بانک جامع خاطرات امام خمینی (ره) صفحه 17

صفحه 17

من حاضر بودم ، امام و عده ای از علمای بزرگ هم بودند. نزدیک ظهر ، عده ای گفتند که :(( صاحب مجلس

باید امروز سور بدهد.)) او هم از این کار ابا داشت. امام گفتند :(( ما که اینجا نشسته ایم و از اینجا نمی

رویم.)) من تا انتهای مجلس نماندم ، اما صاحب منزل می گفت:(( نزدیک بود که دیگر تسلیم شوم ، اما مقاومت

کردم و سور ندادم.)) غرض من از نقل این خاطره این بود که امام خیلی خشک نبودند ، بلکه شوخ بودند.*


--------------------------------------------------------------------------------

. * به نقل از: آیت الله سید محمد واعظ زاده خراسانی- پابه پای آفتاب- جلد 4 - صفحه

بیخود چنین خوابی دیده ای!

بیخود چنین خوابی دیده ای!

در اواخر سال 1328 شمسی به مناسبت ولیمه تولد نخستین فرزندم از امام دعوت کردم که به خانه ما

تشریف بیاورند. جمعی از علما در این جلسه حضور داشتند. یکی از علمای حاضر رو کرد به مرحوم حاج آقا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه