علی (ع) را از ابوبکر و عمر و عثمان برترمی دانی .

ـ کسی که گفته من علی (ع) را فقط از اینها برتر می دانم دروغ گفته است .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه