بانک جامع خاطرات امام خمینی (ره) صفحه 54

صفحه 54

یک روز از کوچه ای که بین مسجد مرحوم شیخ انصاری و منزل امام بود در حالی که سرم پایین بود عبور

کردم که احساس کردم کسی به من سلام کرد ، وقتی سرم را بالا کردم چشمم به سیمای مبارک امام

افتاد. در یک لحظه فشار عجیبی در خودم احساس کردم انگار زبانم بند آمده بود آخر او امام ، مرحع تقلید و

مراد من بود و من ناچیز یک بچه طلبه هفده ساله بیشتر نبودم.*


--------------------------------------------------------------------------------

. * به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین رحیمیان- سرگذشتهای ویژه از زندگی امام خمینی- جلد

از من تعریف نشود

از من تعریف نشود

یک روز امام به بنده فرمودند: فلانی نظر به اینکه شما اهل خمین هستید و قدری با منزل من رفت وآمد

دارید دقت کنید از جانب شما از من در جایی تعریفی و صحبتی نشود.*


--------------------------------------------------------------------------------
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه